---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 381: اوجِ بنیان • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 381: اوجِ بنیان

0

«آغوشِ شاهانه» فنِ تزکیه‌ای بود که تنها یک هدف داشت: ساختنِ قوی‌ترین دفاعِ ممکن. تک‌تکِ جنبه‌ها و زوایای آن برای‌کار​ رسیدن به همین یک هدف تنظیم شده بود. از این رو، اساساً غیرممکن بود کسی آن را تزکیه کند و به‌خاطرِ‌فیزیکی‌اش​ رشدِ سریع، دچارِ «بنیانِ ناپایدار» شود. دلیلش این بود که اگر سطحِ تزکیه تحتِ چنین فشاری قرار می‌گرفت، اصلاً بالا نمی‌رفت.

اما در وضعیتی که سطحِ تزکیه واقعاً بالا می‌رفت، زمان نقشِ چندانی در آن نداشت. برای پیشرفت در‌استوار​ این فنِ تزکیه، باید نیازهای خاصی که هر عالمِ تزکیه می‌طلبید، برآورده می‌شد. در عالمِ بنیان، تزکیه با پر‌ذاتِ​ کردنِ تن از انرژیِ بی‌پایان پیش نمی‌رفت، بلکه با ساختنِ آرام و پیوستهٔ بنیانِ تزکیه درونِ تن محقق می‌شد.

در موردِ لکس، این بنیانِ استوار نه تنها باید برای ذاتش، بلکه برای تن و روحِ او نیز ساخته می‌شد. این بنیان‌ساخته​ باید دقیقاً مطابق با الزاماتِ فنِ تزکیه بی‌نقص از آب درمی‌آمد، و بنیانِ ساخته‌شده با اینکه تنها یک شکل به خود می‌گرفت،‌آزادشده​ در واقع هر سه را ارتقا می‌داد. چرا که تن، روح و ذاتِ لکس همگی در یک موجودیتِ واحد ادغام شده بودند.

بنابراین، اینکه انرژیِ آزادشده از بلورِ آبی توانست سطحِ تزکیهٔ‌پیوستهٔ​ لکس را بی‌نقص تا اوجِ عالمِ بنیان بالا ببرد، خود‌دقیقاً​ گواهی باورنکردنی بر خلوص، سرزندگی و لطافتِ مطلقِ این انرژی بود.

دلیلش این بود که لکس اصلاً از فنِ تزکیه‌اش استفاده نکرده بود؛ یا بهتر‌خودبه‌خود​ است بگوییم، پیش از آنکه انرژی خودبه‌خود و با چنان ظرافتی با تنش یکی‌زرین​ شود که سطحِ تزکیه‌اش را بالا ببرد، اصلاً فرصتِ این کار را پیدا نکرده بود.

در واقع، لحظه‌ای که لکس به اوجِ عالمِ بنیان رسید، حس کرد اطلاعاتِ ورود به عالمِ هستهٔ زرین برایش آشکار‌روحِ​ می‌شود، اما عمداً تصمیم گرفت در آن لحظه واردِ این عالم نشود. دلیلِ این تصمیم آن بود که هرچند تزکیهٔ فیزیکی‌اش‌ادغام​ بنیانِ خود را ساخته بود، اما استادش تأکیدِ زیادی داشت که برای ایجادِ یک بنیانِ ذهنی، به نوعی دستاورد نیاز دارد.

انتخابِ این دستاورد کاملاً بر عهدهٔ خودش بود؛ می‌توانست مبارزه‌اش با آن قاتل را در نظر بگیرد، یا ارتقایی که روی سیستم انجام‌دقیقاً​ داده بود. اما از قبل تصمیم گرفته بود که آرایه‌ها را پایهٔ دستاوردش قرار دهد. بنابراین با اینکه استفاده از آرایه‌های کوچکِ متعدد و‌توانست​ اتصالِ سریعِ آن‌ها برای ساختنِ آرایه‌های بزرگ کاری مبتکرانه بود، از نحوهٔ اجرای خودش رضایت نداشت. حس می‌کرد می‌تواند بهتر از این عمل کند.

در نتیجه، این انرژی مسیرهای دیگری برای هدایتِ خود پیدا‌پیوستهٔ​ کرد. حیف که غرورِ لکس بر او غلبه کرد، وگرنه چه‌بسا‌مطابق​ همین امروز واردِ عالمِ نوزادِ روح می‌شد، یا حتی عوالمی بالاتر.

حالا که بنیانش ساخته شده بود، انرژی به سراغِ شفای تنش رفت. اما اگر تنش پر از نقص بود، چطور می‌توانست‌پیدا​ دفاعی بی‌نقص داشته باشد؟ اینجا بود که جنبهٔ پنهانی از «آغوشِ شاهانه» واردِ عمل شد؛ اینکه هرچند می‌توانست شفا یابد، اما در‌تأکیدِ​ نهایت به‌شکلی کاملاً بی‌نقص شفا می‌یافت! تنها نقص‌های ذاتیِ ازپیش‌موجود در تنش بودند که از قدرتِ شفابخشِ «آغوشِ شاهانه» در امان می‌ماندند.

پس این انرژی باید کجا‌می‌شد​ می‌رفت، چون دیگر نمی‌توانست تنِ لکس‌بلکه​ را از نظر فیزیکی قوی‌تر کند؟

غربالی درونِ روحِ لکس پیدا کرد‌بنیان​ و به داخلش سرازیر شد، و‌آرام​ سیستم را با انرژیِ بی‌پایانی بمباران کرد.

شاید جای سؤال باشد که چرا این‌همه انرژی‌بلکه​ به‌جای نیلوفر که از اول انرژی را طلب‌ذاتش​ کرده بود، به‌سمتِ سیستم رفت؟ جواب ساده بود.

انرژیِ فراوانی که تنِ لکس را پر‌تزکیه‌اش​ کرده بود، صرفاً پس‌مانده‌های کوچکی بود که‌خودبه‌خود​ توانسته بود از کنترلِ نیلوفر فرار کند.

خودِ نیلوفر از شدتِ هیجانِ ناشی‌بنیان​ از انرژی‌ای که جذب می‌کرد داشت دیوانه‌پیوستهٔ​ می‌شد، اما این موضوع فعلاً پنهان بود.

ایجیس و جوزف زبانشان بند آمده بود، چون اگرچه انرژیِ آزادشده از‌آرام​ بلور در وضعیتِ لکس «ملایم و مغذّی» توصیف می‌شد، دلیلِ اصلی‌اش این‌مطابق​ بود که کمتر از ۱٪ از انرژیِ درونِ بلور را تشکیل می‌داد.

اگر نیلوفر بقیه‌اش را جذب نمی‌کرد، تنِ لکس‌بلکه​ پیش از آنکه سیستم حتی فرصت کند انرژیِ‌ذاتش​ اضافی را جذب کند، به‌معنای واقعیِ کلمه منفجر می‌شد.

نورِ آبی‌رنگی از تنِ لکس بیرون می‌زد؛ در ابتدا‌نکرده​ فقط از ناخن‌ها، گوش‌ها و بینی‌اش. اما رفته‌رفته روشنایی‌یکی​ بیشتر شد و حتی پوستش هم شروع به درخشیدن کرد.

تنش شروع به شناور شدن کرد تا اینکه سه فوت‌پیش​ در هوا بالا رفت و نیرویی خشن و سرکوبگر در اطرافِ‌نیز​ تنش شکل گرفت که لرزه بر اندامِ هر دو جاودانه انداخت.

این نیرو به‌خاطرِ لکس‌برآورده​ تولید نمی‌شد، بلکه کارِ‌انرژیِ​ خال‌کوبیِ روی پشتش بود.

هرچند جاودانه بودند، اما چطور می‌توانستند‌بی‌پایان​ با بذری که قرار بود یک دنیای‌موردِ​ ۵ ستاره به دنیا بیاورد رقابت کنند؟

مهم‌تر از آن، وضعیتش به‌عنوانِ یک دنیای‌تزکیه‌اش​ ۵ ستاره تنها پایین‌ترین دستاوردِ تضمین‌شده بود‌خودبه‌خود​ و حدِّ بالای آن را در بر نمی‌گرفت.

و از همه مهم‌تر، هر‌می‌شد​ دنیایی که شکل می‌داد، از‌پیش​ همان ابتدا آگاهیِ بیدارشده‌ای می‌داشت.

لکس از همهٔ این‌ها کاملاً بی‌خبر‌بنیان​ بود، چراکه با انتقالِ انرژی از تنش‌پیوستهٔ​ به سیستم، واردِ نوعی خلسه شده بود.

در عرضِ چند ثانیه، انرژی به ۵۰۰٪ رسید‌بلکه​ و سپس با اینکه سرعتش کم شد، وقتی چند‌روحِ​ دقیقه بعد تنش به زمین برگشت، ۱۲۰۰٪ انرژی داشت!

به عبارتِ دیگر، آن کمتر از ۱٪ انرژی که نیلوفر نتوانسته‌است​ بود کنترلش کند، در واقع آن‌قدر انرژی به لکس داد که‌لحظه‌ای​ بتواند ۱۱ بار از یک قلمرو به قلمروی دیگر سفر کند!

این سطحی از انرژی بود که حتی جاودانه‌های‌انرژیِ​ زمینی هم نمی‌توانستند مهارش کنند. جای تعجب نداشت که‌لکس​ دو جاودانه‌ای که تماشایش می‌کردند این‌طور یکّه خورده بودند.

وقتی لکس از خلسه بیدار شد،‌بنیان​ صدای چند اعلانِ سیستم را شنید، اما‌پیوستهٔ​ نمی‌خواست در حضورِ دیگران به آن‌ها بپردازد.

در حالی که از حسِّ گرم و دلپذیری که تنش را‌درونِ​ فرا گرفته بود لذت می‌برد، لبخندی زد و رو به جوزف‌الزاماتِ​ گفت: «ممنون، واقعاً خیلی کیف داد. الان برگردیم، یا بازم دارید؟»

جوزف که به‌سختی‌سرزندگی​ می‌توانست صدایش را ثابت‌تزکیه‌اش​ نگه دارد، گفت: «برمی‌گردیم.»

بدترین بخشِ ماجرا، دست‌کم برای او، این بود که لکس بعد‌بلکه​ از آن‌همه اتفاق، پایهٔ تزکیه‌اش را فقط در حدِّ عالمِ بنیانِ‌ساخته​ اوج نشان می‌داد. آخر پیشِ خودش فکر می‌کرد آن‌ها چقدر احمق‌اند؟

ناولها | novelha.net