---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 456: فصل 456 • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 456: فصل 456

0

چیزی که لکس را غافلگیر کرد این نبود که لری در عالمِ هستهٔ زرین است، هرچند همین موضوع به‌خودی‌خود دستاوردی فراتر از باور بود. گذشته از این، خودِ لکس سیستمی تقلب‌گونه و دسترسی به دنیاها و قلمروهای متعدد و موجوداتی با قدرتِ غیرقابل‌تصور‌سبزرنگی​ داشت، اما خودش تازه داشت واردِ آن عالم می‌شد. با این حال لری که هیچ سیستمی نداشت و روی زمین گیر افتاده بود، مگر وقت‌هایی که در مهمان‌خانه حضور داشت، به‌نوعی در سرعت از او پیشی گرفته بود. در واقع، نه‌تنها سرعتش در رسیدن‌عجیب‌تری​ به این عالم چشمگیر بود، بلکه لکس از روی مبارزه می‌توانست بگوید که تزکیه‌اش هم سطحی نیست. او قدرتی داشت که رسیدن به آن برای کسی که صرفاً با استفاده از منابع، مسیرِ تزکیه را با شتاب طی کرده بود، غیرممکن به نظر می‌رسید.

همچنین از ارتقاهایی که سوزوکی روی تنش نشان می‌داد، غافلگیر نشد. البته انتظار نداشت که دستِ سوزوکی مصنوعی باشد و به این‌اعتمادبه‌نفسِ​ سرعت و راحتی به نوعی مسلسلِ انرژی تبدیل شود که با انرژیِ روحی کار می‌کرد. نورِ آبیِ چشمانش و پریدنش به ارتفاعِ‌به‌سمتِ​ ده‌ها فوت در هوا نیز نشان می‌داد که شاید پیشرفت‌های فناوریِ بیشتری در تنش پنهان باشد، یا صرفاً فنونِ عجیبی بلد است.

نه، چیزی که لکس را غافلگیر کرد، سبکِ مبارزهٔ لری بود. اول از همه، او تمامِ حملات را می‌پذیرفت و هیچ نشانه‌ای از اینکه بخواهد جاخالی بدهد در او دیده نمی‌شد. با‌ندید​ توجه به اعتمادبه‌نفسِ بی‌حدوحصرِ لکس به دفاعش، این کاری بود که او باید انجام می‌داد، اما لری هم دقیقاً همین رفتار را داشت. رگبارِ گلوله‌های انرژیِ سبزرنگی که به تنش کوبیده می‌شد، لباس‌هایش‌داد​ را پاره‌پاره کرده بود، اما حتی یک تارِ مویش هم آسیبی ندید. انگار این کافی نبود، وقتی لری به‌سمتِ سوزوکی یورش برد، یک شمشیرِ کامل را از دستش بیرون کشید! به‌معنای واقعیِ کلمه!

با دستِ راستش دستِ چپش را لمس کرد و وقتی دستِ راستش‌برای​ را عقب کشید، شمشیری تمام‌قد درست از کفِ دستش بیرون آمد. شمشیر‌همچنین​ با نوری نقره‌ای درخشید و با صدای تیزِ «شینگ» هوا را شکافت.

سوزوکی بی‌دردسر جاخالی داد‌پریدنش​ و سلاح‌های غیرمنتظره و‌هوا​ عجیب‌تری از تنش بیرون آمد.

لکس یک پاپ‌کورن در دهانش گذاشت — حتی خودش هم یادش نمی‌آمد آن جعبهٔ پاپ‌کورن کِی ظاهر شده بود — و با علاقهٔ فراوان تماشا کرد. او همچنین این مبارزه را با مبارزهٔ خودش که‌پاره‌پاره​ دقیقاً در همین مکان انجام شده بود، مقایسه کرد. هرچند تک‌تکِ حرکاتِ لری و سوزوکی بسیار مخرب‌تر بود، اما حس می‌کرد در مبارزهٔ خودش اتفاقاتِ بسیار بیشتری در جریان بوده است. از حقه‌های عجیبِ ذهنی گرفته‌شکافت​ تا حملاتِ توهم‌زا و شانسِ عجیبی که قاتل داشت، چیزهای زیادی وجود داشت که لکس باید بر آن‌ها غلبه می‌کرد. در مقایسه، این مبارزه سرراست‌تر بود. حتی اگر هر حمله قدرتِ بسیار بیشتری در خود داشت.

لکس می‌خواست از سختیِ مبارزه با یک دارندهٔ سیستم بنالد، اما می‌دانست که نباید دیگران را هم دست‌کم بگیرد. توانایی‌ها و فنونِ‌رگبارِ​ متعددی را به یاد آورد که الکساندر در بازی‌های نیمه‌شب به نمایش گذاشته بود، آن هم زمانی که خودش تازه در عالمِ‌به‌معنای​ بنیان بود. لکس از اعتراف به این موضوع خجالت نمی‌کشید که حتی الان هم احتمالاً فنونِ کمتری نسبت به الکساندر بلد است.

کاری‌اش نمی‌شد کرد؛ لکس تنها یک‌می‌توانست​ سال بود که تزکیه می‌کرد، در حالی‌کسی​ که بقیه خیلی از او جلوتر بودند.

خیلی زود الگوی مبارزه تغییر کرد؛ از تلاشِ لری برای نزدیک شدن و‌بیشتری​ حمله کردن، به حفظِ فاصله توسط سوزوکی و حمله از راهِ دور. سرانجام لری‌بخواهد​ هدفِ حمله‌ای قرار گرفت که توانست او را زخمی کند، هرچند نه چندان زیاد.

با این حال، عجیب بود که لری خونریزی نمی‌کرد، حتی با وجود اینکه پوستش شکافته شده بود. درست زمانی که لکس داشت فکر می‌کرد دلیلِ این موضوع چیست، لری‌رفتار​ کاری کرد که واقعاً هوش از سرِ لکس پراند. او یک سکهٔ یادبود بیرون آورد که لکس در طولِ بازی‌های نیمه‌شب پخش کرده بود؛ سکه‌ای از جنسِ فلزی کمیاب‌عقب​ که چندان ارزشمند نبود، اما توکن را برای مدتی بسیار طولانی حفظ می‌کرد. سپس سکه را در دهانش انداخت و قورت داد! چند لحظه بعد، زخمش شروع به التیام کرد!

لکس مات‌ومبهوت ماند و سرانجام فهمید‌نشانه‌ای​ ایجیس در قلمروی کریستال، وقتی آن کریستالِ‌توجه​ انرژی را قورت داد، چه حسی داشت.

پس از مدتی، لکس مجبور شد توجهش را از مبارزه بگیرد. مشخص بود که این مبارزه‌منابع​ تا مدت‌ها ادامه خواهد داشت و لکس باید حواسش به مهمان‌خانه هم می‌بود. نه اینکه اوضاع به‌طرزِ‌دستِ​ وحشتناکی خراب باشد، اما لکس ترجیح می‌داد قبل از اینکه اتفاقِ بدی بیفتد، حواسش را جمع کند.

ساعت‌ها به‌آرامی گذشت. لکس متوجه چند مهمان از قلمروی بلور هم شد، مانند‌بیشتری​ دیده‌بان‌ها یا پولیودها. حدس می‌زد از درهای طلاییِ تصادفی که در سراسرِ قلمرو باز‌بخواهد​ شده بودند، آمده باشند. می‌توانست رفتارِ محتاطانهٔ همیشگیِ مهمان‌های جدید را در آن‌ها ببیند.

حالا که صحبت از قلمروی بلور شد، ایجیس پیش‌تر به او خبر داده بود‌نشانه‌ای​ که زاگان از کلیدِ پلاتینی استفاده کرده است. اگر موفق می‌شد امتحان را، یعنی‌دقیقاً​ سیستمی را که برایش طراحی شده بود، پشت سر بگذارد، به‌زودی عضوی از مهمان‌خانه می‌شد.

با این حال، خودِ ایجیس هنوز تصمیم نگرفته بود که می‌خواهد به مهمان‌خانه بپیوندد یا نه‌دفاعش​ و لکس هم حوصله نداشت خودش را درگیرِ این موضوع کند. کاری که او می‌کرد این‌ندید​ بود که دیگران را یکی‌یکی به مهمان‌خانهٔ نیمه‌شب می‌آورد. این کار مشخصاً شاملِ خاندانِ نوئل هم می‌شد.

این موضوع نباید برای لکس مایهٔ نگرانیِ بزرگی می‌بود. هر چه باشد،‌برای​ میخانهٔ نیمه‌شب از قبل توجهِ بیش از حدی به خود جلب کرده بود،‌ارتقاهایی​ بنابراین حتی اگر خاندانِ نوئل ارتباطِ بینِ این دو را می‌فهمیدند، اهمیتی نداشت.

نه، دلیلِ اصلی که لکس از حضورِ خاندانِ نوئل... کمی‌شاید​ آشفته بود، این بود که دخترشان، گرتا نوئل، و حالا «گروهِ‌همه​ پوارتی» که به‌تازگی مستقل شده بود نیز به مهمان‌خانه آمده بودند.

گرتا به تورنمنتِ پوکر پیوسته بود و استعدادی ذاتی در آن داشت، هرچند اصرار داشت استریپ‌پوکر بازی کند! خدا می‌دانست این ایده‌اعتمادبه‌نفسِ​ از کجا به ذهنش رسیده بود، چون چنین چیزی نباید در قلمروی بلور وجود می‌داشت. علاوه بر این، با اینکه خودِ مهمان‌خانه‌به‌سمتِ​ قوانینِ استریپ‌پوکر را اجرا نمی‌کرد، اما اگر مهمان‌ها تصمیم می‌گرفتند چند تکه از لباس‌هایشان را درآورند، مهمان‌خانه هم نمی‌توانست جلویشان را بگیرد.

بنابراین، تورنمنتِ پوکر که پیش از این به‌شدت نفس‌گیر و بسیار پرطرفدار بود، حالا پرطرفدارتر هم شده بود، هرچند دیگر هیچ تنشی در آن دیده نمی‌شد. آخر چطور‌حتی​ کسی می‌توانست مضطرب باشد وقتی گروهی از پیرمردها با لباس‌زیر، همراه با جانورانی که با هر بار باختن بخشی از پشمشان را می‌ریختند، آنجا بودند؟ در آن سوی‌شمشیر​ میز، گرتا که مهارتی غیرطبیعی در این بازی داشت، زیرِ بارِ دسته‌های لباسی که برده بود به‌شدت سنگین شده بود، چون به دلایلی اصرار داشت تمامِ بردهایش را بپوشد!

آدم‌هایی هم برای ازدواج با او صف کشیده بودند، که‌نیست​ البته منوط به تأییدِ پدرش بود، اما برای اثباتِ خودشان باید‌غیرممکن​ فهرستی از آزمون‌هایی را که او تعیین کرده بود، تکمیل می‌کردند.

لکس به یاد آورد که در قلمروی بلور دربارهٔ خواهرِ پوارتی به او هشدار داده بودند، برای همین نگهبانانِ زیادی را در آن حوالی مستقر کرده‌اینکه​ بود تا اگر مشکلی ایجاد کرد واردِ عمل شوند، اما این‌ها مشکلاتی نبودند که او برای مقابله با آن‌ها آماده باشد! او همچنین داشت حقِ نام‌گذاریِ یکی‌کافی​ از انگشتانش را از طریقِ یک حراجیِ غیررسمی می‌فروخت. این آخر چه معنایی داشت و چرا بالاترین پیشنهاد از همین حالا به صدها هزار ام‌پی رسیده بود؟

خب، هیچ‌کدام از این‌ها خلافِ قوانین نبود، بنابراین کاری جز برگرداندنِ نگاه از دستِ لکس برنمی‌آمد. اما مشکلِ برگرداندنِ نگاه این بود که در نهایت‌کاری​ چشمش به صفِ ۳۰۰٬۰۰۰ نفریِ رقصِ کونگا می‌افتاد که پوارتیِ مست آن را رهبری می‌کرد! باز هم، این کار خلافِ قوانین نبود. فقط مشکلِ لجستیکی‌بیرون​ ایجاد می‌کرد و آن این بود که این صفِ بی‌دلیل طولانی، بسیاری از جاده‌ها، ساختمان‌ها و از همه مهم‌تر، سرویس‌های بهداشتی را مسدود کرده بود!

آخر چطور صفی به این‌می‌پذیرفت​ درازی ساخته بود؟ حتی یک روز‌دیده​ هم از شروعِ جشنواره نگذشته بود!

ته‌دلِ لکس حس می‌کرد باید خودش را خوش‌شانس‌تزکیه‌اش​ بداند که این تنها مشکلش است. در واقع،‌منابع​ حتی آرام هم شد. این واقعاً چیزِ خوبی بود.

سپس با دیدنِ براندون موریسون، همسرش آدری،‌فوت​ و همچنین مارلو و همسرش که داشتند‌پنهان​ برای پیوستن به صف آماده می‌شدند، دلش ریخت.

لکس آه کشید و چشمانش را بست. خب، هر چی باشه یه جشنواره‌ست. نباید مردم رو‌بخواهد​ به‌خاطرِ جشن گرفتن سرزنش کنم. تازه مگه میشه از کسی توقع داشت که تو جشن گرفتن‌سبزرنگی​ حد و مرز نگه داره. فقط تا وقتی که بی‌دلیل با کسی دعوا راه نندازن، مشکلی نیست.

لکس تصمیم گرفت نگاهش را برگرداند و روی چیزِ دیگری تمرکز کند. متوجه شد که تعدادِ دیوهای حاضر در مهمان‌خانه به بالاترین حدِ خود رسیده‌کوبیده​ است. در کمالِ تعجب، با وجودِ پیش‌داوریِ لکس نسبت به آن‌ها، هرگز هیچ مشکلی برایش ایجاد نکرده بودند. این برخلافِ چیزی بود که از نژادی‌عقب​ انتظار می‌رفت که اهریمن‌ها را کنترل می‌کردند و از سیاراتِ کامل به‌عنوانِ مزرعه‌ای برای منابعی استفاده می‌کردند که تنها از طریقِ مرگ و ویرانی پرورش می‌یافتند.

امیدوار بود حالا این موضوع تغییر نکند و آن‌ها همچنان‌نیست​ این واقعیت را نادیده بگیرند که لکس شخصاً در از‌کرده​ دست رفتنِ تعدادی از مزارعِ سیاره‌ایِ آن‌ها نقش داشته است!

ناولها | novelha.net