چپتر 408: عروسیِ هری
0هری و هیلی، با معیارهای خودشان، مدتی بود که داشتند برایمهمانخانهدار عروسیشان برنامهریزی میکردند. چند ماهی میگذشت و راستش دیگر نمیتوانستند بیشتردستیارِ از این صبر کنند. حقیقتش، نیازِ چندانی هم به صبر کردن نبود.
بهدلیلِ حساسیتِ افشای هویتش، هری قصد نداشت هیچیک از دوستانش از زمین را به عروسی دعوت کند. نه اینکه این روزهاامیدوار زیاد به زمین برمیگشت، اما این موضوع تغییری در این واقعیت ایجاد نمیکرد که دلش نمیخواست هویتش فاش شود. اگر کسیناامیدی برای رسیدن به او دوستانش را هدف میگرفت چه؟ آنقدر فیلم دیده بود که بداند آدمهای حریص دست به هر کاری میزنند.
هیلی هم دلش نمیخواست کسی را از سیارهاش دعوت کند. در واقع، حتی برای برگشتن به آنجا هم بیمیل بود.کارِ نمیتوانست تصور کند که به آن زندگیِ مضحک، سخت و طاقتفرسای گذشتهاش برگردد. با اینکه همیشه میدانست بیش از حدکلِ کار میکند، اما تا وقتی استانداردِ زندگی در مهمانخانه را ندیده بود، اصلاً خبر نداشت که چه زندگیِ وحشتناکی داشته است!
با این حال، با وجودِ اینکه هیچ مهمانی از سیارههای خودشانتعویق نداشتند، هر دو با هویتهایشان در مهمانخانه دوستانِ فراوانی پیدا کردهاجرا بودند. فقط هماهنگی و دعوت از همهٔ آنها خودش یک دردسر بود.
دلیلِ دیگرِ هری برای به تعویق انداختنِ مراسم این بود که در دلش امیدوار بود مهمانخانهدار هم تا آنمتأسفانه موقع وقتش آزاد شود و در عروسیاش شرکت کند، یا حتی چهبسا مراسم را اجرا کند. متأسفانه، صبحِ روزِبهتری عروسی، دستیارِ مهمانخانهدار به او گفت که مهمانخانهدار کارِ مهمی پیش آمده که او را حسابی مشغول کرده است.
رگهای از ناامیدی در دلِ هری نشست، اما آن را پسهماهنگی زد. هر چه باشد، منطقی بود. مهمانخانهدار مردِ مهمی بود و کارهایموقع بهتری برای انجام دادن داشت تا اینکه در عروسیِ کارمندانش شرکت کند.
هری کلِ عمارتِ نیمهشب را برای عروسی اجاره کرده بود، با وجودِ اینکه در بهترین حالت شاید کمی بیشتر از ۱۰۰ مهمان داشتند. برای بعضیهامشغول این تعداد شاید عظیم بود و برای بعضی دیگر کوچک. برای هری، یتیمی که هیچ دوست و آشنایی جز همانهایی که برایشان جان میکند نداشت، وتعداد برای هیلی، که پیش از این یک دخترِ سادهٔ کشاورز بود، این تعداد مهمان بسیار زیاد بود و چیزی بود که حسابی به آن افتخار میکردند.
مهمانها، گذشته از چند تن از همکارانِ هری، شاملِ برخی ازتعویق مشتریانِ ثابتش، دوستانی که در مهمانخانه پیدا کرده بود، و همچنین بسیاریمتأسفانه از شرکتکنندگانِ رقابتِ بانوی هستی میشدند که با هیلی دوست شده بودند.
مراسم واقعاً محشر بود، چرا کهدیگرِ سبکِ عروسیِ انتخابیشان تلفیقی از عروسیهایموقع سنتیِ غربی و مراسمِ دنیای هیلی بود.
اما در حالی که داشتند میرقصیدند و آواز میخواندندبودند و بازیهای عروسی را انجام میدادند، همهچیز در یکتعویق آن از شادیِ مطلق به سکوتی مرگبار بدل شد!
گروهِ کوچکی از مهمانان از نژادی به نامِ گیلاتی در مهمانخانه حضور داشتند و دست بر قضاروزِ نزدیکِ عمارت بودند. علاوه بر این، با اینکه با نیتِ شومی به مهمانخانه نیامده بودند، وقتی جیل،بهتری برندهٔ رقابتِ بانوی هستی را دیدند که در مراسمی در عمارت شرکت کرده، اوضاع فوراً به هم ریخت.
اتاقِ نگهبانیِ مهمانخانهٔ نیمهشب بیدرنگ نیتِ پلیدشان را گیر آورد، اما آنها چهار نفر بودند و همگیوقتش در عالمِ جاودان یا بالاتر قرار داشتند. پرسنلِ نگهبانی حتی فرصت نکردند شرایط را درک کنند و برایناامیدی حلوفصلِ ماجرا دست به کار شوند که آن چهار نفر با هالههایی کاملاً رهاشده، وسطِ عروسی آوار شدند.
قویترین اعضای شناختهشدهٔ مهمانخانهٔ نیمهشب، کاوین و آنیتا بودند که هر دو در عالمِ جاودانِ زمینیشرکت قرار داشتند. آنها بینهایت توانمند بودند، اما با این حال نمیتوانستند دو نفر به چهار نفردلِ بجنگند، بهخصوص وقتی به نظر میرسید برخی از آن مهاجمان در عالمِ تزکیهٔ بالاتری قرار دارند!
هالهٔ آن چهار نفر فشارِ سنگینی بر همهٔ حاضرانِ مراسم وارد کرد، اما حتی در همان حین که مهمانها سعیمراسم داشتند بفهمند چه اتفاقی افتاده، آن چهار شرور از کلیشهٔ سنتیِ آدمبدها پیروی نکردند. بهجای اینکه مثلِ کلیشهها فخرفروشی کنندمشغول و با تبختر قدم بردارند، هر چهار نفرشان جیل را محاصره کردند و یکی از آنها گلوی او را چسبید.
یکی از آن چهار هیولای خمیریِ چاق و کریهالمنظر پرسید:آزاد «شنیدم دفعهٔ قبل یه اژدها نجاتت داد، اما الان اژدهاییکارِ اینجا نیست. برام سؤاله که حالا کی قراره نجاتت بده؟»
نژادِ گیلاتی انساننما نبودند، بلکه بیشتر شبیه به تلفیقی از یک لیسه و سوسک بودند، ازموقع آن جهت که برای توصیف کردن بیش از حد چندشآور به نظر میرسیدند. تنها چیزی کهحسابی اهمیت داشت، مقادیرِ فراوانِ لجن و ترشحاتی بود که از تنشان میریخت، و تعدادِ بیشمارِ دستوپاهای چندشآورشان.
هری که تازه از شوکِ ماجرا و فشارِ آن چهار موجود به خودش آمده بود، باشرکت تحکم پرسید: «اینجا مهمانخانهٔ نیمهشبه! میفهمید دارید چیکار میکنید؟» اما یکی از آنها بهجای جواب دادن، فقطنشست یکی از دستوپاهایش را به سمتِ او تکان داد و از راهِ دور به هری حمله کرد.
بدنِ هری مثل گلولهٔ توپ با سرعتی کهکرده چشم هیچکس به آن نمیرسید از محلِ مراسمدلیلِ به بیرون پرتاب شد و وضعیتش بهکلی نامعلوم بود.
رنگ از روی همه پرید و چند مهمان بیدرنگ مهمانخانه را ترک کردند و مستقیماً آنی منتقل شدند. اما همه نمیتوانستند آنی منتقل شوند و کارکنانِ مهمانخانهناامیدی هم هیچ ایدهای نداشتند که چه کار کنند. حتی ولما که این اواخر بهشدت تحتِ فشار بود، لحظهای دستوپایش را گم کرد، بهخصوص چون میتوانست مسیرِ پرتابِکوچک بدنِ هری را دنبال کند. از عمارتِ نیمهشب تا خودِ کوهستانِ نیمهشب پرتاب شده بود! امکان نداشت یک انسانِ عادی از آن حمله جانِ سالم به در ببرد!
چند ساعت پیش.
جان، یکی از معدود کارمندانِ موقتِ لکس، مدتِ درازی بود که در مهمانخانه کار میکرد؛ دردلیلِ واقع نزدیک به یک سال. با توجه به سنش، این زمان اصلاً طولانی نبود، اما بهدلیلِروزِ ماهیتِ سیستمش و در نتیجه حرفهاش، برایش مناسب نبود که مدتِ زیادی در یک جا بماند.
سیستمش را در همان سالهای اولِ زندگی دریافت کرده بود، بنابراین سیستم و مأموریتهایی که میداد،صبحِ در نهایت بیش از آنچه خودش در ابتدا فکر میکرد، روی زندگیِ جان تأثیر گذاشته بودند. تنهاکارهای سالها بعد، پس از اینکه دستگیر و زندانی شد، وقت پیدا کرد تا در زندگیاش تأمل کند.
داخلِ سلولِ زندان بود که فهمید... هرچند بهدردسر نظر میرسید زندگیاش مقدر شده تا در اینموقع مسیر پیش برود، اما لزوماً نیازی نبود اینطور باشد.
با این حال، اینها افکارِ مردی پر از حسرت و بدونِ هیچ امیدی به آینده بود. همهٔ اینها روزی کهصبحِ واردِ مهمانخانه شد تغییر کرد. از لحظهای که قدم به آنجا گذاشت، دیگر به مسائلِ پیشپاافتادهای مثلِ حسرتها، یا اینکهدادن زندگیاش چطور میتوانست باشد، فکر نکرد. از آنجا که امیدی برای فرار میدید، تمامِ تمرکزش را روی همان گذاشته بود.
با این حال، زنجیرهایی که او را به بند کشیده بودند اصلاً ساده نبودند. چطوردردسر میتوانستند ساده باشند، وقتی یک جاودانه را اینقدر محکم بسته بودند؟ علاوه بر این، آنقدر مقاومصبحِ بودند که در برابرِ هر توانایی یا شیئی که سیستمش میتوانست به او بدهد، مقاومت میکردند.
بنابراین، در حالی که آسیبپذیر بود و در مسیرِ رهایی از غلوزنجیرش قرار داشت، تصمیم گرفت درروزِ مهمانخانه بماند. بله، مهمانخانه اغلب مهمانانِ غیرعادی یا خطرناکی داشت، اما تا وقتی مهمانخانهدار آنجا بود، جانبهتری احساسِ امنیتِ فوقالعادهای میکرد. تا اینکه مهمانخانهدار برای انجامِ کاری رفت و اوضاع برای جان سرازیری افتاد.
بدونِ حضورِ مهمانخانهدار برای مدیریتِ اوضاع، امنیتِ مهمانخانه ضربهٔ بزرگی خورد.تعویق بیش از یک بار افرادی سعی کرده بودند به آنجا نفوذ کنند،متأسفانه هرچند مهمانخانهدار حتی از راهِ دور هم توانسته بود راهحلهایی ارائه دهد.
اما با وجودِ اینکه مسائلِ امنیتی تا حدودی حلوفصل میشدند، مشکلاتِ بیشتری به وجود آمد. مهمترینش این بود که... جان تقریباًروزِ مطمئن بود دستیارِ مهمانخانهدار از سیستمِ او خبر دارد و میتواند به شکلی روی آن تأثیر بگذارد. با اینکه سیستمش بعدعروسیِ از آن مأموریت برای نابودیِ راسکالها اصلاً رفتارِ عجیبی از خود نشان نداده بود، اما همین موضوع ذهنش را ناآرام میکرد.
اما با وجود اینکه این فکر بهشدت آشفتهاش میکرد،بودند پاداشِ همان یک مأموریت بینهایت مفید بود. جان در نهایتانداختنِ چیزی به دست آورد که «تکهٔ پازلِ جریکو» نامیده میشد.
در ابتدا، این تکه اصلاً برایش جذابیتی نداشت، اما وقتی پاداش را گرفت، فهمید چقدر برایش مفید است. از توضیحاتش فهمید این جریکویی کهحسابی به آن اشاره شده، در واقع نسخهای از اولین زندانِ ساختهشده در کلِ جهان است. با اینکه فقط یک تکه از میانِ تکههای بسیار۱۰۰ بود، اما اثرِ بسیار مفیدی داشت. میتوانست به او در حلِ معماها کمک کند و مهمترین معمایی که جان با آن روبهرو بود، غلوزنجیرهایش بود.
زمانِ زیادی برد، اما بالاخره زنجیرها را باز کرد. با این حال، آنقدر که تصورمهمانخانهدار میکرد از آزادیِ تازهیافتهاش لذت نبرد. هرچه باشد، حالا باید تصمیمی میگرفت. میتوانست به زندگیِ قبلیاشآمده برگردد، یا مدتی دیگر به ماندن در مهمانخانه ادامه دهد. عجلهای برای رفتن نبود، مگر نه؟
در هر صورت، تصمیمش را بعد از عروسیِ هری میگرفت. اگرمهمانخانهدار هیچ دلیلِ دیگری هم نبود، آن پسر یک سال موهایش رادستیارِ مجانی کوتاه کرده بود، پس حداقل اینقدر به او بدهکار بود.