چپتر 395: چپتر ۳۹۵
0مارلو سؤالی را کهمیکرد بدیهی به نظر میرسیدوقت پرسید: «همهٔ اینا واقعیه؟»
لکس با چهرهای کاملاً جدی گفت: «آره. تازه پیشینهشون تو جهان اصلاً ساده نیست، وگرنه اینطوری تودوستای سیارهای مثل زمین که انرژیِ روحیِ کمی داره زندانی نمیشدن. غیر از محدود کردنِ تزکیهشون، عملاً آزادن،وقتی که احتمالاً همونجا کوتاهی شده و به این آدما اجازه داده هر کاری دلشون میخواد با زمین بکنن.»
مارلو نیمپوزخندی زد و با چشمانی سرگرم به لکس نگاه کرد و گفت: «هِه. داری اینا رو میگی که نذاری خودموجود دست به کار بشم؟ میدونی پسرجان، منم یکی دو پیراهن بیشتر از تو پاره کردم. دوستای خوبی رو از دست دادم وهمهچیز فرصتِ کشتنِ دشمنهای قدیمی رو هم از دست دادم. مهم نیست تو جهان کی هستن، اینجا روی زمین میشن سگِ دستآموزِ خودم!»
لکس شانه بالا انداخت و گفت: «تا وقتی این آدما دست از دردسر درست کردنبیدرنگ واسه زمین بردارن برام کافیه، ولی دستکم اگه اینو بدی به فرناندا، راهِ خوبیه واسه سنجیدنِاساسی واکنشش. عادت ندارم زمین یهو صاحب پیدا کنه، ولی اگه صاحبی داره بهتره حداقل اول بشناسیمش.»
مارلو بیدرنگ جواب نداد، چراکه ذهنش در تکاپو بود و داشت سبکسنگین میکرد. مهم نبود چقدرماندن در مهمانخانه وقت میگذراند، حقیقتی اساسی وجود داشت و آن اینکه پایگاهش روی زمین بود. برایرونقی ماندن در مهمانخانه باید پول میداد و منبعِ درآمدش بیشک به این سیاره گره خورده بود.
افزون بر این، پس از نمایشگاهِ اخیرِ زمین، اقتصادِ زمین در حالِ تجربهٔ رونقی چشمگیر بود. همهچیز با سرعتی بالافرصتِ پیش میرفت و رقابتِ فضاییِ تازهای برای رسیدن به دیگر سیارههای منظومهٔ شمسی آغاز شده بود. در مقابل، عدهای دیگربرام داشتند برای عملیاتِ استخراج در فضا برنامهریزی میکردند و هدفِ نهاییشان ساختِ ماهوارههای غولآسا و ایستگاههای فضایی در مدارِ سیاره بود.
در واقع، با توجه به تاریخِ زمین و بشریت، بسیاری انتظار داشتند ثروتمندانمیکرد و قدرتمندان تمامِ توجهشان را معطوفِ رشدِ شخصیِ خود کنند و ضعیفان و درماندگانپول بارِ دیگر به دستِ فراموشی سپرده شوند، مگر زمانی که وقتِ پسزدنشان فرا میرسید.
اما سازمانی مرموز به نامِ انجمنِ رز یکشبه با منابع و نفوذی ظاهراً نامحدود سر برآورده و دنیا را برای همیشه تغییر داده بود! آنها ناگهان مراکزِ توانبخشی، مسکن، مدرسه، دانشگاه، هنرستان، مزرعه و امکاناتِ بسیارِ دیگری فراهم کردندمیداد و شروع به جذبِ تمامِ کسانی کردند که از پسِ مراقبت از خود برنمیآمدند. تنها در عرضِ سه هفته، بخشِ بزرگی از معضلِ بیخانمانی از بین رفت، چراکه تمامِ کسانی که مایل به جابهجایی بودند اسکان داده شدند وماهوارههای با در نظر گرفتنِ اینکه انجمن در ازای این کار هیچچیز نخواسته بود، شرایطِ زندگیِ عالی در اختیارشان قرار گرفت. افزون بر این، آموزشِ آنها برای ورودِ دوباره به اجتماع از قبل آغاز شده بود؛ البته تحتِ حمایتِ انجمن.
مهم نبود چقدر برای بیرون کشیدنِ جزئیات تلاش میکردند، هیچکس نمیدانست چه کسیاینکه پشتِ انجمن است و هیچکس نمیفهمید هدفِ انجمن از این کار چیست. هیچکس، یانمایشگاهِ دستکم هیچکس که قدرتِ قابلتوجهی داشت، باور نمیکرد چنین سازمانِ بزرگی واقعاً خیرخواه باشد.
با این حال، تمامِ اینها در برابرِ کسانی که تنهاپسرجان هدفشان ایجادِ آشوب بود رنگ میباخت. اگر تکلیفِ آن «زندانیها» روشنکشتنِ نمیشد، تمامِ پیشرفتِ زمین تنها زمینهسازِ درگیریِ بزرگتری در آینده میشد.
مارلو بیاختیار پرسید: «اگهبیدرنگ دیدی واکنشِ فرناندا... چنگیذهنش به دل نمیزنه، برنامهت چیه؟»
لکس شانه بالا انداخت و گفت: «تو اون حالت اصلاً چیکار از دستم برمیاد؟ شاید بتونم خودم اون زندانیها رو بکشم، ولی اینسبکسنگین مشکلِ اصلی رو حل نمیکنه؛ اینکه زمین تحتِ تملکِ یه رهبرِ بیتفاوته. شاید اونوقت زمانش برسه که به فکرِ عوض کردنِ کسی باشیمافزون که کنترلِ اوضاع رو تو دست داره. چیزای خوبی دربارهٔ این امپراتوریِ یوتون شنیدم، شاید بتونیم دعوتشون کنیم تا یه سری به سیاره بزنن.»
مارلو نظری دربارهٔ برنامهٔ لکس نداد و فقط گفت که پوشه را به فرناندا میرساند. اگر حجمِ عظیمِ دردی که هر لحظه حس میکرد و حواسش رانمایشگاهِ پرت میکرد در کار نبود، مارلو در واقع مردی بسیار منضبط و منطقی بود. متأسفانه، سالها دیوانگی تحتِ تأثیرِ آن درد، این رفتار را تا حدی برایشمیکردند به عادت تبدیل کرده بود و نیشخندِ پهنی که پس از رفتنِ لکس روی صورتش نشست، نشان میداد که دوباره خیال دارد دست به کارِ دیوانهواری بزند.
از سوی دیگر، لکس دیگر به این موضوع فکر نمیکرد. اینطور نبود که سیارهٔ مادریاش برایش اهمیتی نداشته باشد، بلکه کارهای بسیارِ دیگری برای رسیدگی داشت. اما در لایهای عمیقتر، وقتی خانهاش راانداخت رها کرد و به مهمانخانه رفت، بخشی از وجودش مهمانخانه را خانهٔ خود، و زمین را صرفاً سیارهٔ دیگری میدید که مهمانخانه به آن متصل بود. در موردِ خانوادهاش روی زمین... لکس سرچراکه تکان داد. مدتی بود که تمامِ تلاشش را میکرد تا به آنها فکر نکند. در واقع، دقیقاً از زمانی که تومورش را برداشته بود، ناخودآگاه از فکر کردن به آنها بهکلی طفره میرفت.
کارِ خیلی سختی نبود، چون سرش حسابی شلوغ بود. بهخصوص یک کار بود که مدتها به آن فکرمیگذراند میکرد. دنبالِ نژادی یا مهمانی منحصربهفرد میگشت که در این زمینه برتریِ ذاتی داشته باشد و در این حین،اخیرِ کسانی را که از قبل در دسترس بودند و مهارتِ کافی برای این نقش داشتند، بهکلی نادیده گرفته بود.
او مشخصاً به مأموریتش برای راهاندازیِ یک سرویسِ خبری فکر میکرد کهحداقل در فصلِ ۱۶۲ گرفته بود... نه، اِهم، مأموریتی که وقتی زمین درگیرِمیکرد جنگِ داخلی بود و خودش برای اخبارِ اوضاع لهله میزد، دریافت کرده بود.
با خودش فکر کرده بود که باید کسی را با مهارت یا تواناییِ ذاتی در جمعآوریِ اطلاعات پیدا کند. حالا که بهبیشک آن فکر میکرد، اگر روزی به کسی برمیخورد که سیستمِ روزنامه داشت، برای این نقش بینقص بود، اما هیچ فایدهای نداشت که اینشمسی کار را تا زمانِ برخورد با چنین شخصی کاملاً به تعویق بیندازد — بهخصوص وقتی کسی به ماهریِ ولما را در اختیار داشت.
تواناییِ ولما در جمعآوریِ اطلاعات واقعاً او را غافلگیر کرده بود و بسیار فراتر از دامنهٔ اطلاعاتِ عمومیِ در دسترسِ مردم بود. او اطلاعاتی راهستن زیرورو میکرد که آنقدر پنهان بودند که حتی ردههای بالای خودِ زمین هم از آنها خبر نداشتند، چه رسد به چیزهایی که دربارهٔ نیبیرو بهسنجیدنِ او گفته بود. با در نظر گرفتنِ اینکه اینها فقط دو زونکن بودند، حتی نمیتوانست تصور کند صدها زونکنِ دیگر چه چیزی در خود دارند.
او بیش از حدِ نیاز صلاحیت داشت،چراکه لکس فقط باید ابزارهای لازم برای انجامِنبود درستِ این کار را به او میداد.
لکس به دفترش که داشت بهشدت به آن علاقهمند میشد، آنی منتقل شداول و ولما را دوباره احضار کرد. ولما با هیجان و با زونکنِ دیگری درمهمانخانه دست ظاهر شد، اما پیش از آنکه بتواند شروع کند، لکس به حرف آمد.
«ولما، تواناییِ تو تو جمعآوریِ اطلاعات واقعاً من رو تحتتأثیر قرار داده و نقشت توبرای مهمانخانه رو دوباره ارزیابی کردم. تو بهخاطرِ مدتزمانی که میشناسمت و درکِ عمیقت از مهمانخانه، توتجربهٔ مدیریتِ ارشد قرار گرفتی، اما الان میبینم که این بهترین جا برای استفاده از مهارتهات نیست.»
«مدتیه که به راهاندازیِ یه خبرگزاری علاقه پیدا کردم و فکر میکنم تو برای ادارهاشپاره بینقصی. نظرت چیه؟ کنترلِ کاملِ نحوهٔ ادارهاش رو بهت میدم و عملکردت رو زیرِ نظر میگیرم.شانه بعد، وقتی بالاخره کارِت شروع شد، میتونم مدام بهت بازخورد بدم که چطور میتونی پیشرفت کنی.»
ولما با هیجانی بیاندازه به زبان آورد:چراکه «آره!»، در حالی که در ذهنش فقطنبود میتوانست به یک چیز فکر کند: ستونِ شایعات!
لکس با لبخند گفت: «عالیه.» و پس ازپیدا مدتی بهطرزِ مسخرهای طولانی، با تعیینِ ولما بهعنوانِجواب رئیسِ سرویسِ خبری، بالاخره مأموریت را تکمیل کرد.
مأموریت تکمیل شد!
پاداش: ساختمانِ اخبارِ نیمهشب!
بیدرنگ ساختمانِ اخبارِ نیمهشب را دریهو خیابان اصلی قرار داد و یک بارِاول دیگر به منحصربهفردترین خیابانِ مهمانخانه چیزی افزود.
خودش و ولما را به آنجا آنی منتقل کرد تا ساختمانِ جدید را بررسی کنند و تمامِباید قابلیتهایش را ببینند. ساختمانی مستطیلشکل و طولانی بود که فقط طبقهٔ همکف، اول و دوم داشت. طبقهٔهمهچیز همکف یک محوطهٔ عمومی بود، با دهها پیشخان که مهمانها میتوانستند برای خریدِ اخبارِ خاص به آنجا بیایند.
لکس قابلیتهای ساختمان را در ذهنشدست مرور کرد و شروع به دریکی میان گذاشتنِ آنها با ولما کرد.
رایجترین قابلیتِ ساختمان، تواناییاش در چاپِ فوریِ روزنامهها و ظاهر کردنِ فوریِ آنها در سراسرِچقدر مهمانخانه بود. در طبقهٔ اول، یک اتاقِ بایگانی هم وجود داشت که در آن یکدرآمدش نسخه از هر روزنامهای که تا به حال چاپ شده بود، برای آیندگان ثبت میشد.
غیر از آن، ساختمان یک اتاقِ مصاحبه داشت که در آن هر دروغی که مصاحبهشونده میگفت،جواب بیدرنگ اما بیسروصدا به مصاحبهکننده هشدار میداد. برخلافِ امیدواریِ لکس، ساختمان هیچ قابلیتی برای کشفِ سوژههای داغِاینکه خبری نداشت و جستوجو و استخراجِ اخبار کاملاً بر عهدهٔ روزنامهنگارانی بود که در ساختمان استخدام میشدند.
با این حال، یک قابلیت وجود داشت کهوقت ولما را بهشدت به هیجان آورد، هرچند لکس دقیقاًباید جذابیتی در آن نمیدید. آن قابلیت، ستونِ مشاوره بود.