چپتر 354: فصل 354
0با اینکه تاریک بود، لکس با بیناییِ تقویتشدهاشچطور بهراحتی میتوانست حرکاتشان را بهوضوح ببیند. بیشک جنگجویانیهیولاها آموزشدیده بودند و کارِ گروهیِ فوقالعادهای هم داشتند.
آنها بسیار قویتر از هیولاهایی بودند که بهشان یورش میبردند، اما تعدادِ زیاد هم قدرتِ خودشاطلاعاتِ را داشت. افزون بر این، هیولاهای زادهٔ تاریکی هیچ الگوی مشخصی نداشتند، بنابراین رسیدن به یک استراتژیِمبادا ثابت برای مقابله با آنها دشوار بود. برخی از دور حمله میکردند و برخی مستقیم بهسمتشان میخزیدند.
لکس در سکوت تماشا میکرد که چطور آرامآرام بهسمتِ میخانه میآمدند. چند باری متوجه شدبدهند برخی از هیولاها توانستند دزدکی بهشان نزدیک شوند و چند ضربه به آنها بزنند. بیشترشانهمین آسیبی ندیدند، اما این تنها بهخاطرِ زرهشان بود که به نظر میرسید نوعی افسون دارد.
او در ذهنش چند نورافکن به بالای میخانه اضافه کرد و کلِ خیابان را روشنچند کرد. نمیخواست نور را مستقیم روی آن دو جنگجو بیندازد، چون ممکن بود توجهِ غیرضروریزرهشان جلب کند. در عوض حالا که تمامِ خیابان روشن شده بود، دیدنِ هیولاها برایشان آسانتر بود.
با آرامش به تالارِ اصلی رفت ومیکرد منتظرِ رسیدنِ دو جنگجو ماند. مشتاقِ هرباری اطلاعاتِ جدیدی بود که میتوانستند به او بدهند.
چند دقیقه بعد، جنگجوها به جلوی میخانه رسیدند و متوجه شدند بهمحضِ اینکه هیولاییماند به ساختمان نزدیک میشود، خودبهخود منفجر میشود. آنها از ترسِ اینکه مبادا همین اتفاقساختمان برای خودشان بیفتد، برای نزدیکشدن به میخانه مردد بودند و حتی میترسیدند، اما چارهای نداشتند.
در اصل اوضاع نباید تا این حد بد میشد، اما وقتی نگهبانانِ شهر اجازهمیتوانستند دادند ترس در وظیفهشان دخالت کند، در هم شکستند و حالا کمتر از یکسومشانترسِ باقی مانده بودند. آنها باید دربارهٔ این ساختمان که نور به آسمان میفرستاد، بیشتر میفهمیدند.
چنین کاری نهتنها به آنها اطمینان میداد که این ساختمان ذخیرهٔآرامآرام بزرگی از سنگهای روح یا نوعِ دیگری از انرژی دارد که اینطورضربه بیپروا هدرش میدهد، بلکه هر آرایهٔ دفاعیای که داشتند همچنان کار میکرد.
حقیقت این بود که شهر چندین منطقهٔ امنِ اضطراری و آرایههای دفاعیِ ثانویه داشت تا در صورتِ از کار افتادن یا شکستنِ آرایهٔ اصلی، از آنها استفاده شود. اما وقتی آننوعی ناهنجاری در آرایهٔ اصلی رخ داد، تمامِ آرایههای دیگرِ درونِ شهر را سرکوب کرد. به نظر میرسید این تنها آرایهای است که هنوز کار میکند. و چطور میتوانست کار نکند؟ ۳۰۰اصلی میلیون امپی برای آرایهای که تنها منطقهٔ کوچکی را پوشش میداد و کارکردش فقط دستکاریِ فضا بود، آن را بسیار فراتر از چیزی میبرد که آرایههای محلی بتوانند با آن رقابت کنند.
سرانجام دل به دریا زدند و قدم به داخل گذاشتند و وقتی هیچ اتفاقیماند نیفتاد، نفسِ راحتی کشیدند. با این حال، وقتی وارد شدند گاردشان را پایین نیاوردند،ساختمان اما حتی در عجیبترین رؤیاهایشان هم برای چیزی که در انتظارشان بود آمادگی نداشتند.
در حالی که دمای بیرون بسیار زیرِ صفر بود، نسیمی گرم و دنج همراه بابدهند موسیقی و صدای خنده از درِ میخانه وزید. پیشخدمتی سینیِ پر از سوپِ داغ راهمین در طولِ تالار میبُرد، برخی از ملوانان مشغولِ تاسبازی بودند و برخی دیگر ورق بازی میکردند.
یک بارمن با خونسردی لیوانی را پاک میکردتماشا و در جایگاهش آماده ایستاده بود و انتظارباری میکشید مهمانی با یک سفارش از راه برسد.
وقتی لکس متوجه شد مردها دمِ درمیکرد خشکشان زده است، گفت: «خوش اومدید مهمانان.باری بفرمایید تو، نذارید هوای گرم بره بیرون.»
صدای لکس مردها را از عالمِ هپروت بیرون کشید، اما در عین حال همهٔ مهمانهامشتاقِ را هم از تازهواردها باخبر کرد. آنها دست از هر کاری که میکردند کشیدند وخودبهخود بهسمتِ در برگشتند. موسیقی قطع شد و به نظر میرسید اتاق به سکونِ کامل رسیده است.
آن دو مرد وارد شدند و در حالی که نگاهشان روی لکس قفلجدیدی شده بود، او را برانداز میکردند. لکس هم داشت آنها را بررسی میکرد ومنفجر فقط مهمترین نکته را در ذهن نگه داشت: آنها در عالمِ هستهٔ زرین بودند.
لکس با صدایی که مثلِ همیشه آرام و تسلیبخش بود پرسید: «احیاناً میدونید بیرون چه خبره؟» اما آن دو مرد چنین برداشتی نداشتند.ضربه به نظرِ آنها اینطور میآمد که او از اتفاقاتِ بیرون کاملاً بیخبر است و برای در امان ماندن به نوعی حامی تکیه کردهروی است. آنها میخانه را با حسِّ روحیشان اسکن کردند تا ببینند میتوانند کسِ دیگری را که واقعاً یک تهدید باشد پیدا کنند یا نه.
یکی از مردها با لحنی خشن گفت: «ما از نگهبانانِ شهریم. به دستورِ شهردار، اومدیم منبعِ نور رو بررسی کنیم. کمی آب و غذا بهمون بده و دستزرهشان از هدر دادنِ سنگهای روحت برای نورهای بیفایده بردار. اینهمه غذا رو هم بیخودی حروم نکن. همهٔ کسایی که اینجان باید سلاح به دست بگیرن و از دستوراتِ مندیدنِ اطاعت کنن. از همین الان، این ساختمان بهعنوانِ ایستگاهِ بازرسیِ نظامی مصادره میشه و همهتون هم به خدمتِ اجباری درمیاید. سریع همهچیز رو آماده کنید و در این حین...»
نگاهِ مرد به سمتِ نامی که داشت سوپ پخش میکرداصلی چرخید و درست در لحظهای که میخواست حرفش را بزند،دقیقه بدنش مثلِ موشکی از یک بازوکا به بیرونِ میخانه شلیک شد.
بدنش مثلِ قویترین آتشِ توپخانه دهها هیولا را در هم کوبید واطلاعاتِ حتی دیوارِ جلوییِ ساختمانِ خیابانِ روبهرو را هم شکافت. لکس اصلاً نمیدانستساختمان مرد زنده است یا مرده، و راستش برایش هیچ اهمیتی هم نداشت.
لکس با کمالِ میل حاضر بود صبر کند تا حرفش تمام شود ومیخانه بعد به او گوشزد کند که میخانه قرار نیست چنین کاری بکند، اما لحظهایندیدند که نگاهِ مرد به نامی افتاد، صبرِ لکس دود شد و به هوا رفت.
انصافاً، این احتمال کاملاً وجود داشت که مرد نمیخواست خواستهٔ بیشرمانهای از کارکنانِ لکس داشته باشد، اما همان نگاهش کافی بود تابزنند حالِ لکس را به هم بزند. اگر اینجا مهمانخانه بود، لکس به قوانینِ سیستم محدود میشد و تا زمانی که مرد واقعاً قانونیجنگجو را نمیشکست، نمیتوانست هیچ کاری بکند. اما در میخانه همهچیز بسیار انعطافپذیرتر بود و لکس میتوانست هر کاری که دلش میخواست انجام دهد.
در این مورد، چیزی که دلِ لکس میخواست اینتالارِ بود که فضای اطرافِ مرد را دستکاری کند و اوبدهند را مثلِ زبالهٔ دیروز به بیرون از ساختمان پرت کند.
لکس با لبخندی مؤدبانه رو به مهمانهایش گفت: «بابتِ این مزاحمت عذرخواهی میکنم.» ومیتوانستند سپس به سمتِ مردِ دیگر که خودبهخود سرِ جایش خشکش زده بود برگشت. مردترسِ هنوز نفهمیده بود چه اتفاقی افتاده، برای همین جرئت نمیکرد دست به کارِ نسنجیدهای بزند.
«همونطور که قبلاًمیکردند از همراهت پرسیدم، میدونیسکوت تو شهر چه خبره؟»
مرد زیاد فکربهسمتشان نکرد و مطیعانهتماشا به حرف آمد.
«یه مشکلی برای آرایهٔ شهر پیش اومده. بهجای اینکه شهر رو روشن و امن نگهمشتاقِ داره، داره تمامِ تشکیلاتِ نوریِ داخل رو سرکوب میکنه و بهجای اینکه هیولاها رو بیرون نگهمنفجر داره، همه رو تو خودِ شهر گیر انداخته. شکمون به خرابکاریه، اما هنوز نتونستیم بررسی کنیم.
«شهردار داره سعی میکنه قبل از اینکه برای پیدا کردنِ بازماندهها شهر رو بگرده، تمامِ نگهبانهای شهر رو دورِ هم جمع کنه.بهمحضِ اما بهخاطرِ سرکوب شدنِ تشکیلات، جای مناسبی برای جمع کردنِ همه نیست. همون موقع بود که نورِ ساختمونِ شما پیدا شد ونگهبانانِ ما رو مأمور کرد تا بررسیاش کنیم. چه ما بهش خبر بدیم چه ندیم، خودش بهزودی با سربازایی که جمع کرده میاد اینجا.»
در کمالِ ناامیدیِ جنگجو، لکس از شنیدنِسکوت خبرِ آمدنِ شهردار اصلاً نگران نشد، گوییمیآمدند این موضوع کوچکترین تهدیدی برایش محسوب نمیشد.
لکس گفت: «خبرِ خیلی خوبیه. خوشحالم که میبینم شهردار امنیتِ شهروندانش رو تو اولویت گذاشته. اما خرابیِ تشکیلاتدزدکی خبرِ نگرانکنندهایه. هیچ مدرکی ندارم، ولی حسم میگه این قضیه ممکنه به اون قاتلِ زنجیرهایِ فراری ربط داشتهبالای باشه. تصادفاً مسیرِ حرکتِ پرندههای سولِ این اطراف رو میدونی؟ چقدر باید انتظار بکشیم تا این تاریکی تموم بشه؟»
مرد دندانهایش را به هم سایید و صادقانه جواب داد: «پیشبینیاش واقعاً سخته. مگه اینکهمشتاقِ خاندانِ نوئل از گرفتاریِ ما باخبر بشن و شخصاً دست به کار بشن، وگرنه تاریکیخودبهخود باید بین یک تا سه ماه طول بکشه. متأسفانه تمامِ ارتباطات با بیرون هم قطع شده.»
لکس سر تکان داد و دراصلی ذهنش مشغولِ برنامهریزی شد. بهتر بوداطلاعاتِ برای بدترین حالتِ ممکن آماده باشد.
قاتلِ زنجیرهای با اخمی غلیظ، هیولای دیگری را از پای درآورد. شهروندان خیلی سریع داشتندمتوجه میمردند و بیشترشان هم به دستِ هیولاها کشته میشدند. این موضوع اصلاً برایش راضیکننده نبود. بایدنوعی چند تغییر ایجاد میکرد تا بازی جذابتر شود. بله، بازی باید خیلی جذابتر از اینها میشد.
تشکیلات را دستکاری کرد و ۶ منطقهٔ امن در شهر ساخت؛ جاهایی که دیگر تشکیلاتِ محافظتی سرکوب نشدهمیتوانستند بودند. او به زنده ماندنِ مردم نیاز داشت. آنها قرار بود از او بترسند و به دستِ خودش کشتهبیفتد شوند. هیولاها و تاریکی فقط شخصیتهای فرعیِ نمایشِ او بودند. باید مطمئن میشد همهچیز دقیقاً سرِ جای خودش است.
«سیستم، تمامِ اهدافِ باارزشِآرامش منطقه رو فهرست کن. بایدرسیدنِ مطمئن بشم که تصادفاً نمیمیرن.»
«چندین هدفِ باارزش در فانوسِبهسمتشان زندگی جمع شدهاند و ازچطور حملاتِ هیولاها در امان هستند.»
با خندهایمستقیم ریز گفت:میخزیدند «چه خوششانس.»