چپتر 78: چپتر ۷۸
0هری شنلِ آرایشگری راحرکتِ دورِ لکس پیچید و رویاما موهایش آبِ خنک اسپری کرد.
«قبل از اینکه شروع کنم فقطنمیزد میخوام مطمئن بشم، مشکلی نداری هر مدلیخوابیدنش که دلم خواست درستش کنم، مگه نه؟»
«آره، مشکلی نیست.»
هری سر تکان داد و بهمحضِ اینکه کارش را شروع کرد، حالتِ چهرهاش ناگهان عوض شد.چند لکس در آینه به پسرک خیره شده بود و نگاهِ متمرکز و جدیاش را میدید که موهایدیگر او را به شکلهای مختلف شانه میکرد. وقتی تصمیم گرفت چه مدلی پیاده کند، مشغولِ قیچیکردن شد.
نوجوان با ریتمی یکنواخت قیچی میزد، انگار دقیقاً میدانست در هر قسمتکار چند بار و چقدر باید کوتاه کند. با شانهای که در دستفرو داشت بلندیِ موهای لکس را اندازه میگرفت و سپس بهاندازهٔ لازم میبرید.
بعد از مدتی، لکس دیگر به هری توجهی نکرد و فقط آراممانع گرفت. لکس همیشه به دلایلی فرایندِ کوتاهیِ مو را بسیار آرامبخش مییافت. شانهکشیدنِخودِ ملایم، صدای قیچی و اسپریشدنِ هرازگاهِ آبِ خنک، همگی به او آرامش میداد.
لکس بیآنکه متوجه شود، چشمانش را بست و آرامآرام به مراقبه نشست. افکارش بهسمتِمیبخشید مهمانخانه، مهمانانش یا تزکیهاش پرسه نمیزد. او صرفاً وجود داشت. صدای قیچی و حسِ حرکتِکاری هری در اطرافش مانع از خوابیدنش میشد، اما ریتمِ ملایمِ کار به او آرامش میبخشید.
زمان گذشت و سرانجام هری مرتبکردنِ موهای لکس را تمام کرد، اما خودِ لکس کاملاً بیخبر بود و از قبل در مراقبهای عمیقداشت فرو رفته بود. هری متوجهِ حالتِ عجیبِ لکس شد، اما کاری نکرد، چون مشتریانِ زیادی داشت که حینِ کارِ او ناخواسته به خواب رفتهاسپریشدنِ بودند. او این را بهپای تعریف و تمجید میگذاشت و به مهارتهایش که به مشتریان اجازه میداد تا این حد لذت ببرند، افتخار میکرد.
هری بهآرامی سرِ لکس را گرفت و روی تکیهگاهِ گردن به عقب خواباند تا او را برای اصلاحِ صورت آماده کند.بیخبر کمی قبلتر حولهٔ صورتی را زیرِ آبِ گرمِ لولهکشی گذاشته بود که حالا آن را با انبر برداشت. ابتدا حوله را یکمشتریان بار روی ساعدِ خودش گذاشت تا مطمئن شود زیاد داغ نیست، سپس آن را بهآرامی روی گونهها و گردنِ لکس قرار داد.
حولهٔ گرم و مرطوب صورتِ لکس را حرارت داد و منافذِ پوستش راخوابیدنش باز کرد. دمای بالای ناگهانی تقریباً لکس را از مراقبهاش بیدار کرد، اماکاملاً هری بهسرعت شروع به ماساژدادنِ پشتِ گوشهای لکس کرد که به آرامشدنش کمک کرد.
پس از مدتِ کوتاهی ماساژ را متوقف کرد و کفِ ریش را آمادهکار کرد، سپس حوله را برداشت و کف را به صورتِ لکس مالید. وقتی اینمتوجهِ کار تمام شد، هری تیغِ تازهای درآورد و شروع به اصلاحِ صورتِ لکس کرد.
خودِ اصلاح خیلی طول نکشید و پس از پایانِ کار، هری حولهٔ صورتِ دیگری را که در یخدان گذاشته بود بیرون آورد و مثلِ دفعهٔ قبل روی صورتِ لکسلازم گذاشت. این بار سرما لکس را از مراقبهاش بیدار کرد، اما متوجه شد که بهشدت احساسِ شادابی میکند. حسش حتی از بیدارشدن پس از یک چرتِ کوتاه هم بهترمراقبه بود و واقعاً از این تجربه شگفتزده شده بود. او تا به حال نگذاشته بود کسِ دیگری صورتش را اصلاح کند، اما حالا میتوانست بگوید که تجربهٔ بدی نبود.
هری حوله را برداشت، یک بار با دست موهای لکس را به هم ریخت و سپس سشوار کشید. بعد از آن بهسرعت موهایش را حالت داد وعجیبِ آینهای آورد تا پشتِ موهای لکس را به او نشان دهد. لکس از اینکه چقدر از مدلِ موی جدیدش خوشش آمده بود جا خورد و از اینبرای تجربه لذت برد. او همانجا و در همان لحظه تصمیم گرفت که باید هری را برای مهمانخانهاش استخدام کند. مطمئن بود که مهمانانش از این تجربه لذت
مزایای سطحِ اعتبارِ ۳:
امکانِ سفر به دنیای متصل به مهمانخانه
افزایشِ اختیاراتِ میزبان برای ردههای بالاترِ اعتبار.
تمامِ مهمانانی که به مهمانخانه میآمدند بهطورِ خودکار به سطحِ اعتبارِ ۱ میرسیدند، اما برای رسیدن به سطحِ ۲ بایدزمان ۱۰٬۰۰۰ امپی و سپس برای سطحِ ۳ باید ۱۰۰٬۰۰۰ امپی خرج میکردند! از آنجا که سیستمِ اعتبار تازه باز شده بود،خواب بهتازگی شمارشِ امپیهای خرجشده را شروع کرده بود و امپیهایی را که افراد پیش از این خرج کرده بودند حساب نمیکرد.
لکس از این بابت کاملاً راضی بود، چون به مهمانانش انگیزه میداد تا در زمانِ اقامت در مهمانخانه بیشتر خرج کنند. حالا که کارِ دیگری نداشت، لکس واقعاً دلش میخواستچون فقط کمی استراحت کند و بازی کند، اما فعلاً نمیتوانست به خودش اجازهٔ استراحت بدهد. وقتی تزکیهاش بالاتر میرفت، میتوانست استراحتهای بیشتری به خودش بدهد. بیدرنگ به اتاقِ مراقبه برگشتقبلتر و چند ساعتِ بعدی را با موفقیت و شکست در مراقبه گذراند. وقتی زمانِ کافی گذشت، دوباره به زمین آنی منتقل شد، آماده تا کلیدِ پلاتینی را برای هری بفرستد.
چیزِ جالبی که فهمید این بود که نیازی نداشت منتظر بماند تا افراد از کلیدهایش استفاده کنند؛بار تا زمانی که کلیدها را در دست داشتند، لکس میتوانست از راهِ دور آنها را فعال کند. بهنکرد این ترتیب نیازی نبود مثلِ ماجرای مارلو چند ساعت یا چند روز یا چند هفته منتظرِ هری بماند.
چطور میخواست به آپارتمانِ هری برسد؟ البته، از راهِ آسان. هوا دیگر تاریک شده بود، پس لکس بعد ازخودِ اینکه مطمئن شد کسی در آن حوالی نیست، بالهای ایکاروس را تجهیز کرد و بهسرعت بهسمتِ پنجرهٔ آپارتمانِ هریبهپای پرواز کرد و یواشکی وارد شد. وقتی در آپارتمانِ هری بود، حواسش بود که پنجره را مخفیانه باز بگذارد.
نوجوان پشتِ میزش خوابش برده بود و روی لپتاپِ جلویش ویدئویی دربارهٔ آرایشگری در حالِ پخش بود. لکس در تحسینِ این پشتکار سر تکان داد وکاملاً پیش از آنکه یواشکی بیرون برود، کلیدِ پلاتینی را در دستِ پسرک انداخت. هرچند لکس هوس کرده بود در شهر پرواز کند، اما میدانست که به دردسرافتخار میافتد، پس جلوی خودش را گرفت. بهمحضِ اینکه به مهمانخانه برگشت، کلیدِ پلاتینی را ذهنی فعال کرد و بارِ دیگر به اتاقِ سفیدِ آشنا آنی منتقل شد.
طولی نکشید که هری هم در اتاق ظاهر شد، در حالی کهملایمِ هنوز نیمهخواب بود. آبِ دهانش از چانهاش میچکید و با وجودِ اینکهعمیق ایستاده بود، به نظر میرسید خودش هم خبر ندارد که حالا بیدار است.
لکس پیش از شروع،کند وضعیتش را دید تاریتمی اطلاعاتِ غیرمنتظره را بررسی کند.
نام: هری
سن: ۱۷
جنسیت: مذکر
جزئیاتِ تزکیه:
- هیچ
گونه: انسان
ملاحظات: بهشدت معمولی به نظر میرسه، پس همین الانش از میزبان بهتره!
وقتی مطمئن شد همهچیزحرکتِ همانطور است که به نظراما میرسد، برای اجرایش آماده شد.
صدایی پرطنین نوجوانِ بیچاره را از عالمِ هپروت بیدار کرد: «هریِ جوان، به مهمانخانهٔمیشد نیمهشب خوش آمدید.» وقتی نوجوان فهمید در جای ناآشنایی است، جا خورد، اما پیش ازعمیق آنکه افکارش بیشتر منحرف شود، توجهش به مردی جلب شد که در وسط ایستاده بود.
«من مهمانخانهدار هستم، و شما رو به اینجا احضار کردهام چون استعدادتون چشمم رو گرفته. جهان جای پهناوریه،مرتبکردنِ حیف میشه اگر مهارتهاتون کشفنشده بمونه...» لکس داشت از تمامِ قدرتِ لباسِ میزبان روی مردِ جوان استفاده میکردخواب تا تأثیرِ عمیقی رویش بگذارد. نمیخواست بهخاطرِ بیدقتی، یک کارمندِ بالقوه عالیِ دیگر را هم از دست بدهد.
هرا در حالی که کنارِ ویل ایستاده بود و ویل داشت به چند مهمان در خانهاش خوشامد میگفت، هنوز گیج بود. دیروز وقتی او را آنقدر جوان و پرانرژی دیده بود، اصلاً نشناختش. پیرمرد طوریخواب به نظر میرسید که انگار در تمامِ عمرش حتی یک روز هم مریض نبوده و الگوی سلامتیِ کامل است. درست در حالی که هرا داشت با شوکِ بهبودیِ او کنار میآمد، پیرمرد او را باحوله دنیای تزکیه آشنا کرد. به او گفت بازپرداختی که قولش را داده بود و ارزشش بسیار بیشتر از پول بود، همان تزکیه است؛ هم برای او و هم، وقتی به سنِ قانونی رسید، برای پسرش.
از آن زمان چیزهای شگفتانگیزِ بیشماری دیده بود و پیرمرد از قبل مربیای برای او و پسرش پیدا کرده بود.زمان او از امروز تمرینِ بدنش را شروع کرده بود، اما چون چندان ورزشکار نبود و کاملاً از فرم خارج شدهناخواسته بود، برایش بسیار سخت بود. با این حال پیرمرد قول داد که بهزودی کمکش میکند تا از این مانع عبور کند.
وقتی آخرین مهمان هم واردِ اتاقاطرافش شد، درها محکم بسته شدند وملایمِ بادیگاردِ ویل، هوگو، جلوی در ایستاد.
«خانمها و آقایان، به انجمنِ رُز خوش آمدید؛ جایییکنواخت که مدتها پیش کارهای ناتمامِ زیادی رو رها کردیم.چقدر من مسیرِ رستگاری و نجات رو برامون پیدا کردهام.»
ویل با نیشخندی گشاد هفت کلیدِمانع طلایی و درخشان را از کیسهای بیرونمیبخشید آورد و شروع به دستبهدست کردنشان کرد.