چپتر 528: بدون عنوان
0در طولِ مسابقهٔ ماشینِ گلف، استفاده از هرگونه فن برایبلکه حمله ممنوع بود. اما همانطور که لکس پیشتر بهخوبی یادتعجبِ گرفته بود، مشخصاً راههایی برای دور زدنِ قوانین وجود داشت.
«تبارِ شکوفهٔ شاهانه» تباری بود که کارکنانِ مهمانخانه داشتند و به کاربر اجازه میداد انرژی را ازنقرهایِ طریقِ سلاحها یا اشیاء دستکاری کند. هرچند جرارد که حالا دو تکاملِ تبار را پشتِ سر گذاشتهتقویتکنندههایش بود، میتوانست بسیار آزادانهتر از بقیه از این توانایی استفاده کند، اما خودِ زی هم مهارتِ استثنایی داشت.
چشمانش به رنگِ نقرهای درآمد و ماشینش در هالهای نقرهایرنگنقرهایرنگ فرو رفت. هرچند نمیتوانست با استفاده از تبارش ماشینِ خود رادستش مثلِ جرارد به پرواز درآورد، اما کارهای دیگری از دستش برمیآمد.
دکمهای نارنجی را محکم فشار داد و از پاورآپِ خود استفاده کرد که تقویتکنندههایماند پشتِ ماشین را فعال میکرد و شتابِ عظیمی به آن میبخشید. ماشین مثل موشک بهبهاصطلاح جلو شلیک شد و مستقیم به ماشینِ لکس کوبید. یا بهتر است بگوییم، تقریباً کوبید.
سپری عظیم و نامرئی درست پشتِ سرِ لکس ظاهر شده و او را از برخورد نجاتبیشتری داده بود. او از فنِ «با دستم حرف بزن» استفاده کرده بود و همهچیز باید همانجا تمامبهجای میشد. هر چه باشد، زی با حداکثرِ سرعت به دیواری نفوذناپذیر کوبیده بود. ماشینش باید خرد میشد.
اما نهتنها ماشینش سالممیشد ماند، بلکه هالهٔ نقرهایِ دورشنفوذناپذیر شروع به درخششِ بیشتری کرد.
لحظهای بعد، در کمالِ تعجبِ واقعی و تمامعیارِ لکس، آن دفاعِ بهاصطلاح نفوذناپذیری که به آن تکیه کرده بود، ناپدیددیگری شد. ماشینِ زی که هنوز تقویتکنندههایش فعال بود، به ماشینِ لکس برخورد کرد. اما اتفاقِ غیرعادیِ دیگری افتاد. ماشینِ لکسشلیک بهجای اینکه از مسیر پرت شود، ناگهان شروع به از دست دادنِ شتابِ خود کرد و سپس کاملاً خاموش شد!
بهخاطرِ احساساتِ تشدیدشدهاش، لکس برای اولین بار حالتِ چهرهٔ خشک و بیتفاوتش راسالم شکست و نگاهی متعجب به خود گرفت. نمیفهمید چه اتفاقی افتاده است، اما وقتیتمامعیارِ زی از کنارش گذشت و با سرعت دور شد، بهروشنی میدانست که کارِ اوست.
با وجودِ تعجبش، لکس سریع واکنش نشان داد. دکمه رابلکه زد تا ماشینش را دوباره روشن کند و خوشبختانه چونتعجبِ چیزی خراب نشده بود، ماشین بدونِ هیچ مشکلی روشن شد.
با اینکه کارکردِ حالتِ جنون با حالتِ اوردرایو تفاوت داشت، اما قابلیتِ هرسالم دوی آنها بر پایهٔ تواناییهای خودِ لکس بود. حتی بدونِ تقویتِ ذهنیِ ناشیواقعی از آن یکی حالتش، لکس توانست بهسرعت بفهمد واقعاً چه اتفاقی افتاده است.
زی نهتنها تمامِ انرژیِ حاصل از برخوردِ خودشماشینش به دفاعِ لکس، بلکه تمامِ انرژیِ روحیِ تأمینکنندهٔ فنِپرواز «با دستم حرف بزن» را هم جذب کرده بود.
هرچند این کار روی کاغذ ممکن بود، اما اصلاً کارِ آسانی به حساب نمیآمد و تنها به این دلیل ممکن شد که عواملِ زیادی دقیقاً در کنارِتمامعیارِ هم قرار گرفتند. اولین مورد این بود که «با دستم حرف بزن» برای استفاده در هستهٔ زرین مناسب نبود؛ بنابراین هرچند با استفادهٔ لکس از آن درحالتِ عالمِ هستهٔ زرین ظاهراً قویتر شده بود، اما ناپایدارتر هم بود و همین به زی اجازه داد تا بهراحتی کنترلِ انرژیِ تشکیلدهندهٔ فن را به دست بگیرد.
دومین مورد زمانی بود که ماشینهایشان هنگامِ کوبیدنِ زی به او، به هم متصلشروع شدند. زی بهجای تلاش برای پرت کردنِ او از پیست، انرژیِ مصرفیِ ماشینِ گلفش راتقویتکنندههایش جذب کرد. این افتِ انرژی باعث شد ماشین از حرکت بایستد و سپس خاموش شود.
سرانجام، زی تمامِ آن انرژی را که در واقع برای محافظت از ماشینش در برابرِ پیامدهای برخوردهاینقرهایِ پیاپی جذب کرده بود، به سمتِ تقویتکنندههایی هدایت کرد که با گرفتنِ پاورآپ فعال شده بودند. نتیجهاشتقویتکنندههایش شعلههایی نقرهای بود که ماشینش را خیلی جلوتر از لکس، یعنی همان منبعِ اصلیِ انرژی، پرتاب کرد.
با وجودِ اینکه بدجوری عقب افتاده بود، لکس اصلاً احساسِ بدی نداشت. در واقع روبهرو شدن با چنین موقعیتهای غیرقابلپیشبینیای کاملاً سرگرمکننده بود. اما در عینِ حال، اگر میخواست برنده شود، بهتر بود دیگر اجازه ندهد بقیه از او جلو بیفتند. اگر در حالتِ بیاحساس وتقریباً اوردرایوِ خود بود، حتماً نقشهٔ هوشمندانهای میکشید که بازدهیاش را به حداکثر برساند و از آن طریق پیروز شود. اما از آنجا که در حالتِ جنون به سر میبرد و همچنین میخواست نمایشی بزرگتر از برندون به راه بیندازد، کارِ کاملاً غیرمنتظرهای کرد. از ماشینِ گلفنفوذناپذیری بیرون پرید و آن را بالای سرش برد و با دست پدالِ گاز را فشار داد تا وقتی آمادهٔ زمین گذاشتنش شد، ماشین با تمامِ سرعت کار کند. سپس، با استفاده از تقویتِ مضحکِ تواناییهای فیزیکیاش که حالتِ جنون به او میداد، شروع به دویدن کرد.
از نظرِ فنی، او از هیچ فنّی استفاده نمیکرد و فقطخرد داشت میدوید. اینکه سرعتِ دویدنِ عادیاش در یک استارتِ کوتاه تالحظهای این حد مضحک بود اهمیتی نداشت، چون هیچ قانونی را نمیشکست.
سربازی که از قلمروی کوچک بیرون دویده بود، با عجله برگشت، اما این بار ژنرالبلکه راگنار و دو نفرِ دیگر که سرباز آنها را نمیشناخت، به دنبالش میآمدند. اما از آنجاتکیه که ژنرال به آن مرد و زن اجازه داده بود همراهیش کنند، حتماً مقامِ بالایی داشتند.
سرباز نفسنفسزنان گفت: «قلمرو اینجاست، ژنرال.» با وجودِ اینکه تزکیهاش درفرو عالمِ هستهٔ زرین بود، بهشدت خسته به نظر میرسید، و اینبرمیآمد نشان میداد برای رساندنِ هرچه سریعترِ خبر چقدر انرژی صرف کرده است.
ژنرال در حالی کهمیشد جلوی ورودیِ قلمرو ایستاده بود،نفوذناپذیر پرسید: «کسی واردِ پاگودا شده؟»
«چند نفری رفتن داخل، همهکوبیده تو سطحهای مختلف. گمان میکنم محدودیتهالهٔ روی سن باشه، نه سطحِ تزکیه.»
ژنرال رو به سرباز کرد و پرسید: «و چطور این میراثخرد رو شناختی؟» ناگهان چیزی به خاطر آورد و ادامه داد: «اسمت اسلگه،بعد درسته؟ تو اولین سربازی بودی که پات به مهمانخانهٔ نیمهشب باز شد؟»
«بله قربان! دلیلِ اینکه میراث رو شناختم، قربان،ماشینش این بود که بعد از آشنایی با مهمانخانه،مثلِ درخواست دادم به بخشِ ناهنجاریهای تاریخی منتقل بشم، قربان!»
بخشِ ناهنجاریهای تاریخی بخشی بود که تاریخهای مبهم و باستانی و قدرتهای ناشناختهسالم و مبهمِ جهان را مطالعه میکرد. در عمل فایدهٔ چندانی نداشتند، اما در موقعیتهایتمامعیارِ خاص، تخصصشان به کار میآمد. از قضا این دقیقاً یکی از همان موقعیتها بود.
مردِ کنارِ ژنرال پرسید:نفوذناپذیر «چرا فکر میکنی محدودیتِ سنیهماند و نه محدودیتِ سطحِ قدرت؟»
اسلگ در پاسخ دادن درنگ نکرد، چرا کهدیواری در جایگاهی نبود که مافوقهایش را زیرِ سؤالهالهٔ ببرد، حتی اگر نمیدانست آنها چه کسانی هستند.
«قربان، بعضی از سربازهایی که وارد شدن توماشینش همون عالمِ من هستن، اما تونستن برن داخل، درپرواز حالی که من فقط میتونستم از بیرون تماشا کنم.»
مرد با لحنی که رگههایی از هیجانسرعت در آن موج میزد، گفت: «بذار ببینمماند میتونم کاری برای این محدودیتها بکنم یا نه.»