---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 125: فصل 125 • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 125: فصل 125

0

چهار روز بین ملاقاتِ سه دنیا و بازی‌های نیمه‌شب فاصله بود. در‌شدند​ آن چهار روز اتفاقاتِ زیادی افتاد؛ نه فقط در آن سه سیاره‌صادر​ و مهمان‌خانهٔ نیمه‌شب، بلکه در میانِ نیروهای مختلفی که در دنیا ساکن بودند.

اگر از پایین‌ترین سطح شروع کنیم، حال‌وهوای زمین ناگهان بسیار پرجنب‌وجوش شد. شایعه شده بود که شرکت‌ها، خاندان‌ها و سازمان‌های مختلفی دعوت‌نامه‌ای مرموز دریافت‌دستِ​ کرده‌اند. فقط رؤسای آن سازمان‌ها دعوت‌نامه را گرفتند، اما با در نظر گرفتنِ اینکه دعوت‌نامه‌ها به سراسرِ جهان ارسال شده بود، تعدادشان به‌راحتی به‌برگشته​ هزاران می‌رسید. حقیقتی که کمتر کسی از آن خبر داشت این بود که نیروهای زبده و تزکیه‌گرانِ هر قدرت و سازمان به‌سرعت فراخوانده شدند.

حقیقتی که حتی از این هم ناشناخته‌تر بود و همان عدهٔ معدودی را هم که شنیدند ترساند،‌بقیه​ این بود که پنج خاندانِ حاکم بیانیه‌ای صادر کردند و رهبرِ «شورشیان» را به جلسه‌ای دعوت کردند.‌هنوز​ اینکه در نتیجهٔ آن چه اتفاقی افتاد و آیا جلسه اصلاً برگزار شد یا نه، نامعلوم بود.

رازی که فقط در خاندانِ موریسون پخش شد این بود که الکساندر پناهگاهِ امنیتیِ خاندانش را ترک کرد و به پناهگاهی رفت که خودش ساخته بود. حتی پدر یا پدربزرگش هم‌نهی​ از جزئیاتِ این پناهگاه خبر نداشتند، چرا که الکساندر از قدرت و نیروهای خودش که از جوانی پرورش داده بود برای ساختِ آن استفاده کرده بود. نباید فراموش کرد که از‌بیمارستان​ وقتی الکساندر به عالمِ بنیان رسید، خاندانش دیگر نمی‌توانستند به او امر و نهی کنند. قصدش برای شرکت در بازی‌ها روشن بود. تنها کاری که از دستِ بقیه برمی‌آمد دعا کردن بود.

چیزی که اصلاً راز نبود و منبعِ گمانه‌زنی‌ها و پچ‌پچ‌های زیادی شد، بازگشتِ کوتاه مارلو به نیویورک بود.‌شنیدند​ سفرش سریع بود، چون هنوز شفا پیدا نکرده بود. او نه با مادرش که از بیمارستان برگشته بود‌نامعلوم​ دیدار کرد، نه به شاگردانش سر زد و نه به کارهای تجاریِ متعددش رسید. او مستقیماً سراغِ همسرش رفت...

رویاروییِ آن‌ها به‌شدت خشن بود و باعثِ اعزامِ فوریِ نیروهای ویژهٔ پرندهٔ‌رسید​ آبی شد. هرچند به تزکیه‌گرانِ سطح‌بالاتر امتیازاتِ زیادی داده می‌شد، اما این‌دستِ​ امتیازات فقط تا حدِ مشخصی بود. از بعضی خطوط نمی‌شد عبور کرد.

حکمِ بازداشت برای هر دوی زن و شوهر صادر شد، اما هر دو به‌تنها​ همان ناگهانی که مارلو ظاهر شده بود، ناپدید شدند. نتیجهٔ دعوا چه شد؟ چرا‌کوتاه​ اتفاق افتاد؟ پیامدش چه بود؟ همهٔ این‌ها سؤالاتی بودند که فعلاً بی‌پاسخ مانده بودند.

شایعهٔ جالبِ دیگری هم در پورتال‌های آنلاینِ تزکیه‌گران پخش شد. خاندانِ براون، خاندانی به‌چرا​ رهبریِ سام براون، یکی از پنج تزکیه‌گرِ نوزادِ روح، از هنگِ سرّیِ چنان قدرتمند و‌نمی‌توانستند​ از نظرِ تکنولوژی پیشرفته‌ای پرده برداشت که قوی‌ترین نیروی موریسون را در سایه قرار می‌داد.

چنین شایعاتی با سرعت در وب دست‌به‌دست می‌شد و همه مشتاقانه‌فراخوانده​ منتظر بودند تا اتفاقی بیفتد. تودهٔ مردم بی‌خبر بودند که چه‌حاکم​ چیزی باعثِ این‌همه هیاهو شده است، اما آن‌ها هم منتظرِ نتیجه بودند.

در نیبیرو تحرکاتِ کمتری دیده می‌شد، اما این به آن معنا‌بنیان​ نبود که هیچ خبری نیست. نیشِ خونین تمامِ زیردستانش را جمع‌تنها​ کرد؛ نه فقط در محدودهٔ خودش، بلکه در محدوده‌های اطراف هم.

بعضی از جانورانِ دیگر هم داشتند نیروهایشان را آماده می‌کردند، هرچند هیچ‌کس‌بازی‌ها​ نمی‌دانست برای بازی‌هاست یا اهدافِ دیگر. با این حال نیبیرو مثلِ زمین از‌گمانه‌زنی‌ها​ طریقِ وب متصل نبود، بنابراین کم‌وبیش هیچ تغییری برای تودهٔ مردم حس نمی‌شد.

اما در وگوس مینیما، تنش کاملاً محسوس بود. تمامِ نیروها در حالتِ آماده‌باش قرار‌چرا​ گرفتند. نیروهای کامل در هر شهر مستقر شدند. تمامِ سفرهای خروجی از سیاره متوقف‌دیگر​ شد. تمامِ داوطلبان برای اعزام فراخوانده شدند و تمامِ غیرنظامیان در حبسِ خانگی قرار گرفتند.

راگنار نمی‌دانست مهمان‌خانه‌دار چطور می‌خواهد از دخالتِ خارجی هنگامِ حمله به گره‌ها جلوگیری کند، اما نمی‌خواست هیچ ریسکی بکند. تمامِ سربازانش با ردیابِ موقعیت اعزام شدند. به‌محضِ اینکه در طولِ بازی‌ها دوباره‌آیا​ واردِ سیاره می‌شدند، موقعیتشان فاش می‌شد. فارغ از اینکه بازی‌ها چطور پیش برود، راگنار موقعیتِ گره‌ها را به دست می‌آورد و با تمامِ قوا حمله می‌کرد — البته بعد از تمام شدنِ‌فراموش​ بازی‌ها. تحریک کردنِ مهمان‌خانه‌دار هیچ فایده‌ای نداشت. گذشته از این، چطور ممکن بود مهمان‌خانه‌دار چنین اشتباهِ سطح‌پایینی مرتکب شود؟ او مطمئن بود که تمهیداتی برای جلوگیری از دخالتِ خارجی در کار خواهد بود.

دیوها هم به همین شکل تدارکاتِ خودشان را دیدند، هرچند تدارکاتشان بسیار متفاوت بود. آن‌ها خیلی ساده پنج مورد از‌بازی‌ها​ قوی‌ترین زامبی‌های سیاره را فراخواندند و به گارویتز برگرداندند. حیف بود که نمی‌شد آن‌ها را بیشتر پرورش داد، اما این‌سریع​ کار صرفاً فرستادنِ آن‌ها به مزرعه‌ای دیگر بود. از دست دادنِ مزرعهٔ کوچکی مثلِ وگوس مینیما برایشان اهمیتِ چندانی نداشت.

بماند که نبردِ پیشِ رو برایشان بی‌فایده هم نبود. با استفاده از آرایه‌هایی که از پیش مستقر‌بقیه​ شده بود، هستهٔ تمامِ زامبی‌هایی را که در این نبرد می‌مردند، به‌طورِ خودکار برداشت می‌کردند. سطحِ قلمرو کمی‌شفا​ پایین بود، اما حتی دیوها هم جوانانِ سطح‌پایینی داشتند که به منابع نیاز داشتند، پس چیزی هدر نمی‌رفت.

در واقع، این بزرگ‌ترین فاجعه‌ای بود که امپراتوریِ یوتون با آن دست‌وپنجه نرم می‌کرد. آن‌ها‌جوانی​ تمامِ منابع و نیروهایشان را با هزینه‌ای گزاف به کار می‌گرفتند تا با اهریمن‌ها بجنگند،‌امر​ اما تلفاتِ اهریمن‌ها هرگز دیوها را ضعیف‌تر نمی‌کرد. بلکه تنها قدرتِ شخصیِ آن‌ها را افزایش می‌داد.

در جایی دیگر از گارویتز، مقاماتِ ارشد دستوری دربارهٔ مهمان‌خانهٔ نیمه‌شب صادر‌شدند​ کردند. اینکه دستور چه بود را هیچ‌کس نمی‌توانست بداند. به همین ترتیب، جزئیاتِ‌کردند​ مهمان‌خانهٔ نیمه‌شب به بالاترین مقاماتِ امپراتوری، در کنارِ خودِ خانوادهٔ سلطنتی، ارائه شد.

در واقع، حتی به خانوادهٔ ویلیام نیز اطلاعاتی داده شد مبنی بر اینکه گمان می‌رفت گنجینه‌ای که‌کنند​ لکس در ابتدا دریافت کرده بود، ممکن است ربطی به مهمان‌خانه داشته باشد. اما از آنجا که او‌بازگشتِ​ پیش‌تر گنجینه را واگذار کرده بود، دیگر توجهی به آن نکردند. تک‌تکِ آن‌ها مسائلِ زیادی برای رسیدگی داشتند.

تغییرات در مهمان‌خانه از همه‌جا چشمگیرتر بود. هر لحظه افراد و جانورانِ بیشتری واردِ مهمان‌خانه‌کاری​ می‌شدند، اتاق رزرو می‌کردند و برای بازی‌ها آماده می‌شدند. در این مدت، مهمان‌خانه‌دار دیگر ظاهر نشد‌سفرش​ و خیلی‌ها را ناامید کرد. با این حال، چند تن از اعضای مهمان‌خانه به‌شدت مشهور شدند.

ناگفته نماند که آبیِ کوچولو به‌عنوانِ نمادِ غیررسمیِ مهمان‌خانه شناخته شد. او‌پناهگاه​ هنوز خیلی کوچک بود و زود می‌ترسید، بنابراین لاک‌پشتِ فرمانروای کهکشانی در‌وقتی​ هر زمان تنها به چند نفر اجازه می‌داد به او نزدیک شوند.

دومین عضوِ برجسته، در کمالِ تعجب، جرارد بود. اغلب می‌شد او را دید که ناوگانی از ماشین‌های گلف را در محوّطهٔ مهمان‌خانه هدایت می‌کند. در ابتدا، فقط از سواری لذت می‌برد. اما رفته‌رفته با کسبِ تجربه، مهارتش در کنترلِ ماشین‌الکساندر​ بهتر شد و همراه با آن، سبکِ رانندگی‌اش هم تغییر کرد. حالا می‌شد پیرمرد را دید که مهمان‌ها را طوری جابه‌جا می‌کند که انگار در مسابقهٔ درگ شرکت کرده است و اغلب ماشین را طوری دریفت می‌کشید که — به‌معنای‌دستِ​ واقعیِ کلمه — نباید امکان‌پذیر می‌بود. سرعت و شتابِ ماشینِ گلفِ او با عقل جور درنمی‌آمد و از قوانینِ فیزیک پیروی نمی‌کرد. خیلی‌ها کنجکاو بودند بدانند چه رازهایی در سینه دارد، اما هیچ‌کس جرئت نداشت مجبورش کند آن‌ها را فاش کند.

سومین فردِ محبوب، که مایهٔ عذابِ شدیدِ خودش شده بود، زی بود. معلوم نبود دقیقاً کِی، اما گروهی از زنان که برای آماده‌سازیِ نمایشِ فرهنگی به مهمان‌خانهٔ نیمه‌شب فرستاده شده بودند، او را پیدا کردند و بلافاصله غریزهٔ‌نیویورک​ مادرانه‌شان گل کرد. این بچهٔ «بیچاره»، «نحیف» و «خسته از کارِ زیاد» مدام زیرِ دست‌و‌پای این گروه خفه می‌شد. محبوبیتش به این خاطر بود که اغلب می‌شد او را در حالِ قدم‌زدن در مهمان‌خانه دید، در حالی که‌نمی‌شد​ حلقه‌ای محافظ از مادران احاطه‌اش کرده بودند. زی مدام به آن‌ها می‌گفت که نیازی ندارد بیرون برود و همین حالا هم «به چمن دست زده» است، اما کِی پیش آمده که یک مادر حس کند غریزه‌اش اشتباه می‌گوید؟

جان هم نسبتاً محبوب بود، اما افرادِ بسیار کمی واقعاً او را می‌دیدند، چون حتی یک لحظه‌بقیه​ هم استراحت نکرده بود و مدام در حالِ ساختِ فنون بود. از آنجا که در هر نوبت‌هنوز​ تنها می‌توانست به کارِ یک مشتری برسد، در چهار روز فقط حدود هفتاد مشتری را دیده بود.

هری حتی مهمانانِ کمتری را دیده بود، چون حالا خیلی دقت می‌کرد که موی چه کسی‌پرورش​ را کوتاه کند. حادثهٔ قبلی میگرنی به جانش انداخته بود که به این زودی‌ها فراموش نمی‌کرد. با‌قصدش​ این حال، هر کسی که افتخارِ تجربهٔ هنرِ او را پیدا می‌کرد، یک‌دل نه صد‌دل طرفدارش می‌شد.

سرانجام، در اوایلِ روزِ چهارم، مهمان‌خانه‌دار دوباره ظاهر شد. او اعلام کرد‌شدند​ که مراسمِ افتتاحیه ساعت ۱ بعدازظهر برگزار می‌شود، پس فقط چند ساعتی وقت‌کردند​ باقی بود. به همهٔ شرکت‌کنندگان هم دستور داد که آماده‌شدن را شروع کنند.

میدانِ کولوسئوم انگار در حالِ گسترش بود و هرچه‌وقتی​ افرادِ بیشتری پا به درونش می‌گذاشتند، بزرگ‌تر می‌شد. با‌قصدش​ این حال از بیرون، اندازهٔ کولوسئوم هیچ تغییری نکرده بود.

لکس با لبخندی بر لب به جمعیت نگاه می‌کرد. انتظار نداشت از دیدنِ این‌همه مهمان در مهمان‌خانه‌اش تا این حد خوشحال شود، اما‌نبود​ واقعاً خوشحال بود. فقط چند تغییرِ جزئیِ دیگر باقی مانده بود که باید پیش از شروعِ مراسم انجام می‌داد. خوشبختانه در طولِ ۴ روزِ‌سراغِ​ گذشته، ۶۴٬۰۰۰ ام‌پیِ دیگر به دست آورده بود — که بخشِ عمده‌اش از فروشِ سکهٔ یادبودِ بازی‌های نیمه‌شب و بقیه‌اش از خدماتِ مهمان‌خانه بود.

حتی پس از خرج‌کردنِ ۲۰٬۰۰۰ ام‌پی برای سومین عملش، ۱۳۹٬۴۰۰ ام‌پی داشت! پولِ‌نداشتند​ کافی برای ولخرجی در دستش بود. گذشته از این‌ها، حالا که بخشِ اولِ‌بنیان​ بازی‌ها دربارهٔ به‌اشتراک‌گذاشتنِ فرهنگ بود، چطور می‌توانست سرمایه‌داری را با جهان به اشتراک نگذارد؟

ناولها | novelha.net