چپتر 282: انتخابِ فنون
0لکس رویداد را چندان از نزدیک تماشا نمیکرد و بیشتر حواسش به اینواردِ بود که در کل موفقیتآمیز پیش برود. به همین دلیل تیفانی را نشناخت،فوقالعادهٔ بماند که ظاهرش با آخرین باری که او را دیده بود بسیار فرق میکرد.
اما مهمانها نمیتوانستند چشم از او بردارند! او بیرحم بود، نه به این معنی که هر دشمنی را که سرِ راهش سبز میشدفشار از پای درمیآورد. عملکردِ حیرتانگیزش تمامِ شرطهایی را که مردم بسته بودند به هم میریخت! برخی متوجه شدند که در حملاتِ او چیزیولی بیشتر از غرشهای صوتیِ ساده نهفته است، اما حتی اگر میتوانستند این راز را کشف کنند، باز هم کمکی به جبرانِ وضعیتشان نمیکرد!
خوشبختانه نبرد واردِ مرحلهای متعادل شد. هماهنگیِ غارتگران مانع از آن میشدجبرانِ که تلفاتِ بیشتری بدهند و در عین حال قدرتها و مهارتهای فوقالعادهٔ شرکتکنندگانعین جانشان را نجات میداد. هر طرف که زودتر تسلیم میشد، آسیبِ شدیدی میدید.
در آسمان، نبرد بسیار پرآشوبتر بود! نزار داشت ارزشِ خودش را ثابت میکرد و بهتنهایی با سه شرکتکنندهراضی از عالمِ نوزادِ روح میجنگید و به نظر میرسید که دارد پیروز میشود! علاوه بر این، او برای اینصبر مبارزه تجهیزاتِ بهتری نسبت به شرکتکنندگان داشت که هم در حمله و هم در دفاع به او برتری میداد.
به نظر میرسید غارتگرانِ مختلفی که زیردستش بودند نیزجبرانِ از شرکتکنندگان ماهرترند و حتی روریک خودش را تحتِ فشارتلفاتِ دید؛ چیزی که مدتها بود با آن روبهرو نشده بود.
لکس وقتی از روندِ پیشرفتِ رویداد راضی شد، گفت: «مری، من اینجا سرم شلوغه،دفاع برای همین بعداً دوباره بهت سر میزنم. اگه مشکلی پیش اومد حتماً صدام کن،وقتی ولی اگه مسئلهای نبود، فقط صبر کن کارم تموم بشه تا گزارش رو بهم بدی.»
لکس حواسش را دوباره به مسئلهٔ انتخابِ فنونش معطوف کرد. میتوانست همچنان روی مهمانخانه تمرکز کند که نهایتاً چند ساعتِ دیگر وقت میبرد، اما لکس در مضیقهٔ زمانی بود. نه تنها بایدنجات این فهرستِ عظیم را بررسی میکرد و دربارهٔ فنونش تصمیم میگرفت، بلکه باید آنها را تمرین هم میکرد. اگر به اتاق مراقبهای در مهمانخانه دسترسی داشت، یادگیریِ آنها هیچ مشکلی نداشت، اما بادفاع وضعیتِ فعلی، نمیدانست چقدر طول میکشد. چند روزِ دیگر که کلاسهایش شروع میشد، حتی بیشتر از این هم وقت کم میآورد و به همین دلیل باید از هر لحظه بیشترین استفاده را میکرد.
اولویتِ اولش جاخالی دادن و فرار بود. جاخالی دادن میتوانست زیرمجموعهٔ فنونِ حرکتی قرار بگیرد، اما فرار طیفِ وسیعیگفت از انواعِ فنون را در بر میگرفت. این کار به او کمک میکرد تا از دستِ هر دشمنی که برایشتموم بیش از حد قوی بود فرار کند، یا در موقعیتی که مثلِ دروک به دام میافتاد، راهِ گریزی داشته باشد.
گزینهها واقعاً متنوع بودند و در همین نقطه بود که فنونِ دارای خاصیتهای روحی واردِ میدان میشدند. باد، آذرخش و یخ از جمله خاصیتهایقدرتها رایجتری بودند که در فنونِ حرکتی دیده میشدند، اما به نظر میرسید شگفتانگیزترین و مؤثرترینِ آنها مربوط به تمایل فضایی باشد. تا جایی کهروح لکس میدانست هیچ خاصیتی نداشت، اما سادهترین فنِ حرکتی با خاصیتِ باد را امتحان کرد تا ببیند میتواند از آن استفاده کند یا نه. نتوانست.
فهمیدنِ دلیلِ این موضوع به تحقیقِ بیشتری نیاز داشت، اما فعلاً این واقعیت را پذیرفت و از آن گذشت. برای روشن شدنِ موضوع، با اینکه نمیتوانستروبهرو از هیچ فنی استفاده کند که نیاز داشت انرژیِ روحیاش خاصیتی داشته باشد، اما یک فنِ خنثی که از یکی از عناصرِ طبیعت بهره میبرد، مفهومی کاملاًبشه متفاوت بود. نمونهاش همان فنِ دفاعی بود که استفاده میکرد و «انرژیِ سرما» را جذب میکرد. این فن اصلاً نیازی نداشت که لکس خاصیتِ یخ داشته باشد.
در نهایت، لکس دو فنِ حرکتی را انتخاب کرد. اولین مورد، «ماراتنِ قلبها»، از این نظر شبیهِ فنِ حرکتیِ قبلیاش یعنی «تسلای شاهین» بود که سرعتِ کلیِ اومهارتهای را از هر نظر افزایش میداد. این فن نه تنها در فرار کمک میکرد، بلکه برای جاخالی دادن، گرفتنِ جلوی ضربه، حمله و هر کارِ دیگری که به نوعیمیشود حرکت نیاز داشت، عالی بود. هزینهٔ انرژیِ روحیِ آن ثابت بود، به این معنی که تا وقتی لکس از این فن استفاده میکرد، انرژیاش با سرعتی ثابت مصرف میشد.
فنِ دوم، «خانه خانهٔ عزیز»، برای یک انفجارِ سرعتِ خطی به کار میرفت که سرعتِ لکس را به طرزِ چشمگیری افزایش میداد! آشکارترینشلوغه کاربردش برای فرار یا پیش افتادن در یک تعقیبوگریز بود، اما لکس میتوانست تصور کند که از آن برای نزدیک شدن به دشمن هممعطوف استفاده کند. نامِ عجیبش به خاطرِ آرزوی عمیقِ سازندهٔ فن بود که هر بار از خانهاش بیرون میرفت، دلش میخواست دواندوان به خانه برگردد.
فنونِ فرار که در مرحلهٔ بعد قرار داشتند، لکس را دچارِ میگرن کردند. به نظر میرسید به همان اندازه که متنوعاند، بیفایده همحال هستند و ظاهراً تمامِ فنونِ خوب به یک خاصیت نیاز داشتند. یا اینکه پیشنیازهای سنگینی داشتند که برآورده کردنشان دشوار بود. در نهایت،عالمِ لکس فنی به نامِ «اثرِ خانوادهٔ همسر» را انتخاب کرد که حدس میزد به لطفِ یک خلأِ قانونی بتواند از آن استفاده کند.
پیشنیازِ آن سختگیرانه بود و لکس باید هنگامِ استفاده از این فن، تا ۳ ساعت در یک مکان ثابت میماند. اما وقتی اجرای فن تمام میشد، قرار بود به روحِ کاربر اجازه دهد تا از تن خارج شوددوباره و بسته به میزانِ انرژیِ مصرفی، تا چند مایل دورتر برود. این فن برای انسانها طراحی نشده بود، چرا که روحشان ضعیفتر از آن بود که در این سطح بتواند تنِ فیزیکیشان را ترک کند. با این حال،تنها لکس حدس میزد که به دلیلِ ماهیتِ تن و روحش، بتواند بدونِ مشکل از این فن استفاده کند. مشخص کردنِ این موضوع به کمی آزمایش نیاز داشت، اما اگر جواب نمیداد، لکس همیشه میتوانست فنِ دیگری را انتخاب کند.
سپس، لکس قصد داشت بهترتیباگر فنونِ دفاعی، فنونِ تهاجمی وباز چند فنِ متفرقه را انتخاب کند.
دلیلِ انتخابِ فنون با این ترتیب این بود که حالا گزینههای پیشِ رویش تنوعِ بیشتری داشتند وپیشرفتِ قصد داشت از تواناییِ عجیبش در یادگیریِ فنونِ دفاعی، به روشهای مختلفی استفاده کند. گرفتنِ جلوی حملاتمسئلهای و محافظت از خودش قطعاً اولویت داشت، اما چرا باید خودش را فقط به همین محدود میکرد؟
برای مثال، اگر سپری چنان محکم میساخت که دشمنانش نمیتوانستند آن را بشکنند، آیا نمیتوانست از همان سپر برای بهدامانداختنِ دشمنش همعین استفاده کند؟ از نظرِ تئوری، آیا نمیتوانست نوعی مانعِ دفاعی بسازد و بعد... از روی آن رد شود تا یک پلِ موقتبهتنهایی شکل بگیرد؟ راستش را بخواهید، نمیدانست تا چه حد میتواند از این فنون استفاده کند، اما کاملاً قصد داشت این موضوع را بفهمد.
اما با اینکه میتوانست بینهایت فنِ دفاعی یاد بگیرد، بهتر بود فعلاً فقط رویدفاع چند مورد تمرکز کند. فنونِ بیش از حد، انتخابِ بهترین گزینه را در بحبوحهٔوقتی نبرد برایش دشوار میکرد و کاراییاش را در استفاده از آنها بهشدت پایین میآورد.
اولین فنی که انتخاب کرد، «با دستم حرف بزن» نام داشت. این فن به او اجازه میداد مانعی نامرئی از دستش بیرون بدهد که میتوانست تا ۱۲ فوت (۳٫۶ متر) طول ونجات ۸ فوت (۲٫۴ متر) ارتفاع گسترش یابد. بهترین قسمتش این بود که قدرت، یا در واقع دفاعِ این مانع، نسبتِ مستقیمی با تنِ لکس داشت. حیف که لکس باید دستش را بالا نگهدفاع میداشت؛ چیزی که فاصلهاش را محدود میکرد و عنصرِ غافلگیری را از بین میبرد، اما لکس بیصبرانه منتظرِ روزی بود که بتواند فقط با درازکردنِ دستش، جلوی رگباری از حملاتِ دوربرد را بگیرد.
فنِ بعدیاش «پوستهٔ موجدار» نام داشت. این فن مانعی کِشسان دورش شکل میداد که هر آسیبِ دریافتی را در کلِ سطحِ خود پخششلوغه میکرد تا اثرش را کاهش دهد. چیزی که لکس بیشتر از همه دربارهٔ این فن دوست داشت، این بود که مانع جلوی حملهفنونش یا هر کارِ دیگری را نمیگرفت و وقتی لکس آن را به کار میبست، بدونِ اینکه ذخیرهٔ انرژیاش را خالی کند، پابرجا میماند.
پس از آن، لکس چند فنِ موقعیتی برداشت؛ برای مثال یکی بود که قابلیتهای دفاعیِ اشیاءهماهنگیِ را تقویت میکرد، یکی دیگر برای محافظت از اندامهای داخلی طراحی شده بود و یک فنِزودتر خاص هم بود که پس از شکلگیری، برای پابرجا ماندن به یک منبعِ انرژیِ خارجی نیاز داشت.
فقط با همین چند فن، لکس ازعلاوه همین حالا چند نقشه برای نحوهٔ اجرایدفاع آنها در موقعیتهای مختلف در سر داشت.
نوبتِ بعدی، فنونِ حمله بود. برای این یکی، لکس از قبل ایدهٔ کاملاً روشنی از چیزی که میخواستمتعادل داشت. او دنبالِ حملاتی کوبنده میگشت تا بهعنوانِ برگِ برنده یا آسِ مخفی در لحظاتِ مناسب از آنهاتسلیم استفاده کند. دلیلش این بود که لکس از قبل میدانست «آغوشِ شاهانه» هنگامِ یادگیریِ حملات برایش دردسرساز میشود.
راهحلی که به ذهنِ لکس رسیدهنیز بود، این بود که برای حمله بیشترروبهرو روی فن، سلاحها و آرایههایش تمرکز کند.
فکر میکرد انتخابِ چنین فنی سخت باشد، اما معلوم شد که از همهواردِ آسانتر است. لکس از توضیحات، روندِ شکلگیری و اجرای فن بینهایت راضی بود. اینشرکتکنندگان فن «دریدن» نام داشت و در موردِ کاری که میکرد... نامش گویای همهچیز بود.
در نهایت، نوبت به فنونِ متفرقه رسید. فنونیبرای که صرفاً برای نبرد طراحی نشده بودند وغارتگرانِ میشد در سناریوهای متعددی از آنها استفاده کرد.
انتخابِ این موارد بیشترین زمان را برد، چون اینها پرکاربردترین فنون بودند و قرار بود روزمره همراهِ لکس باشند. این فنون نهتنها بر کیفیتِ زندگیاش اثر میگذاشتند، بلکه آیندهاش را هم تحتتأثیر قرار میدادند. این موارد شاملِ فنونی برای غیرفعالکردنِآسمان تشکیلات، تلهها، آرایهها یا فنونِ دیگر میشد. همچنین چیزهایی مثلِ فنونِ شفا و نگهداری، فنونِ تمیزکاری و فنونِ تصفیهٔ آب و هوا را در بر میگرفت. راستش، حتی چیزهایی در آن پیدا میشد که لکس تا به حال به آنهاروندِ فکر هم نکرده بود؛ مثلِ اصلاحِ آدابِ اجرای انرژی و امضای آن. در جامعهٔ اشراف، جایی که حتی چیزهایی مثلِ کارد و چنگال باید به روشِ درست استفاده میشدند، چطور ممکن بود کسی اجازه دهد امضای انرژیاش افسارگسیخته عمل کند؟
در واقع، این فنونِ زیباییشناختی از همهماهرترند کمیابتر بودند. بعضی از آنها حتی بهنشده انرژیِ شما بو و حسِ دلپذیری میدادند.
خیلی بعد، لکس اصلاً نفهمید چقدر زمان صرفِ بررسیِ این فنون کرده است و در نهایت در حالی که هنوز داشتبدهند میانِ گزینههای فراوان میچرخید، در کتابخانه خوابش برد. در آخرین لحظاتِ بیداریاش، بیاختیار به این فکر کرد که چقدر خوب میشد یکثابت دستیارِ هوشمند و رایانهای داشت تا تمامِ این شلوغیها را زیر و رو کند و فقط بهینهترین فنون را به او بگوید.