چپتر 319: بدون عنوان
0خودش را آماده کرد تا ماهیها به او هجوم بیاورند، اما هیچ اتفاقی نیفتاد. دستهٔ ماهیهای چاق و سرخ با چشمانِ گشاد و پر ازقدرتِ کنجکاوی به او خیره شدند. یکی از آنها با تردید از بقیه جدا شد و به لکس نزدیک شد، انگار که حیوانی را در باغوحشبرابرِ تماشا میکند. پیش از آنکه نزدیکتر شود، دایرهوار دورِ لکس چرخید تا او را از همه طرف برانداز کند، گویی میخواست نیتِ لکس را بسنجد.
لکس که از رفتارِ ماهی سرگرم شده بود، آرام دستش را دراز کرد وپخش فلسهایش را بهنرمی مالید، کاری که به نظر میرسید ماهی از آن لذت میبرد. چشمانشواقعاً کمی به عقب چرخید و صدای قلقلِ ضعیفی درآورد، انگار میخواست لذتش را نشان دهد.
لکس پوزخند زد. به یادِ ماهیهای چاق و سرخی افتاد که پیشتر درنداشت انیمهای به نامِ «مجیکارپت» دیده بود. این ماهی را در ذهنش سپرد و تصمیممشت گرفت هر وقت به مهمانخانه برگشت، چندتایی از آنها را به آنجا اضافه کند.
با این حال، فعلاً توجهش را به یخِ بالای سرش برگرداند. اگر زیاد به خودش فشار نمیآورد، میتوانست چندترکهای ساعتی زیرِ آب زنده بماند، اما دلیلی نداشت بیشتر از حدِ نیاز زیرِ آب بماند. زیرِ نگاهِ نظارتیِ ماهیها،چالش لکس بهسمتِ یخ شنا کرد و پس از سنجشِ استحکامش، با تمامِ توان با دستِ راستش به آن مشت کوبید.
صدای کوبشِ بلندی به گوش رسید و ترکهای عظیمی در یخکوبشِ پخش شد، اما غیر از این هیچ اتفاقی نیفتاد. در کمالِنشدند تعجب، ماهیها دور نشدند، انگار اصلاً از نمایشِ قدرتِ او نترسیده بودند.
اگر زیرِ آب نبود، آه میکشید. این قلمروهای کوچک واقعاً همهفنحریفیاش را به چالش میکشیدند. خوشبختانه نه عجلهای داشت و نه تحتِ حملهنترسیده بود، که به او زمانِ کافی میداد تا آرایهای شکل دهد. اما اول، لکس از همان فنی استفاده کرد که پیشتر در برابرِ طوفانِبرابرِ سردِ پرندگانِ فریو به کار برده بود. سرمای آبِ یخزده دیگر اثری نداشت و نمادی از آرایه به معنای یخ پشتِ دستش ظاهر شد.
با دستش روی ترکها کشید و سعی کرد ضخامتِ یخ را حس کند. دیدنِ آنسوی یخنیاز غیرممکن بود و در بهترین حالت میتوانست بهطورِ مبهم ببیند ترک تا چه عمقی در یخرسید پیش رفته است. تخمین زد یخ حدود ۳ یا ۴ فوت (۰٫۹ تا ۱٫۲ متر) ضخامت دارد.
لحظهای وقت گذاشت تا به یاد بیاورد آیا کتابِ درونِ حلقهای که جان به او داده بود، آرایههایرسید ازپیشساختهای برای موقعیتِ فعلیاش دارد یا نه. چندتایی بود، اما راهحلهای زمختی بودند که یا از نیروی فیزیکیِواقعاً بیشازحد استفاده میکردند یا از قدرتِ آتش. این فرصتِ خوبی بود تا ساختنِ آرایهٔ خودش را امتحان کند.
کار را به دو اقدامِ ساده تقسیم کرد. باید سوراخی در یخ میبرید و یخِ بریدهشده را به بیرون هل میداد تا راهی براینمایشِ فرارش باز شود. سپس هر اقدام را به مراحلِ مجزایی خرد کرد. برای ایجادِ سوراخ، یخ باید پیوسته بریده میشد، ترجیحاً به شکلِ دایرهایفنی با قطرِ دستکم ۳ فوت (۰٫۹ متر). نیروی برش نیز باید آنقدر کافی میبود که کلِ مسیر را بشکافد تا این فرایند مؤثر واقع شود.
هل دادنِ یخ به بیرون هم نیازمندِ نیروی کافی بود که در جهتِ مناسب و برایکمالِ مدتزمانِ کافی اعمال شود. نیروی هلدهنده فقط باید پس از تکمیلِ برش فعال میشد، وگرنه نیروی روبهبالاخوشبختانه در ترکیب با عملِ برشِ یخ، میتوانست باعثِ شکستگیِ یخ شود و برداشتنِ آن را دشوارتر کند.
چند پارامترِ دیگر هم برای آرایهٔ موردنیاز مشخص کرد و سپس به این فکر افتاد که به چه نمادهایی نیاز دارد. هر نماد بهطورِ طبیعی در طبیعت وجود داشت و هدف و جایگاهِترکهای منحصربهفردی داشت، بنابراین باید با دقت انتخاب میکرد. برای مثال، با اینکه شاید لزوماً نمادی برای «بریدن» وجود نداشت، اما ممکن بود نمادی با همان تأثیر پیدا شود. علاوه بر این، آن نمادفنی باید با نمادهای دیگری جفت میشد که شکل را تعیین میکردند، اما در عین حال با نوعِ نمادی که برای بریدن استفاده میشد سازگار میبودند. در این وضعیت، شکلِ استوانهای بهترین گزینه بود.
گذشته از این، نوعِ نیروی بهکاررفته هم باید با کار ودستِ همچنین مادهٔ موردنظر سازگاری میداشت. جزئیاتِ کوچکی مثلِ زمانبندی و ترتیبِغیر کارها را قالب و نحوِ آرایه تعیین میکرد، نه خودِ نمادها.
لکس تاجی را که «کلاهِ تفکر» نامیده بود به سر گذاشت و بهسرعت به ساختارِ آرایه فکر کرد. معمولاً این ازدور آن دست کارهایی بود که فهمیدنش مدتی از او وقت میگرفت. اما تزکیهٔ ارتقایافته و همچنین حالتِ فلو به او اجازهکافی داد کلِ آرایه را در چند دقیقه تعیین کند و حتی توانست چند شبیهسازیِ ذهنی از نحوهٔ پیشرفتِ کارها انجام دهد.
تا اینجا خیلی شانس آورده بود که تمام آرایههای خودساختهاش همانطور که میخواست کارپخش کرده بودند. وقتش بود مهارتش را دوباره بسنجد. با استفاده از انگشتِ اشارهاش شروعکوچک به کشیدنِ نویسههای لازم کرد و سرعتِ کشیدنش بهخاطرِ حالتِ فلو بالا رفته بود.
لحظهای بعد، آرایه ناپدید شد و لکسچند به چشمِ خود دید که یخ شروعبیشتر به بریده شدن کرد... بریده شد... بریده شد...
خیلی کند بود. با این سرعت، یک ساعت طول میکشید تا از یخ فرار کند. چند تغییر در آرایه ایجاد کرد، کمی بهکمالِ پهلو شنا کرد و آرایه را دوباره کشید. این بار همانطور که تصور میکرد جواب داد. دایرهای بینقص درست روی یخ بریده شدکافی و پس از یک ثانیه تأخیر، یخِ استوانهای با صدای بلندی به هوا پرتاب شد؛ آنقدر سریع که لکس نمیتوانست با چشم دنبالش کند.
لکس پیشِ خود گفت همین هم خوبه، برای همهٔ ماهیها دست تکان داد و از سوراخ بالا رفتغیر تا مستقیم واردِ کولاکی سهمگین شود. لکس واقعاً نمیتوانست بیشتر از چند قدم جلوتر از خودش را ببیند،خوشبختانه هرچند خوشبختانه این موضوع هیچ تأثیری روی تواناییِ نیلوفر برای تشخیصِ جهتِ انرژیِ انباشتهشده در این قلمرو نداشت.
سرما بهسختی میتوانست مانعی برای لکس باشد و زرهِ اضافهای که از طریقِ نویسهٔ یخ به او دادهدور شده بود، وقتی موردِ حملهٔ «کالتر فلوگِ» رویاعصاب اما آشنا قرار گرفت، کمکِ زیادی به او کرد. درتحتِ طولِ ارزیابیاش هم این ارواحِ دانهبرفیِ آزاردهنده به او حمله کرده بودند، اما این بار بسیار توانمندتر بود.
مقابله با این یکی در مقایسه با قلمروی قبلیاش بسیار آسانتربماند بود، چون لکس اغلب با موجوداتی روبهرو میشد که میتوانست شکارشان کندتمامِ و بپزد؛ هرچند چون کولاک هرگز بند نمیآمد آشپزی کارِ سختی بود.
هشت روز بعد، لکس موفق شد این قلمرو را هم تسخیر کند. نقطهٔ کانونی در کمالِ تعجب به شکلِ یک شومینه بود. بهخاطرِ شدتِ طوفان هیچ انسانِ دیگری نتوانسته بود آنبودند را پیدا کند و هیچ موجودی هم از آن محافظت نمیکرد، که تسخیرِ قلمرو را برای لکس بینهایت آسان میکرد. وقتی کار تمام شد و لکس انرژی را جذب کرد، درآبِ مجموع ۹٪ از کلِ انرژیِ موردِ نیازش را انباشته بود. برای تکمیلِ مأموریتش و تأسیسِ میخانهٔ نیمهشب تنها باید ۵٪ میپرداخت، هرچند قصد داشت بیشتر از حداقلِ موردِ نیاز جمعآوری کند.
وقتی برگشت، کوئنهیلد به او گفت کهدستِ قلمروی قبلی فروخته شده و تنها ۷رسید قلمروی بیصاحب در سطحِ بنیان باقی مانده است.
لکس بهسرعت کنترلِ این قلمرو را هم واگذار کرد و پس از کمی استراحت، به سفر بهتعجب قلمروهای بیشتر ادامه داد. این بار شانس با او یار نبود، چرا که بعد از ۴ روزعجلهای و پیش از آنکه حتی بتواند به نقطهٔ کانونی نزدیک شود شخصِ دیگری آن را تسخیر کرد.
اما چنین چیزی قابلِ پیشبینی بود، چون از همان اول هم دیر وارد شده بود. وقت را تلف نکرد و به ورود به قلمروهای بیشتر ادامه داد. در این مدت آنقدرگوش متمرکز بود که حتی متوجهِ پیشرفتِ پیوستهاش در استفاده از فنون یا مهارتش در آرایهها نشد. بیش از یک بار موفق شد در بحبوحهٔ نبرد از آرایهها استفاده کند، اما آنقدرآرایهای در مضیقهٔ زمانی بود که نمیتوانست برای جشن گرفتن سرعتش را کم کند. دوباره برخورد کردن با ذخایرِ تصادفیِ انرژی که همینطور به حالِ خود رها شده بودند کارِ آسانی نبود.
سه هفته و نیم بعد تنها توانسته بود یک قلمروی دیگر را تسخیرمشت کند، چرا که شخصِ دیگری پیش از او آن را تصاحب میکرد. بانشدند این حال کاملاً خوب بود، چون انرژیِ انباشتهاش را به ۱۲٪ رسانده بود.
تنها یک قلمروی نهایی باقی مانده بود که هنوز صاحبی نداشت و ظاهراً سختیِ تسخیرِ این قلمرو بهطرزِ باورنکردنیای بالا بود. بیش ازاصلاً یک گروه تسلیم شده بودند، هرچند این برای منصرف کردنِ لکس کافی نبود. نهتنها وضعیتِ او منحصربهفرد بود و به او اجازه میداداول آستانهٔ بالاتری برای خطر داشته باشد، بلکه بهشدت ماهر بود. گذشته از این از اینکه خودش را اینطور به چالش بکشد لذت میبرد.
اما درست وقتی کوئنهیلد دروازه را برایش باز کرد و او میخواستترکهای از آن عبور کند، غرایزِ بینهایت قابلِ اعتمادش به کار افتادند و هشدارینبود به او دادند که هرگز پیش از این با آن روبهرو نشده بود.