---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 80: روحِ کاوشگری • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 80: روحِ کاوشگری

0

لانه شکلی کروی داشت و سوراخی گرد در مرکزش بود. معمولاً چنین لانه‌ای از علف و ترکه ساخته می‌شد، اما‌گلاویز​ این یکی از شاخه‌های درختِ بزرگ بنا شده بود که ضخامتِ هر کدام دست‌کم به‌اندازهٔ بازوی یک انسان بود. این‌بیش​ شاخه‌ها با الگویی آشفته در هم پیچیده و تنیده شده بودند و دیوارهایی یکپارچه و به رنگِ سیاهِ عقیق ساخته بودند.

سانی هرگز چنین چیزی ندیده بود. پرنده‌ها در دنیای واقعی به‌ندرت دیده می‌شدند،‌گنده​ چه رسد به پرنده‌های غول‌آسا. اندازهٔ ورودیِ لانه آن‌قدر بزرگ بود که یک‌هیچ‌کجا​ کامیونِ کوچک می‌توانست از آن رد شود. خودِ لانه چندین برابر بزرگ‌تر بود.

وای.

برای یک ثانیه احساسِ ترس کرد، از‌تونستم​ این می‌ترسید که پرندهٔ غول‌آسا همان دوروبر‌بدونِ​ باشد. اما بعد ترسش از بین رفت.

لانه... متروکه به نظر می‌رسید. باستانی و خالی بود و برخی از قسمت‌هایش در‌کار​ آستانهٔ فروریختن قرار داشت. انگار هزاران سال از آخرین باری که کسی در این‌داخلِ​ مکانِ پنهان و مخفی حضور داشته، می‌گذشت. هوا لبریز از حسِ تنهایی و ویرانی بود.

منطقیه. اگه من به‌زور تونستم از بینِ برگ‌ها رد‌می‌تونه​ بشم، یه هیولای غول‌آسا چه‌جوری می‌تونه بدونِ اینکه یه‌تردید​ سوراخِ گنده تو مانع جا بذاره، این کار رو بکنه؟

سانی تردید کرد؛ احتیاط و کنجکاوی در دلش با هم گلاویز‌بکنه​ بودند. از یک طرف، کاوش در لانه‌های باستانی هیچ‌کجا ایدهٔ خوبی‌خوبی​ نبود، چه رسد به داخلِ قلمروی رؤیا. خطراتِ بزرگی به همراه داشت.

از طرفِ دیگر، می‌توانست به‌اگه​ پاداشِ بزرگی ختم شود. به‌علاوه...‌بشم​ آخه بیش از حد جالب نبود؟

در نهایت، سانی تصمیم گرفت برای ارضای کنجکاوی‌اش به داخلِ لانه برود. با دنبال کردنِ یک رشته افکارِ غیرمنتظره،‌دلش​ خودش را قانع کرده بود که آنجا امن است. سانی در وضعیتِ ذهنیِ آشفته‌اش متقاعد شده بود که درختِ‌به‌علاوه​ روح موجودی بزرگ و خیرخواه است که از آن‌ها در برابرِ تهدیدهای وحشتناکِ پنهان در دنیای بیرون محافظت می‌کند.

اگه این‌طوره، آخه چه‌جوری ممکنه‌برگ‌ها​ چیزی که به این درختِ‌بدونِ​ بزرگ ربط داره ناامن باشه؟

با نزدیک‌تر شدن به ورودیِ لانه، تعادلش را روی لبهٔ شاخه حفظ کرد و سعی کرد داخل را ببیند. با این‌ایدهٔ​ حال، قدش آن‌قدر بلند نبود که چیزی جز سمتِ داخلیِ سقفِ لانه ببیند. از آنجا که موقعیتش کاملاً متزلزل بود، سانی‌کنجکاوی‌اش​ تصمیم گرفت امرِ اجتناب‌ناپذیر را به تعویق نیندازد و پرید؛ خودش را بالا کشید و از لبهٔ ورودی به آن‌سوی آن انداخت.

لحظه‌ای بعد، روی سطحی نرم فرود آمد. بخشِ پایینیِ لانه با لایه‌ای ضخیم از تارهای عنکبوتِ سفید‌گنده​ و ابریشمی پوشیده شده بود. گذرِ زمان آن‌ها را مانندِ ماسه شکننده و نرم کرده بود. آن‌قدر تارِ‌قلمروی​ عنکبوت آن اطراف بود که برای یک لحظه، سانی فکر کرد داخلِ یک پیلهٔ سفیدِ غول‌آسا افتاده است.

اما نه،‌بینِ​ فقط یک‌بشم​ لانه بود.

و آنجا،‌به‌زور​ درست در‌بینِ​ مرکزش، یک...

سانی پلک زد.

در مرکزِ لانه، یک تخم بود. تخمی غول‌آسا و‌برگ‌ها​ باستانی که هم‌قدِ خودش بود، خاکستری و ظاهراً بی‌جان،‌مانع​ انگار که با گذشتِ زمان به سنگ تبدیل شده باشد.

سانی که نفس کشیدن را از یاد برده بود، به اطراف نگاه کرد تا‌کار​ مطمئن شود هیچ‌چیز... و هیچ‌کسِ... دیگری آن اطراف نیست. اما نه، لانهٔ غول‌آسا خالی و‌قلمروی​ ساکت بود و حتی یک سایهٔ سرگردان هم در هیچ‌کجای میدانِ دیدش پنهان نشده بود.

چقدر... شگفت‌انگیزه.

سانی به‌طرزِ عجیبی احساسِ هیجان می‌کرد. حسِ کشفِ چیزی باورنکردنی، چیزی که هیچ‌کس‌احتیاط​ جز او هرگز ندیده بود، وجودش را لبریز از حسِ عمیقِ شگفتی و رضایت‌خطراتِ​ کرد. هرگز نمی‌دانست چنین جنبه‌ای در وجودش هست؛ جنبه‌ای سرشار از اشتیاقِ یک کاوشگر.

بذار ببینم این دیگه چیه.

سانی روی ابریشمِ نرم قدم برداشت، آرام دورِ تخمِ عظیم چرخید و آن را بررسی کرد. در نگاهِ اول‌دلش​ سنگی به نظر می‌رسید. سطحِ تخم طیف‌های مختلفی از خاکستری داشت که مثلِ ابرهای در گذر روی هم افتاده‌به‌علاوه​ بودند. این نقش‌ونگار زیباییِ عجیبی داشت و هاله‌ای مرموز به تخم می‌بخشید. اما در کل، فقط بزرگ و صاف بود.

سانی پشتِ سرش را خاراند، نزدیک‌تر‌بشم​ رفت و دستش را روی سطحِ‌سوراخِ​ تخم گذاشت. بی‌درنگ غرقِ حیرت شد.

تخم زیرِ دستش گرم بود.

یعنی... هنوز زنده‌ست؟

ثانیه‌ای بعد، حس کرد کششِ عجیبی‌چه‌جوری​ دارد هسته‌اش را درگیر می‌کند. انگار‌مانع​ تخم داشت... داشت نیروی حیاتش را می‌دزدید!

دستش را پس کشید و با دلهره به تخم خیره شد. این‌سوراخِ​ چیزِ کوفتی نه‌تنها زنده بود، بلکه می‌توانست جانِ هر چیزی را که به‌لانه‌های​ آن دست می‌زد بمکد. فقط به یک دلیل نتوانسته بود روحش را ببلعد.

تا جایی که سانی می‌دانست، او تنها موجود در هر دو‌بکنه​ دنیا بود که هستهٔ روحِ واقعی نداشت. در عوض، هستهٔ مرموزِ‌خوبی​ سایه را داشت. برای همین بود که نیروی حیاتش دست‌نخورده مانده بود.

هوف. خطر‌تنهایی​ از بیخِ‌منطقیه​ گوشم گذشت.

سانی به تخمِ‌برگ‌ها​ غول‌آسا نگاه کرد و‌می‌تونه​ به فکرِ تلافی افتاد.

این لانه بی‌شک زمانی به یک موجودِ کابوسِ بی‌نهایت قدرتمند تعلق داشت. پس بچه‌اش هم موجودی‌کار​ با قدرتِ چشمگیر بود. با این حال، به دلیلی نامعلوم، این موجود نتوانسته بود از تخم‌رؤیا​ دربیاید و والدش او را جا گذاشته بود؛ محکوم به اینکه تا ابد درونِ تخم گرفتار بماند.

...یا دست‌کم تا وقتی که احمقِ بخت‌برگشته‌ای آن‌قدر نزدیک‌بذاره​ شود که جوهرهٔ روحش را به خوردِ آن بدهد‌کاوش​ و قدرتِ کافی برای شکستنِ تخم را برایش فراهم کند.

شانس آوردم که‌ویرانی​ احمق نیستم. وایستا...‌به‌زور​ اِ... شایدم باشم...

تصمیم‌های این اواخرش خیلی عجیب بودند. برای‌می‌تونه​ بعضی‌هایشان هیچ توضیحی نداشت، از جمله همین‌کار​ آخری. انگار قدرتِ فکر کردنش کم شده بود...

بی‌خیال. هنوزم‌به‌زور​ از یه‌بینِ​ تخمِ کوفتی باهوش‌ترم!

مثلِ یک کاوشگرِ واقعی، پا به جایی گذاشت که هیچ‌کس تا به‌تردید​ حال نرفته بود و کشفِ شگفت‌انگیزی کرد. موجودی بی‌نهایت مرموز و کمیاب‌داخلِ​ پیدا کرده بود؛ موجودی که هیچ انسانی حتی اسمش را هم نشنیده بود.

طبیعتاً، باید آن را می‌کشت.

اصلاً ذاتِ اکتشاف‌برگ‌ها​ در همین خلاصه‌چه‌جوری​ می‌شد، مگر نه؟

سانی تکهٔ نیمه‌شب را احضار کرد و آن را به سطحِ‌اینکه​ سنگیِ تخم کوبید. بارانی از جرقه روی تارهای عنکبوت بارید. تیغهٔ‌گلاویز​ تیز بی‌اثر روی سنگ لغزید و فقط خراشِ کم‌عمقی روی آن انداخت.

جون‌سختِ لعنتی.

تخم آن‌قدر محکم بود که در برابرِ ضربهٔ یک سلاحِ بیدارشده‌هیولای​ دوام بیاورد. با این حد از مقاومت، سانی حتی از تصورِ قدرتِ‌احتیاط​ هیولای بالغ هم وحشت داشت. این قطعاً یک موجودِ کابوسِ معمولی نبود.

اما خب،‌بینِ​ خودش هم یک‌هیولای​ خفتهٔ معمولی نبود.

سایه‌اش از میانِ دست‌هایش روی تکهٔ نیمه‌شب جاری شد و فلزِ صیقلیِ‌سوراخِ​ تیغه را سیاه و مات کرد. بی‌درنگ هاله‌ای سرد از شمشیر ساطع شد؛‌لانه‌های​ حالا آن‌قدر تیز به نظر می‌رسید که می‌توانست دنیا را از هم بشکافد.

سانی قدمی جلو گذاشت، تکهٔ نیمه‌شب را بالای سر برد و‌بکنه​ با ضربه‌ای خردکننده آن را پایین آورد. تیغهٔ تاریک، تقویت‌شده با‌خوبی​ نیروی سایه، در سطحِ سنگیِ تخم فرو رفت و آن را شکافت.

با فرورفتنِ شمشیرِ سانی، ترک‌ها روی تخمِ سنگیِ عظیم دویدند. برقی از نورِ‌می‌تونه​ زرشکی و شوم از میانِ ترک‌ها تابید و بعد ناپدید شد؛ چیزی جز تاریکی‌طرف​ باقی نماند. سیلابی از مایعِ سیاه و لزج روی تارهای سفیدِ عنکبوت سرازیر شد.

در سکوتی که به‌بشم​ دنبالش آمد، سانی صدای‌بدونِ​ افسونگرِ طلسم را شنید:

یک دیوِ بزرگ، تولهٔ پرندهٔ دزدِ پلید، کشته شد.

سایه قوی‌تر شد.

یک خاطره دریافت شد...

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net