چپتر 342: چپتر ۳۴۲
0این سؤال مثل رعد در گوشِ آن پنج مرد پیچید، بهویژه چون هیچاینکه ایدهای نداشتند که چرا اینقدر بیدفاع شدهاند. هیچ فشاری از سوی یک حسِّوقتش روحیِ برتر احساس نمیکردند و از طنین و اختلالِ همیشگیِ آرایهها هم خبری نبود.
از کجا باید میدانستند که آرایهٔ سیستم بسیار برتر ازبچهپولدارِ هر چیزی است که تا به حال دیدهاند، و بهبقیه همین دلیل هیچ اختلالی در انرژیِ روحیِ محیط ایجاد نمیکند.
با دیدنِ این رویارویی، مو بر تنِ نیمیچقدر از تماشاچیان سیخ شد، و نیمِ دیگر چپچپزمینهٔ به هم نگاه کردند و به نوشیدن ادامه دادند.
اما لکس توجهی به این موضوع نداشت. او مستقیم توی چشمهای آن پنج مرد زل زده بود.واکنشِ حالا تنش را بالا برده بود، اما آرام کردنِ اوضاع هم بر عهدهٔ خودش بود. اگر واقعاًزمینهٔ کار به کشتنِ این آدمها میکشید، دردسرهای بیشتری برایش درست میشد؛ دردسرهایی که میخواست از آنها دوری کند.
لکس گفت: «البته این احتمال هم هست که این بچهها به قصدِ راهانداختنِ جنگ نیومده باشن. شاید فقط یه مشت بچهپولدارِ لوس و پرروان.» لکستجربیاتی دوباره مکث کرد و این بار، بهجای آن مردان، به واکنشِ بقیه نسبت به حرفهایش دقت کرد. برای بخشِ بعدی، اینکه بقیه چقدر حرفهایش رایهجورایی باور میکردند، از مردانی که داشت تهدیدشان میکرد مهمتر بود. لکس در زمینهٔ شایعاتِ عجیبوغریب تجربیاتی داشت، و حالا وقتش بود که عمداً چندتایی بسازد.
«شاید اینقدر عادت کردهن که بابتِ سوءاستفاده از "عوام" مجازات نشن، که اصلاً بهمکث ذهنشون نرسیده کارشون اشتباهه. یا شایدم میدونن هر کاری بکنن، میتونن قسر در برن. حرفشباور که شد، یهجورایی من رو یادِ اون قاتلِ زنجیرهای میندازه که این اطراف پرسه میزنه.»
ناگهان، حتی ملوانهایی که به بدبیاریِ اشرافزادگان میخندیدند، خشکشان زد و سپس به لکس رو کردند تا حرفهایش راتجربیاتی بشنوند. از همان لحظهای که در این شهر پهلو گرفته بودند، دربارهٔ یک قاتلِ روانیِ فراری شنیده بودند. اینجاکاری جایی نبود که بخواهند در آن بمانند، اما با توجه به تاریکی، فرصتِ رفتن به جای دیگری را نداشتند.
ماریو بیش از همه دقت میکرد، چرامشت که قاتل بهشدت روی او تأثیر گذاشتهبار بود؛ خیلی بیشتر از آنچه اکثرِ مردم میفهمیدند.
«شنیدهم هیچکس نمیتونه قاتل رو بگیره و حتی کسی نمیدونه کیه. قاتلی که هر روز بیوقفه آدم میکشت و ظاهراً همین چند روزِشایعاتِ اخیر کارش رو متوقف کرده... شاید به احترامِ حضورِ برادرانِ نوئل. هرچی بیشتر بهش فکر میکنم، بیشتر شبیهِ کارِ یه مشت بچهاشرافزادهست کهمیتونن برای تفریح مردمِ عادی رو میکشن و بعد از نفوذشون استفاده میکنن تا قبل از اینکه ردّی ازشون پیدا بشه، مسیرو منحرف کنن.»
لکس دوباره مکث کرد تا حرفهایش جا بیفتد. این بار دیگر آن پنج مرد را خفه نمیکرد، فقط جلوی حرفزدنشان را گرفته بود،دقت اما هراسی که حس میکردند همان بود. مهم نبود چه کار میکردند یا چقدر بانفوذ میشدند، تحتِ هیچ شرایطی نمیتوانستند با خاندانِ نوئل دربیفتند.سوءاستفاده اگر این خبر پخش میشد که آنها دارند از اختیاراتشان برای کشتارِ تصادفیِ مردم در سرزمینهای تحتِ محافظتِ خاندانِ نوئل استفاده میکنند، زنده نمیماندند!
ملوانها که در این لحظه مست، نشئه، از کار خسته یا صرفاً احمق بودند، حتی یک ثانیهشایعاتِ هم عمیقتر فکر نکردند و این اطلاعاتِ جدید را بهعنوانِ حقیقت پذیرفتند. عدهای ناگهان از ترسِ سرکارشون به نیست شدن شروع به رفتن کردند، در حالی که بقیه با خشم به اشرافزادگان خیره شدند.
آن پنج نجیبزاده هرگز مردمِ عادی را تهدید به حساب نمیآوردند، چرا که خودشان تزکیهگرانِ عالمِ نوزادِ روح بودند. هرچند چنیندقت عالمی در اینجا بسیار رایجتر از سیارهای مثلِ زمین بود، اما رسیدن به آن همچنان کارِ سادهای نبود. در کلِ اینعادت شهر، بهجز این پنج نفر که فقط بهخاطرِ تاریکی موقتاً اینجا زندگی میکردند، تنها شهردار و ماریو در عالمِ نوزادِ روح بودند.
«خب، کدومشه؟ برای جنگ اومدین یا اینقدر به کشتنِ هربرای کسی که دلتون میخواد عادت کردین که اصلاً به ذهنتونمیکرد نرسید ممکنه من از اینکه قربانیِ جدیدتون باشم خوشم نیاد؟»
در این لحظه، او آن پنج نجیبزاده را از چنگش رها کرد و به آنها فرصتِ پاسخگوییبهجای داد. مردِ سبیلو با ناپدید شدنِ نیرویی که او را بالا نگه داشته بود، نزدیک بود بهمیکرد زانو بیفتد، اما بهسرعت خودش را جمعوجور کرد و چند قدم عقب رفت تا به همراهانش بپیوندد.
مردان گردنشان را میمالیدند، انگار که کراواتشان راچقدر شل کنند، و با احتیاطی تازه به لکسزمینهٔ نگاه کردند. این مسئله باید با ظرافت حلوفصل میشد.
آناکین در حالی که به زانو میافتاد غرید: «لعنتی!» و به آسمانها و حتی ایزدان، اگر وجود داشتند،داشت ناسزا گفت. او درست بهموقع به مهمانخانه برگشت تا جدیدترین شایعه را بشنود: بهخاطرِ رفتارِ مشکوکِ شوهرِ زنینشن که مسابقهٔ بانوی هستی را اداره میکرد، شخصی به نامِ برندون موریسون، بخشِ بیکینیِ مسابقه لغو شده بود.
سپس همراه با بسیاری از مردان و حتی زنانِ دیگر گریهلوس کرد، اما رؤیایشان در حدِ همان رؤیا باقی میماند. حتی شادیِحرفهایش ثروتِ تازهیافتهاش هم نمیتوانست تسلایش دهد و بیحوصله در مهمانخانه پرسه میزد.
نمیدانست کجاست یا به کجابخشِ میرود. تنها نامِ دشمنش را میدانست:مردانی نامِ خانوادگی موریسون، نامِ کوچک برندون.
در میانِ همین پرسهزدنهای بیهدف سر از بخشِ دورافتادهلوس و خلوتی در مهمانخانه درآورد؛ آنجا تنها سه پسر دورِنسبت میزی گرد در سکوت نشسته بودند و چهرههایی درهم داشتند.
ناگهان حس کرد آنها هم دردِ او راحرفهایش میفهمند و اگر داستانِ الگوهایشان را با هممیکردند در میان بگذارند، شاید از این درد کاسته شود.
به آن سه نفر نزدیک شد و با لحنی نمایشی گفت:لوس «غصه نخورید، ای کسانی که جرئتِ عشقورزیدن داشتهاید. هرچند این بارحرفهایش رؤیاهایمان را خراب کردند، اما همیشه برای سالِ بعد امیدی هست.»
با چشمانی براق به آنها نگاه کرد، به این امید که همدردانش او را بفهمند وزمینهٔ تأیید کنند. اما در عوض تنها چیزی که نصیبش شد، سکوت و نگاههایی کنجکاو بود؛ تاذهنشون اینکه دستکم یکی از آنها گفت: «داره دروغ میگه. احتمالاً برای سالِ بعد هم هیچ امیدی نداره.»
آناکین طوری روی زمین افتاد که انگار تیری به قلبشپرروان نشسته باشد. راست میگفت، او بدبین بود و تهِ دلشحرفهایش باور نداشت که دفعهٔ بعد هم بیکینی در کار باشد.
رافائل و لری هر دو با خشم وحرفهایش استیصال به نومان نگاه کردند. اگر قوانینِ مهمانخانهمیکردند نبود، تا الان صد بار نومان را کشته بودند.
این دروغسنجِ انسانی عملاً یک احمق بود، اما به دلایلی که نمیتوانستند توضیح دهند، فوراًکرد میفهمید کسی در اطرافش دروغ میگوید. تازه هر بار هم که دروغی میشنید، آن رامیکردند زیرِ لب زمزمه میکرد؛ انگار نه انگار که تزکیهگران شنواییِ تیزی دارند و صدایش را میشنوند!
هنوز حقیقت فاش نشده بود، اما رافائل در همان دیدارِ اول اصلاً نتوانسته بود با لری ارتباط برقرار کند، چون نومان مدام دروغهایش راعادت لو میداد. در عینِ حال، لری هم کلافه بود، چون آدمها مدام سعی میکردند به او نزدیک شوند و نومان ظاهراً بیشتر از چیزیزنجیرهای که نشان میداد میدانست، اما فقط دروغگفتنِ دیگران را به رویشان میآورد. در واقع، حتی وقتی لری سرسری دروغ میگفت، نومان مچش را میگرفت.
لری و رافائل هر دو رازهایی داشتند که نباید برای دنیادوباره فاش میشد و باید میفهمیدند نومان دقیقاً چقدر میداند. اما اوبرای هرگز به چیزی اعتراف نمیکرد و فقط دروغها را لو میداد.
این وضعیت داشت دیوانهشان میکرد. کار به جایی رسیدهدقت بود که آن دو، با وجود اینکه شناختِ زیادیداشت از هم نداشتند، در نفرتشان از نومان احساسِ رفاقت میکردند.
آناکین گفت: «باشه، باشه. میبینم که جلسهٔ مهمی دارید و لیدی کاسموس همدوباره اصلاً براتون مهم نیست. از سرِ راهتون کنار میرم تا به کارتون برسید. بهاینکه هر حال، من فقط یه آدمِ معمولی و کاملاً پیشپاافتادهام. هر جا برم همینه.»
اما هنوز آناکین برنگشته بودبخشِ که شنید همان پسر زیرِمیکردند لب گفت: «داره دروغ میگه.»
لری و رافائلِ محتاط ناگهان بهفقط آناکین نگاه کردند. آناکین هم بامکث شکوتردید به نومان خیره شده بود.
آخه چرابار اوضاع مداممردان بدتر میشد؟
«هی هی، منظورت چیه کهنیومده دروغ میگم؟ خودت دروغ میگی! مادرتلوس دروغ میگه! من عمراً دروغ بگم!»
نومان زیرِ لب گفت: «بازم داره دروغ میگه.» وباور بعد با صدای بلند ادامه داد: «هی، نیازی نیست پایتجربیاتی مادرم رو وسط بکشی، هرچند اونم واقعاً زیاد دروغ میگفت.»
آناکین، برخلافِ آن دو نفرِ دیگر که عصبانیبچهپولدارِ و کلافه شده بودند، لحظهای به نومان خیرهمردان ماند و بعد ایدهٔ درخشانی به ذهنش رسید.
گفت: «آسمون سبزه.»
نومان زیرِقصدِ لب گفت:جنگ «داره دروغ میگه.»
«اسمِ من جیمز پاته.»
«داره دروغ میگه.»
«یه ایدهٔ تجاریِ عالی دارم.»
«این یکی روراهانداختنِ واقعاً داره راستباشن میگه. جالبه بدونم چیه.»
آناکین نیشخندی زددقت و محکم بهبعدی پشتِ نومان کوبید.
«دوستِ من، من وباشن تو قراره با همبچهپولدارِ پولِ حسابی به جیب بزنیم.»
آناکین خواست نومان را باواکنشِ خودش ببرد، اما لری وبرای رافائل بیدرنگ جلویش را گرفتند.
«تند نرو رفیق. تاجنگ وقتی... مشکلِ ما حلفقط نشه، این هیچجا نمیره.»
آناکینِ تیزهوش در دم پیچیدگیِ ماجرای بینِ این سه نفر را حدس زد. با این اخلاقی کهشایعاتِ نومان داشت، اگر به حالِ خودش رها میشد قطعاً دردسر درست میکرد. تهِ دلش تعجب کرد کهکارشون نومان تا الان چطور بیرون از مهمانخانه زنده مانده است. اما همهٔ اینها بماند برای بعد. فعلاً...
«البته، حقتقدم با شماست. اجازه بدید خودممشت رو معرفی کنم. اسمِ من آناکین ایندیانابار مککلینه و تو زمینهٔ حلِ مشکلات، یه استادم.»