---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 419: چپتر ۴۱۹ • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 419: چپتر ۴۱۹

0

لاک‌پشتِ فرمانروای کهکشانی با احتیاط بسته‌ای به‌اندازهٔ یک انسان را که در برگ پیچیده‌درختان​ شده بود، به اتاقِ بازیابی برد و خونسردانه قدم به داخل گذاشت. بی‌نیاز از‌خرج​ هیچ راهنمایی، واردِ اتاقِ مهمان‌خانه‌دار شد و بدونِ هیچ تردیدی، غلافِ مهمان‌خانه‌دار را باز کرد.

خیلی ساده، انگار هیچ‌چیزِ غیرعادی‌ای در کارش نبود، بسته را باز کرد و گذاشت مقداری خاکِ سرخ و خاص درونِ غلاف بریزد و لکس‌پایین‌ترین​ را زیرِ خود دفن کند. لحظه‌ای مکث کرد، گویی از اندازهٔ غلاف ناراضی بود، چرا که تمامِ خاکِ لازم در آن جا نمی‌شد. لاک‌پشت‌می‌شد​ سر تکان داد، غلافی از برگ‌های غول‌پیکر ساخت که دورِ لکس را می‌گرفت، و خاکِ باقی‌مانده را درونش ریخت. سپس آنجا را ترک کرد.

در حقیقت، لاک‌پشت قصدِ شوخی نداشت. نیلوفر از راه‌هایی ناشناخته به لاک‌پشت خبر داده بود که به خاکی با ویژگی‌های بسیار خاص‌درجهٔ​ نیاز دارد. لاک‌پشت همان کسی بود که نیلوفر را به لکس داده بود، پس از قبل با این گیاه آشنایی داشت. گذشته‌تنِ​ از این، لاک‌پشت هرگز توجهِ چندانی به کارهای مهمان‌خانه‌دار نشان نمی‌داد، پس خیلی هم برایش مهم نبود که خاک به چه دردی می‌خورد.

فقط کمی کلافه بود، چون ساختنِ این خاک کارِ آسانی نبود. لاک‌پشت مجبور شده بود شماری از ارزشمندترین‌آنجا​ گیاهان و درختان را خرد کند تا کود بسازد — همراه با مقداری از کودهای معمولی‌اش با بالاترین درجه‌این​ (دشمنانِ مهمان‌خانه) — و انرژیِ زیادی از خودش خرج کرده بود تا به خاک در جذبِ آن کمک کند.

چند مرحلهٔ دیگر هم در کار بود، اما در نهایت‌مجبور​ لاک‌پشت تنها توانست خاکی با پایین‌ترین درجهٔ موردنیازِ نیلوفر بسازد.‌معمولی‌اش​ با این حال، با منابعِ فعلی‌اش، همین هم نهایتِ توانش بود.

با این حال، هرچند این خاک حداقلِ نیازهای‌مهمان‌خانه​ نیلوفر را برآورده می‌کرد، رسیدنش به حدِ نصاب‌چند​ نشان می‌داد که برای کارِ نیلوفر کفایت می‌کند.

درونِ غلافِ برگی، خاک رفته‌رفته جذبِ تنِ لکس می‌شد، چرا که نیلوفر از آن‌مرحلهٔ​ برای تغذیه، احیا و تقویتِ تنِ لکس استفاده می‌کرد. نیلوفر با تمامِ شگفتی‌اش، در حالتِ‌توانش​ نوپایی توانِ محدودی داشت. خوشبختانه، تقویتِ بنیانِ لکس هنوز در حدِ توانایی‌های این گیاه بود.

چند ساعت بعد، تمامِ خاک به‌کلی جذبِ تنِ لکس شده بود‌ساخت​ و هیچ ردی باقی نماند که نشان دهد مهمان‌خانه‌دار اصلاً زیرِ‌شوخی​ آن دفن شده است. چند لحظه بعد، لکس چشمانش را باز کرد.

در ابتدا گیج بود و هیچ به یاد نمی‌آورد‌آسانی​ کجاست و چه اتفاقی افتاده است. رفته‌رفته، با عادت کردنِ‌کودهای​ مغزش به تنِ جدید، حالش بهتر شد و خاطراتش بازگشتند.

اما متأسفانه، بازگشتِ خاطرات، تصاویرِ پیشین را نیز به یادش آورد و توهماتش دوباره آغاز شد.‌چند​ با این حال، به دلیلی نامعلوم، اثرِ این توهمات به‌شدت کاهش یافته بود. در واقع، تا‌توانش​ زمانی که تمرکز می‌کرد، می‌توانست حتی بدونِ ورود به حالتِ اوردرایو، تا حدودی اثرشان را نادیده بگیرد.

لکس با ناله‌ای از روی میز پایین آمد و رفته‌رفته شروع‌جذبِ​ به یادآوریِ اتفاقات کرد. داشت... در مجمع هنالی شرکت می‌کرد؟ بعد چه‌موردنیازِ​ شد؟ چیزی به یاد نمی‌آورد. صبر کن... اتفاقی برای مهمان‌خانه افتاده بود.

کارِ سختی بود، اما لکس سرانجام وضعیتِ مهمان‌خانه را به یاد آورد و رنگ از چهره‌اش پرید. دلیلِ اینکه لکس نزدیک بود از شدتِ خشم عقلش‌ناشناخته​ را از دست بدهد این بود که متأسفانه، بیش از یکی از کارمندانش در آن حمله جان باخته بودند. فکر کردن به این موضوع عذاب‌آور بود،‌می‌خورد​ به‌ویژه از آنجا که تلاشِ زیادی برای تأمینِ امنیتِ مهمان‌خانه کرده بود. اما اکنون که به گذشته نگاه می‌کرد، روشن بود که کارهایش اصلاً کافی نبوده‌اند.

او همیشه به جای حلِ مشکلِ ریشه‌ای، یعنی ضعفِ‌آسانی​ شدیدِ امنیتِ خودش، فقط به استخدامِ نگهبان از طریقِ‌همراه​ پنلِ رویداد تکیه می‌کرد و همان را راه‌حل می‌دانست.

لکس آدمی نبود که به خودش سخت بگیرد، اما حالا که توجهش این‌طور با‌جذبِ​ زور به موضوع جلب شده بود، به نظر می‌رسید که این اواخر اصلاً مهمان‌خانه را‌فعلی‌اش​ اداره نکرده است. فقط چند تصمیمِ بزرگ می‌گرفت و بقیهٔ کارها را به مری می‌سپرد.

مهمان‌خانه آن‌قدر سریع گسترش یافته بود که او به پایش نمی‌رسید و‌کمک​ در نتیجه، همیشه داشت برای رسیدگی به کارهای دیگر به این‌طرف و آن‌طرف‌منابعِ​ می‌دوید، در حالی که ادارهٔ واقعیِ مهمان‌خانه به دوشِ شخصِ دیگری افتاده بود.

این اواخر مهمان‌خانه چند قابلیتِ جدید ساخته بود که او اصلاً به‌طور کامل از آن‌ها استفاده نکرده بود؟ معبدِ ایزدی،‌حقیقت​ سالنِ وراثت، چاهِ ماهیگیری و خیلی چیزهای دیگر. به خودش یادآوری کرد که او مهمان‌خانه‌دار است، و همین اسم به‌سادگی‌داشت​ یعنی باید مهمان‌خانه را مدیریت می‌کرد، نه اینکه در سراسرِ جهان راه بیفتد و سیاره‌ها را به هم متصل کند.

اصلاً چه اهمیتی داشت اگر بقیه می‌فهمیدند مهمان‌خانه‌کارِ​ در واقع فقط به چند سیاره وصل است؟ همیشه‌بسازد​ می‌توانست بعداً سرِ فرصت به گسترشِ آن ادامه دهد.

حالِ لکس همین‌طوری هم به‌خاطرِ سردردِ شدیدش گرفته بود و فاجعه‌ای که‌خرج​ رخ داده بود هم اصلاً کمکی به بهتر شدنِ حالش نمی‌کرد. لکس‌پایین‌ترین​ آهی از سرِ شکست کشید و اول از همه ام‌پی‌اش را چک کرد.

همهٔ آن را برای آرایه‌ای خرج کرده بود تا روحِ دشمنانش را به دام بیندازد، بنابراین در واقعیت‌نهایت​ حتی نباید می‌توانست اجارهٔ غلافِ بازیابیِ خودش را بپردازد. اما جای شکرش باقی بود که با وجودِ چند‌حدِ​ صدهزار مهمان، ام‌پیِ او همیشه در حالِ افزایش بود. علاوه بر این، درآمدِ اتاقِ گیلد هم داشت چشمگیر می‌شد.

او در حال حاضر تنها ۳۵٬۰۰۰ ام‌پی داشت. با توجه به اینکه تا همین چند وقت پیش میلیاردر بود، این عدد کامش‌شوخی​ را تلخ کرد، اما می‌دانست که به‌هرحال خیلی زود دوباره ام‌پی به دست می‌آورد. همین ۳۵٬۰۰۰ تا هم بعد از کسرِ هزینه‌ها‌چندانی​ بود، چون به‌محضِ اینکه بیدار شد، مری برای پرداختِ هزینهٔ بازیابیِ چند نفر از او کمی ام‌پی خواست و لکس هم تأیید کرد.

حتی الان هم این‌طور نبود که یک میلیون کار برای انجام دادن نداشته باشد، اما مری برای‌بسازد​ هیچ‌چیز که خیلی فوری نبود مزاحمش نمی‌شد. لکس هم با وجودِ اینکه می‌دانست نمی‌تواند زیاد بیدار بماند‌دیگر​ و به‌زودی به کمایی شبیهِ همان‌هایی که دچارش شده بود فرو می‌رود، عجله‌ای برای شروعِ کارها نداشت.

دلیلش بسیار ساده بود و از‌درجه​ وقتی لکس روی صندلی‌اش در دفتر‌خرج​ نشسته بود، خودش از قبل می‌دانست، اما...

لکس آنی منتقل شد و جلوی یک غلافِ بازیابیِ خاص دوباره ظاهر گشت.‌چند​ در اتاق علاوه بر بیمار، تنها یک نفرِ دیگر حضور داشت؛ زنِ جوان‌فعلی‌اش​ و زیبای انسانی که بال‌هایی روی کمرش داشت. او هیلی، همسرِ هری بود.

روبه‌روی او، داخلِ غلاف، هری خوابیده بود. با اینکه تنش کاملاً بازسازی شده بود، هیچ‌درونش​ نشانه‌ای از بیدار شدن در او دیده نمی‌شد. لکس از قبل دلیلِ دردناکش را می‌دانست،‌ویژگی‌های​ اما بی‌اختیار یک بارِ دیگر نگاه کرد، به این امید که شاید چیزی تغییر کرده باشد.

نام: هری استایلز

سن: ۱۸

جنسیت: مذکر

جزئیاتِ تزکیه: افسونگر (خفته)

سطحِ اعتبار در مهمان‌خانهٔ نیمه‌شب: ۱

وضعیت: بخشِ عمدهٔ روحِ بیمار خرد شده است! تنها بقایای اندکی از روحِ بیمار که در ابزارهای جادوی فریبندگی‌اش پنهان شده بود، جانِ سالم به در برده است. بدونِ گنجینه‌ای برای رشدِ مجددِ روح، بیمار هرگز بهبود نخواهد یافت و تکه‌های باقی‌ماندهٔ روحش رفته‌رفته از بین خواهند رفت.

ملاحظات: خنده بهترین دارو برای روحه، اما احتمالاً روی اون جواب نمیده.

ناولها | novelha.net