چپتر 249: چپتر ۲۴۹
0رافائل روی ویلچرش نشسته بود و آفتاب میگرفت. از زمانی که به هوش آمده بود، فقط چند روزی را در زمین گذراند و خیلی زود به مهمانخانه برگشت. با توجه بهوقت اوضاعِ سیاسیِ بیثباتِ زمین، مهمانخانه نهتنها امنتر بود، بلکه برای بهبودیاش هم جای بهتری به حساب میآمد. بماند که حالا کاملاً مطمئن شده بود بیشترِ اطلاعاتش از آیندهٔ نزدیک، دیگر بهتکان هیچ دردی نمیخورد. فقط اتفاقاتِ آیندههای دورتر، یا رویدادهای بیربط به اوضاعِ خودِ زمین همچنان به قوتِ خود باقی بودند. این یعنی باید وقتِ زیادی میگذاشت تا بفهمد دقیقاً چهکار باید بکند.
درست در همان حین که با خودش فکر میکرد، دو هیولای موشمانندِ زشت و چرمگوننشانه جلویش ظاهر شدند. نه، صبر کن، این حرف بیانصافی بود. بیگانههای موشمانند جلویش ظاهر شدند.نیاورد نگاهی به اطراف انداختند تا از اوضاع سر در بیاورند و بعد چشمشان به رافائل افتاد.
بهعنوانِ یک کهنهسربازِ باتجربه، فوراً نگاهشاننیزهای را خواند، اما بهجای اینکه احساسِ خطرجمجمهاش کند، از روی کنجکاوی ابرویی بالا انداخت؟
جداً؟ میخواستند بهوقتِ او حمله کنند؟بفهمد جواب بله بود.
هیولای موشمانندِ زشت، لاغر و چرمگونی که نزدیکتر بود، بیدرنگ با نیزهای که شکننده به نظر میرسیدتماشا به سمتش یورش برد و جمجمهاش را نشانه گرفت. با توجه به وضعیتِ فعلیاش بههرحال کارِ زیادیساختِ از دستش برنمیآمد، اما رافائل درحالیکه با پوزخند نزدیکشدنِ نیزه را تماشا میکرد، حتی خم به ابرو نیاورد.
از فاصلهٔ اولیهٔ چند قدمی، نیزه در یک چشمبههمزدن به او نزدیک شد. همانطور که نیزه جلوتر میآمد و جایی وسطِ صورتش را نشانه گرفته بود،نیزه او حتی وقت کرد تا مهارتِ ساختِ نیزه را برانداز کند. از نوعی مادهٔ سفیدرنگ ساخته شده بود و نمیتوانست بگوید مصنوعی است یا مادهای کهمصنوعی تا به حال ندیده. خطوطِ سبزرنگی روی بدنهاش بالا و پایین میرفت، انگار که آن مادهٔ عجیب رگهای چندشآوری داشت که از بدنهاش بیرون زده بودند.
حتی وقتی نیزه چند سانتیمتر با صورتش فاصله داشت، تکان نخورد.یورش حتی وقتی نعرهٔ جنگی و جیرجیرمانندِ هیولای موشمانند به گوشش رسید،درحالیکه پوزخندش محو نشد. نوکِ نیزه تنها چند سانتیمتر با صورتش فاصله داشت.
بعد به او برخورد کرد. یعنی، تندبادِ ناشی از حرکتِ نیزه به او خورد، اما خودِ نیزهموشمانندِ را پیچکی که ناگهان از زمین بیرون آمده بود، محکم سرِ جایش نگه داشت. محضِ روشنشدنِ قضیه،چشمشان پیچک نهتنها دورِ نیزه، بلکه دورِ هیولای موشمانندِ زشت، بدبو و چندشآور و همچنین همراهش پیچیده بود.
برای یک لحظه همهچیز بیحرکت ماند؛ هیولاها سعی کردند لابهلای پیچکها دستوپا بزنند، اماپوزخند نتوانستند. سپس پیچک هر دو را به داخلِ زمین کشید و چمنها بهسرعت روی جاییصورتش را که پیچک از آن بیرون آمده بود پوشاندند، انگار که اصلاً اتفاقی نیفتاده است.
قلمروی بلور،لاغر جنگلِ کاروم،نزدیکتر چادرِ لکس
لکس روی زمین نشسته بود و با مری دربارهٔبکند مهمانخانه و قلمروی بلور گپ میزد که ناگهان بلندترینزشت اعلانِ سیستم تا به آن روز را دریافت کرد.
نیازی نبود برود و اعلان را چکوضعیتِ کند، چون برای اولین بار، سیستم با صدایینزدیکشدنِ رباتیک اما ناراضی، اعلان را مستقیماً برایش خواند.
مأموریت: مهمانخانهٔ نیمهشب موردِ هجوم قرار گرفته است! بدونِ آسیبرسیدن به مهمانها، هجوم دفع شود.
مهلت: بیدرنگ
پاداش: سکهٔ قمارباز
جریمه: کاهشِ اختیارات!
برای مدتی که انگار تا ابد طول کشید، لکس درحالیکه ناگهان وحشت کرده بود،نشانه سرِ جایش خشکش زد! این دقیقاً همان چیزی بود که از آن میترسید! نهتنهاابرو مهمانخانه زیرِ حمله بود، بلکه خودش فرسنگها فاصله داشت و کاری از دستش برنمیآمد.
اما لکس دیگر بیتجربه نبود! توانستبفهمد بر وحشتش غلبه کند و ذهنشحین با تمامِ قوا به کار افتاد!
از لحظهٔ اعلانِ سیستم، تا وحشتکردن و در نهایت به خود آمدنش، دقیقاًدرحالیکه یک ثانیه گذشته بود. سیستم حتی پیش از ظاهرشدنِ راسکالها مأموریت را داده بود،جایی اما تا زمانی که لکس به خودش بیاید، آنها دیگر واردِ مهمانخانه شده بودند.
با سرعتی بیشتر از همیشه، کلِ مهمانخانه را در ذهنشمیرسید اسکن کرد و مکانهای مختلفِ مهاجمان را تشخیص داد. خوشبختانهکارِ یا بدبختانه، بیشترِ مهاجمان در سه مکانِ مختلف ظاهر شده بودند.
بیشترشان، حدودِ سیصد نفر، نزدیکِ دروازهای که در دیوارِ مرزیِ مهمانخانه ساخته شده بود ظاهر شدند. اینجا مکانِ رایجی برای ظاهرشدنِ مهمانهای جدید بود، اما چون هیچ جاذبهای در آن نزدیکی وجودقدمی نداشت، خوشبختانه از مهمان خالی بود. دومین جایی که تعدادِ زیادی از آنها ظاهر شدند، در خیابانِ اصلی، نزدیکِ آوالون بود. حدودِ صد راسکالِ مجهز تازه ظاهر شده بودند و متأسفانه، آنجاچندشآوری نقطهٔ شلوغی بود. سومین جایی که در گروهی بزرگ ظاهر شدند، جلوی عمارتِ نیمهشب بود؛ چیزی حدودِ دو جین از آنها. آن اطراف هم مهمانهایی حضور داشتند، هرچند نه بهاندازهٔ خیابانِ اصلی.
بقیه در مکانهای تصادفی در سراسرِ مهمانخانه ظاهرچهکار شدند. وقتی لکس مکانشان را فهمید، آنها را برایموشمانندِ سنجشِ قدرتشان اسکن کرد. وضعیتِ قویترین راسکالها چنین بود:
نام: کی-۷۸۹۴۶۵
سن: ۱۱۰
جنسیت: مذکر
جزئیاتِ تزکیه: عالمِ نوزادِ روحِ میانی
گونه: راسکال
سطحِ اعتبارِ مهمانخانهٔ نیمهشب: -
ملاحظات: برای جهان گوشتِ دَمِ توپه و برای تو یه باس.
بیدرنگ تقسیمِ سطحهای قدرت را فهمید. چهارصد تن ازنظر آنها در سطحهای مختلفی از عالمِ بنیان بودند، هشتاد تنبههرحال در هستهٔ زرین و بیست تن در عالمِ نوزادِ روح.
این ارتشی بود که میتوانست مهمانخانه را نابود کند! هیچ کارمندی در آن عوالم نداشت و پیچک هم تنها در عالمِبرنمیآمد هستهٔ زرینِ اولیه بود. چه کاری از دستش برمیآمد؟ اگر آن زن و شوهر تا الان توانسته بودند امتحانهایشان را بگذرانند، میتوانستساختِ از آنها استفاده کند، اما در حالِ حاضر هر دو دور بودند و داشتند امتحانهای خودشان را میدادند. باید راهِ حلی میبود.
یک ثانیهٔ دیگر گذشت.
باید سریع به راهِ حلی فکر میکرد و همچنین باید از مهمانها و کارمندانش محافظتنزدیکشدنِ میکرد! بیش از ۴ میلیون امپی و همچنین ۰٫۱٪ انرژیِ انباشته در اختیار داشت. اگرگرفته این برای پاککردنِ دشمنانش از صفحهٔ این جهان کافی نبود، پس بهعنوانِ مهمانخانهدار باید بازنشسته میشد.
ذهنِ پرکارِ لکس ناگهان واردِ حالتِ فلو شد و شروع بهسمتش انجامِ چند کارِ همزمان کرد. بیدرنگ راسکالهایی را که نزدیکِ مهمانهابرنمیآمد و کارمندان بودند، بهجز آنهایی که در خیابانِ اصلی بودند، شناسایی کرد.
دوازده موقعیتِ اینچنینی وجود داشت، از جمله آنهایی که نزدیکِ رافائل بودند. از این دوازدهگرفت موقعیت، بیشترِ مهمانها با راسکالهای بنیان روبهرو بودند، یک مهمان با راسکالِ هستهٔ زرین وفاصلهٔ آخرین مورد جرارد و ولما بودند که با راسکالِ عالمِ نوزادِ روح روبهرو شده بودند!
لکس تصویرِ مکانها و همچنین راسکالهایی را که باید متوقف میشدند ذهنی برای مری فرستاد و گفت: «مری، پیچک رو کنترل کن و بیدرنگ جلوی این راسکالهاموشمانند رو بگیر!» نمیدانست آیا او میتواند چند کار را همزمان انجام دهد و پیچک را در اینهمه مکانِ همزمان کنترل کند یا نه، برای همین تصاویر راحمله بهترتیبِ کاهشِ فوریت برایش فرستاد. اولین تصویر مربوط به راسکالی بود که از همه به آسیبزدن به کسی نزدیکتر بود، سپس یکی کمی دورتر و به همین ترتیب.
در این میان، ۱۰۰٬۰۰۰ امپی خرج کرد تا یک حلقهٔ انتقالِ آنی در خیابانِ اصلی بسازد و همهٔ راسکالها را ازفاصلهٔ آنجا مستقیماً به دروازهٔ جلویی پیشِ بقیهٔ راسکالها منتقل کرد. متأسفانه این یک انتقالِ آنیِ هدفمند نبود، مثلِ زمانی که خودشمصنوعی در مهمانخانه حضور داشت و میتوانست انجامش دهد، بنابراین هرکسی که داخلِ حلقه بود، چه راسکال چه غیرِراسکال، همراهشان منتقل شد.
دوباره بهسرعت مهمانخانه را اسکن کرد تا بفهمد اضطراریترین موقعیت کدام است و انتظار داشت جرارد و ولما باشند،بههرحال اما فراتر از هر چیزی که میتوانست پیشبینی کند، اوضاع تحتِ کنترل بود. در واقع، شرایطِ آن دو ووسطِ راسکال آنقدر عجیب بود که لکس با وجودِ حالتِ فلو، عملاً ۰٫۴ ثانیه را در شوک از دست داد!
اما از آن گذشت. اوضاع اصلاً حلوفصل نشده بود، چراکه از قبل چند مبارزه درگرفته بود! خوشبختانه اینبههرحال دو مبارزه مربوط به جان و فنریر بود. باید نگرانِ فنریر میبود، اما در همان یک ثانیهای کهجایی سگ را زیرِ نظر نداشت، فنریر تمامِ راسکالهای نزدیکش را کشته بود. از طرفِ دیگر، جان داشت... دارت میخورد؟
وقت را بیشتر از این تلف نکرد و یک آرایه تنها با هدفِ بهدامانداختنِ یک ارتش به قیمتِ ۱٫۵ میلیونجلویش امپی خرید و سپس شروع به خریدنِ حلقههای انتقالِ آنیِ هدفمند و کوچکتر کرد تا مهمانهایش را یکییکی به بیروننگاهشان از آرایه منتقل کند. با وجودِ کوچکتر بودن، هر حلقه برایش ۱۰٬۰۰۰ امپی آب میخورد، اما الان نمیتوانست سختگیر باشد.
یک ثانیهٔ دیگر گذشت. تا الان جان حسابِ راسکالِ خودش را رسیده بود و رافائلنزدیکشدنِ هم نجات یافته بود. اما به برخی از مهمانها همچنان حمله میشد. خوشبختانه چند تنگرفته از مهمانها که خودشان جنگجو بودند، منتظرِ نجات نماندند و بهمحضِ احساسِ خطر، مستقیماً مقابلهبهمثل کردند.
با گذشتِ یک ثانیهٔ دیگر، فوریترینبیدرنگ تهدید مهار شده بود، اما نبردیورش هنوز حتی شروع هم نشده بود.