---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 315: چپتر ۳۱۵ • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 315: چپتر ۳۱۵

0

لکس با قدم‌های یکنواخت، آرام در مسیرِ کوهستان بالا می‌رفت و انگشتانِ دستِ چپش را روی دیوارهٔ مسیری‌بزرگی​ که در دلِ کوه کنده شده بود، می‌کشید. با این سرعت، سال‌ها طول می‌کشید تا به نقطهٔ تمرکز‌تغذیه​ برسد، اما حواسش به این چیزها نبود. در عوض، در آن لحظه داشت چند کار را هم‌زمان انجام می‌داد.

حالتِ «فلو» بی‌نظیر بود و به لکس شفافیتِ ذهنیِ لازم برای سروسامان دادن به مسائلِ مختلف و همچنین توجه به چیزهایی را می‌داد که از قلم انداخته بود. اولین چیزی که‌علتِ​ متوجهش شد — هرچند واقعاً نمی‌توانست خودش را بابتش سرزنش کند — این بود که به‌خاطرِ مشغلهٔ زیاد، هیچ پیشرفتی در تزکیه‌اش نکرده بود. لکس از دستاوردهایش تا به اینجای کار‌می‌گذاشت​ و به‌طورِ کلی از عملکردِ شگفت‌انگیزش رضایتِ زیادی داشت، اما تازه در نقطهٔ شروعِ عالمِ بنیان قدم گذاشته بود. تا زمانی که تزکیه‌اش هم پیشرفت می‌کرد، عملکردش به‌طورِ تصاعدی بهتر می‌شد.

اما برای این کار به زمانی نیاز داشت که در اختیارش نبود، پس بی‌درنگ این فکر را از سرش بیرون کرد. دومین چیزی که فهمید، یکی از ویژگی‌های عجیبِ آغوشِ شاهانه بود. این فن‌قدم​ در یادگیریِ فنونِ تدافعی کمکِ بی‌نظیری به او می‌کرد، اما اگر می‌خواست فنونِ تهاجمی یاد بگیرد، دردسرهای بزرگی برایش می‌تراشید. با این حال، هنگامِ اجرای آرایه‌های تدافعی یا تهاجمی، نه فایده‌ای برایش داشت و‌بزرگی​ نه مانعی ایجاد می‌کرد. تفاوت در این بود که آرایه‌ها، با وجودِ اینکه با انرژیِ روحیِ خودش رسم می‌شدند، اما از آن تغذیه نمی‌کردند و دقیقاً همین‌جا بود که تأثیرِ آغوشِ شاهانه رنگ می‌باخت.

این موضوع به او کمک کرد تا بفهمد انرژیِ روحی‌اش رفتارِ خاصی دارد. اما علتِ اصلیِ این تفاوتِ رفتاری چه بود؟ این‌طور نبود که فنِ تزکیه بتواند ذهنش را بخواند تا‌بنیان​ بفهمد دارد از چه نوع فنی استفاده می‌کند، وگرنه راحت می‌توانست موقعِ یادگیریِ حملات بگوید دارد فنِ تدافعی یاد می‌گیرد. به‌هرحال، خودهیپنوتیزمی هم برای خودش چیزی بود. این یعنی در سطحِ‌تهاجمی​ بنیادینِ ساختارِ این فنون چیزی وجود داشت که او از آن بی‌خبر بود و روی رفتارِ انرژیِ روحی‌اش تأثیر می‌گذاشت. اگر می‌توانست بفهمد آن چیز چیست، می‌توانست بر مانعِ فنونش غلبه کند.

با استفاده از آهنربا می‌شد قیاسِ ساده‌ای برای این وضعیت آورد. اگر لکس دو آهنربا در دست داشت و می‌خواست آن‌ها را به هم بچسباند، اما مدام سعی می‌کرد قطبِ شمالِ‌اینکه​ هر دو را به سمتِ هم فشار دهد، با مقاومتِ شدیدی روبه‌رو می‌شد. اما همین وضعیت به‌راحتی حل می‌شد اگر فقط از قطبِ مخالفِ یکی از آهنرباها استفاده می‌کرد. بدونِ شک وضعیتِ‌می‌کند​ فنونِ لکس بسیار پیچیده‌تر از جابه‌جا کردنِ سادهٔ قطب‌ها بود، اما تا زمانی که این تفاوت را درک می‌کرد، می‌توانست سرعتِ یادگیریِ فنونِ تدافعی‌اش را به انواعِ دیگرِ فنون هم هدایت کند.

این هم باز از آن موضوعاتی بود که برای تحقیق به زمانِ زیادی نیاز داشت، پس لکس آن را به پس‌زمینهٔ ذهنش راند. موردِ بعدی که متوجهش شد، بزرگ‌ترین مشکلش با آرایه‌ها بود.‌تفاوتِ​ هنگامِ رسمِ یک آرایه، تقریباً هیچ کارِ دیگری از دستش برنمی‌آمد و سرِ جایش میخکوب می‌شد. منطقی هم بود، به‌هرحال، نویسه‌ها همان‌جایی که رسمشان می‌کرد گیر می‌افتادند، مگر نه؟ در واقع این تصور‌فنونش​ اشتباه بود. اگر کنترلش روی انرژیِ روحیِ خود کافی بود، می‌توانست سکویی نامرئی بسازد و نویسه‌ها را روی آن رسم کند. این‌طوری می‌توانست سکو را کنترل کند تا همراه با او حرکت کند.

این سطح از انجامِ چند کارِ هم‌زمان در حالتِ فلو برایش ساده بود، اما بدونِ آن، هنوز از توانش خارج بود. این موضوع باعث شد تا مهارتِ واقعیِ الکساندر را در زمانِ مبارزه‌اش در‌قدم​ بازی‌های نیمه‌شب تحسین کند. او فنونِ روحی و تنیِ مختلفی را هم‌زمان به کار می‌بست. او حتی مزیتِ لکس در استفاده از یک انرژیِ یکسان برای تمامِ فنون را هم نداشت و باید حواسش‌بزرگی​ می‌بود که فنونش را با انرژیِ مربوط به خودشان تغذیه کند. با این حال، نه‌تنها کارش بی‌نقص بود، بلکه هم‌زمان با تمامِ آن فنون، شش تیغهٔ شناور را هم در پشتِ سرش کنترل می‌کرد.

واقعاً فقط وقتی با چیزی‌متوجهش​ بیشتر آشنا می‌شدی، می‌توانستی سختیِ‌بابتش​ نهفته در آن را درک کنی.

اما لکس داشت از بحث دور می‌شد. تمرکزش روی آرایه‌ها بود. هنگامِ رسم، سرعت و ثباتش به‌شدت‌دردسرهای​ به انگشتش بستگی داشت، اما آیا واقعاً لازم بود از انگشتش مثل قلم استفاده کند؟ به‌جای حرکت دادنِ‌می‌شدند​ انگشت برای رسم کردن، نمی‌توانست مستقیماً انرژیِ روحی را کنترل کند تا شکلِ مربوطه را به خود بگیرد؟

همان‌طور که آرام قدم برمی‌داشت، داشت همین آزمایش را انجام‌آرایه‌ها​ می‌داد. حالتِ فلو معجزه نبود و لکس خودبه‌خود تواناییِ انجامِ این‌تأثیرِ​ کار را پیدا نمی‌کرد. اما روندِ یادگیری را بی‌نهایت سرعت می‌بخشید.

این تمامِ کاری بود که لکس آگاهانه انجام می‌داد. اما معنایش این نبود که هیچ کاری‌مشغلهٔ​ را به ذهنِ ناخودآگاهش نسپرده باشد. به ذهنش رسید که تا الان با غرایزش مثلِ راداری برای‌بنیان​ خطر رفتار کرده بود، اما آیا فقط به همین محدود می‌شدند؟ فرضیه‌اش این بود که این‌طور نیست.

مفهومِ شناساییِ خطر یا تهدید نشان می‌داد که غرایزش درکی از خویشتن دارند و می‌توانند بسنجند چه چیزی برایش خوب یا‌اینجای​ بد است. در این صورت، غرایزش نه‌تنها باید به چیزهای مضر واکنش نشان می‌دادند، بلکه اگر چیزِ مفیدی در آن حوالی‌اختیارش​ بود، باید خبرش می‌کردند. به زبانِ ساده، غرایزش در کنارِ راداری برای خطر، باید مثلِ راداری برای گنجینه‌های مفید هم عمل می‌کردند.

به همین دلیل انگشتانش را روی دیوار می‌کشید. داشت تا جای ممکن از حواسش استفاده‌یاد​ می‌کرد تا تمامِ اطلاعاتِ محیط را جذب کند. از سختیِ سنگ گرفته تا شیارهای طبیعیِ‌وجودِ​ لایه‌های مختلفِ آن و حتی دما، همه‌چیز می‌توانست در نهایت برای مسیريابی‌اش نقش داشته باشد.

تمامِ کارهایش نشان می‌داد که هیچ عجله‌ای ندارد، که با توجه به شتابش برای به دست آوردنِ قلمرو، دقیقاً برعکسِ کاری بود که باید‌موضوع​ می‌کرد. اما لکس در حالتِ فلو دیدگاهِ کمی متفاوتی داشت. در این حالت، احساساتش تا حدِ زیادی — هرچند نه کاملاً — کِرِخت می‌شدند،‌موقعِ​ برای همین هیچ اضطراب یا استرسی حس نمی‌کرد که روی تصمیم‌گیری‌اش تأثیر بگذارد. صرفاً هدفش را در نظر داشت و تصمیمِ لازم را می‌گرفت.

در وضعیتِ فعلی، همین حالا هم روزهای زیادی برای ورود به این قلمرو دیر کرده بود. این احتمال وجود داشت که هنوز کسی نقطهٔ کانونی را پیدا نکرده باشد، اما با فرضِ اینکه رقبایش بسیار توانمند بودند، به‌می‌کرد​ احتمالِ زیاد از او جلو افتاده بودند. به همین خاطر، لکس بیشتر از قبل باید آرامشش را حفظ می‌کرد. اگر عجله می‌کرد، راحت ممکن بود در تله‌هایی بیفتد که برای رقبای پشتِ‌سرشان کار گذاشته بودند، یا اینکه موقعیتش‌مانعی​ را لو بدهد. همچنین معتقد بود که بر اساسِ همان فرض، اگر رقبایش هنوز نقطهٔ کانونی را نگرفته بودند، یعنی احتمالاً به مانعی برخورده بودند. بهتر بود پیش از هر تصمیمی، درکِ کاملی از وضعیت به دست بیاورد.

در نهایت، لکس سرعتِ پایینش را یکی‌دو ساعت حفظ کرد و تنها وقتی سرعت‌مشغلهٔ​ گرفت که در کشیدنِ آرایه‌ها حینِ راه رفتن پیشرفتِ خوبی کرد. با افزایشِ سرعت، دشواریِ‌شروعِ​ کشیدنِ آرایه هم بیشتر می‌شد، اما در این مرحله، همه‌چیز برایش حکمِ تمرین را داشت.

الگوی حفظِ یک سرعتِ مشخص تا زمانِ‌یادگیریِ​ عادت کردن به کشیدنِ آرایه‌ها و سپس سرعت‌یاد​ گرفتن، تا اواسطِ روزِ بعد ادامه پیدا کرد.

درست وقتی که می‌خواست سرعتش را بیشتر کند و دوندگیِ سریعی را استارت بزند، ناگهان ایستاد. اتفاق افتاد. غرایزش به‌همین‌جا​ کار افتاده بودند و این بار به‌جای خطر، چیزی که لکس حس می‌کرد طمع بود. آن را در تمامِ بدنش‌بخواند​ حس می‌کرد، از روده‌ها گرفته تا عضلات و حتی عمقِ استخوان‌هایش! چیزی در آن حوالی بود که بدنش به‌شدت طلبش می‌کرد!

استراحتِ کوتاهی کرد تا پیش از دویدن، استقامتش را بازیابی کند.‌خودش​ هرچه نزدیک‌تر می‌شد، این حس قوی‌تر می‌شد، تا جایی که میلِ‌دستاوردهایش​ جسمانی‌اش کم‌کم داشت در آرامشِ ناشی از حالتِ فلو اختلال ایجاد می‌کرد.

در نقطه‌ای مجبور شد از مسیر فاصله بگیرد و با دست و پا از کوه بالا برود.‌پیشرفتی​ لکس با چابکیِ یک عنکبوت از کوه بالا خزید تا اینکه تونلِ کوچک و پنهانی پیدا کرد. با‌پیشرفت​ ورودش به تونل، بدنش جلوی نورِ بلورهای بازتابنده را گرفت، اما برای مسیريابی واقعاً نیازی به بینایی‌اش نداشت.

در انتهای دیگرِ تونل، به محوطهٔ بازِ کوچکی رسید؛ کلبهٔ دنج و کوچکی در‌تهاجمی​ دلِ کوه و کنارِ یک چشمهٔ کوچک تراشیده شده بود. به نظر می‌رسید آبِ‌تفاوت​ زلال و بلورینی از چشمه می‌چکد، اما پیش از رسیدن به زمین تبخیر می‌شد.

موهای بدنش سیخ شد و حس می‌کرد بدنش در حسرتِ آن‌وجودِ​ آب است. از روی کنجکاوی برای دیدنِ اثراتش، دستش را داخلِ چشمه‌می‌باخت​ برد و دید دستش مثلِ یک اسفنجِ خشک دارد آب را می‌مکد.

سپس انگشتانش کم‌کم سنگ شدند.

ناولها | novelha.net