چپتر 210: چپتر ۲۱۰
0پاول با لبخندی که انگار خودشخلاصه قرار بود پول بگیرد، پرسید: «میخواستم بپرسمتمامِ دوست دارید دستمزدتون رو چطور دریافت کنید؟»
«خب چرا بهم نمیگیدکردیت چه گزینههایی دارم تافقط بعد در موردش تصمیم بگیرم.»
«بله، حتماً. اول نحوهٔ کارکردِ عضویتِ فروشگاهِ بینهایت رو توضیح میدم. معمولیترین مشتریهایکوچیکه ما افرادِ غیرعضو هستن، اما بسته به پولی که خرج میکنن، میتونن عضوِشعبههای مؤسسهٔ ما بشن. البته عضویت به این سادگیها هم نیست، چون سطحبندی داره.
«برای ارتقا از یه سطح به سطحِ بعدی، اولین شرط اینه که مبلغِ مشخصی پول خرج کنید. باکردیت این حال، مشتریهایی که جایگاهِ خاصی دارن، بر اساسِ تزکیهشون خودبهخود عضو میشن. آبدیدگیِ تن معادلِ سطحِ ۱شعبههای در نظر گرفته میشه، هرچند عضویتِ خودکار نمیگیرن. پرورشِ چی سطحِ ۲، بنیان سطحِ ۳ و به همین ترتیب.
«برای درکِ بهتر، اعضای هر سطح به تعدادِ بیشتری از اقلامِ ما دسترسی دارن. اطلاعاتی که به ما فروختید، به مرزِ عضویتِسنگهای سطحِ ۹ تنه میزنه، اما کاملاً ازش رد نمیشه، برای همین در سطحِ ۸ دستهبندی میشه. خلاصه بگم، بابتِ فروشِ چنین اطلاعاتیشعبههای به ما، شما خودبهخود سطحِ عضویتِ ۸ رو دریافت میکنید و به تمامِ گنجینهها یا اطلاعاتِ ما تا اون سطح دسترسی خواهید داشت.
«میتونید دستمزدتون رو به دلخواه به شکلِ سنگهای روح، گنجینه، اطلاعات، یا کردیت دریافت کنید. باید بهتون بگم که اینجامدنظرتون فقط یه فروشگاهِ کوچیکه، برای همین همهٔ اقلامی رو که ممکنه توی لیست ببینید موجود نداریم. اما تا وقتی که جنسِراهنماییم مدنظرتون توی یکی از شعبههای همین سیاره باشه، میتونیم فوراً اون رو از شعبههای دیگهمون تلهپورت کنیم، پس جای نگرانی نیست.»
«عالیه، لیست رو نشونم بدید. البته چنداطلاعات تا چیزِ خاص هم نیاز دارم، پسهمهٔ چطوره من ازتون بپرسم و شما راهنماییم کنید.»
پاول تبلتی با یکمیکنید لیستِ طولانی به لکساون داد و گفت: «حتماً.»
«خب، اول از همه، اگه قراره چیزهایبگم زیادی بخرم، حمل کردنِ همهشون مکافاته، چونگنجینهها قراره یه مدتِ کوتاه تو سفر باشم.»
«ما چند قلم جنس با خاصیتِ فضایی داریم که جزوِ سطحِ ۷ دستهبندی میشن، اما متأسفانه هیچکدومشون روی این سیاره نیستن. جایگزینی که میتونم بهتون پیشنهاد بدمدیگهمون یه صندوقِ اماناته. میتونید هر چیزی که میخرید رو توی صندوق بذارید و فروشگاهِ بینهایت مسئولیتِ امنیتشون رو به عهده میگیره. این صندوق یه کلید هم دارهحمل که میتونید باهاش محتویاتِ داخلش رو پیشِ خودتون تلهپورت کنید. کلید به خودِ شما پیوند میخوره تا اگه یه وقت گمش کردید، کسِ دیگهای نتونه وسایلتون رو برداره.»
لکس که از گیر نیاوردنِ اقلامِ فضایی دمغ شده بود، گفت: «فکر کنم کارم رو راه بندازه.» تهِ دلش میخواست بتواندنداریم وسایلش را درست مثلِ اقلامِ مربوط به مهمانخانه، از اینونتوریِ خود احضار کند و سر جایش برگرداند. متأسفانه، از آنجا کهنیاز سیستم اصلاً اهلِ همکاری نبود، لکس تنها میتوانست اقلامی را که از خودِ سیستم میگرفت در اینونتوریاش بگذارد، نه هیچچیزِ دیگری را.
«خیلی خب، اولین چیزی که نیاز دارم—و فکر میکنم اینداشت سیاره بهترین جا براشه—کمی کود برای گیاهیه که تو عالمِ هستهٔاینجا زرین دارم. میخوام کمکش کنم تا جای ممکن سریع رشد کنه.»
پاول گفت: «بله، مجموعهای عالی برای این کار داریم.» و چند قلم جنس را در تبلت آورد تا به لکس نشان دهد. لکس بیدرنگ دو برابرِ مقدارِ توصیهشده کوداینجا برای پیچکِ افعیِ بزهکار در مهمانخانه خرید. حیف بود که این سیاره گیاهان را تنها تا سطحِ خاصی پرورش میداد، وگرنه گزینههای کود میتوانستند حتی از این هم بهترچیزِ باشند. لکس بذرها و نهالهای مختلفی هم برای درختانِ میوه و سبزیجات خرید. وقتی برمیگشت باید فضای گلخانه را بزرگتر میکرد، اما خیالش نبود. از آن دردسرهای شیرین بود.
بعد، یک فنِ پیوندِ عالی برای حیواناتِ خانگی خرید. نه اینکه به وفاداریِ فنریر شک داشته باشد، اما فنِ پیوند نهتنها ارتباط را برایباشه لکس آسانتر میکرد و باعثِ رشدِ فنریر میشد، بلکه به پیشرفتِ هر دوی آنها کمک میکرد. تا زمانی که یکی از آنها قویتر از دیگریاگه بود، این فن اثرِ پرورشی روی طرفِ ضعیفتر میگذاشت. البته فارغ از اینکه چه کسی قویتر بود، لکس همیشه کنترلِ فن را در دست داشت.
چند پماد هم خرید که سرعتِ تزکیهاش را بالا میبرد. دیگر برایش مثلِ روز روشناقلامی شده بود که چون داشت سهگانه، یعنی تن، روح و ذاتش را با هم تزکیهفوراً میکرد، سرعتش بهطرزِ فاجعهباری کُند بود. تزکیه کردن بدونِ کمکِ خارجی عملاً غیرممکن به نظر میرسید.
یک گنجینهٔ دفاعیِ خودکار هم برای خودش خرید تا اگرداشت مثلِ دفعهٔ قبل غافلگیر شد، از او محافظت کند. همچنینبهتون فراموش نکرد اطلاعاتِ دقیقتری دربارهٔ منظومهٔ ایکس-۱۴ و خاندانِ دیمیتری بخرد.
با این خریدها، خیالش از چیزهایی که از قبل در نظر داشت راحت شد. بعد از آن، مشغولِ بررسیِ فهرستِ اجناسشان شد. فهرست... دستکم میشود گفت مفصل بود. در نهایت چیزهای زیادی خرید، وممکنه همینطور اطلاعاتی که فکر میکرد در آینده به کارش میآیند — از جمله یک مدالیونِ ظاهراً نابودنشدنی. تا جایی که به چشم میآمد، هیچ ویژگیِ خاصِ دیگری نداشت، اما لکس برای آن راهِ چارهایداد داشت، و هر چیزِ نابودنشدنیای قطعاً ارزشمند بود. متأسفانه از آنجا که متناسب با قدرتِ خریدِ این سیاره، تقریباً هیچچیزِ بالاتر از سطحِ ۴ در آن پیدا نمیشد، دستِ لکس برای خرید بهشدت بسته بود.
با کردیتِ فراوانی که برایش باقی مانده بود و چون نمیدانست دیگر چه بخرد، همهببینید را خرجِ سنگهای روح، بذر، سنگِ معدن و چند قطعه فناوری کرد. هیچ علاقهای نداشتجای که در فروشگاه کردیتی نگه دارد، چون اصلاً نمیدانست کِی دوباره گذرش به آنجا میافتد.
سپس همهٔ خریدهایش را در یکی از کمدهای فروشگاه چپاند و در نهایت بیرون رفت. بیش از یک ساعت آنجا وقت گذرانده بود؛جنسِ خیلی بیشتر از چیزی که انتظار داشت. حالا فقط میخواست هرچه سریعتر برود تا از هر دردسرِ احتمالی دور بماند. نقابی را کهتبلتی پیش از خروج از مغازه خریده بود به چهره زد، با اطمینان بیرون رفت و یک پادِ هوایی به مقصدِ ایستگاهِ قطار گرفت.
انتظار داشت «قطارها»ی اینجا تفاوتِ زیادی با آنچه در زمین دیده بوددلخواه داشته باشند، اما در واقع اینطور نبود. قطارها شباهتِ فوقالعادهای به قطارهای سریعالسیرِاقلامی زمین داشتند، اما لکس در آن لحظه حوصله نداشت دربارهٔ دلیلش گمانهزنی کند.
از آنجا که اطلاعاتِ کلِ این منظومه را به دست آورده بود، طبیعتاً دربارهٔ این سیاره هم چیزهای زیادیمیتونید میدانست. از قبل مقصدی در نظر داشت و پس از خریدِ بلیت برای یک کوپهٔ خصوصی، سوارِ قطار شد.موجود در کمالِ تسلای لکس، در مدتِ انتظارش هیچ مشکلی پیش نیامد و در نهایت قطار بهسلامت به راه افتاد.
تتسویا در حالی که بدنِ داریوس را تا خانهاش میکشید، از چشمِ مردم پنهان نشد وممکنه وقتی رسید، او را همانجا جلوی دروازه رها کرد. اگر بعد از اینکه تتسویا او راتلهپورت به خانه رسانده بود باز هم اتفاقی برایش میافتاد، دیگر کسی نمیتوانست او را مقصر بداند.
واقعاً از هیچ تلافی و انتقامی نمیترسید، چون در این سیاره تنها از خاندانِ دیمیتری وحشت داشت. دلیلش این بود که در این سیاره، از هرممکنه کسی که از عالمِ بنیان میگذشت و واردِ عالمِ هستهٔ زرین میشد، میخواستند که سیاره را ترک کند. تنها استادانِ هستهٔ زرین در این سیاره، اعضاینیاز مستقیمِ خاندانِ دیمیتری یا کارمندانشان بودند. دلیلِ این قانون پیچیده بود و اهدافِ بسیاری را دنبال میکرد، اما نتیجهاش این بود که تتسویا بهشدت احساسِ امنیت میکرد.
حتی زمانی که هنوز در عالمِ پرورشِ چی بود،فروشِ دشمنانی از عالمِ بنیان را شکست داده بود؛ چهداشت رسد به الان که خودش هم در عالمِ بنیان بود.
همین غرورِ بهحق بود که اتفاقاتِ بعدی را رقم زد. داریوس مدتها پیش از امروز، افرادِ بسیار ماهریوقتی را برای کشتنِ تتسویا استخدام کرده بود. ماجرا فقط این بود که در حینِ آمادهسازیِ آنها، لکس درچیزِ ملأِ عام داریوس را بهشدت تحقیر کرد و آنها درست کمی پس از این اتفاق واردِ عمل شدند.
بهمحضِ اینکه تتسویا قدم در خانهاش گذاشت، خانه منفجر شد. این انفجارِفقط کوچکی نبود که نیروهای محلی بتوانند رویش سرپوش بگذارند؛ این کار مستقیماً توجهِیکی خاندانِ دیمیتری را جلب میکرد. اما سوءقصد هنوز تا پایان فاصلهٔ زیادی داشت.
تتسویای مجروح، از پشتِ سپرِ محافظِ یک گنجینهٔ دفاعی سعی داشت بفهمد چه اتفاقیسنگهای افتاده، که ناگهان چیزی سپرِ گنجینه را شکافت و دستِ راستش را از جالیست کند! تازه پس از این جراحت بود که صدای شلیکِ تکتیرانداز در خیابان پیچید.
تتسویا با وجودِ اینکه هنوز در شوک بود، سعی کرد از آنجامیکنید دور شود، اما تلهٔ این بار بینقص طراحی شده بود. با اینگنجینه حال، پیش از آنکه بتواند تکان بخورد، شلیکِ دیگری سینهاش را سوراخ کرد.
تتسویا حتی نمیتوانست بیفتد، چون از قبل روی زمین افتاده بود. چشمانشممکنه از شدتِ شوک گشاد شده بود و مغزش داشت آرامآرام از کارباشه میافتاد، که تکهای آوار رویش ریخت و ظاهراً او را لِه کرد.
اما پیش از آنکه لِه شود، آوار تصادفاً کلیدِ طلایی را شکست و مردِ بهشدت مجروح را آنی منتقل کرد.موجود اما هیچکس ناپدید شدنش را ندید. تمامِ دوربینهایی که در حالِ ضبطِ کلِ حادثه بودند، صحنهٔ لِهشدنِ بدنِ او زیرِچیزِ تکهآواری عظیم را ثبت کردند، پیش از آنکه خودِ آوار هم در آتشی که انفجار به پا کرده بود پنهان شود.
در دوردست، تکتیرانداز ویدیو را برای داریوس فرستاد و سپس وسایلشمیتونید را جمع کرد و پا به فرار گذاشت. باید از اینفقط سیاره میرفت، وگرنه نفرِ بعدی که کارش ساخته میشد، خودش بود.