چپتر 545: (بدون عنوان)
0انفجار در بهترین حالت چند ثانیه بیشتر طول نکشید، اما نمیشدکندیِ ویرانیاش را دستکم گرفت! فقط لباسهای لکس نبود که از هستی ساقطبههیچوجه شده بود، بلکه رباتهای نزدیک به مرکزِ انفجار هم پودر شده بودند!
نزدیکترین گربهسانان که بارها و بارها بریده و منجمد شده بودند، به چیزیجلوی جز غبارِ فلزیِ یخزده تبدیل نشده بودند. در واقع، حتی به نظر میرسیدحرفشان دیوارهای راهرو هم از این ضربات آسیب دیدهاند، هرچند فقط کمی ساییده شده بودند.
اما در حالی که مرکزِ انفجار منطقهای از ویرانیِ مطلق بود، لکس میتوانست در ادامهٔ راهرو اثراتِ کمرنگترِمیآمدند آن را ببیند. نزدیکترین لایه شاملِ غبارِ فلزی بود که رباتها به آن خرد شده بودند. با فاصلهٔ کمییکی از آن، بزرگترین بخش قرار داشت که پر از رباتهایی بود که به قطعاتِ کوچکِ یخزده خرد شده بودند.
اما کمی جلوتر، قطعات بزرگ و بزرگتر میشدند تا اینکه سرانجام رباتهای درسته پدیدار شدند.حرکتشان اینها هم نابود شده بودند و این موضوع از بیحرکت افتادنشان کاملاً پیدا بود. اماکشیده در فاصلهٔ کمی از آنها، رباتهایی قرار داشتند که با وجودِ آسیبِ شدید هنوز کار میکردند.
اینجا بود که دومین اثرِ حملهاش خودش را نشان داد. رباتها نهتنهاحرکتشان آسیب دیده بودند، بلکه سازوکارِ درونیشان هم یخ زده بود. حتی اگرنمیتوانست هیچ آسیبِ فیزیکیِ واقعی ندیده بودند، یخزدنِ قطعاتشان جلوی حرکتِ درستشان را میگرفت.
اگر رباتِ سالمی هم باقی مانده بود، پشتِ رباتهای آسیبدیده ازیخزدنِ دید پنهان بود. حالا که حرفشان شد، همان رباتهای آسیبدیده باآسیبدیده وجودِ کندیِ حرکتشان، هنوز داشتند به سمتِ لکس و الکساندر میآمدند.
لکس با نادیدهگرفتنِ کاملِ برهنگیاش گفت: «تعدادِ رباتهاآسیبدیده یهکم مسخرهست، نه؟» او بههیچوجه نمیتوانست نشان دهدسمتِ که خجالت کشیده، وگرنه اوضاع فقط بدتر میشد.
الکساندر گفت: «هر طبقه از پاگودا یکی از نقطهضعفهای ما رو هدفحرفشان میگیره. هر بار که نقطهٔ قوتِ جدیدی نشون میدی، پاگودا تو چالشِ بعدیمسخرهست یه چیزی رو تغییر میده تا تا جای ممکن قدرتت رو محدود کنه.»
لکس مکث کرد و فهمید حق با الکساندر است. در طبقهٔ اول چالشی بهظاهر تصادفی به او داده شده بود، امایهکم در طبقهٔ دوم بهجای یک دشمن با چند دشمن روبهرو شد که هماهنگیِ بینظیری داشتند. به نظر میرسید هدف این بودنشون که جلوی لکس را بگیرند تا نتواند مثلِ طبقهٔ اول، یک دشمنِ تنها و غافلگیرشده را بهراحتی از سرِ راه بردارد.
پس از اینکه برای خلاصشدن از شرِ آن دشمنان از بیرون کشیدنِ روحشان استفاده کرد، دشمنانی که بعدسالمی از آن با آنها روبهرو شد هیچکدام روح نداشتند! علاوه بر این هرچند لکس امتحانش نکرده بود، اماگفت حس میکرد اگر میخواست از کلیدِ طلاییاش استفاده کند آنها میتوانستند در برابرِ اثرِ انتقالِ آنیِ آن مقاومت کنند.
سپس وقتی از قدرتِ مضحکِ خود برای ازپایدرآوردنِ عنکبوت استفاده کرد، با گروهیهمان بهظاهر بیپایان از دشمنانِ کوچکتر روبهرو شد. هرچند قدرتش هنوز هم غولآسا بود،بههیچوجه اما در برابرِ تعدادِ بیپایانِ آنها دیگر برتریِ چندان واضحی به حساب نمیآمد.
اگر پاگودا همینطور بهشکلی هدفمند سختتر میشد، آخر چطور کسی میتوانست به بالاترین طبقه برسد؟ این اطلاعات نهتنها دیدگاهِ جدیدی دربارهٔبرهنگیاش میزانِ سختیِ ماجرا به لکس داد، بلکه باعث شد احترامِ جدیدی برای جوتون قائل شود. لکس خودش چندین برتریِ ناعادلانه داشت،نقطهٔ اما باز هم اینقدر به دردسر افتاده بود. فقط میتوانست در عجب بماند که جوتون دقیقاً چطور از پسِ پاگودا برآمده بود.
با این حال، اینطور هم نبود که لکس به آخرِ خط رسیده باشد. اگر اصرارمیآمدند به ادامهدادن داشت، شرط میبست که میتواند چند طبقهٔ دیگر هم بالا برود. پاداشی هم کهمیشد برای پاکسازیِ هر طبقه میگرفت خوب بود. اما... او اصلاً قصد نداشت لختومادرزاد به جنگ برود!
لکس قابِ یخزدهٔ یک رباتِ خراب را برداشت وواقعی همانطور که با خونسردی آن را به شکلِ یکسالمی لباسزیرِ موقت درمیآورد، گفت: «بیا فقط زودتر تمومش کنیم.»
الکساندر سر تکانرباتِ داد و ازمانده اظهارنظر خودداری کرد.
چه خوب و چه بد... لکس بیشتر ازآسیبدیده او ربات کشته بود و جلو افتاده بود. چنینالکساندر برتریِ قاطعانهای، انگیزهٔ اولیهاش را شسته و برده بود.
با شکستهشدنِ شتابِ عظیمِ رباتها، شکستدادنِ بقیهشان فقط مسئلهٔ زمان بود.کندیِ این کار بیشتر از هر چیزی خستهکننده بود و در پایانِمسخرهست کار، لکس تقریباً مطمئن بود که دقیقاً ۲۰۰۰ ربات آنجا بودهاند.
هرچند خودش زحمتِ شمردنشان را نکشیده بود، اما ذهنش بهاندازهٔ کافی قوی بود. همانطور که بامیگرفت دیدنِ یک جفت دشمن نیازی به شمردن نداشت، برای اینکه ذهنش بهطورِ خودکار به عددِ درستمیآمدند برسد هم واقعاً نیازی به شمردن نداشت. این یعنی برای هر کدامشان ۱۰۰۰ ربات وجود داشت.
لکس که حوصله نداشت با پاگودا سرِپشتِ منطقِ جنگیدنِ یکتنه با ۱۰۰۰ دشمن بحث کند،حرکتشان آخرین ربات را گرفت، اما هنوز نابودش نکرد.
چرخید و راه افتاد سمتِ دیگر،مانده جایی که الکساندر داشت رباتهای باقیماندهٔحرفشان سمتِ خودش را از پای درمیآورد.
لکس به دیوارِ نزدیکِ الکساندر تکیه داد و بیآنکه کمکی به کارشحرکتشان بکند، گفت: «یه سؤال ازت دارم.» در واقع، دلیلِ نگهداشتنِ یکی ازنمیتوانست رباتها این بود که تا کارش تمام نشده، آزمونِ فعلی به پایان نرسد.
«اگه شهودم درست بگه، کهزده معمولاً هم میگه، داری هرندیده سه مسیر رو تزکیه میکنی، درسته؟»
الکساندر واکنشی نشان نداد، اما دوباره گاردش راآسیبدیده بالا برد. اینکه او و لکس خوب با همالکساندر کار کرده بودند، به این معنی نبود که متحدند.
«شاید. برای چی میپرسی؟»
«چون منم همینطورم، هر سه مسیر. برام سؤال شد، اونهمان چیزای قرمزی که قبلاً استفاده میکردی، از همون بهاصطلاح فنونتعدادِ یا حرفههای «مسیرِ راستین» بود؟ تا حالا همچین چیزی ندیده بودم.»
الکساندر چشمانش را ریز کرد و بههیچ لکس خیره شد. کار را به تیغههایحرکتِ پرندهاش سپرد و به گفتگو ادامه داد.
«نمیدونم این رو میدونیسالمی یا نه، اما پرسوجوآسیبدیده دربارهٔ فنونِ دیگران خیلی بیادبانهست.»
لکس دستهایش را بالا برد تا نشان دهد خطری ندارد و گفت: «آه درسته، ببخشید. فقطسمتِ با خودم گفتم که، میدونی، چون هر دو تو مسیرِ مشابهی هستیم، میتونیم به هم کمک کنیم.بدتر مطمئنم یه عالمه چیز میدونم که تو هنوز به پستت نخورده. مثلاً، حسِ روحت رو پرورش دادی؟»
الکساندر بیدرنگ جوابمانده نداد و همین باعثپنهان شد لکس نیشخند بزند.
«آه درسته، نباید دربارهٔ فنون بپرسم. فقط بهفیزیکیِ این خاطر گفتم که به دست آوردنِ حسِ روحرباتِ سخته، اما ابزارِ واقعاً عالیایه. خیلی به درد میخوره.»
لکس، انگار که بخواهد حرفش را ثابت کند، حسِ روحش را گسترش داد و برایحرکتشان یک لحظه الکساندر را پوشاند. وقتی غرایزِ نوجوان ناگهان به او هشدار دادند که نیرویی ناشناختهوگرنه احاطهاش کرده، در دل جا خورد، اما خوشبختانه نیرو همانطور که آمده بود، سریع ناپدید شد.
اما مشکل این نبود که نیرویی اوپشتِ را در بر گرفته، بلکه این بودکندیِ که نمیدانست چطور باید با آن مقابله کند!
«من هنوز نتونستم فنون یا حرفههای مسیرِ راستین رو به دست بیارم، اما معمولاًالکساندر تو موقعیتهای خیلی... خاصی قرار میگیرم. در نتیجه، معمولاً میتونم خیلی سریع قدرتم رووگرنه بالا ببرم. ولی از اون طرف، تو آموزشها و تجربههای سنتیتر بدجوری کم میارم.»
الکساندر که سریع فهمیده بود منظورِ لکس چیست،فیزیکیِ پرسید: «میخوای تبادل کنیم؟ میدونی که حتی اگهمیگرفت بخوام هم نمیتونم فنونِ طبقهبندیشده رو به اشتراک بذارم.»
«آره، همین حدس رو میزدم، اما معنیش این نیست که هیچی برای اشتراکگذاری نداری. گذشته ازسمتِ این، کتابخونهٔ مهمانخانهٔ نیمهشب داره روزبهروز پر از فنونِ مختلف میشه، برای همین همیشه میتونم اونجا یهبدتر چیزی پیدا کنم. اما آموزش و بینشِ تو چیزهایی نیستن که بتونم تو یه کتاب پیداشون کنم.»
الکساندر در حالی که پیشنهاد را در ذهنش مرور میکرد، بیدرنگ پاسخی نداد. اینکه این لکس از ناکجاآباد پیدایش شده بود، بهروشنی نشان میداد که تجربههای غیرمعمولی داشته است. هرچند حرکاتش در طولِ مبارزه بسیار تمیزپاگودا و کارآمد بود، اما کمبودِ آموزشِ اصولیاش را هم لو میداد. برای اینکه بتواند اینقدر سریع چنین قدرتی بگیرد، چیزهایی که برای ارائه داشت چهبسا واقعاً ارزشِ وقتِ الکساندر را داشتند. اگر او هم میتوانست بهبگیرند همان اندازه پیشرفت کند، قادر بود قدرتی بسیار بیشتر از خودِ لکس به نمایش بگذارد. ناگفته نماند، اگر الکساندر میتوانست دفاعی به قدرتمندیِ او بسازد... حتی خودش هم نمیتوانست تخمین بزند که چقدر مرگبار خواهد شد.
لکس صاف ایستاد و گفت: «مجبور نیستی همین الان جواب بدی.کندیِ بهش فکر کن و بهم خبر بده. میتونی از طریقِ مهمانخانه پیدامبههیچوجه کنی. فقط به هولوگرامِ شخصیت بگو پیامی رو به لکس ویلیامز برسونه.»
لکس رباتِ توی دستش را خرد کرد، درست در همان لحظه کهقطعاتشان شمشیرِ الکساندر آخرین رباتِ سمتِ خودش را از پای درآورد. دو ردیف پلهحالا ظاهر شد و لکس بیآنکه وقتِ بیشتری تلف کند، از یکی بالا رفت.
با این حال، روی آخرین پلهٔ پیش از طبقهٔ بعدیپنهان ایستاد. از طریقِ این پله میتوانست خروج از پاگودا را انتخاببرهنگیاش کند. اما اگر یک قدمِ دیگر برمیداشت، آزمونِ بعدی آغاز میشد.
لکس بیهیچ پشیمانی تصمیم گرفت از آزمون خارج شود.دید حتی اگر نمیتوانست طبقاتِ بیشتری را تجربه کند، حسِمیآمدند ششمش میگفت که الکساندر بهاحتمالِ زیاد با معاملهاش موافقت میکند.
بههرحال، فعلاًباقی همین هم بهاندازهٔآسیبدیده کافی خوب بود.