---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 144: الکساندر و هلن • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 144: الکساندر و هلن

0

الکساندر و هلن تمامِ مسیر را تا یک فرودگاهِ خصوصی، دور از هر شهر و آبادی‌ای رانندگی کردند. آنجا از آن‌کاری​ جاهایی نبود که کسی بتواند تصادفی سر از آن درآورد. پس از تأییدِ هویتِ الکساندر، آن دو را به آشیانه‌ای بردند‌حدود​ که یک هلیکوپترِ نظامی در آن قرار داشت. روی صندلی‌های خلبان نشستند، پروتکل‌های پرواز را به‌سرعت انجام دادند و راه افتادند.

الکساندر طبعاً آموزش دیده بود تا هر وسیلهٔ نقلیه‌ای را هدایت کند تا بتواند از پسِ هر موقعیتی بربیاید. هلن هم که آموزش دیده بود تا همسرِ یک تزکیه‌گر باشد، در مهارت‌های مختلف و ظاهراً بی‌ربطی‌پیش​ تبحر داشت. خلبانیِ هواگرد تنها یکی از استعدادهای بی‌شمارش بود. دقیقاً به همین دلیل بود که در میانِ گروهِ دوستانِ نزدیکش — زمانی که هنوز گروهی داشت — الکساندر معمولاً برای هر کاری بیشتر به هلن‌تردیدهایش​ اعتماد می‌کرد تا بقیه. هرچقدر هم که سعی می‌کرد پنهانش کند، برایش سخت بود با بچه‌پولدارهای بی‌انگیزه و بی‌دغدغهٔ هم‌سن‌وسالش ارتباط برقرار کند. دست‌کم هلن در هر کاری که انجام می‌داد، تمامِ تلاشش را به کار می‌بست.

حدود یک ساعت پس از پرواز بر فرازِ زمین‌هایی که کاملاً از تمدن دور مانده بودند، ناگهان خود را در پایگاهی بسیار مخفی در‌شلوغ‌تر​ یک دره یافتند. پس از تأییدِ هویت، این دو نوجوان در یکی از پایگاه‌های نظامیِ مخفیِ خاندانِ موریسون فرود آمدند. با اینکه موریسون‌ها حداقلِ‌پیشِ​ حضورِ نظامی را روی زمین داشتند، اما این‌طور هم نبود که هیچ نیرویی نداشته باشند. با این حال، امروز پایگاه بسیار شلوغ‌تر از همیشه بود.

پیش از آغازِ بازی‌های نیمه‌شب، الکساندر مدتی را به گفتگو با چند تن از مهمان‌های دیگر گذرانده بود.‌زمانی​ او از چن شنیده بود که وگوس مینیما تنها سیارهٔ آن منظومه نیست که انسان‌ها در آن ساکن‌اند.‌هم‌سن‌وسالش​ با این وجود، وقتی مهمان‌خانه‌دار رویدادِ پیشِ رو را اعلام کرد، هیچ نامی از سیاراتِ دیگر نبرده بود.

همین باعث شد الکساندر شک کند که شاید تنها افرادِ سیاراتِ نام‌برده‌شده بتوانند در این رویداد شرکت‌هنوز​ کنند. با اینکه او شک و تردیدهایش را با خانواده‌اش در میان گذاشت تا هرگونه آمادگیِ لازم را‌ارتباط​ کسب کنند، اما این کار را تنها پس از انتخابِ دقیقِ سربازانی برای گردانِ کوچکِ خودش انجام داد.

از نظر فنی، سازماندهیِ یک گردانِ شخصی برای او به زمانِ بیشتر و برنامه‌ریزیِ دقیق‌تری نیاز داشت، اما همین مقدار هم برای نیازهای فعلی‌اش کفایت می‌کرد. پس از بررسیِ‌نداشته​ دقیق و سنجیده، ۱۰۰۰ تن از بهترین سربازانِ عالمِ بنیان را که تحتِ فرمانِ خانواده‌اش بودند، انتخاب کرد. در ابتدا فکر می‌کرد این تعداد بیش از حدِ نیاز است‌پیشِ​ و امکان ندارد در بازی‌ها به این‌همه نیرو نیاز پیدا کند. اما مشخص شد که این تعداد هنوز هم کافی نیست. با این حال، باید به همین بسنده می‌کرد.

جابه‌جاییِ هر تعداد نیرو از یک سیاره به سیارهٔ دیگر زمان‌بر بود. تنها دلیلی که توانسته‌این‌طور​ بود ۱۰۰۰ خبرهٔ بنیان را دورِ هم جمع کند این بود که بیشترِ آن‌ها از قبل‌چند​ روی زمین حضور داشتند. آن‌هایی که از مریخ فرستاده بود، تنها شمارِ اندکی از نخبگان بودند.

الکساندر از مردی که‌تبحر​ مسئولِ این پایگاه بود‌یکی​ پرسید: «فرمانده، آمادگیِ رزمی‌شون چطوره؟»

«کاملاً مسلح هستن، کاملاً آماده‌ن‌تنها​ و کاملاً توجیه شدن. می‌تونیم تو‌دلیل​ ۳۰ دقیقه برای اعزام آماده‌شون کنیم.»

«عالیه. همین کار‌خود​ رو بکنید. می‌خوام هرچه‌دره​ زودتر از اینجا بریم.»

فرمانده سر تکان داد و به‌سرعت دوید و از دور‌موریسون‌ها​ فرمان‌هایی را فریاد زد. آن دو نوجوان همان‌جا ماندند و تماشا‌حال​ کردند که چطور ۱۰۰۰ سرباز در ۱۰۰ صفِ منظم روبه‌روی‌شان ایستادند.

الکساندر طبعاً همهٔ آن‌ها را نمی‌شناخت، اما با تمامِ کاپیتان‌های تیم‌ها گفتگوهای مفصلی داشت. آن‌ها آرایش‌های مختلف را تمرین کرده بودند و دربارهٔ اینکه در صورتِ قطعِ ارتباطات در طولِ بازی‌ها چه باید‌بچه‌پولدارهای​ بکنند، حسابی حرف زده بودند. اما از آنجا که الکساندر در رهبریِ نیروها تنها دانشِ نظری داشت و هیچ تجربهٔ عملی‌ای در کار نبود، انتظار داشت که روندِ یادگیریِ زمان‌بری در پیش داشته‌موریسون​ باشد؛ به همین دلیل تمامِ کاپیتان‌ها به دوربین مجهز بودند. الکساندر قرار بود بعداً فیلم‌ها را بازبینی کند تا ببیند دستوراتش در عمل چگونه بازتاب یافته‌اند و چطور می‌تواند خودش را ارتقا دهد.

وقتی خیالش راحت شد، رو به هلن سر تکان داد و هلن نیز کیفی پر از کلید را باز کرد. چند ساعت پیش از او خواسته بود‌سعی​ به مهمان‌خانه برود و آن‌ها را بیاورد. طبقِ آخرین اطلاعاتی که به دستش رسیده بود، زمین هنوز هیچ‌یک از شرکت‌کنندگانش را ثبت‌نام نکرده بود. آن‌ها درگیرِ برنامه‌های‌مخفی​ خودشان بودند و هنوز هیچ اقدامِ عملی‌ای نکرده بودند. یا حتی اگر روی زمین تحرکاتی داشتند، هنوز به مهمان‌خانه نرسیده بودند که این برای او عالی بود.

وقتی همه کلیدها را گرفتند،‌بسیار​ الکساندر فرمان داد و همگی با‌نوجوان​ درخششِ نوری، هم‌زمان آنی منتقل شدند.

آن‌ها در محوطه‌ای نسبتاً باز در مهمان‌خانه، دور از ساختمان‌ها و عمارت ظاهر‌زمین​ شدند. با این حال، تقریباً بلافاصله مهمان‌های مختلف متوجهِ حضورشان شدند. تعدادشان کمتر بود‌آغازِ​ و هالهٔ سربازانِ یوتون را نداشتند، اما با این وجود چشمگیر به نظر می‌رسیدند.

الکساندر به هولوگرامِ شخصی‌اش گفت: «می‌خوام‌هواگرد​ برای تورنمنت ثبت‌نام کنم.» تمامِ سربازانش‌همین​ هم دقیقاً داشتند همین کار را می‌کردند.

هولوگرام گفت: «مشکلی نیست، فقط یک لحظه اجازه‌بی‌شمارش​ بدید روندِ ثبت‌نام رو شروع کنم. فقط باید مطمئن‌هنوز​ بشیم که برای ورود به تورنمنت واجدِ شرایط هستید.»

نمی‌توانست اسکن‌کردنِ سیستم را حس کند، اما‌دره​ تنها پس از چند لحظه، دید که‌مخفیِ​ صفحه‌ای هولوگرامی در میدانِ دیدش ظاهر شد.

نامِ شرکت‌کننده: الکساندر موریسون

وابستگیِ شرکت‌کننده: زمین

شناسهٔ شرکت‌کننده: ای۰۰۰۱

امتیازاتِ شرکت‌کننده: ۰

تنها در عرضِ چند دقیقه، بقیهٔ نیروهایش هم ثبت‌نام شدند و آخرین نفر شناسهٔ ای۱۰۰۱ را دریافت کرد. حرفِ «ای» نمایندهٔ‌اعتماد​ زمین بود و اعداد ترتیبِ ثبت‌نامشان را نشان می‌داد. البته وقتی تورنمنت شروع می‌شد، تابلوی رتبه‌بندی‌ای در کار بود و با‌فرازِ​ وجودِ هزاران نام، تشخیصِ اینکه هر شرکت‌کننده به کدام سیاره تعلق دارد دشوار می‌شد. شمارهٔ شناسه این کار را آسان‌تر می‌کرد.

هولوگرام مؤدبانه گفت: «ثبت‌نامِ شما تکمیل شد. لطفاً در طولِ‌خاندانِ​ دورهٔ بازی‌ها از بازگشت به دنیای خود خودداری کنید. اگر‌اما​ هنگامِ شروعِ بازی حضور نداشته باشید، به‌طورِ خودکار حذف خواهید شد.»

الکساندر با‌هویت​ بی‌خیالی جواب‌نوجوان​ داد: «باشه.»

نوجوان انتظار داشت خیلی زود پدربزرگش و بقیه او را احضار کنند و بپرسند چرا وارد شده و چرا دست‌کم اول با‌چند​ آن‌ها هماهنگ نکرده است. اما در کمالِ تعجب، هیچ احضاری در کار نبود. طعنهٔ روزگار بود که بالاترین رده‌های زمین، فقط چون در‌شاید​ جلسه بودند، از ارتشی که زیرِ پرچمِ سیاره‌شان وارد شده بود بی‌خبر ماندند، در حالی که همهٔ آدم‌های دیگر از ماجرا باخبر شدند.

چند ساعتِ دیگر طول می‌کشید تا زمینی‌ها بفهمند چه اتفاقی افتاده و سریع واکنش‌زمانی​ نشان دهند. اینکه واکنششان چه بود و چطور روی برنامه‌هایشان اثر می‌گذاشت را فقط‌سخت​ زمان مشخص می‌کرد. لکس آن‌قدر سرش شلوغ بود که نمی‌توانست به اتفاقاتِ مهمان‌خانه توجه کند.

اما لکس داشت چه‌کار می‌کرد؟ او به زمین برگشته بود و‌موریسون​ داشت دربارهٔ جدیدترین ایده‌اش اطلاعاتی جستجو می‌کرد. نه اینکه خودش نتواند‌هیچ​ سر در بیاورد، بلکه می‌خواست بداند چطور می‌تواند بیشترین سود را ببرد.

دقیقاً داشت دنبالِ چه می‌گشت؟ خب، داشت تحقیق می‌کرد که چطور در مهمان‌خانه شرط‌بندی راه بیندازد. دقیق‌تر اینکه، می‌خواست بداند چطور ضرایبِ شرط‌بندی‌باشند​ را تعیین کند. عمراً اگر می‌رفت ضرایبی تعیین می‌کرد که برای یک شرط‌بندیِ ساده دو یا سه برابر سود بدهند. آن‌قدر لایت‌ناول خوانده‌ساکن‌اند​ بود که بداند فقط یک شخصیتِ خوش‌شانس از نوعِ شخصیتِ اصلی و یک شرطِ بسیار بعید کافی است تا کلِ کاسبی‌اش را نابود کند.

لحظه‌ای با خودش فکر کرد که نکند دارد فاسد می‌شود. خودش‌حال​ در عمرش هرگز شرط‌بندی نکرده بود. حتی یک بلیتِ لاتاری هم‌چند​ نخریده بود، اما حالا داشت در مقیاسِ میان‌ستاره‌ای شرط‌بندی راه می‌انداخت.

بعد چشمش به یک فروشگاهِ بنانا افتاد که گوشی‌ها را هزاران دلار می‌فروخت و بعد شارژرها را جداگانه‌برای​ حساب می‌کرد. آنجا بود که فهمید فاسد نشده است. او صرفاً داشت میراثِ انسانیِ سودجویی را در آغوش‌می‌داد​ می‌کشید. وقتی با این‌همه نژادِ مختلف در سراسرِ جهان سروکار داشت، مهم بود که ریشه‌هایش را فراموش نکند.

به همین سادگی ساعت‌ها برق‌آسا گذشتند و زمان به شروعِ بازی‌ها نزدیک و نزدیک‌تر شد.‌موریسون‌ها​ مهمان‌خانه به‌شکلِ بی‌سابقه‌ای شلوغ شد. هزاران هزار سرباز باغ‌هایی را که زمانی خالی بودند پر‌همیشه​ کردند. لکس که چنین وضعیتی را پیش‌بینی می‌کرد، پیشاپیش فکری به حالِ اوضاع کرده بود.

فرستادنِ سربازان به اتاق‌های جداگانه و انفرادیِ خودشان ممکن بود بعداً برای فرماندهانشان دردسرساز شود، برای همین دستور داده‌این‌طور​ بود سه پایگاهِ موقت به نمایندگی از سه دنیا بسازند. صدها چادر هر پایگاه را پر کرده بود و‌گذرانده​ همه‌چیز از اسکانِ موقت، غذاخوری و سرویسِ بهداشتی گرفته تا حتی چیزهایی مثلِ چادرهای جلسه و انبار را پوشش می‌داد.

ظاهرِ این سه ارتش تفاوتِ فاحشی با هم داشت. با اینکه دو تا از ارتش‌ها از انسان‌ها تشکیل شده بودند، زمینی‌ها ترکیبی از کولار و فناوریِ روحی‌وگوس​ به تن داشتند، در حالی که به نظر می‌رسید افرادِ امپراتوریِ یوتون زره‌هایی پوشیده‌اند که انگار از دلِ یک جشنوارهٔ رنسانس بیرون آمده بود. جانوران البته هیچ زرهی‌گذاشت​ به تن نداشتند، اما این واقعیت که بسیاری از آن‌ها تا مرزِ حداکثرِ سقفِ قدی کوچک شده بودند، نشان می‌داد که وقتی وقتش برسد، اندازهٔ سهمگینی خواهند داشت.

سه ارتش آنجا بود، چون تا این لحظه دیوها ارتشِ خودشان را نیاورده بودند. اما لکس شک نداشت که به‌موقع می‌رسند.‌اعتماد​ لکس تقریباً دلش می‌خواست عکس بگیرد. در واقع، وقتی این ایده به ذهنش رسید، دیگر نتوانست آن را از سرش بیرون‌فرازِ​ کند. گوشی‌اش را درآورد و یواشکی چند عکس از همه‌چیز گرفت. این ماجرا روزی به داستانِ فوق‌العاده‌ای برای تعریف‌کردن تبدیل می‌شد.

ناولها | novelha.net