چپتر 163: فصل 163
0در زمین، دو مأمورِ رنگپریده در اتاقِ لری ایستاده بودند و برای حفظِ تعادل بهعکسی مبلمان تکیه داده بودند. پوکههای گلوله و تکههای خردشدهٔ مبل روی زمین ریخته بود. کاملاً مشخصدوستاش بود که درگیریِ شدیدی در آنجا رخ داده و آن دو مردِ مسلح برتریِ چندانی نداشتند.
یکی از مردها پس از تماس با شخصی گفت: «به مشکلبچهها خوردیم. هدف از یه آیتمِ ناشناس استفاده کرد و فرار کرد.بهطرفِ اما چند تا گلوله خورده، واسه همین نباید زیاد دور شده باشه.»
«منطقه رو بگردید و ببینید میتونید ردی پیدا کنید یاپیداش نه. بگید یه نفر هم تو بیمارستانهای اطراف منتظر بمونه. اگهمأموریت نتونستید... عکسی از کسی که هدف همین الان باهاش بود دارید؟»
«بله.»
«عکس رو برای پرندهٔ آبی بفرست وبگید حکمِ جلب صادر کن. اگه نتونیم خودشنتونستید رو پیدا کنیم، دوستاش به کارمون میان.»
مرد جواب داد: «فهمیدم.» و تلفن را قطع کرد.بفرستی اما بهجای اینکه طبقِ دستور دنبالِ لری بگردد، خودشدارم را روی مبلِ کناری انداخت تا خستگی در کند.
همکارش پرسید:مگه «مگه قرارنیست نیست دنبالش بگردیم؟»
«دیوونه شدی؟ اگه واقعاً پیداش کردیم چی؟ دیگه نمیخوام با اون روانی درگیر بشم. خیلیکردیم زود این مأموریت میشه دردسرِ یکی دیگه. حواست باشه عکسها رو واسه پرندهٔ آبی بفرستی.بفرستی یخچالِ این بچهها رو هم بگرد ببین نوشیدنی پیدا میکنی یا نه. الان بدجوری لازم دارم.»
همکارش نفسِببینید راحتی کشید وپیدا بهطرفِ یخچال رفت.
با گذشتِ چند ساعت، بقیهٔ مهمانها متوجه شدند رفتارِ مهمانانِ زمین بهشدت تغییر کرده است. آنها خیلی وقت بود کهاین شرطبندی را متوقف کرده بودند و هیچکدام مثلِ قبل سرحال نبودند. خیلی زود به گوشِ امپراتوری رسید که جنگی داخلییخچال در زمین درگرفته است. این برایشان خبرِ بدی بود، چون احتمالاً روی تعدادِ شرکتکنندگانی که زمین به بازیها میفرستاد تأثیر میگذاشت.
درست وقتی آنتونی میخواست کسی را پیشِ سرانِ خاندانها بفرستد تا ببیند آیا همکاریشان تحتتأثیر قرار میگیرد یا نه، شخصی به نامِ لی پیدایش شد. او خود راحواست عضوِ انجمنِ جدیدی معرفی کرد که بر زمین نظارت داشت. لی دربارهٔ شرایطِ جدیدی صحبت کرد که کاملاً متفاوت و آسانگیرانهتر بود. برای آنتونی فرقی نمیکرد، اما گفتکرده توافق به عملکرد بستگی دارد. به این ترتیب، سربازانِ شرکتکننده در بازیها تغییرِ جبهه داده بودند، اما بهجز چند نفر از مافوقهایشان، هیچکدام از این موضوع خبر نداشتند.
سرانجام، مسابقهٔ دوم رسماً آغاز شد و بسیار نفسگیرتر از دورِ اول بود. بسیاری از مهمانانِ زمین دیگر مسابقه را تماشا نمیکردند، چون دیدنِ چنین مبارزهٔجلب خطرناکی تنها ترسشان را از اتفاقاتِ خانهشان بیشتر میکرد. با این حال، این موضوع از تعدادِ مهمانها کم نکرد، چرا که امپراتوری کلیدهای طلایی را میانِپرسید کارکنانش در هر سه سیارهٔ منظومهٔ وگوس و همچنین بومیانی با مشارکتِ چشمگیر توزیع کرده بود. محمولهٔ بزرگی از کلیدها نیز در راهِ ناوِ فرماندهی بود.
بنابراین، برای نخستین بار در طولِ قرنها، ساکنانِ هر سه سیارهٔ منظومهٔ وگوس فرصتِ دیدار با یکدیگر رادارم پیدا کردند. با وجودِ خاستگاهِ مشترک، جوامعشان مسیرهای متفاوتی را طی کرده بود و حرفِ چندانی برای گفتن باآنها هم نداشتند. تنها نقطهٔ اشتراکشان این بود که همگی از تماشای مرگِ زامبیها روی صفحهنمایشهای بزرگ حسابی لذت میبردند!
در نتیجه، زمینیها برای فرار از سروصدا گوشههای دورِ مهمانخانه را پر کردند و همانجاروانی پناه گرفتند تا منتظرِ اخبارِ خانهشان بمانند، و بقیه هم صندلیهای کولوسئوم را پر کردند.ببین همهٔ اینها، در کنارِ اردوگاههای مختلفِ ارتش، مهمانخانه را بهاندازهٔ یک شهربازی شلوغ کرده بود.
اما لکس که خواب بود، از هیچکدامِ اینها خبر نداشت. البته خوابش عمیق و راحت نبود. با وجودِ خنکایروانی محیط، تنش داغ شده بود و خیلی زود غرق در عرق شد. صورتش کاملاً سرخ بود و کمی بعد،لازم دودِ سفیدی از بینی و گوشهایش بیرون زد. بوی سوختگی در هوا پیچید، اما کسی آنجا نبود که متوجه شود.
همراه با عرقِ لکس، آلودگیِ تیرهرنگی هم ازنفر بدنش خارج میشد، اما فرصتِ انباشته شدن پیداکسی نمیکرد، چون بهسرعت میسوخت و از بین میرفت.
مری با نگرانی به لکس خیره شده بود و نمیدانست آیابچهها این واکنشی طبیعی به داروست یا دیوها واقعاً بلایی سرش آوردهبهطرفِ بودند. اما در هر صورت، کاری جز تماشا از دستش برنمیآمد.
اوضاع نزدیک به شش ساعت به همین منوال گذشت تا اینکه لکسدیگه بالاخره بیدار شد. انتظار داشت حسِ فوقالعادهای داشته باشد، همان حسی کهحواست معمولاً بعد از قویتر شدن پیدا میکرد، اما واقعیت دقیقاً برعکسِ این بود.
لکس نهتنها حس نمیکرد قویتر شده، بلکه بهشدت احساسِ ضعفبگردیم میکرد. سرتاپایش از عرق خیس بود، اما در عینِ حال احساسِبشم تشنگی میکرد. بدنش تحلیل رفته بود، انگار روزها گرسنگی کشیده باشد.
با صدایی گرفته به مری زمزمهکنید کرد: «آب.» ذهنش در آن لحظه آنقدراگه باز نبود که بتواند ذهنی احضارش کند.
وقتی بالاخره شروع به نوشیدن کرد، انگار داشت از چاهِ زندگی جرعهجرعه مینوشید! بیدرنگ قدرتش برگشت و ذهنش باز شد. در آن لحظهیخچال متوجه شد اتاقش کمی مهآلود است، انگار دستگاهِ دودساز ساعتها روشن بوده است. اما بوی گندِ بدنش چنان او را از پا انداختگوشِ که نتوانست به این موضوع اهمیتی بدهد. تلوتلوخوران خودش را به سرویسِ بهداشتی رساند، در وان دراز کشید و آب را باز کرد.
تقریباً یک ساعت دیگر طولدنبالش کشید تا بالاخره خودش راپیداش شست و تمامِ خستگیاش دررفت.
مری، حالا که لکس بالاخرهپرسید حالش جا آمده بود، پرسید: «بهتری؟دیوونه میفهمی دارو اثر کرده یا نه؟»
لکس اخم کرد و گفت: «نهکنید چندان. حسم تقریباً همونه که قبل ازاگه خوردنش داشتم. بذار وضعیتم رو چک کنم.»
نام: لکس ویلیامز
سن: ۲۳
جنسیت: مذکر
سطحِ تزکیه: مرحلهٔ ۳ آبدیدگیِ تنِ آغوشِ شاهانه
سلامتی: کمتر از حدِ مطلوب (تومورِ مغزیِ بزرگشده)، کمآبیِ خفیف، گرسنگیِ خفیف
امتیازِ نیمهشب: ۱٬۳۳۱٬۵۳۰
ملاحظات: بعضی وقتها آدمهای حسابی بعد از دوش گرفتن مسواک هم میزنن. فقط خواستم بگم.
از اینکه در خواب امپیِ بیشتری به دست آورده بودپیداش خوشحال شد، اما هیچ اطلاعاتی دربارهٔ وضعیتِ روحش به چشم نمیخورد.مأموریت خب، ظاهراً دستکم بهجز بوی بدِ دهان مشکلِ جدیِ دیگری نداشت.
مستقیماً غذا را به آپارتمانش احضار کرد و لباسِ میزبان را پوشید تا ببیند در مدتی که خواب بودهروانی چه اتفاقی در مهمانخانه افتاده است. بیدرنگ متوجهِ جمعیتِ عظیم شد. نهتنها پناهندهها آنجا بودند - که در واقعلازم در مقایسه با بقیه تعدادشان چندان زیاد نبود - بلکه مهمانهای جدیدی هم از خدا میداند کجا سرازیر شده بودند.
لکس در اصل قصد داشت مهمانخانه را بعد از پایانِ بازیها گسترش دهد. اما حالا به نظر میرسید دیگر نمیتواند این کارپرندهٔ را زیاد به تعویق بیندازد. از این جمعیتِ عظیم خوشش نمیآمد. این موضوع روی حیاتوحشِ مهمانخانه هم تأثیر گذاشته بود، چراکه همهٔدنبالِ حیوانات برای پنهان شدن به جنگل پناه برده بودند. در آن لحظه متوجهِ زبالهها شد! مردم واقعاً داشتند در مهمانخانهٔ او آشغال میریختند؟
بیدرنگ به نگهبانانش دستور داد آنجا را تمیز کنند و قانونِ جدیدیبگرد را به تمامِ کارکنان و هولوگرامها اطلاع داد. اگر کسی آشغال میریخت، بارِگذشتِ اول از هولوگرام اخطار میگرفت، اما از بارِ دوم به بعد جریمه میشد!
انگار دیگر وقتش رسیده بود که مهمانخانه و قابلیتهایش را ارتقا دهد. نمیتوانست منتظر بماند تا سیستم با پاداشهایش مهمانخانهاین را برای او ارتقا دهد. بازارِ نیمهشب را باز کرد تا ببیند افزایشِ وسعتِ مهمانخانه چقدر خرج برمیدارد. با دریخچال نظر گرفتنِ اینکه سیستم عملاً زمین را از هیچ خلق میکرد، قیمتِ ۱۰۰ جریب زمین در ازای ۱٬۰۰۰٬۰۰۰ امپی منطقی بود.
با این حال، لکس فوراً سراغِ ارتقا نرفت. تمامِ گزینههای موجوددیوونه را بالا و پایین کرد. خریدِ ساختمانها و هوشِ مصنوعی تنها یکزود بخش از بازارِ نیمهشب بود. این بازار گزینههای متنوعِ دیگری هم داشت.
یک گزینهٔ بسیار جالب که توجهِ لکس را به خود جلب کرد، یک ارتقای دائمی برای آزمونِ معمایی بود. البته این ارتقا سودی برای مهمانها نداشت، چراکه لکس تنها کسیکنیم بود که از آن نفع میبرد. از آنجا که هدفِ آزمونِ معمایی پالایشِ قویترین مهارتِ کاربر بود، این ارتقا به لکس اجازه میداد پارامترهای جستوجوی خاصی را به آن اضافهواقعاً کند. هر زمان که مهمانی از آزمونِ معمایی استفاده میکرد و مهارتش در یکی از آن پارامترها جای میگرفت، به لکس اطلاع داده میشد. این روشی عالی برای استعدادیابی بود.
این ارتقا فقط ۵۰٬۰۰۰ امپی خرج داشت! لکس بدونِ هیچ تردیدی آن را خرید و شروع به وارد کردنِ پارامترها کرد. اولین موردی که وارد کرد برای یک سرآشپز بود. دومی برای یکبهشدت موسیقیدان. اگر زی آنجا بود و میدید لکس چطور پارامترهایش را وارد میکند، به یادِ انیمهٔ خاصی دربارهٔ دزدانِ دریایی میافتاد. وگرنه چرا باید دنبالِ یک تیراندا- اِ، نه، وگرنه چرا باید دنبالِمیخواست یک تکتیرانداز میگشت؟ و یک شمشیرزن. و یک تاریخنگار. حتی مری هم وقتی دید او هواشناس را وارد میکند، گیج شد. آبوهوای مهمانخانه تحتِ کنترلِ او بود، دیگر چه نیازی به هواشناس داشت؟