چپتر 564: فصل 564
0لکس هرچه را در مهمانخانه دربارهٔ «مهاجمانِ بیگانه» شنیده بود به یاد آورد. خیلی از کسانی کهاگر با آنها روبهرو شده بودند، آنها را بیگانه میخواندند، در حالی که خیلیهای دیگر ادعا میکردند بامیگذاشت نوعی ربات جنگیدهاند. فرضیهاش این بود که مهاجمان نژادی هستند که از رباتهای زیادی هم استفاده میکنند.
درکِ این مفهوم برایش آسان بود. اما اینکه این ربات ذرهایاست از روح درونش داشت، گیجش میکرد. مخصوصاً چون... خودش بود که بهالبته آن میگفت ذرهای از روح. در واقع، اصلاً نمیدانست آن چیز چیست.
با نگاه به آن، شهودش میگفت که آن چیز نوعی سراب از یک روحِحضور واقعی است، اما روح در تنِ ربات حضور نداشت. در عوض، جای دیگری بودتأییدش و داشت از آن ذره استفاده میکرد تا ربات را از راهِ دور کنترل کند.
البته این فقط یک حدسماند بود و نمیشد تأییدش کرد، امامثل لکس کموبیش به شهودش اعتماد داشت.
بر این اساس، لکس حدس زد که زمین با نژادی بسیار پیشرفته سروکار دارد که میتواندمیدانست بهجای جنگیدنِ شخصِ خودشان، از سربازانِ رباتیک استفاده کند. این نکتهٔ مهمی بود که باید بهعمداً خاطر میسپرد، و شاید در آینده به دردش میخورد. فعلاً کارهای دیگری برای انجام دادن داشت.
کمی انرژیِ روحی به ردیابی که به مچش بسته شده بود هدایت کرد ونداشت منتظر ماند تا روشن شود. پنلش پیچیده نبود. مثل قطبنما بود، اما بهجای اینکهکرد شمال را نشان دهد، به سمتِ تأسیساتی اشاره میکرد که باید به آن میرسید.
لکس فنریر را احضار کرد و سوارش شد، و بعد او را به مسیرِ درستنداشت هدایت کرد. میدانست که اگر روزی کسی فنریر را از مهمانخانه بشناسد، پنهان کردنِ هویتشکموبیش بیفایده میشود. اما مهم نبود، چون مدام داشت هویتش بهعنوانِ لکس را به لئو گره میزد.
او عمداً سرنخهایی به جا میگذاشت، هرچند یک آدمِ عادینبود متوجهشان نمیشد. فقط کسی که بهشدت زیرک باشد و دسترسیِ کافیاحضار برای جمعآوریِ همهٔ سرنخها داشته باشد، میتوانست این ارتباط را ببیند.
نکته این بود که خیلی باورپذیرتر بود که لئو یا لکس باسوارش فنریر روی زمین میچرخند، تا مهمانخانهدارِ قدرتمند. خیلیها در مهمانخانه قدرتِ مهمانخانهدار رامیشود دیده بودند، بنابراین هیچکس فرض نمیکرد که او در واقع همان لکس است.
گذشته از این، بیشترِ مردم فرضنگاه میکردند کسی به آن قدرتمندی اصلاًتنِ نیازی به پنهان کردنِ هویتش ندارد.
عاملِ مهمِ دیگر این بود که فنریر قرار بود محافظِ مهمانخانهواقعی باشد. او در قلمروی بلور طعمِ شکار را چشیده بود. درکنترل واقع، لکس هنوز هم هرازگاهی او را برای شکار به آنجا میفرستاد.
اما هرچه با موقعیتهای خطرناکتری روبهرو میشد، تجربهٔ بیشتری به دست میآورد. همچنین، در صورتیدهد که تأسیسات دور بود، لکس مجبور نمیشد مسافتِ عظیمی را بدود. اما این اصلاً وبشناسد ابداً دلیلِ واقعیِ لکس برای احضارِ او نبود، و صرفاً حقیقتی بود که به کارش میآمد.
اما لکس هنوز مسافتِ چندانی را طی نکرده بود که با گروهِ دیگری ازمسیرِ رباتها روبهرو شد. آنها داشتند با کسانی میجنگیدند که به نظر میرسید پلیسِ محلی باشندلئو و خودشان را سنگربندی کرده بودند، و همچنین با گروهی از غیرنظامیان در زیرِ زمین.
روی کاغذ، لکس میتوانست از آنها دوری کند. نیازی نبود دخالت کند.تنِ اما نادیدهگرفتنِ کمک به دیگران، وقتی که درست جلوی چشمت به آنهافقط حمله نمیشد، خیلی راحتتر بود. میدانست اگر کمک نکند، آنها هیچ شانسی ندارند.
لکس به فنریر دستور داد نزدیکترچیست برود و زیرِ لب گفت: «شرط میبندمتنِ بِل هیچ مشکلی با ول کردنشون نداشت.»
در اعماقِ فضا، جنگِ عظیمی روی یک سیارهٔ یاغی در جریان بود؛ سیارهای که بدونِ هیچ مهاری در گسترهٔ کیهانبشناسد پیش میرفت. بخشِ عمدهٔ سیاره در اشغالِ نیروهای انسانی بود و تنها بخشِ کوچکی از آن در کنترلِ فوگانها باقیزیرک مانده بود. با این حال، اصلاً به این معنا نبود که ادامهٔ نبرد آسان است، یا حتی به پیروزی نزدیک شدهاند.
بالای سیاره، در فضا، میدانِ نبردِ دیگری برپا بود. در این نبرد سربازانِحضور فانی نمیجنگیدند، بلکه اشرافی میجنگیدند که به عالمِ جاودانه رسیده بودند! حتی اگر آنتأییدش جاودانهها از قضا سرباز هم بودند، طبقِ تعریفِ امپراتوری، همچنان اشراف به حساب میآمدند.
از این رو، این میدانِ نبرد کهنگاه اغلب برای محدود کردنِ خسارات در فضاحضور شکل میگرفت، جبههٔ نبردِ اشراف نامیده میشد!
در این جبههٔ نبردِ اشراف، یک جنگجوی خاص حضور داشت که هالهاش هم اشرافینشان بود و هم سلطهجو. او زرهِ نمادینِ خاندانِ ویلیامز را به تن داشت. سلاحش داسیکسی دوطرفه بود و با آن تا همان لحظه جانِ یک فوگانِ دشمن را گرفته بود.
این دستاوردِ کوچکی نبود، چرا که مرگِ یک جاودانه،میرسید فارغ از نوعِ نبرد، اتفاقی نادر بود. با اینروزی حال او راضی نبود و با تهاجمی وحشیانه یورش میبرد!
اما اگر برای شکست دادنِ یک فوگانشهودش فقط یورشِ وحشیانه کافی بود، این جنگنداشت خیلی وقت پیش به پیروزی رسیده بود.
صدایی در ذهنشاصلاً گفت: «خبری ازچیست رئیسِ خاندان رسیده.»
در خلأِ فضا، حسِّ روحی تنها راهِ ارتباط بود.پیچیده البته نقابهای مجهز به ارتباطگرِ داخلی هم گزینهٔ دیگری بودند،میرسید اما هرگز در مبارزاتی که آنها تجربه میکردند، دوام نمیآوردند.
بِل که هنگامِ صحبت دربارهٔ رئیسِسمتِ خاندانِ خودش هیچ نشانی از ادبسوارش در صدایش نبود، پرسید: «چی میخواد؟»
«خبرِ خوبیه. جد نشونههایی از بازگشت نشون داده،سراب و حتی قراره دوباره سکانِ خاندان رو بهجای دست بگیره تا اون رو به اوجِ تازهای برسونه!»
صدا آمیخته بهاصلاً هیجان بود، اما زننگاه اصلاً چنین حسی نداشت.
نقابش را برداشت و چهرهٔ زیبا اما خشمگینش نمایان شد.نبود اگر لکس آن چهره را میدید، در دم قایم میشد، چوناحضار میدانست وقتی خواهرِ روانیاش عصبانی میشود اوضاع از چه قرار است.
«به اون پیرمردِ خرفت بگو گورش روتأسیساتی گم کنه. رهبرِ بعدیِ خاندانِ ویلیامز منم.مسیرِ ما قبلاً بهش نیازی نداشتیم، الان هم نداریم!»
مرد که سعی داشت سرزنشش کند، گفت: «بِل، تو نمیتونی...» امااست هرگز نتوانست جملهاش را تمام کند، چون بِل چنان لگدِ محکمیکند به او زد که مرد به سمتِ سیارهٔ یاغی پرتاب شد.
بِل به نفرِ بعدی که از قضا همان نزدیکیسراب ایستاده بود نگاه کرد و گفت: «پیامم رو به رئیسِذره خاندان برسون. اگه بخواد جایگاهم رو به کسی بده، میکشمش!»