---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 320: چپتر ۳۲۰ • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 320: چپتر ۳۲۰

0

وقتی لکس ناگهان ایستاد، کونهیلد، دستیارانش، استادی که درگاه را باز کرده بود و نورا، همگی بی‌درنگ‌انجام​ متوجهِ حالتِ عجیبش شدند. در چند هفتهٔ گذشته، کلِ زمانی که با لکس گذرانده بودند روی‌هم‌رفته شاید‌تغییراتی​ به یک روز هم نمی‌رسید، اما با این حال لکس تأثیرِ خودش را روی آن‌ها گذاشته بود.

همین حقیقتِ ساده که او به‌تنهایی می‌توانست یک قلمروی کوچک را تصاحب کند، درحالی‌که دیگران معمولاً در قالبِ تیم‌های بزرگ می‌رفتند و باز هم اغلب شکست می‌خوردند، کافی بود تا مُهرِ تأییدی‌کاملاً​ بر تمامِ افسانه‌های پیرامونِ لکس باشد. اینکه این کار را بیش از یک بار انجام داده بود، ماجرا را مضحک‌تر هم می‌کرد. اما قضیه فراتر از این‌ها بود. هر بار که لکس‌برازندهٔ​ را می‌دیدند، بعد از دورهٔ طولانی و طاقت‌فرسایی بود که برای تصاحبِ یک قلمروی کوچک تلاش می‌کرد. به همین دلیل، تغییراتی که در لکس به وجود می‌آمد همیشه چشمگیر و کاملاً آشکار بود.

انگار هر بار همه‌چیزش، از طرزِ ایستادن و نشستن گرفته تا راه رفتن و حرف زدنش، عوض می‌شد. برخلافِ‌کنند​ انتظار که آدم بعد از گذراندنِ مدتی طولانی در طبیعتِ وحشی زمخت‌تر می‌شود، او پخته‌تر و باوقارتر می‌شد. در‌وجودش​ ابتدا، پس از تسخیرِ اولین قلمروی کوچکش، اعتمادبه‌نفسِ لکس چنان می‌درخشید که برازندهٔ جنگجویی با مهارت و جایگاهِ او بود.

با این حال، در سفرهای بعدی، آن اعتمادبه‌نفسِ کوبنده و آشکار که باعث می‌شد دیگران در برابرش احساسِ‌سفرهای​ حقارت یا تزلزل کنند، جای خود را به جذابیت و کاریزما داد. لبخندش عمیق‌تر، چشمانش درخشان‌تر و هر‌حرکتش​ حرکتش شبیهِ رقصی پرشور شده بود. دیگران در حضورِ موفقیتِ او، به‌جای احساسِ حقارت، از گرمای وجودش روحیه می‌گرفتند.

البته شالودهٔ تمامِ این رشد بر پایهٔ اعتمادبه‌نفس بنا شده بود. در این مدت، لکس نه‌تنها از پسِ آزمون‌های غیرقابل‌تصوری برآمده بود، بلکه تمامِ تنش را‌بعد​ در آبِ آن سنگ‌ریزهٔ سبز شسته بود تا جایی که دیگر آن آب اثری رویش نداشت. حالا قدرتش ویرانگر بود. هرچند قدرتش به‌اندازهٔ دفاعش مضحک نبود،‌می‌شد​ اما حالا دیگر قطعاً به استانداردهای معمولِ تزکیه‌کنندگانِ بدن رسیده بود. حالا فقط مانده بود تا جایی که بدنش توانِ جذب داشت، از آن آب بنوشد.

علاوه‌براین، لکس حدومرزهایش را به‌خوبی می‌شناخت و دقیقاً می‌دانست کِی و چطور برای رشدِ بیشتر، پایش را از آن‌ها فراتر بگذارد. وقتی می‌گفت‌برای​ کاری را انجام می‌دهد، بی‌هیچ تردید یا اکراهی و با لبخندی از سرِ هیجان، آن را به انجام می‌رساند. می‌شد گفت اگر پیش‌برخلافِ​ از این سرشار از استعداد بود، تجربیات و چالش‌های متعددش در قلمروها باعث شد تا این استعداد را به‌معنای واقعی کلمه شکوفا کند.

اما حالا، ناگهان خشکش زد. نه‌تنها این، بلکه برای کسری از ثانیه، هاله‌ای‌کوبنده​ از نگرانی در چهره‌اش نمایان شد. فقط یک لحظه بود و پس از‌عمیق‌تر​ آن به‌سرعت خودش را جمع‌وجور کرد و همان حالتِ بی‌خیالِ همیشگی به چهره‌اش برگشت.

لکس درحالی‌که به سمتِ کونهیلد برمی‌گشت، گفت: «می‌دونی چیه؟ نظرم عوض شد. به‌جای اینکه بی‌خودی‌جنگجویی​ شانسم رو هی امتحان کنم، بهتره یه قدم بکشم عقب و از موفقیتی که تا‌کاریزما​ الان به دست آوردم لذت ببرم. فکر می‌کنی چقدر طول بکشه تا آخرین قلمرو رو بفروشی؟»

کونهیلد درحالی‌که کنجکاوی‌اش را بروز نمی‌داد، جواب داد: «چند روز، نهایتاً یه هفته. قبل از اینکه پیشنهادها رو بگیریم، هنوز باید تحلیلِ ارزشِ قلمروها رو‌می‌دیدند​ تموم کنیم.» پولی که تا اینجای کار به جیب زده بودند واقعاً چشمگیر بود، برای همین احساسِ ناامیدی نمی‌کرد. طمعِ زیاد چه‌بسا دردسرساز می‌شد، پس‌زدنش​ چه بهتر که آدم بداند کِی باید دست بکشد. با این حال، تصمیم گرفت وقتی سرشان خلوت‌تر شد، از لکس بپرسد چه اتفاقی افتاده است.

لکس گفت: «هاها، کمتر از این هم انتظار نداشتم. چند تا کار دارم که باید بهشون برسم، برای همین من دیگه می‌رم.» سپس خیلی‌تصاحبِ​ عادی، انگار که هیچ اتفاقِ غیرعادی‌ای نیفتاده باشد، آپارتمانِ کونهیلد را ترک کرد. در این مدت خیلی بیشتر با کونهیلد صمیمی شده بود و‌آدم​ بدش نمی‌آمد از بعضی وسایلِ او استفاده کند؛ به همین دلیل سوارِ یکی از ماشین‌های خودرانِ پرتعدادِ کونهیلد شد و مقصدش را وارد کرد.

وقتی بالاخره از آپارتمان بیرون زد، اخم روی چهره‌اش نشست. داشت بازخوردهای بسیار... غیرعادی‌ای از غریزه‌اش دریافت می‌کرد. این هشدار‌جای​ از جنسِ هشدارهای معمولِ خطر نبود. بلکه احساس می‌کرد وقتش دارد تمام می‌شود. ازآنجاکه دقیقاً نمی‌دانست این هشدار بابتِ چیست، احساسِ‌البته​ به‌شدت خفه‌کننده‌ای داشت. تنها چیزی که می‌دانست این بود که با گذشتِ هر ثانیه، چیزی... ناخوشایند داشت به او نزدیک‌تر می‌شد.

پیامی به کونهیلد فرستاد و از او خواست تا جای ممکن‌اعتمادبه‌نفسِ​ به فروش سرعت ببخشد. حتی اگر لازم بود از سودشان کم شود‌احساسِ​ هم ایرادی نداشت، اما کونهیلد باید همین امروز فروش را نهایی می‌کرد.

ازآنجاکه لکس خواسته بود سهمش را در قالبِ متراکم‌ترین شکلِ ممکنِ انرژی دریافت کند — خواه سنگ‌های روح‌داده​ باشد، خواه آب یا هر چیزِ دیگری — کونهیلد سهمِ او را در گاوصندوقِ یک بانک نگه می‌داشت.‌می‌آمد​ همچنین از او خواست همه‌چیز را آماده کند، چراکه به‌محضِ نهایی شدنِ فروش، همراهِ او به گاوصندوق می‌رفت.

می‌دانست که آن‌ها متوجهِ تغییرِ رفتارش شده‌اند، اما ازآنجاکه خودش‌انجام​ هم منشأ این خطرِ پیش‌رو را نمی‌شناخت، تصمیم گرفت چیزی‌دورهٔ​ بروز ندهد. در این فاصله، لکس باید به چند کار می‌رسید.

اول اینکه می‌خواست سری به کتابخانه بزند و چند فنِ دیگری را که به ذهنش رسیده‌احساسِ​ بود، سریع یادداشت کند. سیستمش در زمینهٔ کمک به مسیرِ تزکیه واقعاً رقت‌انگیز بود، برای همین لکس‌شده​ مجبور بود مدام هر چیزی را که احتمالاً به آن نیاز پیدا می‌کرد، از پیش حدس بزند.

دوم اینکه می‌خواست از آملیا خداحافظی کند. او به‌جز کوئنهیلد، تنها دوستش در‌می‌درخشید​ آکادمی بود. از اینکه در چند ماهِ گذشته نتوانسته بود با او وقت‌کنند​ بگذراند احساسِ بدی داشت، اما به‌شدت سرش شلوغ بود و باید اولویت‌بندی می‌کرد.

در کتابخانه، در میانِ فنونِ دیگر، فنی که لکس واقعاً به آن نیاز داشت «ذهنِ آرام» نام داشت. او اغلب از «کلاهِ تفکرش» استفاده می‌کرد و استفادهٔ‌دورهٔ​ بیش از حد معمولاً باعث می‌شد دچارِ خستگیِ شدیدِ ذهنی شود. گاهی حتی یک خوابِ طولانی هم به بهبودی‌اش کمک نمی‌کرد و روزها طول می‌کشید تا به بهترین‌آدم​ حالتِ خود برگردد. «ذهنِ آرام» یک فنِ مراقبه بود که نه‌تنها بر تقویتِ ذهن، تنظیمِ احساسات و آرام‌کردنِ افکارش تمرکز داشت، بلکه انرژیِ ذهنی‌اش را نیز بازیابی می‌کرد.

چند ساعتِ دیگر را هم آنجا گذراند و سعی کرد هر فنِ تصادفی را که‌قضیه​ فکر می‌کرد ممکن است به کارش بیاید یاد بگیرد. نیازی نبود نگرانِ فراموش‌کردنشان باشد، زیرا‌همیشه​ با کمکِ کلاهِ تفکرش، حافظه‌اش به‌شدت تیز می‌شد و این موضوع اصلاً مشکلی به حساب نمی‌آمد.

سپس نوبت به خداحافظی با آملیا رسید. او را دقیقاً در همان حالتی پیدا کرد که اولین بار با او برخورد کرده بود؛ در حالِ غذاخوردن با دوستانِ دیگرش.‌حرکتش​ دربارهٔ اینکه قرار است چه کار کند توضیحی نداد، فقط بابتِ شلوغ‌بودنِ سرش عذرخواهی کرد و گفت که احتمالِ زیادی وجود دارد تا مدت‌ها فرصتِ دیدارِ دوباره را نداشته‌شسته​ باشند. احساساتِ پیچیدهٔ زیادی را در چشمانش دید، اما در نهایت، آملیا فقط او را بابتِ عذرخواهی‌اش احمق خواند، چون نیازی به این کار نبود، و برایش آرزوی موفقیت کرد.

دوست داشت بیشتر حرف بزند، اما غریزه‌اش دیگر داشت‌اولین​ لرزه بر تنش می‌انداخت. به کوئنهیلد پیام داد و‌سفرهای​ جزئیاتِ بانک را پرسید و مستقیم به‌سمتِ آنجا راه افتاد.

وقتی رسید، کوئنهیلد همراه با مادرش منتظرِ‌مُهرِ​ او بود. دیگر کنجکاوی‌اش را پنهان نمی‌کرد‌کار​ و اثری از نگرانی در چهره‌اش دیده می‌شد.

پرسید: «همه‌چیز مرتبه؟» مطمئن‌پیرامونِ​ نبود که آیا باید‌بیش​ دخالت کند یا نه.

لکس با هیجانی واقعی در‌چنان​ چشمانش جواب داد: «هاها، همه‌چیز‌جایگاهِ​ عالیه. بریم ببینیم چقدر پول درآوردم.»

روندِ ورود به خزانهٔ بانک به‌شدت پیچیده بود و لکس تازه فهمید که اگر همراهیِ مادرِ کوئنهیلد نبود، تکمیلِ روندِ‌کوبنده​ تأییدِ هویتِ لکس برای ورود به خزانه چند هفته طول می‌کشید. اینکه ثروتِ خودش آنجا ذخیره شده بود هم اهمیتی نداشت.‌حضورِ​ کوئنهیلد کسی بود که آن را در بانک گذاشته بود، بنابراین از نظرِ آن‌ها، لکس فقط برای همراهیِ او آنجا بود.

لکس دستانش را به هم مالید و اجازه داد افکارش پرواز کند؛ تخیلش به کارتونی از‌بار​ یک گربه و موش به نامِ تیموتی و جرمی رفت که در کودکی تماشا می‌کرد، جایی که‌دلیل​ وقتی می‌خواستند پول بگیرند چشمانشان به علامتِ دلار تبدیل می‌شد. می‌توانست تصور کند که چه حسی دارد.

اما نه کوهی از سکه منتظرش بود و نه تپه‌ای از‌داده​ سنگ‌های روحی. در عوض، وقتی وارد شد تنها چیزی که انتظارش‌طاقت‌فرسایی​ را می‌کشید ۱۰ بلور بود که مرتب روی هم چیده شده بودند.

نورا که دید دارد‌اعتمادبه‌نفسِ​ آن‌ها را برانداز می‌کند،‌جنگجویی​ پرسید: «توی ذوقت خورد؟»

لکس در حالی که سعی می‌کرد چیزی از بلورها حس کند، حدس زد:‌می‌درخشید​ «فرض می‌کنم این‌ها متراکم‌ترین شکلِ انرژیِ موجود باشن.» آن‌قدر شفاف بودند که اگر‌کنند​ روبانِ آبیِ نازکی به هر کدام بسته نشده بود، نامرئی به نظر می‌رسیدند.

نورا با نگاه به آن‌ها گفت: «متراکم‌ترین نیستن، اما دست‌کمی هم ندارن. چون درکش برات سخته، این‌طوری می‌گم. نژادِ‌ماجرا​ بلور از این‌ها برای تزکیه استفاده می‌کنه. این‌ها منابعِ به‌شدت ارزشمندی هستن که ملتِ هام صادر می‌کنه، چون انرژی‌شون برای‌کاملاً​ جذب‌شدن توسط انسان‌ها بیش از حد خشنه. اما اگر انسان‌ها می‌تونستن، این همون چیزی بود که جاودانه‌ها ازش استفاده می‌کردن.»

لکس با تکان‌دادنِ سر‌پیرامونِ​ به‌نشانهٔ تأیید گفت: «بد نیست.‌بار​ می‌تونم یه لحظه تنها باشم؟»

نورا ابرویی بالا انداخت، اما بی‌صدا بیرون رفت تا لکس بتواند تنها باشد. تمامِ دلیلِ همراهی‌اش، غیر از ارضای کنجکاوی‌اش، این‌خود​ بود که به‌عنوانِ لطفی به دخترش، اگر لکس می‌خواست آن‌ها را از بانک خارج کند، امنیتش را تأمین کند. به‌احتمالِ زیاد، لکس‌رشد​ هنوز نمی‌فهمید آن‌ها چقدر ارزشمندند. اما این به او ربطی نداشت. فقط در عجب بود که لکس آن‌ها را برای چه می‌خواهد.

داخلِ خزانهٔ بانک، لکس دستش را روی بلورها‌تسخیرِ​ گذاشت و پس از یک لحظه، ناپدید شدند. در‌جایگاهِ​ کمالِ تعجبِ لکس، انباشتِ انرژی‌اش دقیقاً ۸٪ افزایش یافت!

حالا در‌می‌رفتند​ مجموع ۲۰٪‌شکست​ انرژی داشت.

بدونِ هیچ تردیدی، ۱۰ میلیون ام‌پی و ۵٪‌بیش​ انرژیِ لازم برای تأسیسِ میخانهٔ نیمه‌شب را پرداخت‌فراتر​ کرد و صدای آشنای دینگِ اعلانِ سیستم را شنید.

استادِ لکس در کاخ با اضطراب نشسته بود و منتظرِ نوبتش برای دیدار با شاه بود. راستش را بخواهید، هرگز فکر‌باعث​ نمی‌کرد فرصتی برای دیدنِ شاه از نزدیک پیدا کند، چه رسد به اینکه به حضورِ او پذیرفته شود. البته دلیلش این‌موفقیتِ​ بود که هرگز انتظار نداشت دلیلِ به‌اندازهٔ کافی خوبی برای درخواستِ ملاقات داشته باشد. اما حالا، به‌زودی فرصتش را پیدا می‌کرد.

توجهش به صدای بازشدنِ دری جلب‌کافی​ شد و گروهی از نگهبانانِ محافظ‌باشد​ وارد شدند. وقتِ دیدار با شاه بود.

ناولها | novelha.net