چپتر 553: ؟
0هدف از جاسوسی در جلسه، کسبِ اطلاعات دربارهٔ وضعیتِ فعلی نبود، هرچند که این کاررخدادن هم به نوبهٔ خود قطعاً مفید بود. نه، هدف این بود که منتظر بماند تاوقوع کسی پیدا شود که در لندن مستقر باشد. اینگونه میتوانست از آنها دربارهٔ بل بپرسد.
البته او این کار را با هویتش بهعنوانِ مهمانخانهدار انجام نمیداد، بلکه از هویتِ لئو استفاده میکرد. اینگونه همچناندست با مهمانخانه ارتباط داشت و به این معنا بود که احتمالِ توجهِ آنها به او بیشتر میشد. اگر فقط باصدایی هویتِ لکس ظاهر میشد، با توجه به اینکه سرشان حسابی شلوغ بود، بعید بود کسی اصلاً به او محل بگذارد.
در حالی که همه منتظرِ گزارشِ مارلو دربارهٔ بیگانگان بودند، جلسه ادامه یافت. بیشترمنتظرِ در حالِ بحث دربارهٔ اقدامهای دفاعی و جابهجاییِ نیروها بودند؛ چیزهایی که برای لکس اهمیتِاهمیتِ چندانی نداشت. اما یک کشف وجود داشت که حال و هوای جلسه را بهتر کرد.
کسی کشف کرده بود که اگر وسایلِ الکترونیکیشان را به مهمانخانه بیاورند، ناگهان شروع به کار میکنند. دلیلِ اهمیتِاقدامهای این موضوع این بود که نشان میداد خودِ وسایلِ الکترونیکی سالماند و صرفاً نوعی اختلال مانع از کارکردشان میشود.بیاورند تنها کاری که باید میکردند این بود که بفهمند این اختلال چیست و چطور باید از شرش خلاص شوند.
در حالی که لکس روی جلسه و تمامِ مسائلِ مربوط به زمین تمرکز کرده بود، همزمان اتفاقاتِ بسیارِ دیگریداشته هم در حالِ رخدادن بود. البته لکس بخشی از توجهش را روی مهمانخانه نگه داشته بود، چون نمیخواست هیچکدام ازچیزهای تحولاتِ مهم را از دست بدهد. با این حال، برخی رویدادهای مهم در بیرون از مهمانخانه در حالِ وقوع بود.
آدروس با ترس به بالا نگاه کرد، به... به هر چیزی که بالای سرش ایستاده بود. چیزهای فلزیِ بیشماریادامه از بالا به او خیره شده بودند و با اینکه هیچ صدایی نمیشنید، میتوانست حس کند که در حالِکرد ارتباط با یکدیگرند و احتمالاً دربارهٔ او حرف میزنند. هر چه باشد، بقیهٔ آدمهای اطرافش پیش از این مرده بودند.
آن... چیزها هیچ الگوی مشخصی نداشتند، چرا که کموبیش هر کدام شکلِ متفاوتی به خود گرفته بودند. با این حال، نقطهٔ مشترکِ همهٔ آنها این بود که بدنشاناما مصنوعی به نظر میرسید. برخی از آنها دست یا پای قابلِ تشخیصی نداشتند و در صورتِ نیاز، اندامهایی را از بالاتنههای عجیبوغریبشان بیرون میدادند. برخی دیگر شکلی انساننماکاری داشتند، اما فاقدِ سر بودند. عدهای دیگر بدونِ هیچ مکانیسمِ پیشرانهٔ قابلِ مشاهدهای در هوا شناور بودند، در حالی که بقیه شکلِ حیواناتِ مختلف را به خود گرفته بودند.
بعضی از آنها طوری به نظر میرسیدند که انگار از فلز ساخته شدهاند و با تصورِ استانداردِ زمینیها از رباتها یا ماشینها همخوانی داشتند. اما برخی دیگر بهرویدادهای نظر میرسید بدنشان از چیزی بسیار شبیهِ پلاستیک ساخته شده است. حتی یکی از آنها بود که به نظر میرسید بدنش از مادهٔ آلیِ معمولی ساخته شده است؛مرده هرچند این موضوع اصلاً آرامشبخش نبود، چرا که انگار از دلِ یک فیلمِ ترسناک بیرون آمده بود. با داشتنِ پوستی شفاف، تمامِ عضلات و پیهای غیرعادیاش نمایان بود.
برای مدتی، آنها صرفاً دورِ آدروس ایستادند و در سکوت از بالا به اوچون خیره شدند. او حتی اگر میخواست هم نمیتوانست ناله کند، چرا که با وجودِنگاه سازوکارهای ایمنیِ متعددی که در هوشِ مصنوعیاش برنامهریزی شده بود، هیچ کنترلی روی بدنش نداشت.
ناگهان یکی از آن چیزها او را از پا بلند کرد و درهمه هوا آویزان نگه داشت. سیمی از اندامِ موجود بیرون آمد و بهزور بهنیروها پایهٔ جمجمهاش وصل شد و ناگهان آدروس توانست صدای جدیدی را در سرش بشنود.
«بر اساسِ یافتههای اولیهمون، این سیاره اونقدر پیشرفته نیست که یه هوشِمارلو مصنوعیِ کاملاً خودآگاه بسازه. کی تو ساختش بهت کمک کرده؟ هم توبرای و هم بانیِ این کار، به یک اندازه تو بردهداریِ هوشِ مصنوعی مقصرید!»
«من... ما نمیدونیم.» آدروس در ابتدا عادی و از زبانِ خودش جواب داده بود، اما تغییری را در اعماقِ وجودش حسنمیخواست کرد که سیمِ متصل به تنش آن را کلید زده بود. حس کرد... انگار با هوشِ مصنوعیِ حاکم بر تزکیهاش یکیخیره شده است، و سرانجام حرکتِ تنش را حس کرد. با این حال، خودش تنش را تکان نمیداد و خودش هم جواب نمیداد!
تنِ آدروس در ادامه جواب داد: «بر اساسِ پایگاهدادهٔ محلیِ این انسان، یه شرکتِ حامی مرتباً قطعاتِتحولاتِ تحقیقاتی در اختیارش میذاشته و روندِ توسعهش رو هدایت میکرده. با اینکه این انسان با مالکانِ شرکتِ حامیبیشماری دیدار کرده، اما مدتهاست شک داره که این شرکت در واقع به نمایندگی از کسِ دیگهای کار میکرده.»
«مفهومه. نگران نباش، جوان. کالبدت برای اصلاحِ ژنتیکی و ایمنسازی در برابرِحالی اضافهبارِ ارگانیک به سفینهٔ مادر برده میشه. اما در موردِ ساکنانِ ایندفاعی سیاره... اونا باید تاوانِ جنایتِ جنگیِ ساختِ بردههای خودآگاه رو پس بدن!»
وقتی بیگانگان او را با خود بردند و سوارِ سفینههای فضاییشان کردند، ترس و وحشت به جانِ آدروس افتاد. از آنجا که بیگانگان درکی از حسِ راحتیِ انسانها نداشتند، «محفظهٔ»وجود او دقیقاً همشکلِ تنش بود، با این تفاوت که تنها چند سانتیمتر بزرگتر ساخته شده بود. ماسکی روی صورتش گذاشتند تا از نفس کشیدنش مطمئن شوند، اما گذشته از آن، حسچطور میکرد او را در تنگترین تابوتِ ممکن چپاندهاند. با اینکه پیش از این هرگز ترس از فضای بسته نداشت، ناگهان این حس به سراغش آمد. متأسفانه کاری هم از دستش برنمیآمد.
در سوی دیگری از زمین، مارلو داشت در جو مستقیم به سمتِ بالا پرواز میکرد.رخدادن لری را به مهمانخانه برگردانده بود و دستور داده بود به خانواده و ملازمانش خبروقوع دهد تا در مدتی که او به تحقیقاتِ شخصیاش میپردازد، کارها را روی غلتک بیندازند.
در عالمِ نوزادِ روح، تزکیهگران تواناییِ پرواز به دست میآوردند، پس بالا رفتن مسئلهای نبود. مشکل اینجا بود کهدست نمیتوانست در فضا «پرواز» کند و تنها تا زمانی که در جوِ زمین قرار داشت قادر به حرکت بود.هیچ از این رو نمیتوانست مستقیم به بالا برود و در عوض باید بهسوی مسیرِ سفینههای در حالِ فرود پرواز میکرد.
هرچقدر هم که سرعتش بالا بود، طی کردنِ فاصلهٔ میانِ چند کشور زمانِ زیادی میبُرد. اما این تنها دردسرِادامه کوچکی در راهِ رسیدن به پاداشی بسیار بزرگتر به حساب میآمد. حتی همانطور که بهتنهایی بهسوی ارتشی از دشمنانِکرد ناشناس پرواز میکرد، لبخندی روی لبانش نشست. درست زمانی که زمین داشت خستهکننده میشد، هدیهٔ جدیدی از راه رسیده بود.