چپتر 454: بدون عنوان
0هندوانهای برنزیرنگ به عرضِ ده فوت روی میزِ لکس ظاهر شد، انگار که عادیترینچند چیزِ دنیا باشد. لکس هم واکنشِ غیرعادیای به این هندوانهٔ غولآسا نشان نداد وبکند خیلی راحت کارد میوهخوری را احضار کرد و آن را عمیق در هندوانه فرو برد.
هندوانهٔ غولآسا شروع به درخشیدن کرد، همانطور که هندوانههای غولآسا و برنزی معمولاًحتی وقتی کاردی جادویی دارد آنها را برای ارتقای خودش جذب میکند، میدرخشند. ایناجارهٔ فرایند کمی طول میکشید، برای همین لکس توجهش را دوباره به مهمانخانه معطوف کرد.
اسکنی از مهمانخانه درست قبل از شروعِ رویداد، کمی کمتر از یک میلیون مهمان را نشان داد. حتی اگر یک مهمانِ اضافهتراحساساتِ هم پیدایش نمیشد و او همین تعداد شرکتکننده را در کلِ آن سه ماه نگه میداشت، لکس فقط از اجارهٔ اتاقها چهاراجرا و نیم برابر بیشتر از پولی که برای رویداد خرج کرده بود، امپی به دست میآورد. همین فکر لبخند به لبش آورد.
مراسمِ افتتاحیه در کولوسئومِ دهکده برگزار شد و شاملِ سخنرانیِ طولانی و پرمعنای لوتر بود. همین حالا هم با روشی که لکس کارها را انجام میدادانفجارِ فرق داشت. آن زمان که میزبانِ بازیهای نیمهشب بود، هیچکدام از سخنرانیها بیشتر از چند دقیقه طول نکشید. با این حال، چیزِ بدی نبود. آدمهای مختلف انتظاراتِطولِ متفاوتی دارند، بنابراین اینکه لوتر سخنرانیِ طولانیای بکند که احساساتِ شنوندگان را برانگیزد، نهتنها اتفاقِ خوبی بود، بلکه دقیقاً همان چیزی بود که از او انتظار میرفت.
پایانِ مراسمِ افتتاحیه با انفجارِ نورها و اجرایزمان موسیقیِ یکی از دستههای جانورانِ پرندهٔ موسیقیدان کهنکشید در بازیهای نیمهشب هم اجرا کرده بودند، همراه شد.
اما مهمتر از آن، مبارزهای نمایشی بینشروعِ دو تزکیهکننده هسته طلایی نیز برگزار شداگر که واکنشِ بسیار پرشورتری به همراه داشت.
اینها جزوِ تدارکاتی بود که لکس باید در طولِ هفتهٔ گذشته از پیش آماده میکرد.انتظاراتِ سیستم میتوانست به خیلی از کارها رسیدگی کند، اما نمیتوانست برنامهٔ زمانیِ آدمهای واقعی را هماهنگچیزی کند. البته سیستم استخدامِ آنها را بسیار ساده کرده بود، برای همین لکس هم شکایتی نداشت.
لکس در حالی که حواسش به تمامِ فعالیتها و مهمانهایی بود که در حالِ حاضر بیشتر در دهکده متمرکز بودند، وضعیتِ نگهبانانِ استخدامشده رامیرفت هم بررسی کرد. هزاران نفر از عالمِ هستهٔ زرین، صدها نفر از عالمِ نوزادِ روح و دهها انسانِ جاودانِ زمینی پیدایشان شد و بهسرعتپرشورتری یونیفرمِ کتوشلوارِ مهمانخانه را به تن کردند. مثلِ قبل، یک تزکیهگر فراتر از عالمِ جاودانِ زمینی هم حضور داشت، اما این بار اژدها نبود.
در عوض، یک گریفین بود. این موجود بدن، دم و پاهای عقبیِ یک شیر، امادقیقه صورت و بالهای یک عقاب را داشت و بهجای پنجههای جلویی، چنگال داشت. همچنین غولآساشنوندگان بود، با قدی نزدیک به چهل فوت و فاصلهٔ دو سرِ بالِ نزدیک به دویست فوت!
گریفین با غرور روی سقفِدرست سفینهٔ فضایی نشست و با سریمهمان برافراشته منطقه را زیرِ نظر گرفت.
لکس واقعاً تحتِتأثیر قرار گرفته بود و حتی یک لحظه با خودش فکرآدمهای کرد که این نگهبانانِ استخدامشده از کجا آمدهاند. شاید بعداً با استفاده ازاتفاقِ هویتِ لئوی خود از آنها میپرسید، اما فعلاً به بررسیِ مهمانخانه ادامه داد.
کمکم سروکلهٔ چند چهرهٔ آشنا که مدتی بود ندیده بودشان پیدا شد. الکساندر دوباره ظاهر شد، هرچند بهشدت مجروح بود وهمان مستقیم به داخلِ غلاف بازیابی رفت. از چشمِ لکس پنهان نماند که تزکیهٔ الکساندر پسرفت کرده و او دوباره در قلمرو آموزشتزکیهکننده چی بود. این موضوع غیرعادی بود و لکس حتی فکر کرد مشکلی پیش آمده، اما الکساندر ناراحت یا نگران به نظر نمیرسید.
او همچنین چن لی و لیلی، و همینطور بلین و آیریس را دید. چن و بلین جزوِ قدیمیترین مهمانهای لکس بودند و در واقع اولین بار در حالی که یکشنوندگان زامبی آنها را روی زمین میکشید به مهمانخانه رسیده بودند. همهچیز فقط در یک سال چقدر تغییر کرده بود. چن و لیلی از راهِ ادارهٔ کسبوکارشان ثروتمند شده بودند وهسته بلین هم با دوستدخترش، آیریس، ازدواج کرده بود. آنها در مهمانخانه دورِ هم جمع شده بودند، از حالِ هم باخبر میشدند و جزئیاتِ زندگیِ جدیدشان را با هم به اشتراک میگذاشتند.
او موطلایی، تنبلِ نیبیرو را دید که پناهگاهِ سبز، گوزن، و نیشِ خونین، گرگ، با فاصلهٔ کمی دنبالش میکردند. لکس فشارِکلِ عظیمی را که اولین بار با دیدنشان حس کرده بود به یاد آورد. آن زمان بهخاطرِ اختیاراتِ پایینش حتی نمیتوانست سطحآورد تزکیهٔ آنها را ببیند. اما حالا البته میتوانست ببیند که آنها در سطح نوظهور هستند و تنبلِ نیبیرو یک جاودانِ زمینی است.
هنگامِ اسکنِ مهمانخانه، لری را هم پیدا کرد و در حالی که میخواست بهمختلف اسکنِ مهمانخانه ادامه دهد، شنید که مشغولِ گفتگوی جالبی هستند. لری کنارِ چند مردِبلکه دیگر نشسته بود و داشتند نقشه میکشیدند که چطور شخصی به نامِ سوزوکی را بکشند!
خب، ظاهراً طرفِ مقابل میخواست اول لری را بکشد، برای همین لری میخواست پیشدستی کند ونهتنها قبل از اینکه او فرصتی پیدا کند، بکشدش. مشکل این بود که شخصِ موردنظر یک پیروِجانورانِ بسیار قدرتمند داشت که همیشه مطیعِ دستوراتش بود و پیدا کردنش در حالتِ تنها سخت بود.
لکس متوجه شد که لری هر از گاهی لبهایش را میلیسد و به سفینهٔ فضاییدقیقه خیره میشود، اما زیاد روی آن تمرکز نمیکند. در عوض، دنبالِ کسی گشت که لریشنوندگان میخواست بکشد و از قضا او را در مهمانخانه پیدا کرد! همچنین متوجه شد که—
لکس خشکش زد! او هم مرد و هم پیروش را اسکن کرده بودحتی تا اطلاعاتِ بیشتری دربارهشان به دست بیاورد، اما وضعیتِ پیرو با علامتِ بسیار آشنایاتاقها «&%خطا%&» نشان داده میشد! چرا او، بهعنوانِ یک دارندهٔ سیستم، پیروِ مردِ دیگری بود؟
پیش از آنکه لکس بتواند به جوابی برسد، یک بارِ دیگر کلِ مهمانخانه را اسکنانتظاراتِ کرد. فقط این بار، بهطورِ خاص در اسکنها دنبالِ پیامِ خطا میگشت. بهجز جان و مینگچیزی جیه که از قبل خبر داشت، دخترِ دیگری هم با همان پیامِ خطای آشنا وجود داشت.
با فکر کردن به اینکه چه باید بکند،دارند یا اینکه اصلاً از اساس نیازی هست کارینهتنها بکند یا نه، ایدههای بیشماری از ذهنش گذشت.
«مری، از طریقِ هولوگرامش یه پیام برای لری بفرست. دربارهٔبازیهای زمینِ قتل بهش بگو، و اینکه چطور میتونه اونجا یکیآدمهای رو به نبردِ تنبهتن تا پای مرگ به چالش بکشه.»
چند دلیلِ مختلف به ذهنِ لکس رسیده بود که چرا یک دارندهٔ سیستم باید پیروِ یک آدمِ عادینمیشد باشد. اما جواب هرچه که بود، اگر لری سعی میکرد با او بجنگد... لکس شانسِ زیادی برای زنده ماندنشدست نمیدید. در این صورت، اگر رویارویی اجتنابناپذیر بود، مبارزهٔ مستقیم با آن مرد در زمینهای قتل بهترین گزینه بود.
«راستی مری، یه پیام هم برایسخنرانیها ولما بفرست. میخوام هرچیزی رو که میتونهآدمهای دربارهٔ این دو نفر پیدا کنه بدونم.»
البته این دو نفر سوتا،مختلف دارندهٔ سیستمِ سامورایی، و دختریاینکه بودند که همراهِ جیافکی بود.
با اینکه تو ذهنش سپرد حواسش به آنهازمان باشد، نمیتوانست تمامِ تمرکزش را روی آنها بگذارد. هرحال چه باشد، باید بر یک رویدادِ کامل نظارت میکرد.
عجیب اینکه دو نفرِ بعدی که توجهِ لکس را جلب کردند، از کارمندانِ خودش بودند. آنیتا،اضافهتر لیچِ زیبا، و کاوین، شمشیرِ خودآگاه، مرخصی گرفته بودند و سرِ قرار بودند. با توجه بهپولی اینکه لکس امنیتِ مضاعفی را پیشبینی کرده بود، دلیلی نمیدید که نتواند به آنها مرخصی بدهد.
پس اینکه با هم سرِ قرار بودند، چیزی نبود کهحال توجهش را جلب کند. بلکه دلیلش این بود که پشتِطولانیای سرِ آنیتا، گروهی از نامردگانش داشتند یک کالسکهٔ غولآسا را میکشیدند.
داخلِ کالسکه موجودی بود که آنیتا ادعامتفاوتی میکرد به فرزندی پذیرفته، همان همنژادی که آبروآربرانگیزد کاشینگا لایلای با خودش به مهمانخانه آورده بود.
لکس حتی بدونِ نیاز به اسکن هم موجود را شناخت، چرا کههیچکدام از طریقِ درگاهِ هنالی دربارهٔ نژادهای رایج و معروفِ قلمروی خاستگاه تحقیقدارند کرده بود. با این حال، برای اطمینان، فرزندخواندهٔ جدیدِ آنیتا را اسکن کرد.
نام: ندارد
سن: ۳
جنسیت: مذکر
جزئیاتِ تزکیه: معادلِ هستهٔ زرین
گونه: کتولو
سطحِ اعتبارِ مهمانخانهٔ نیمهشب: ۱
ملاحظات: حتی کابوسهای زنده هم از نوزادی شروع میکنن.
همانطور که فکر میکرد بود. این موجود از نژادی به نامِ کتولو بود، وحشتهایی از اعماقِ جهانِ ناشناخته! پیش از ناپدید شدنِ مرموزشان در چندصد هزار سال پیش، آنها مسببِهمان نابودیِ صدها کهکشان بودند. طبقِ شایعات، آنها آنقدر رعبآور بودند که اگر کسی حتی مستقیم به آنها نگاه میکرد، عقلش را از دست میداد و از شدتِ ترسِ جان میداد!تدارکاتی ظاهراً صدایشان بهتنهایی میتوانست باعث شود روحِ کسانی که آن را میشنوند پژمرده شود و بمیرد. این موجودات بهجای غذا، از درد، ترس، اندوه، استیصال و انواعِ احساساتِ منفی تغذیه میکردند.
هیچکس نمیدانست چگونه یا چرا یک روز حضورشان از قلمرو محو شد، اما اینکه چنین اتفاقی افتاده، هنوزخوبی هم در سراسرِ قلمرو جشن گرفته میشود! با این حال، با وجودِ ناپدید شدنِ ظاهریشان، یکی از آنهابودند داشت دقیقاً همینجا در مهمانخانهٔ نیمهشب بزرگ میشد و مادرخواندهاش، یک لیچ، او را به فرزندی پذیرفته بود.
لکس بیاختیار آهی کشید و با خود فکر کرد که آیا سیستم بهطورِ خودکار مهماناندقیقه را از وحشتِ گریههای نوزاد در امان نگه میدارد، یا اینکه خودش باید به این زوجِبرانگیزد غیرعادی پستانکی هدیه بدهد که بتواند این وحشتِ باستانی را که فرزندِ جدیدشان بود، آرام کند.