چپتر 420: چپتر ۴۲۰
0لکس چیزی نگفت و تنها در سکوت به نوجوانی که خوابیده بودتلاش نگاه کرد. روزِ عروسیِ هری، لکس خطری را به جان خریده بود؛نکند نه برای خودش، بلکه بهخاطرِ مهمانخانه، و این تاوانی بود که پس میداد.
آنجا، ایستاده جلوی هری، خیلی راحت بود که لکس احساسِ حقارت کند و در شکستهایش غرق شود. امامشغول چه خوب و چه بد، دلسوزی به حالِ خود در ذاتِ لکس نبود. با نگاه به هری، نهتنهاهمان روحیهاش خرابتر نشد، بلکه افکارش هم سروسامان گرفت. هر طور که شده، دِینش را به هری ادا میکرد.
نگاهی هم به هیلی انداخت. وقتی لکس خبرِ ازدواجِ هری را شنید، فقط به مجرد بودنِجوان خودش فکر میکرد، اما در حقیقت بینهایت برای او خوشحال بود. پیشِ خودش تصور کرده بودبدهکار که این زوجِ جوان چه زندگیِ فوقالعادهای خواهند داشت؛ زندگی در امنترین و جادوییترین مکانِ جهان.
حالا که نتوانسته بود این رؤیا راتمرکزی برآورده کند، به هر دوی آنها بدهکارکاستیهای بود. مشتهایش گره خورد. به آنها بدهکار بود.
لکس بیآنکه کلمهای به زبان بیاورد، بارِ دیگر ناپدید شد. هیلی که کنارِ غلاف خوابیده بود، اصلاً نفهمید که مهمانخانهدار به آنجاهرگز سر زده است. از جهتی، همین بهتر بود. لکس به دیدنِ هری نیامده بود تا کسی او را ببیند. آمده بود تابیشتری انگیزهاش را با تمرکزی بیشتر از همیشه، دوباره شعلهور کند. اگر میخواست بر کاستیهای خودش غلبه کند، به این انگیزه نیاز داشت.
در واقع، رفتارِ بهشدت بیثباتِ لکس دلیلی داشت، هرچند سخت تلاش میکرد آن را نپذیرد. سعی میکرددیوانهوار خودش را دیوانهوار مشغول نگه دارد و ذهنش را مدام درگیر کند تا هرگز به آن موضوعدقیقتر فکر نکند. اما حقیقت این بود که در اعماقِ وجودش، از قبل فهمیده بود یک جای کار میلنگد.
دقیقتر بگویم، همان روزی که تومورش را برداشتند، لکس متوجهِ رفتارِ غیرعادیِ خانوادهاش شده بود. بعدتر، نشانههای بسیار بیشتری دید که ثابت میکردجادوییترین همهچیز آنطور که به نظر میرسد نیست، با این حال تمامِ تلاشش را کرد تا آنها را نادیده بگیرد. نهتنها تمامِ تلاشش رانفهمید میکرد تا به آنها فکر نکند، بلکه مدام تمامِ خاطراتِ زندگیاش در زمین را پس میزد تا نقصهای آشکارِ رفتارشان را به یاد نیاورد.
اما با پیشرفتِ تزکیهاش و چابکتر شدنِ ذهنش، لکس مجبور شد برای مشغول نگه داشتنِ خودش بیشتر هم تلاش کند؛ چرابیثباتِ که ذهنش مدام سرنخهایی را پیدا میکرد که او با چنگ و دندان سعی در نادیدهگرفتنشان داشت. در نتیجه، وقتِ کمتری راکار در مهمانخانه میگذراند، زیرا مهمانخانه آن حسِ اضطراری را که حضور در سیاراتِ مختلف و رویارویی با خطر به او میداد، نداشت.
اما دیگر نمیتوانست به این رویه ادامه دهد، پس مجبور بود اعتراف کند. خانوادهاش چیزهایی را از او پنهان میکردند و در واقع طوری رفتار کرده بودند که اوجای خودش از آنها فاصله بگیرد، در حالی که لکس فکر میکرد این تصمیمِ خودش بوده است. وقتی برای دور شدن از آنها به نیویورک نقلمکان کرد، احساسِ زرنگی میکردزندگیاش و همیشه سخت در تلاش بود تا مطمئن شود آنها هرگز برای تعطیلات به آنجا نمیآیند. اما حالا میدانست که فقط داشت همان نقشی را بازی میکرد که آنها میخواستند.
تلخکام بود، ناامید بود، خشمگین بود و خیلی چیزهای دیگر. اما در نهایت، وقتیتلاش همهٔ این احساسات به هم آمیخت، نتیجه این شد که لکس دیگر اهمیتی نمیداد. دلشقبل نمیخواست به زمین برگردد و برای حقیقتی که چهبسا ناامیدکننده بود، با آنها روبهرو شود.
حالا که از او فاصله میگرفتند و پنهانکاری میکردند، او هم نیازی به بازگشت پیشِ آنها نمیدید. در موردِ خواهرهایداشت کوچکترش مایهٔ تأسف بود، واقعاً بود، چون احتمالِ زیادی داشت که در ماجراهای پیشآمده حقِ انتخابی نداشته باشند. اما هیچکسبارِ در این دنیا نمیتوانست بِل را به کاری که دلش نمیخواست مجبور کند، پس میدانست که او قطعاً همدستِ آنهاست.
مهم نبود رازشان چیست یا چه دلیلی پشتش است؛ حالا که تصمیم گرفته بودند او را از خود دور نگه دارند، او همهرچند همین کار را میکرد. تصمیمِ آسانی نبود و از آن طفره میرفت، چون میدانست اگر روزی با حقیقت روبهرو شود، احتمالاً عاقبت همین کارهمان را میکند. اما دیگر فرصتی برای حواسپرتی نداشت، پس این حقیقتی بود که باید با آن روبهرو میشد و تصمیمی بود که باید میگرفت.
بهنوعی، از وقتی تصمیم گرفت دستکم برای مدتی ارتباطش را با خانوادهاش قطع کند، لکس حس کرد باری از روی دوشش برداشته شد. بهعنوانِ یک انسانِ عادی که خانوادهاش را دوست داشت، این تصمیمِ آسانی نبود، امابرداشتند چه از قبل در وجودش ریشه داشت و چه در زمانِ حضورش بهعنوانِ مهمانخانهدار پرورش یافته بود، لکس غروری داشت که حاضر نبود از آن دست بکشد. بنابراین، در نهایت، این تنها راهِ چاره بود. آخر چراپیدا باید وقتش را صرفِ غصه خوردن برای کسانی میکرد که تمامِ تلاششان را میکردند تا او را دور نگه دارند، وقتی کسانی را درست روبهروی خودش داشت که فقط برای شهرتِ او جانشان را به خطر میانداختند؟
با برداشته شدنِ آن بار و رها شدنِ ذهنش، لکس بالاخره میتوانست تماموکمال روی مهمانخانه تمرکز کند. حقیقت این بوددارد که قویترین ویژگیِ لکس، ذهنش بود. با توجه به حماقتی که اخیراً از خود نشان داده بود، شاید کسی چنین فکریغیرعادیِ نمیکرد، اما دلیلش فقط این بود که لکس معمولاً فکر کردن را مایهٔ دردسر میدانست و حس میکرد ارزشش را ندارد.
حالا، با از بین رفتنِ تمامِ حواسپرتیها و با تمرکزبینهایت و ارادهای بیسابقه که بر کارهایش حاکم شده بود، بالاخرهداشت زمانش رسیده بود که هوشِ خود را به کار بگیرد.
لکس در دفترش ظاهر شد و دیدتمرکزی لوتر از قبل آنجا ایستاده و یککاستیهای فنجان قهوهٔ تازه در سینی منتظرِ اوست.
لوتر قهوهای را که مهمانخانهدار دفعهٔرفتارِ پیش از دست داده بود بهتلاش او تعارف کرد و گفت: «خوش آمدید.»
لکس ماگ را برداشت،غلبه جرعهای نوشید و تنهارفتارِ جواب داد: «خیلی کار داریم.»
نقابِ جدیاش تقریباً در هم شکست، چرابودنِ که بهسختی توانست جلوی کجوکوله شدنِ قیافهاشکرده را بگیرد. قهوه بیش از حد تلخ بود.