چپتر 237: خوابگاهِ کوچک
0ورنان خبر نداشت که برای تکتکِ این موقعیتها توضیحِ دیگری هم هست. لکس فقط بهلطفِ «آغوشِ شاهانه» از زیرِ فشارِ حضورِ کریونِ سطحِ جاودانه جان به در برده بود.درونی دلیلِ نترسیدنش از کالتر فلوگِ عظیم و کوهپیکر این بود که در مهمانخانهاش موجوداتِ قویتری دیده بود و البته آن دانهبرفِ غولآسا با فشارِ حضورش لکس را محدود نکردهزمان بود. وقتی با دانشآموزی روبهرو شد که داشت با آن موجودِ گوشقرمز—یا هر کوفتِ دیگری که بود—میجنگید، غریزهاش مستقیماً به او گفت که اگر دخالت کند، کارش تمام است.
به همین ترتیب، در موردِ هرکدام از کارهایی که توجهش را جلب کرده بود، ارزیابیِ ورنان غلط از آب درآمد، چراکهچیزی هیچکس نمیتوانست منطقِ لکس را برای کارهایش درک کند. هرچه باشد، فقط تزکیهکنندگان بدن غریزهای تا این حد صیقلیافته داشتند، آنحتی هم در سطحهای بالاتر. اما لکس هیچکدام از نشانههای کلیدیِ یک تزکیهکننده بدن را نداشت، درحالیکه تزکیهٔ روحش کاملاً به چشم میآمد.
این هم یکی دیگر از سازوکارهای نامحسوسِ دفاعِ شخصی در «آغوشِ شاهانه» بود؛ اومتأسفانه تمامِ مزایای تزکیهکنندگان بدن، تزکیهکنندگان ذات و تزکیهکنندگان روح را داشت، اما تمامِ نشانههایدرونی بارزِ این مزایا پنهان میماند تا زمانی که خودِ لکس آنها را بروز دهد.
متأسفانه لکس نمیدانست چطور باید آنها را بروز دهد، چون اصلاً از وجودشان خبر نداشت. برای مثال، چیزی مثلِ غریزه اغلب بهعنوانِ حسی درونی توصیف میشد. لکس ناخودآگاه به این «حسِ درونی» گوش میداد، اماشده در سطحِ خودآگاه، هرگز کارهایش را تحلیل نکرده بود تا بفهمد چه چیزی باعثِ آنها شده است. راستش را بخواهید، حتی متوجه نشده بود که ورود به حالتِ «فلو» برایش بسیار آسانتر شده و آنتختِ را کاملاً عادی فرض میکرد. شاید با گذشتِ زمان، آرامآرام میفهمید غریزه چیست و متوجه میشد که با چه بسامدِ بالاتری واردِ آن حالتِ خاصِ فلو میشود، اما فعلاً تمامِ تمرکزش روی اتاقِ خوابگاهش بود.
اتاق بهطرزِ وحشتناکی کوچک بود. یک تختِ یکنفره، یک میزِ مطالعهٔ کوچک و یک حمام داشت و بس. باید گفت کهوجودشان همهٔ اینها بهراحتی در حمامِ لکس در مهمانخانه جا میشد؛ خوابگاهش تا این حد تنگ و خفهکننده بود. با توجه بهراستش بزرگیِ آکادمی و فضایی که به زمینهای باز اختصاص داده بودند، اتاقش دستکم باید از یک سلولِ زندان بزرگتر میبود، مگر نه؟
متأسفانه کسی نبود که بتواند به او شکایتزمانی کند. ورنان بعد از رساندنِ لکس و دادنِباید جزئیاتِ کارهایی که باید انجام میداد، رفته بود.
آکادمی سیستمِ ترمیک یا کلاسی نداشت، چون دانشآموزان در تمامِ طولِآنها سال میآمدند و میرفتند. برخی مجبور بودند در زمانهای تصادفی آکادمی رامثلِ ترک کنند و ماهها یا حتی سالها بعد برای ادامهٔ تحصیل برگردند.
در عوض، کلاسها به رتبههای کوچکتر و تخصصیتری تقسیم میشدند که در طولِ سال مدام تکرار میشدند تا هر کسی بتواند در هر زمانی به آنها بپیوندد. برایگوش مثال، اگر لکس تصمیم میگرفت در کلاسهای آرایه شرکت کند، باید از پایینترین رتبه و بخش، یعنی درجهٔ آهن سطحِ ۱ شروع میکرد. کلاسهای این سطح هر ماهبسامدِ برگزار میشد و یک ماه طول میکشید. اگر در این مدت لکس آنقدر یاد میگرفت که به کلاسِ بالاتری برود، به سطحِ ۲ ارتقا مییافت و همینطور تا آخر.
باید تا فردا منتظر میماند تا بفهمد عنوانِ حرفهایاش چهزمانی میشود، و همان عنوان کلاسهایش را تعیین میکرد. لکس دوشیاصلاً گرفت و خود را روی تخت انداخت تا کمی بخوابد.
خستگیِ مفرطش منطقی بود؛ زیرِ فشارِ بیامانِ ارزیابیها، بیش از ۴۰ ساعت نخوابیدهمتأسفانه بود. در مقطعی که خواب بود، عنوانش منتشر شد. طبقِ ارزیابیِ روانی وحسی مهارتی، بهدلیلِ احتمالِ بالای عدمِ همکاری، برای هیچیک از نقشهای نظامی مناسب نبود.
اما سازوکارِ تعیینِ عنوان به این شکل بود که مناسبترین گزینه را در صدرِ توصیههانمیدانست میآورد و فهرستی از گزینههای جایگزین را پایینِ آن ردیف میکرد. این گزینههای جایگزین معمولاًمیشد پنهان میماندند، مگر اینکه شرایطی پیشبینینشده مانعِ آن میشد که دانشجو انتخابِ اصلی را دنبال کند.
بنابراین، با وجودِ اینکه نقشهای نظامیِ مرسوم برای لکس رد شده بود، جایی در پایینِ فهرست، او رامثلِ برای گروهی به نامِ «دستهای سرخ» توصیه کرده بودند. دستهای سرخ شاید نخبهترینِ نخبگان نبودند، اما از مأمورانیراستش با آموزشهای بسیار تخصصی تشکیل میشدند که بهطورِ مستقل در موقعیتهای بهشدت ناپایدار و بینهایت خطرناک عمل میکردند.
از آن نوع تیمهایی بود که پیش از ترورِ هدفی ارزشمند، برای عملیاتِ شناسایی به پشتِ خطوطِ دشمن فرستاده میشدند. تیمی که به سرزمینهای آلوده بهاغلب کریون نفوذ میکرد تا خطوطِ تدارکاتی را از کار بیندازد و سپس روی پای خود فرار کند. تیمی که به مأموریتهایی اعزام میشد که برای ورودِ هرعادی انسانِ عاقلی زیادی خطرناک بود — دقیقاً همان چیزی که از مردی انتظار میرفت که به چشمانِ مرگ زل زده و بعد به آن شلیک کرده بود.
این دقیقاً همان تیمی بود که ورنان عاشقش بود. درحالیکه ترتیبِ عنوانهای لکس را دستیچطور تغییر میداد، ریز خندید. عنوانِ «دستهای سرخ»ِ او به جایگاهِ دوم منتقل شد و درناخودآگاه نتیجه، بهراحتی از دید پنهان ماند. عنوانِ اصلیاش به «مشاورِ استراتژیکِ منطقهٔ جنگی» تغییر یافت.
چنین شغلی ایجاب میکرد که لکس در موقعیتهای مختلفِ جنگی بسیار آموزشدیده و باتجربه باشد وچطور همچنین درکِ دقیقی از تواناییها و عملیاتِ نظامیِ هر ۷ کشورِ قلمروی کریستال داشته باشد. دلیلش اینگوش بود که او قرار بود مشاورِ کسبوکارهایی باشد که در مناطقِ جنگیِ فعال و بالقوه فعالیت میکردند.
این کار پایهای بینقص برایش فراهم میکرد تا اگر در آینده،چطور بنا به دلایلی پیشبینینشده و کاملاً تصادفی که بههیچوجه هیچ ربطی بهدرونی ورنان نداشت، میخواست خودش واردِ یک واحدِ رزمی شود، مشکلی نداشته باشد.
ورنان پس از اطمینان از اینکه همهچیز مرتب است و مرورِ مسیرِ پیشبینیشده برای لکس در طولِ اقامتش در آکادمی، پروندهٔ شخصیِ لکس را بست و آن را با سطحِتوصیف اختیاراتِ خود مُهروموم کرد. سپس توجهش را به دانشجوی بعدی که چشمش را گرفته بود معطوف کرد. هر چه باشد، لکس تنها یکی از بسیار افرادی بود که هر روزمیفهمید به آکادمی میپیوستند. ورنان قصد نداشت با تمرکزِ صِرف روی او، خود را محدود کند؛ اصلاً. دنیا به کامش بود و مصمم بود آن را از قاتلانِ بسیار آموزشدیده پر کند.