---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 331: مصاحبهٔ کاری • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 331: مصاحبهٔ کاری

0

به نظر می‌رسید سه دختری که جلوی لکس ایستاده بودند در اوایلِ بیست‌سالگی باشند. یک اسکنِ سریع به لکس‌آشپزخونهٔ​ نشان داد که هر سه هنوز در مراحلِ اولیهٔ پرورشِ چی قرار دارند. این غیرعادی نبود، چون با توجه‌تصمیم​ به میانگینِ امید به زندگی در این قلمرو، مردم خیلی بیشتر عادت داشتند کارها را سرِ فرصت انجام دهند.

آن‌ها فاقدِ آن حسِ اضطرارِ خاصی بودند که در اعماقِ روانِ زمینی‌ها پنهان بود. با این حال، منابعِ موجود در این‌سالنه​ قلمرو، یکسان بودنِ عالمِ تزکیه‌شان و وضعیتِ خودِ قلمرو به لکس نشان می‌داد که چندان روی تزکیه تمرکز نکرده‌اند. این یعنی یا‌توانایی‌هایشان​ تنبل بودند، یا وقتِ تزکیه نداشتند. رنگ‌ورورفتگیِ لباس‌هایشان نشان می‌داد که احتمالاً وضعیتِ مالی‌شان بیشترِ وقتشان را در قالبِ شغل‌های مختلف می‌گرفت.

لکس بعد از لحظه‌ای‌دارن​ تأملِ درونی، خیلی ساده‌سالنه​ گفت: «خودتون رو معرفی کنید.»

دختری که لباسِ سبز‌برامون​ پوشیده بود گفت: «اسمِ‌آره​ من ناکی‌ـه و خواهرِ بزرگ‌ترم.»

دختری که لباسِ زرد‌آره​ به تن داشت گفت: «اسمِ‌دوستمون​ من نامی‌ـه و خواهرِ وسطی‌ام.»

دختری که لباسِ نارنجی‌بتونیم​ پوشیده بود گفت: «اسمِ‌راحت‌تر​ من نانی‌ـه و خواهرِ کوچیک‌ترم.»

ناکی گفت: «ما همین الان هم کار‌کارگرِ​ می‌کنیم، اما هر کدوم جداگانه. اگه بتونیم همه‌می‌کنم​ یه جا کار کنیم، خیلی برامون راحت‌تر میشه.»

نامی گفت: «آره، آره، هم برای‌میشه​ ما بهتر میشه، هم برای شما.‌سخت‌کوشیم​ ما خیلی سخت‌کوشیم و همه دوستمون دارن.»

نانی گفت: «ناکی تو یه خواربارفروشی کارگرِ سالنه، نامی‌دوستمون​ تو یه رخت‌شوی‌خونه برای پولدارها کار می‌کنه و منم تو‌آشپزخونهٔ​ آشپزخونهٔ یه رستوران کار می‌کنم و به سرآشپزها کمک می‌کنم.»

هر سه دختر انرژیِ مثبت و پرشوری از خود ساطع‌نامی​ می‌کردند و لکس مشکلی با استخدامشان نداشت، اما اول باید‌کارگرِ​ توانایی‌هایشان را می‌سنجید و تصمیم می‌گرفت برای چه پستی مناسب‌اند.

«کارهاتون که خوب به نظر می‌رسه، مطمئنید می‌خواید عوضشون کنید؟ جمعیتِ توی میخانه ممکنه‌رستوران​ خشن باشه و کار هم می‌تونه از اون خشن‌تر باشه. البته، نیازی نیست نگرانِ‌اول​ امنیتتون باشید، چون من حواسم به همهٔ کارمندهام هست، ولی بازم کارِ آسونی نیست.»

هر سه خواهر هم‌زمان جواب دادند: «بله، ما خجالتی‌برای​ نیستیم. ما ۹ تا برادر داریم، برای همین دوروبرِ‌سالنه​ پسرها بزرگ شدیم و می‌دونیم چطور مراقبِ خودمون باشیم.»

۹ برادر؟ لکس برای سلامتیِ‌برای​ مادرشان دعا کرد و نگذاشت افکارش‌نانی​ بیشتر از این روی موضوع بماند.

«چند تا پستِ خالی داریم. اول اینکه به چند تا آشپز و پیشخدمت نیاز دارم. ریک فعلاً کارِ نظافت رو انجام میده، برای همین نگرانِ‌منم​ چیزِ دیگه‌ای نیستم، اما هر کسی که این پست رو قبول کنه، ساعتِ کاریِ طولانی‌ای خواهد داشت. علاوه بر این، برای خانه‌داری هم به یک‌می‌رسه​ نفر نیاز دارم. به کدوم یکی از این کارها علاقه دارید؟ باید بگم که قبل از استخدام، اول باید ببینم تو اون پست چطور کار می‌کنید.»

هر سه خواهر می‌خواستند در بخشِ خانه‌داری کار کنند، اما لکس به این تعداد‌رستوران​ نیاز نداشت. بنابراین چند پستِ مختلف را انتخاب کردند، اما شرطشان این بود که‌اول​ ساعتِ کاریِ یکسانی داشته باشند. در غیر این صورت، تغییرِ شغل برایشان هیچ فایده‌ای نداشت.

لکس به آن‌ها گفت بعد از دیدنِ کارشان‌آره​ تصمیم می‌گیرد و به ریک دستور داد همه‌جا را‌کارگرِ​ نشانشان دهد و بگوید کجا قرار است کار کنند.

دینو که تا الان بی‌صدا گوشه‌ای ایستاده بود، بالاخره جلو آمد و گفت:‌کارگرِ​ «شنیدم دیشب برادرانِ نوئل اومدن میخانه‌ات. اگه تونسته باشی تأثیرِ خوبی روشون بذاری،‌مثبت​ باید بگم شانس بهت رو کرده و به‌زودی همهٔ پولدارهای شهر میان میخانه‌ات.»

لکس در حالی که دو شخصیتِ کاملاً متفاوتشان‌راحت‌تر​ را با هم مقایسه می‌کرد، پرسید: «اونا برادر‌دوستمون​ بودن؟ پس حدس می‌زنم این دوروبر خیلی معروف باشن.»

در حینِ صحبت، لکس دینو را به‌کارگرِ​ نشستن دعوت کرد و برایش یک آب‌میوهٔ انرژی‌بخش‌می‌کنم​ ریخت. برای هر نوشیدنیِ دیگری خیلی زود بود.

دینو با خنده گفت: «معلومه که هستن. اونا پسرهای سرور نوئل، حاکمِ این سرزمین‌ها هستن. بابیلون فقط یکی‌سالنه​ از صدها شهرِ کوچیکیه که زیرِ سلطهٔ خاندانِ اون‌هاست، برای همین خیلی نادره که یکیشون به اینجا سر‌استخدامشان​ بزنه. هر ده‌دوازده سال یک بار، یکی از اعضای خاندانِ سرور پیداش میشه تا مطمئن بشه همه‌چیز روبه‌راهه.»

دینو با لحنی پر از افتخار گفت: «اما در موردِ برادرانِ نوئل باید بگم که اونا حتی از خودِ سرور‌رستوران​ هم محبوب‌ترن. با اینکه از طبقهٔ اشرافن، اما هر دوشون خیلی خاکی و مهربونن. حتی داستان‌های بی‌شماری هست که اگه‌مناسب‌اند​ ببینن کسی تو دردسر افتاده، به مردمِ عادی کمک می‌کنن. سرور پوارتی حتی یک بار مزرعهٔ پدربزرگم رو نجات داد.»

با این حال، داستانِ او باعث شد لکس بفهمد‌میشه​ که پوارتی با وجودِ اینکه مثلِ یک نوجوانِ تشنهٔ‌نانی​ هیجان رفتار می‌کرد، احتمالاً خودش چندصد سال سن داشت.

اما چیزی که لکس را گیج کرد این بود که سرورِ این سرزمین‌ها در‌رستوران​ واقع یک انسان بود. نه اینکه بخواهد نژادِ انسان را دست‌کم بگیرد، اما وقتی‌اول​ ثروتِ این منطقه روی نقشه را می‌دید، انتظار داشت نژادِ بلور بر آن حاکم باشد.

منظور این نبود که اینجا ثروتمندترین بخشِ قلمرو است،‌برای​ اما قطعاً رتبهٔ بالایی داشت و به همین دلیل‌سالنه​ انتظار داشت نژادِ قدرتمندتری کنترلش را در دست داشته باشد.

اگر نژادِ بلور هم نبودند، دست‌کم ترلوپ‌ها منطقی‌تر به نظر می‌رسیدند. روشِ عجیبشان در یکپارچه‌سازی با طبیعت و تبدیلِ‌آشپزخونهٔ​ کلِ جنگل‌ها و مناظر به تنِ خود، آن‌ها را به‌شکلِ مضحکی قدرتمند می‌کرد. لکس حتی با خودش می‌گفت اگر ترلوپ‌ها‌پستی​ در قلمروی خاستگاه حضور داشتند و به‌اندازهٔ کافی قوی می‌شدند، احتمالاً می‌توانستند کلِ سیاره‌ها را به تنِ خود تبدیل کنند.

در دل یادداشت کرد که‌همه​ بدونِ جلبِ توجه، اطلاعاتِ بیشتری دربارهٔ‌آره​ این محدودهٔ بی‌طرف به دست بیاورد.

دینو که متوجه نبود لکس در افکارش غرق شده، داستانش را ادامه داد: «شایعه‌ای‌رستوران​ هست که سرور پوارتی نامزدی‌ای رو که پدرش براش ترتیب داده بود به هم‌اول​ زده. می‌گن سرور به‌شدت عصبانیه و قصد داره سرورِ جوان رو حسابی مجازات کنه.»

لکس با اضافه‌کردن به این شایعهٔ آبدار، به دینو گفت:‌بهتر​ «منطقیه. برترام هم می‌گفت رفتن به خونه رو عقب انداخته.»‌پولدارها​ هیچ‌چیز به‌اندازهٔ غیبت‌کردن به جاافتادنِ آدم‌ها در یک جامعه کمک نمی‌کرد.

دینو که به‌سختی خنده‌اش را نگه داشته بود، گفت: «هاهاهاها دقیقاً! وای، زنم وقتی اینو بشنوه خیلی غصه می‌خوره که ندیدیمشون. دیگه باید‌کمک​ برگردم به نونواییم، وگرنه کلِ روز رو همین‌جا به گپ‌زدن می‌گذرونیم. با اون دو تا خواهر هم موفق باشی، هرچند لازم نیست به‌خاطرِ‌عوضشون​ من بهشون آسون بگیری. دخترای خوبی‌ان و انتظار دارم سخت کار کنن، اما اگه دیدی به دردت نمی‌خورن، تو نه‌گفتن بهشون شک نکن.»

لکس گفت: «ممنون، بهت خبر می‌دم اوضاع چطور پیش می‌ره.» عملکردِ آن‌ها‌برای​ در واقع به این بستگی داشت که اصلاً مهمانی از راه برسد‌می‌کنه​ یا نه. قضاوت دربارهٔ کارشان در یک میخانهٔ خالی بسیار دشوار بود.

دینو ناگهان گفت و چهرهٔ بشاشش یک‌باره جای خود را به تردید و نگرانی داد: «راستی... حرفم کاملاً جدی بود.‌مثبت​ اگه برادرانِ نوئل از میخانه‌ت تعریف کنن، منتظر باش که کلی آدمِ پولدار به اینجا سر بزنن. اما خب، فقط...‌عوضشون​ فقط اگه خواهرشون هم اومد مراقب باش. همون‌قدر که برادرا محبوبن، خواهرشون... اِهم، خب اون... فقط اگه اومد حواستو جمع کن.»

با این حرف، پیش از آنکه لکس بتواند سؤالی بپرسد، دینو از ترسِ اینکه‌دارن​ لکس منظورِ حرفش را جویا شود با عجله رفت. لکس از روی کنجکاوی ابرویی بالا‌انرژیِ​ انداخت. اگر واقعاً دردسری در راه بود، بهتر بود کمی اطلاعات درباره‌اش به دست بیاورد.

از آرایهٔ فضایی استفاده کرد تا از درِ آشپزخانه بگذرد و واردِ حیاط‌پشتی شود،‌سالنه​ و سپس به‌سمتِ اتاقِ شایعات رفت. ازآنجاکه اطلاعاتِ دینو هم به‌احتمالِ زیاد چیزی جز‌خود​ شایعه و غیبت نبود، باور داشت این اتاق هم به همان اندازه قابل‌اعتماد است.

اتاق چیزی شبیه به یک ایستگاهِ مطالعهٔ کوچک بود؛ با میزِ‌آره​ چوب‌بلوطی که کنارِ دیوار قرار داشت و کتابی که رویش گذاشته بودند.‌پولدارها​ لکس نشست و کتابی را که انگار صفحاتش پایانی نداشت، باز کرد.

این کتاب تمامِ شایعاتِ جاری در حوالیِ میخانه را فهرست می‌کرد. نمی‌دانست‌منم​ بُردِ آن چقدر است، اما حدس می‌زد نهایتاً کلِ بابیلون را پوشش‌می‌کردند​ دهد. می‌توانست شایعات را تصادفی بخواند، یا موضوعِ خاصی را انتخاب کند.

لکس در ذهن گزینهٔ «خاندانِ نوئل - خواهر» را انتخاب کرد و مشغولِ خواندنِ رایج‌ترین‌نانی​ شایعه شد و رفته‌رفته چهره‌اش در هم رفت. اینکه تمامِ شایعات تا این حد کلیشه‌ای‌مثبت​ و قابل‌پیش‌بینی به نظر می‌رسیدند، او را مطمئن می‌کرد که احتمالاً حقیقت دارند. در یک کلام:

پاملا نوئل، خواهرِ بزرگ‌ترِ پوارتی و برترام نوئل، دختری به‌شدت لوس بود. تمامِ نشانه‌ها حاکی از آن بود که‌آشپزخونهٔ​ به سندرومِ پرنسس مبتلاست و رفتاری به‌شدت زورگویانه دارد. بدتر از آن، پایهٔ تزکیه‌اش هم ضعیف نبود و در‌تصمیم​ عالمِ نوزادِ روح قرار داشت، اما فاجعهٔ اصلی این بود که نه‌تنها پدرش، بلکه برادرانش هم به‌شدت لوسش کرده بودند.

لکس در دل دعا کرد‌همه​ که پای این دختر به میخانه‌آره​ باز نشود؛ اصلاً حوصلهٔ بچه‌داری نداشت.

درست همان زمان که لکس مشغولِ خواندنِ این شایعات بود، در آن سوی بابیلون شخصِ دیگری واردِ کالسکهٔ برادرانِ نوئل‌مثبت​ شده بود. پوارتی داشت داستان‌های مختلفی از ماجراجویی‌هایش را برای این شخص تعریف می‌کرد و وقتی قصه‌اش سرانجام به میخانه‌ای‌عوضشون​ خاص رسید، حتی برترام هم نتوانست جلوی خودش را بگیرد و اشاره کرد که آنجا کلکسیونِ شرابِ غافلگیرکننده و دلپذیری دارد.

زن با تعجب گفت: «اوه؟ پس برت کوچولو هم‌برای​ ازش خوشش اومده. باید یادم بمونه دفعهٔ بعد که‌سالنه​ گذرم به این اطراف افتاد، حتماً بهش سر بزنم.»

ناولها | novelha.net