چپتر 5: بدون عنوان
0جایی روی زمین، در روستای کوچکی که بیشتر با زمینهای بایر احاطه شده بود، گربهای سیاه راحت روی سقفِ یکامپی آلونک نشسته بود. انگار هوای سردِ شب آزارش نمیداد؛ به روستاییان نگاه میکرد، گویی قلمرو و مردمانش را برانداز میکرد. روستاییانچنگال دورِ آتشی بزرگ جمع شده بودند و در فضایی گرم و شاد با هم گپ میزدند. زندگی سخت بود، اما دلپذیر.
گربه خمیازهای کشید، گویی پس از یک روزِ کاریِ سخت خستگی درمیکرد، و میخواست چرتش را ادامه دهد که ناگهانشود متوجهِ درخششِ طلاییرنگی در کنارش شد. وقتی برگشت تا نگاه کند، درِ طلاییِ شناوری را در هوا کنارِ خود دیدهزینهای و از آن، هالهای گرم و دعوتکننده حس کرد. کنجکاوی در چشمانِ گربه موج زد و آرام از جایش بلند شد.
لکس راحت روی صندلیِ حیاط در باغِ پشتی نشسته بود و همانطور که فروشگاهِ نیمهشب را میگشت، لیمونادِ خنکی را مزهمزه میکرد. لباسهای معمولیاش را با لباسِ میزبان عوض کرده بود که فعلاً شبیهِ یک کتوشلوارِ سهتکه بود.میشد بهشکلِ غافلگیرکنندهای راحت بود و بهطرزِ چشمگیری به تنش مینشست، بماند که او را از قدرتی باورنکردنی لبریز میکرد. راستش، لکس نمیدانست این قدرت چقدر باورنکردنی است، اما با استفاده از لباس میتوانست با یک اشارهٔ ذهنی بهعمومی هر جای مهمانخانه که میخواست آنی منتقل شود و این هیجانانگیز بود! گذشته از آن، لباس آگاهیِ فوقالعادهای هم به او میبخشید و لکس در دم از تمامِ دانشِ مربوط به مهمانخانه و هرچه در آن بود، سرشار میشد.
اولین چیزی که فهمید این بود که مهمانخانه به هزینهٔ ماهانهٔ ۲۵ امپی نیاز داشت، و این هزینهای ثابت بود که نمیشد از آن طفره رفت. این هزینه شاملِ اقلامِ متفرقهٔ گوناگونی برای استفادهٔاستفادهٔ مهمانخانه میشد که لکس بهکلی نادیدهشان گرفته بود؛ چیزهایی مثلِ کارد و چنگال، ملحفهٔ اتاقها، حوله، صابون و شامپو، عطرها، اقلامِ خدماتِ اتاق، تعمیر و نگهداریِ عمومی و همچنین موادِ غذایی و چیزهای مختلفِ دیگریوگرنه که مایهٔ سردردِ لکس میشدند. از بختِ بسیار خوبش، مهمانخانه این موارد را خودبهخود پوشش میداد، وگرنه لکس تا وقتی کار از کار نمیگذشت هرگز به فکرشان نمیافتاد و اصلاً نمیخواست عواقبش را تصور کند.
از ولما خواسته بود برایش لیموناد و میانوعدهای بیاورد، چون میخواست تواناییهای آشپزیاش را بسنجد و از نتیجه بینهایت راضی بود. برایش لحظهٔ لذتبخشی بود، تا اینکه اعلانی دریافت کرد مبنی بر اینکه ۱فهمید امپی بهعنوانِ هزینهٔ غذا کسر شده است. جا خورد، اما خوشبختانه مری به او اطلاع داد که این پرداختی، غذای او را تا آخرِ ماه پوشش میدهد، البته تا زمانی که در مقایسه بانگهداریِ غذای روحی، فقط غذای معمولی بخورد. همچنین به او گفته شد که مفهوم و دستهبندیِ غذای روحی از درکِ او از رمانها گرفته شده است؛ یعنی غذایی که میتوانست به تزکیهٔ شخص کمک کند.
از آن موقع داشت بازارِ نیمهشب را میگشت تا ببیند دقیقاً چه چیزی برای عرضه دارد. بسیاری از زبانهها خاکستری و غیرفعال بودند، اما بخشِ ارتقای مهمانخانه در دسترس بود و گزینههایی داشت؛ مثلِ فروشگاهِ سوغاتی به قیمتِنیاز ۳۲۵ امپی، اتاقِ بازیابی به قیمتِ ۵۰۰ امپی، گلخانه به قیمتِ ۴۲۵ امپی و اتاقِ مراقبه با قیمتِ سرسامآورِ ۱۲۰۰ امپی! مری به او گفت بهمحضِ اینکه یکی از این ارتقاها را بخرد، میتواند چیزهای بیشتری برای پر کردنشانسردردِ تهیه کند که بعداً میشد آنها را به مهمانها فروخت. این موضوع سؤالِ دیگری را پیش کشید که لکس هرگز به آن فکر نکرده بود: چطور باید از مهمانهایش پول میگرفت؟ یک چیزِ مهمِ دیگر که نادیده گرفته بود!
این یکی کمی پیچیدهتر بود. جهان واحدِ پولِ یکپارچهای نداشت که بشود از آن استفاده کرد، بنابراین مهمانخانه هر مهمان را تحلیل میکرد و تشخیص میداد که با چه نوع پولی میتوانند پرداخت کنند، مثلِ سنگهای روحیِ افسانهای؛ اما تاچیزی جایی که به لکس مربوط میشد، این مبلغ همیشه به امپی بود. برای مثال، اگر مهمانی میخواست یک شب در یکی از اتاقهایش بماند، لکس از او ۵۰ امپی میخواست، اما مهمان صدای لکس را میشنید که هر واحدِ پولیِ مربوطمختلفِ به خودش را درخواست میکند، چه دلار، چه سنگهای روحی یا هر چیزِ دیگر. علاوه بر این، هزینهٔ مدتزمانِ اقامتِ مهمان باید پیشاپیش پرداخت میشد، درحالیکه هزینهٔ چیزهایی که مهمان میخرید، مثلِ اقلام یا خدمات، باید در زمانِ تراکنش تسویه میشد.
لکس با خودش سر تکان داد و تازهمیبخشید میخواست ببیند چه چیزِ دیگری میتواند از بازارِچیزی نیمهشب بگیرد که ناگهان اعلانی از سیستم دریافت کرد:
مهمانی واردِ مهمانخانه شده است! لطفاً از مهمان استقبال کنید.
لکس با وحشت از روی صندلیِ حیاط پرید و بهسرعت هم ولما و هم جرارد را احضار کرد. با یکمیتوانست نگاهِ گذرا مطمئن شد که ظاهرِ همگی مرتب است و سریع همه را آنی به دروازه منتقل کرد. لکس باچیزی لبخندی خوشامدگو بر لب، آماده بود تا به اولین مهمانش سلام کند، اما با دیدنِ منظرهٔ روبهرویش در دم خشکش زد.
گاوِ نرِ سفیدی آرام در جادهٔ اصلی پیش میآمد و کجاوهای به پشتش بسته شده بود. گربهای سیاه درماهانهٔ کجاوه نشسته بود و با حالتی پر از شکوه، زمینهای اطرافش را برانداز میکرد. وقتی گاوِ نر بالاخره به لکسمثلِ رسید، گربه سر تا پای لکس را برانداز کرد، انگار که کالایی را بازرسی میکند، و سرانجام به حرف آمد،
«اینجا کجاست که اکنون افتخارِ حضورِ مناین نصیبش شده؟» صدای گربه زنانه و دلنشیناشارهٔ بود، اما سرشار از قدرت و طلبِ احترام.
لکس از بهت بیرون آمد ونمیدانست به گربه نگاه کرد. کنارِ سرشلباس میتوانست چند کلمهٔ معلّق را ببیند.
نام: باستت
سطحِ قدرت: ؟؟؟ (بیش از حد بالاست که میزبان ببیند)
گونه: ؟؟؟
سطحِ اعتبارِ مهمانخانهٔ نیمهشب: هنوز در دسترس نیست
اطلاعاتِ گاوِبرگشت نر همدرِ نمایش داده میشد.
نام: فلک
سطحِ قدرت: ؟؟؟ (بیش از حد بالاست که میزبان ببیند)
گونه: ؟؟؟
سطحِ اعتبارِ مهمانخانهٔ نیمهشب: هنوز در دسترس نیست
این دیگر چه بود؟ موجودی از زمین بود؟ گربهای سخنگو با تزکیهای آنقدر بالا که نمیتوانست ببیندش؟ تازه، حتی گاوِ نری که گربه سوارش بود هم برایشود تشخیص دادن بیش از حد قدرتمند بود. ایدهٔ روشنی نداشت که چه سطحِ تزکیهای برای دیدنش بیش از حد بالا محسوب میشود، اما مطمئن بود شبیهِ هیولایی استمتفرقهٔ که از عالمِ بنیان که اختیاراتش تا آنجا میرسید، بسیار فراتر است. بیخیال، مهمان مهمان بود و نباید تبعیض قائل میشد، چون مهمانهای آیندهاش قرار بود فضایی باشند.
لکس با صدایی آرام و مطمئن گفت: «به مهمانخانهٔ نیمهشب خوش آمدید، مهمانِسرشار عزیز. مهمانخانهٔ نیمهشب پناهگاهی برای مسافرانِ خستهٔ جهان است، جایی که میتوانید پیش ازرفت ادامهٔ سفرتان در آن استراحت کنید و لذت ببرید. میتوانید مرا مهمانخانهدار صدا بزنید.»
باستت، آن گربه، لحظهای به لکس خیره ماند، انگار داشت به چیزی که شنیده بودذهنی فکر میکرد، و سپس پرسید: «مهمانخانهٔ تو من رو از زمین به فضای جدیدی آورد،سرشار مهمانخانهدار. میتونه من رو به فضای دیگهای که دلم میخواد بهش سر بزنم هم بفرسته؟»
لکس دوباره خشکش زد و نمیدانست چهاین جوابی بدهد، اما لباسِ میزبان که کاملاً باذهنی مهمانخانه هماهنگ بود، جواب را در اختیارش گذاشت.
«متأسفانه در حالِ حاضر چنین خدماتِ حملونقلی ارائه نمیدیم. مهمانها باید به هموننمیدانست منطقهای که ازش اومدن برگردن. این کار برای جلوگیری از دخالتِ مهمانهای قدرتمند درشود دنیاهای دیگهست. مطمئنم مهمانِ نجیب و بزرگواری مثلِ شما این موضوع رو درک میکنه.»
صدای لکس هنوز کاملاً حرفهای بود، امافوقالعادهای در دلش تعجب میکرد که چطور یکمیشد مهمان میتواند در کلِ یک دنیا دخالت کند.
«حیف شد. دفعهٔ پیش که هوزات بودم یه گردنبند رو اونجا جا گذاشتم،میتوانست امیدوار بودم برم و برش گردونم. بههرحال، نشونم بده چه امکاناتی ارائه میدی. خیلیدانشِ به این مکان علاقهمند شدم، پدرم خیلی وقته من رو تو زمین حبس کرده.»
لکس راهِ مهمانخانه را پیش گرفت و گفت: «لطفاً دنبالم بیایید.» در درون، احساساتشاشارهٔ معجونی از اضطراب و هیجان بود و در شرایطِ عادی نمیتوانست چنین خونسردیای را حفظهرچه کند، اما انگار کمک به او در این زمینه، یکی از قابلیتهای پنهانِ لباس بود.
باستت کاملاً مجذوبِ این منطقهٔ جدیدی شده بود که با آن روبهرو شده بود. وقتی درِ طلاییِ معلّق را دیده بود، فقط کنجکاو بود، اما بهمحضِ اینکه به آن نزدیکاقلامِ شد، سرشار از انرژیِ روحیِ خالص شد! آنقدر هیجانزده شد که لحظهای نتوانست هیجانش را کنترل کند و زمینلرزهای عظیم به راه انداخت. خوشبختانه بهسرعت به خودش مسلط شد و پرستشکنندگانشمیشدند را نجات داد. با این حال، بیدرنگ تصمیم گرفت که باید از در عبور کند؛ او مدتها در زمینِ خالی از انرژیِ روحی مانده بود و این فرصتش برای فرار بود!
باید درک کرد که اینطور نبود که زمین اصلاً انرژیِ روحی نداشته باشد، بلکه کیفیت و غلظتش بیش از حد پایین بود وآگاهیِ ویژگیهای خاصی را کم داشت که باعث میشد برای کسانی در سطحِ تزکیهٔ او بیاهمیت باشد. انرژیِ روحیِ ساطعشده از در غلظتِ خیلیشاملِ بالایی نداشت، اما کیفیتش بسیار بهتر از زمین بود و مهمتر از همه، آن ویژگیهای خاصی را که او نیاز داشت، کم نداشت!
او با عجله پیشکارش، فلک را که ظاهرِ یک گاوِ نر به خود گرفته بود، احضار کرد، تمامِ وسایلش را جمع کرد و از در گذشت. در به چیزی شبیهِ یک عمارت با باغهای باز وماهانهٔ وسیع و آسمانی آبی و صاف باز میشد. در نگاهِ اول کمی خالی و ساکت به نظر میرسید؛ نه درخت یا گلی، نه پرنده یا حشرهای، و نه هیچ انسان یا شکلِ حیاتِ دیگری به چشمغذایی میخورد، اما هیچکدام از اینها برای باستت مهم نبود، چون هوا لبریز از انرژیِ روحی بود! هرچند با غلظتِ انرژی در کاخِ پدرش فاصلهٔ زیادی داشت، اما بعد از آمدن از زمین، اینجا مثلِ بهشت بود.
همین حالا هم بازیابیِ بخشی از قدرتش را آغاز کرده بودلبریز و اگر میتوانست چند دهه اینجا بماند، قدرتش را کاملاً بازیابیذهنی میکرد! در آن زمان میتوانست با پای خودش زمین را ترک کند!
در حالی که غرق در افکارش بود و فلک بهآرامی در جاده پیش میرفت، سه انسان در مسیرش ظاهر شدند و او را غافلگیر کردند. هیچ حرکتی در انرژیِشاملِ روحیِ اطرافش حس نکرده بود، که یعنی آنها با استفاده از روشِ دیگری ظاهر شده بودند، و این کمی او را ترساند. نگاهی به آن سه انسان انداخت ودیگری دریافت که دو نفرشان کاملاً عادیاند، در حالی که نفرِ سوم که مردِ جوانی بود، هالهای از اقتدارِ بیچونوچرا و در عینِ حال، صمیمیتی دلپذیر از خود ساطع میکرد.
پس از گفتوگویی کوتاه، مردِ جوان توضیح داد که اینجااست یک مهمانخانه است، که باعثِ خوشحالیِ فراوانِ باستت شد. اوشود بیدرنگ تصمیم گرفت که باید تا جای ممکن اینجا بماند!