چپتر 568: بدون عنوان
0لکس داشت تأسیسات را بررسی میکرد و به این فکر میکرد که چطور میتواند بدون جلبِ توجه وارد شود. محیطِ اطراف تاریکِ مطلقاینکه بود، اما تأسیسات همچنان غرق در نور بود. احتمالاً فانوسهایی داشتند که با انرژیِ روحی کار میکرد یا چیزی شبیهِ آن. اما اینتعجب نور بهجای کمک، مثلِ یک فانوسِ دریایی برای مهاجمانِ رباتیک عمل کرده بود؛ توجهشان را جلب کرده و این محاصره را رقم زده بود.
آرایهٔ دفاعیشان مثلِ حبابی شفاف دورِ کلِّ ساختمان کشیده شده بود وپایهٔ فقط وقتی مهاجمان به آن ضربه میزدند موج برمیداشت؛ و این یعنیالانِ داشت بیوقفه موج برمیداشت. لکس نمیدانست آرایه تا کِی میتواند دوام بیاورد.
پیش از آنکه لکسهمچین بتواند برای قدمِ بعدیداشتن نقشهای بکشد، مری صدایش کرد.
«هی لکس، قبل از اینکهالانِ کارِ دیگهای بکنی، تازه یه چیزیهمهجا فهمیدم که گفتم بهتره بهت بگم.»
لکس بدون اینکهموج نگاهش را از تأسیساتنمیدانست بگیرد پرسید: «چی شده؟»
«با اینکه انجمن بهخاطرِ قطعیِ ناگهانیِ همهٔ وسایلِ الکترونیکی موقتاً فلج شده بود، درراه کمالِ تعجب برای یه همچین موقعیتی برنامهٔ جایگزین داشتن! بالاخره یه شبکهٔ ارتباطی برگزارشهاشون پایهٔ فناوریِ روحی راه انداختن و با موفقیت یه نیروی واکنش رو بسیج کردن.»
«خیلی خب. اینتعجب چه ربطی بهبرنامهٔ وضعیتِ الانِ من داره؟»
«طبقِ آخرین گزارشهاشون، مهاجمها به همهجا به یک اندازه حمله نکردن. اونا اول دارن به سمتِ منابعِ ارزشمند میرن؛ همون چیزایی که انجمن از دنیا مخفیشون کردهمنطقهٔ بود. تازه، چندتا منطقهٔ خاص هم روی سیارهت هست که بهشون میگن مناطقِ خطر؛ جاهایی که مردم همینجوری واردش نمیشن، چون هرکی بره تو، بهندرت زنده برمیگرده.مطمئن مهاجمها اول از همه اون مناطق رو هدف گرفتن، انگار میخوان مطمئن بشن قبل از هر کارِ دیگهای، تمامِ چیزای قیمتی و باارزش رو به دست میارن.»
«این اطلاعات رو مارلو هم که تازه به مهمانخانه برگشته تأیید کرد. به گفتهٔبتواند اون، به زمینِ مقدسِ خانوادهٔ همسرش هم حمله شده. همسرش که نتونسته جلوشون رو بگیره،گفتم تصمیم گرفته باارزشترین درختشون رو از ریشه دربیاره و برای محافظت بیاردش توی گلخانهٔ مهمانخانه.»
لکس به یاد آورد که چیزهایی دربارهٔ آن درخت شنیده بود؛ارتباطی البته اگر منظورشان همان درخت بود. آنها از همان درخت استفادهربطی کرده بودند تا رافائل را با وجودِ وضعیتِ وخیمش زنده نگه دارند.
«پس منظورت اینه که... دلیلِ اینکهبرنامهٔ اینهمه ربات این تأسیسات رو محاصرهپایهٔ کردن، اینه که احتمالاً چیزِ باارزشی اینجاست؟»
«احتمالش هست. یه چیزِ دیگه هم هست. با اینکه مارلو جزئیات رو نگفت، ولی اشاره کرد که اینسمتِ تهاجم شاید به این سادگیها هم نباشه. میگفت شاید یکی پشتِ این قضیه باشه و این حمله روجاهایی راه انداخته. گفت تا وقتی نتونن با فرناندا تماس بگیرن بیشتر توضیح نمیده، ولی هنوز هیچ خبری ازش نیست.»
لکس اخم کرد. پیش از رخ دادنِ تهاجم، قرار بود مارلو به سمتِ «زندان» برود تا بانقشهای کسی که جنگها را روی زمین به راه انداخته بود، تسویهحساب کند. با توجه به سوابقِ آن شخص،پرسید دور از ذهن نبود که در صورتِ داشتنِ توانایی، مسئولِ به راه انداختنِ چنین فاجعهای هم خودش باشد.
لکس میلش را برای اینکه شخصاً آن آشغال را کتک بزند فروخورد و باراه چشمانی ریزشده به تأسیسات نگاه کرد. تأسیسات چه چیزِ باارزشی را میتوانست پنهان کرده باشد؟مهاجمها میراندا به چیزی اشاره نکرده بود، و بعید میدانست بیگانگان علاقهای به سرورها داشته باشند.
فقط به این دلیل که به کلِ جهان دسترسی داشت، به این معنا نبودراه که ارزشِ چیزهایی را که میتوانست روی زمین پیدا کند دستکم میگرفت. هر چهگزارشهاشون باشد، اگر زمین اینقدر بیاهمیت بود، خودِ رباتها هم به آنها علاقهای نشان نمیدادند.
مهمتر از آن، این یعنی بهمحضِ اینکه با هر یک از ایناندازه رباتها میجنگید، احتمالاً نیروهای کمکی را به خود جذب میکردند. هر چهدنیا باشد، اگر اینجا یکی از اهدافِ اصلیشان بود، آن را سرسری نمیگرفتند.
لکس نالید. حقیقت این بود که پیشتر راهی برای دوردوام زدنِ محاصره به ذهنش رسیده بود، اما اخیراً آنقدر ازصدایش خرد کردنِ رباتها لذت برده بود که دلش میخواست ادامه دهد.
فنریر را به مهمانخانه برگرداند و قول داد اگر درگیری شروع شد، دوبارهفناوریِ احضارش کند. چشمانش را بست و شروع کرد به استفاده از فنی کهطبقِ مدتها پیش در قلمروی بلور یاد گرفته بود، فنی به نامِ اثرِ خانوادهٔ همسر!
هدفِ اصلیِ فن نوعی فرارِ لحظهآخری برای نجاتِ جان بود. به کاربرپایهٔ اجازه میداد روحش را آنی منتقل کند، اما از آنجا که روحِ لکسداره با تنش یکی شده بود، برای او به فنِ انتقالِ آنی تبدیل شد.
این کار اصلاً ساده نبود، چرا که لکس فنونِ واقعیِ انتقالِ آنی را برای تزکیهگرانِ هستهٔ زرین بررسی کرده بودارزشمند و آنها بهشدت پیچیده و یادگیریشان دشوار بود. البته که بسیار قابلاعتمادتر و همهکارهتر بودند، اما ماهها تمرکزِ بیوقفه ازنمیشن لکس میگرفت تا بر آن فن مسلط شود. بدونِ اغراق، یکی از دشوارترین فنونی بود که تا به حال دیده بود.
اما با استفاده از قدرتِ دور زدنِ قوانین، لکس راهحلِ بسیار سادهتری پیدا کرد. فنِ اصلیبعدی ایجاب میکرد لکس ۳ ساعت بیحرکت بماند، اما اکنون با انرژیِ خودش که سوختی بهتر ازبگم هر چیزی بود که یک متخصصِ عالمِ بنیان میتوانست تأمین کند، بهسختی یک دقیقه زمان برد.
یک لحظه، در فاصلهای دور ایستاده بودجایگزین و از دور به تأسیسات نگاه میکرد.راه لحظهٔ بعد، به داخلِ آن منتقل شده بود.
دیوارهای بتنیِ بزرگی تأسیسات را احاطه کرده بودند که نهتنها از آن محافظت میکردند، بلکهانداختن آن را از دید پنهان نگه میداشتند. حالا که لکس از آن دیوارها عبور کردههمهجا بود، بالاخره میتوانست ببیند که آنجا... یک ساختمانِ مستطیلشکلِ خاکستری، بسیار ساده و بیجلوه بود.
در حالی که لکس ساختمانِ معمولی را برانداز میکرد، ورودش از چشم دور نماندهنکردن بود و باعث شد سربازان فوراً محاصرهاش کنند. سلاحهایشان را بهسویش نشانه رفتند وخاص سرش فریاد کشیدند که روی زانوهایش بنشیند، اما لکس واقعاً حوصلهٔ اینهمه نمایش را نداشت.
اگر میتوانست ظاهرِ ترسناکِ نقابی را که بر چهره داشت ببیند، اسمش را نمایش نمیگذاشت، امابعدی این موضوعِ بحث نبود. حسِّ روحیاش را گسترش داد و همهٔ سربازان را محکم نگه داشت،بگم آنها را همانجا که ایستاده بودند خشک کرد و بقیهٔ افرادِ حاضر در صحنه را بیشتر ترساند.
«اینجا یه نامه برای سرگرد گیلبرتبرنامهٔ دارم. میشه یکی بره پیداش کنه؟ نمیخوامفناوریِ زیاد سرِ این قضیه وقت تلف کنم.»