چپتر 14: دفاعِ شخصیِ مارلو برای مبتدیان
0در پنتهاوسِ مشخصی در نیویورک، کودکِ خردسالی در اتاقِ نشیمن جلوی تلویزیون خوابش برده بود. آبدهان از گوشهٔصبحِ لبش راه افتاده بود و رنگهای متنوعِ کارتونی که روی چهرهٔ معصومش بازتاب مییافت، او را بسیار دوستداشتنی جلوهاصلاً میداد. مادرش که بالای سرش ایستاده بود، به فرزندش لبخند میزد؛ اما لبخندش آمیخته به غم و اضطراب بود.
پس از مدتِ کوتاهی او را بغل کرد و به تختخواب برد و سپس خودشنکرد هم کنارش زیرِ پتو رفت. متوجه شد که کودک نوعی کلیدِ طلاییِ اسباببازی در دستچند دارد، اما آنقدر محکم گرفته بودش که مادر سعی نکرد بهزور از دستش در بیاورد.
فقط آن دو آنجا زندگی میکردند و این پنتهاوس آخرین بخش از ارثیهای بود که از خانوادهاش به او رسیده بود. در چند هفتهٔ گذشته دنبالِ کار میگشت، اما هرگز در عمرش جایی کار نکرده بود.اینکه با اینکه از دانشگاهی معتبر فارغالتحصیل شده بود، بیش از یک دهه از آن زمان میگذشت. بدونِ هیچ تجربهٔ مرتبطی، کسی حاضر نبود ریسکِ استخدامش را بپذیرد. میتوانست از آشنایانش کمک بخواهد و از این طریق شغلیاشک دستوپاکند، اما تا به امروز غرورش چنین اجازهای به او نداده بود. شاید وقتش رسیده بود که بهزودی غرورش را کنار بگذارد. در حالی که اشک از گونههایش سرازیر بود، چشمانش را بست و سعی کرد بخوابد...
صبحِ روزِ بعد، لکس کشوقوسی به خودش داد و سعی کرد خوابآلودگی را از سر بپراند. ساعت ۱۱ صبح بود، برای همین حتی نمیتوانست بگوید که زود بیدار شده است. در واقع اصلاً تازه بیدار نشده بود. دیشب کامپیوترش را روشن کرده بود تا کمی بازی کند و خستگی درسرعتِ کند، اما وقتی فهمید سرعتِ واکنش و دقتش بهشدت بالا رفته است، حسابی به وجد آمد. بازی پشتِ بازی تمامِ رکوردهای قبلیاش را شکست و در طولانیترین نوارِ پیروزیِ عمرش قرار گرفت. هیجان او را فرا گرفته بود و فارغ از اینکه چه بازیای میکرد، عملکردش بهراحتی بهتر میشد. حتیدیگر برای لحظهای به فکرش رسید که استریمرِ بازیهای ویدیویی شود، هرچند با کمالِ تأسف مجبور شد خودش را از این فکر بیرون بکشد؛ چرا که تمرکزش باید روی مهمانخانهٔ نیمهشب میماند. با این حال، تا همین الان که دیگر نمیتوانست قاروقورِ شکمش را نادیده بگیرد، به بازی ادامه داده بود.
بهزور خودش را از کامپیوتر جدا کرد و صورتش را شست، و بعد دوباره خودش را جلوی تلویزیون و در محاصرهٔ انواعِ تهماندههای غذای چینی یافت. واقعاً خیلی وقت بود که اینقدر غرقِ ولنگاری نشده بود. پس از اینکه یکی دو ساعتِ دیگر همشده با غرق کردنِ خودش در تنبلی لذت برد، گرمکنِ ورزشی پوشید و بیرون رفت. پیشرفتی در کارِ مهمانخانه حاصل نشده بود، اما واقعاً نمیتوانست بدونِ هیچ تلاشی دست روی دست بگذارد. جسیکا به او گفته بود که موقعِ دست دادن نیروی زیادی به کارداد میبرد، و در واقع دیشب هم از شدتِ هیجانِ بازی یک کیبورد را کاملاً خرد کرده بود. چیزهای مختلفِ دیگری هم در آپارتمانش بودند که بر اثرِ بیاحتیاطیِ او آسیب دیده بودند؛ مثلِ مبلمان، دستگیرههای در، دیوارها و حتی دوشِ حمام موقعِ لیز خوردن.
باید یاد میگرفت چطور قدرتش را بهتر کنترل کند و در حالِ حاضر، ورزش تنها راهی بودزندگی که به ذهنش میرسید. فردا اولین کلاسِ دفاعِ شخصیاش برای تزکیهگرانِ تازهکار برگزار میشد و میخواست ازجایی آن فرصت برای پرسوجو در این باره استفاده کند، اما تا آن موقع باید یکجوری سر میکرد.
با دویدنِ آرام شروع کرد و تمامِ تمرکزش را روی پاهایش و نیرویی که به کار میبرد گذاشت. گامهایشسرازیر را تا جای ممکن کنترل کرد و نهایتِ تلاشش را به کار بست تا میزانِ نیروی مصرفیاش را مهارزود کند. متأسفانه پس از حدودِ نیم ساعت، یک قدمِ اشتباه از روی بیدقتی باعث شد شلوارِ گرمکنش کاملاً پاره شود.
چند دستِ جدید برای خودش خرید و آن روز را صرفِ تمرکز رویگونههایش کنترلِ قدرتش کرد. خودش اعتراف نمیکرد، اما در خفا هر بار که موقعِساعت فیگور گرفتنِ بیش از حد، «تصادفی» پیراهنی را پاره میکرد، حسابی ذوقزده میشد.
روز بعد صبحِ زود بیدار شد و برای اولین کلاسش آماده شد. نمیدانست باید انتظارِ چه چیزی را داشته باشد، با اینمیکردند حال گرمکنِ ورزشیِ جدیدی را که دیروز خریده بود پوشید. ساعت ۷:۵۰ صبح جلوی یک سالنِ همایشِ خصوصی با یک نگهبان در ورودیاشبیش ایستاده بود. توکنِ پرنده آبیاش را به مرد نشان داد که بیدرنگ از سرِ راه کنار رفت و اجازه داد لکس وارد شود.
داخل که شد، دید تنها چند نفر آنجا هستند؛ دو دختر و پنج پسر که آرام با هم گپ میزدند. وسطِ سالن یکارثیهای میدانِ بزرگ با کفپوشِ نرم قرار داشت و مردِ درشتی با چشمانِ بسته روی یک صندلیِ تاشو نشسته بود. وقتی وارد شد، آن گروهِتجربهٔ هفتنفره که مشغولِ گپزدن بودند برگشتند و به او نگاه کردند و لحظهای بعد، یکی از پسرها با دست اشاره کرد که پیششان برود.
«هی مرد،بخواهد اسمم لریه. تودستوپاکند هم عضوِ جدیدی؟»
لکس در حالی که مردِنداده نسبتاً نحیف را برانداز میکرد،بگذارد جواب داد: «آره، اسمم لکسه.»
متوجه شد که هیچکدام از آن هفت نفر خیلی رویفرم یا عضلانی به نظر نمیرسند، هرچند مطمئن بود دستکم تزکیهگر هستند، چونشاید این حداقلِ شرطِ لازم برای شرکت در این کلاس بود. کمی عجیب بود، چون با اینکه خودش را خیلی عضلانی نمیدانست، بدنشبرای بسیار رویفرمتر از قبل بود. پیشتر فکر میکرد تزکیه بهطورِ طبیعی باعث میشود آدم رویفرمتر به نظر برسد، اما انگار اینطور نبود.
لری چشمکی به لکس زد و قبل از اینکه نامحسوس به دو زنِ گروه اشاره کند، گفت: «خوششغلی اومدی، خوش اومدی. ما هم همه جدیدیم، خودِ من تازه چند هفتهست که تزکیهگر شدم. فکر کنم بهزودی آدمایصبحِ بیشتری هم بیان، چون کلاسِ اول مجانیه. این فرصتِ عالیایه برای اینکه یهکم ارتباطات بسازی، اگه میفهمی منظورم چیه.»
لکس لبخندِ بیرمقی زد. این مرد حتی بهعنوانِ یک تزکیهگر هم تمامِ حواسش پیِ دخترها بود. بقیهٔ افرادِ گروه خودشانبعد را معرفی کردند و به نظر میرسید همهٔ حاضران تزکیهگرانِ یاغی هستند که یا تزکیه را از خاندانشان به ارث بردهاندکامپیوترش یا کتابهای راهنمای تزکیه را تصادفاً جایی پیدا کردهاند. انگار این اتفاق بسیار رایجتر از چیزی بود که لکس تصور میکرد.
با این حال، چیزی که بیش از همه لکس را متعجب کرد این بود که هر پنج پسر قصد داشتند بعد از درسِ دفاعِ شخصیِ رایگانِ امروزروزِ به ارتش بپیوندند. ظاهراً ارتش بهترین مزایا را به تزکیهگرانِ تنها ارائه میداد و به آنها کمک میکرد تزکیهشان را پیش ببرند. آن دو دختر با همکند دوست بودند و هیچ جزئیاتی از برنامههایشان به اشتراک نگذاشتند، اما لکس حس کرد آنها هم یا قرار است به سازمانی بپیوندند یا از قبل به یکی پیوستهاند.
چیزِ دیگری که فهمید این بود که تقریباً برای همهٔ آنها چند هفته زمان برده بوددستوپاکند تا تزکیهشان را تثبیت کنند، پیش از آنکه بهاندازهٔ کافی از کنترلشان روی قدرتِ خود مطمئن شوند.بخوابد ظاهراً بسیار رایج بود که تزکیهگرانِ جدید نتوانند خودشان را کنترل کنند؛ انگار حتی بدتر از او.
با گذشتِ زمان چند نفرِ دیگر هم آمدند و ساعت ۸:۳۰ سرانجام مردِ درشتاندام چشمانش را باز کرد و از روی صندلیاش برخاست. با اینکه هیچ صدایی درنیاورد، توجهِ همه را به خود جلبچشمانش کرد. او که از تأثیرش بر جمعیت آگاه بود، پوزخندِ مرموزی زد و گفت: «به کلاسِ دفاعِ شخصیِ مارلو برای تزکیهگرانِ جدید خوش اومدید. همهٔ حاضران در اینجا واردِ دنیای جدیدی از تزکیه شدن. ممکنهسرعتِ بعضی از شما از قبل با این دنیا آشنا باشید، و بعضی هم ممکنه جدید باشید. در هر صورت، بذارید من کسی باشم که بهتون کمک میکنه اولین قدمهاتون رو برای شروعِ زندگیِ جدیدتون بردارید.»
حرفهایش دلگرمکننده بود، اما هیجانِ جنونآمیزِ چشمانش، موهای آشفتهاش، تهریشِبگذارد نامرتبش و هیکلِ غولآسا و عضلانیاش داستانِ دیگری را روایت میکرد.لکس لکس آبِ دهانش را قورت داد. همهٔ تزکیهگرها یهکم دیوونه بودن؟