چپتر 530: چپتر ۵۳۰
0لکس البته بهخوبی میدانست که تعقیب شدهمری است. کارِ زیادی هم از دستش برنمیآمد،روی چون تنها پاورآپِ آن لحظهاش انفجارِ انتحاری بود.
خوشبختانه مانورِ کوچکش جواب داد و با چند ثانیه وقتِ اضافه دوباره به پیست برگشت. علاوه بر این، ردِّ سوختگیِ عظیمی در جایی که ماشینِکرد پیشتاز هدف قرار گرفته بود، به لکس نشان داد که مسیر را درست آمده است. فقط... هیچ نشانی از ماشینی که هدف قرار گرفته بود، بهکارش چشم نمیخورد. لکس باید فرض را بر این میگذاشت که راننده هر که بوده، که بهاحتمالِ زیاد جرارد بود، یکجوری جانِ سالم به در برده است.
مگر همهٔ آنها سوارِ یک مدل ماشین نبودند؟ پس چطور اینقدر جلومبادا افتاده بود؟ لکس حالا واقعاً کنجکاو شده بود و تصمیم گرفت بعد ازلباسِ پایانِ مسابقه، بازپخشِ آن را تماشا کند. اما مسابقه هنوز تمام نشده بود.
پیست به جنگلِ عظیمی میرسید که گلخانه را احاطه کرده بود. این قسمت کار راسوارِ سخت میکرد، چون او بارها آرایهای را که حسِّ جهتیابیِ متجاوزان را در صورتِ نفوذِ بیشازحدبازپخشِ مختل میکرد، تقویت کرده بود و در حالِ حاضر، خودش هم یک متجاوز به حساب میآمد.
برای یک بار هم که شده، لکس حسِّ روحیاشلباسِ را پس کشید تا مبادا تصادفاً با آرایه برخوردپیش کند، و خودش را برای یک رانندگیِ جالب آماده کرد.
اما اتفاقِ غیرمنتظرهای افتاد. مریبیشازحد درحالیکه لباسِ خدمهٔ پیتاستاپِ مسابقات رامتجاوز پوشیده بود، روی شانهاش ظاهر شد.
«یه موردی پیش اومده. میخواستم بعداًحساب باهات تماس بگیرم، اما یه مهمانمبادا میخواد ببینتت و میگه کارش بهشدت فوریه.»
با اینکه لکس به حرفِ مری توجه میکرد، تمرکزش روی پیست کم نشد. افزایشِ اخیرِ تزکیهاشمدل باعث شده بود بتواند بهراحتی ذهنش را بینِ کارهای جداگانه تقسیم کند بیآنکه روی هم تأثیرتماشا بگذارند؛ بنابراین حتی اگر با مری گفتوگوی کاملی هم میکرد، ذرهای از تمرکزش روی رانندگی کم نمیشد.
از سرِ کنجکاوی پرسید: «مهمان کیه؟» ازمری آنجا که خودِ مری گفته بود وضعیتروی فوری است، شک داشت مهمانِ معمولیای باشد.
«امپراتور یوتون و ژنرال راگناره، همراهمختل با یه خانم که فکر کنم همسرِمیآمد امپراتور باشه. همهشون... آشفته به نظر میرسن.»
امپراتور، ملکه و ژنرال. اگر همه بامیآمد هم برای یک مسئلهٔ فوری آمده بودند،آرایه چیزی نبود که لکس بتواند نادیدهاش بگیرد.
تصمیم گرفت باراننده آواتارش به دیدنشان برودجرارد و گفت: «بفرستشون دفترم.»
«همین الان اونجان.»
با توجه به اینکه میخواستند فوری او را ببینند، لکس از اینکه ازمیآمد قبل در دفترش منتظر بودند تعجب نکرد. او از حضور از راه دورِاتفاقِ خود استفاده کرد تا آواتاری از خودش بسازد که پشتِ میز نشسته است.
تنها لحظهای بعد، آن سه نفر واردِ اتاق شدند و به لکس فرصت دادند تا آنها را برانداز کند. او بیدرنگ متوجهِ چند نکتهٔ جالب شد. اول اینکه، با وجودِ حرفِ مری کهموردی گفته بود آشفتهاند، توصیفِ دقیقتر این بود که هیجانزده به نظر میرسیدند. آنچه در چهرهشان نقش بسته بود ترس یا نگرانی نبود، بلکه شادیِ فروخوردهای بود. دوم اینکه، حسِّ ششمی که از آزمون معماییبنابراین به دست آورده بود، حتی از طریقِ آواتارش هم قابلِاستفاده بود! با اینکه هنوز حرفی نزده بود، میتوانست حس کند که این قابلیت برای آمادهسازی جهتِ گفتوگویی که در پیش داشتند، فعال شده است.
اما پیش از شروعِبوده گفتوگو، زن را براندازیکجوری کرد و وضعیتش را سنجید.
نام: الینور یوتون
سن: ۲۹۸٬۵۵۵
جنسیت: زن
جزئیاتِ تزکیه: ؟؟؟ (برای میزبان بیش از حد بالاست)
گونه: انسان
سطحِ اعتبار در مهمانخانهٔ نیمهشب: ۱
ملاحظات: به زنهای شوهردار زل نزن!
الینور از شوهرش پختهتر به نظر میرسید، هرچند این موضوع بههیچوجهمتجاوز از زیباییاش کم نمیکرد. اما دلیلِ توجهِ ویژهٔ لکس به او،رانندگیِ زیباییاش نبود. دلیلش این بود که دو چشمِ او رنگهای متفاوتی داشتند.
چنین چیزی در واقع، دستکم در میانِ فانیها، غیرمعمول نبود. اما در موردِ الینور، قضیه به این سادگیها نبود. بااتفاقِ اینکه غریزه و شهودش معمولاً در برابرِ کسانی که تزکیهشان بسیار بالاتر از خودش بود از کار میافتاد، در اینبگیرم لحظه به او میگفت که اگر بهجای آواتارش، با چشمِ چپِ خودش به چشمانِ زن نگاه میکرد، چیزِ دیگری میدید.
اما دستکم در این لحظه، این چیزها اهمیتی نداشت. لکس منتظر نماند وهمهٔ برخلافِ دیدارِ قبلیشان، جلسه را با یک گفتوگوی معمولی شروع نکرد، بلکه مستقیماًتصمیم از امپراتور پرسید: «مشکلی پیش اومده؟ بهم گفتن که میخواید فوری من رو ببینید.»
«مهمانخانهدار، میخواستم درخواستیکرد بکنم، هرچند میترسمافتاد نامناسب به نظر برسه.»
«اوه؟ چه درخواستی؟»
«در میانِ قلمروهای فرعیِ بسیاری که برای مهمانان باز کردهاید،روحیاش یکی هست که برای ما جذابیتِ ویژهای دارد. امیدوار بودماتفاقِ بتوانم حقوقِ انحصاریِ آن قلمرو را درخواست کنم... دستکم برای مدتی؟»
این درخواست واقعاً غیرمنتظره بود و اصلاً با چیزی که انتظارش را داشت همخوانی نداشت.سوارِ اما با شنیدنِ این درخواست خشکش نزد و بیدرنگ به این نتیجه رسید که امپراتور چیزیبازپخشِ پیدا کرده که حتی برای خودش هم ارزشمند است. حالا دیگر لکس هم کنجکاو شده بود.
لکس با لحنی جدی شروع کرد: «همانطور که احتمالاً میدانید، مهمانخانه در حالِپوشیده حاضر میزبانِ یک رویداد است. مسدود کردن یا انحصاری کردنِ قلمروهای خاص برایمیخواد گروههایی خاص در طولِ این رویداد... خب، قطعاً چیزی نیست که برنامهریزی شده بود.»
آن سه نفر با شنیدنِ حرفهای لکس سعی نکردند اضطرابِ چهرهشان را پنهان کنند، یا شاید هم لکس بهخاطرِ حسِ ششمش،برخورد فقط درکِ بیشتری از اضطرابِ آنها داشت. قابلیتِ جالبی بود که به او اجازه میداد حس کند در این گفتگو تمامِمیخواستم قدرت را در دست دارد. نیازی نبود برای فهمیدنِ انگیزههایشان حاشیه برود، کاری که اگر هویتِ دیگری داشت مجبور بود انجام دهد.
«البته، این بدان معنا نیست که نمیشودمیآمد ترتیبش را داد. اما کنجکاوم بدانم چرا بهبرخورد این قلمروی فرعیِ خاص اینقدر توجه نشان میدهید؟»
آن سه نفر بهمحضِ اینکه فهمیدندزیاد این کار شدنی است، نفسِ راحتی کشیدندهمهٔ و حتی خلقوخوی امپراتور بسیار بهتر شد.
او در حالی که افکارش به دورانهای گذشته پر کشیده بود، شروع کرد: «مهمانخانهدار، احتمالاً از قبل میدانید که تاریخِ امپراتوریِ من بسیار کوتاه است. البته تاریخِ نژادِ انسان طولانیتر از اینهاست، اما فراترتوجه از چندصد میلیون سالِ گذشته، نهایتاً، چیزی ثبت نشده است. حتی اگر از اختیاراتم برای بررسیِ سوابقِ هنالی استفاده کنم، نهایتاً میتوانم به یکی دو میلیارد سال پیش نگاهی بیندازم، به زمانی که هنالیداشت به قلمروی آغاز رسید. قلمروی آغاز پیش از آن چگونه بود؟ چه کسانی در آن ساکن بودند؟ آیا اصلاً انسانها در قلمروی آغاز وجود داشتند؟ این سؤالات... من هرگز نتوانستهام پاسخی برایشان پیدا کنم.
«برخی، مانند خودِ هنالی، فکر میکنند این موضوع واقعاً اهمیتی ندارد. هرچه باشد، در آن زمان قلمروکشید حتی جوانتر از حالا بود. هر موجود یا تمدنی که در آن زمان وجود داشته، تنها میتوانسته ضعیفترپوشیده از آنهایی باشد که اکنون وجود دارند. قطعاً، آنها در این مقطع بسیار ضعیفتر از شخصِ من بودهاند.»
جوتون مکث کرد تاخودش بخندد، انگار که تازهبرای حرفِ خندهداری زده باشد.
«اما رازهای جهان فراتر از چیزی است که بتوانیم تصور کنیم؟ زمانی در جوانیام، پدرم من وماشین برادرانم را به یک پاگودای مخفی برد و من از آنجا میراثی به دست آوردم که مرا بههنوز جایگاهِ امروزم رساند. اگر تمدنهای قدیمی ضعیف بودند، چطور توانستند چنین میراثِ قدرتمندی از خود به جا بگذارند؟
«همین چند وقت پیش، یکی از سربازانم پاگودای دیگری در یکی از قلمروهای فرعیِ شما کشف کرد که تقریباً شبیهِ همان پاگودایی است که در جوانی واردش شدم. اما حتی حالا، در اوجِ قدرتم، این پاگودا برایافزایشِ من همانقدر مرموز و دستنیافتنی است که در آن زمان بود. هرچند شاید خودخواهانه باشد که دیگران را از این فرصت که شما اینقدر فداکارانه برای همه فراهم کردهاید محروم کنم، اما با این حال باید تلاشمژنرال را بکنم. هرچه باشد، حتی در قلمروهای بزرگتر هم وضعیت برای ما انسانها چندان عالی نیست. اگر از طریقِ این پاگودا، میراثِ بزرگِ دیگری برای نژادِ انسان کشف شود، موهبتی برای انسانها در سراسرِ جهان خواهد بود!»
امپراتور اطلاعاتِ زیادی به لکس داد، نه تنها دربارهٔ خودش، بلکه دربارهٔ وضعیتِ مربوطبرای به انسانها در سراسرِ جهان. اما الان وقتِ فکر کردن به این چیزها نبود.افتاد اگر این پاگودا اینقدر عالی بود، خودِ لکس هم کاملاً به آن علاقهمند میشد.
«شما از منفعتِ نژادِ انسان حرف میزنید. منظورتان این است کهکشید اگر حقوقِ انحصاریِ قلمرو را به شما بدهم، بهجای اینکه این میراثمری را برای خودتان نگه دارید، آن را در اختیارِ انسانها قرار میدهید؟»
«مهمانخانهدار، از آنجا که من قبلاً یک بار در آن پاگودا بودهام، میدانم گذراندنِ امتحانهای آن چقدر سخت است. من بهخاطرِ محدودیتهایش نمیتوانم خودم واردش شوم و هیچ تضمینی نیست که اگر فقط به فرزندانِ خودم اجازهٔ ورود بدهم، هرگز موفقاحاطه شوند. اگر حقوقِ انحصاریِ قلمرو را داشته باشم، میتوانم سرِ فرصت فقط به کسانی که شخصیتِ قابلاعتمادی دارند اجازهٔ ورود بدهم تا شانسشان را امتحان کنند. اگر نه، آنوقت فقط میتوانم قمار کنم. من از قبل از راگنار خواستهام که افرادشپیتاستاپِ را آمادهباش نگه دارد. او تقریباً ۳۰۰ میلیون سرباز تحتِ فرمانِ خود دارد که شرایطِ ورود به پاگودا را دارند. فقط میتوانم اول آنها را بفرستم داخل، و در همین حین افرادِ بیشتری از جاهای دیگر جمع کنم تا مدام وارد شوند.»