چپتر 264: دفنشده
0گلی چنان میلرزید که شکلِ ماریاش تقریباً از هم پاشید. شاید به نظرشدیدِ میرسید خاله جینا فقط دارد سر به سرش میگذارد، اما در میانِ ترلوپها، استفادههستهٔ از یک ترلوپِ دیگر برای رسیدن به بلوغ مسئلهٔ بسیار جدی و مهمی بود.
طبیعتاً یکی از راههای آنها برای رسیدن به بلوغ این بود که آرامآرام سنشان بالا برود واعزامیِ در نهایت بالغ شوند. اما این یکی از آن مواردِ نادری بود که عمرِ طولانی به ضررشانفردیاش تمام میشد. رسیدن به بلوغ آنقدر طول میکشید که در این میان احتمالِ کشتهشدن بهشدت بالا میرفت.
روشِ دوم این بود که یک چشماندازِ طبیعی را تصاحب کنند و آن را پرورش دهند، اما واقعبینانه، پیدا کردنِ منطقهای خالیبودند و بهاندازهٔ کافی بزرگ برای این کار دشوار بود. سومین و سریعترین راه این بود که بهزور به چشماندازی که پیشتر در تصرفِاینکه یک ترلوپ بود، دستدرازی کنند. محضِ روشن شدنِ موضوع، این کار برای ترلوپِ دیگر کشنده نبود، اما طبیعتاً او را بسیار ضعیف میکرد.
در این مورد، اگر گلی اعتراف میکرد که میخواهد از کمکِ او برای رسیدنکرده به بلوغ استفاده کند، به معنای دستدرازی به زمینِ او بود. جینا بهقدری قویپایینِ بود که حتی فکر کردن به این کار هم مرزهای دیوانگی را رد میکرد.
برای توضیحِ تفاوتِ قدرت، گلی که از جنگلش برای سرکوبِ شدیدِ هیئتِ اعزامیِ انسانها استفاده کرده بود و مدتها باعثِ توقفِ گسترشِقلمروی قلمروی انسانها شده بود، خودش تنها در عالمِ هستهٔ زرین بود. با وجودِ تزکیهٔ پایینِ فردیاش، قدرتی که میتوانست به کار بگیرد بسیارهرچند بیشتر بود، چرا که تمامِ جنگل و انرژیاش گوشبهفرمانِ او بودند. کاروم نیز در عالمِ هستهٔ زرین بود، هرچند از گلی ضعیفتر بود.
بنابراین میشد تصور کردقوی که جینا، بهعنوانِ یک ترلوپِدیوانگی جاودانِ زمینی، چقدر قدرتمند بود.
مارِ چوبیقلمروی بهسختی توانست بگوید:تنها «نه خاله، اصلاً.»
«اوه؟ پس چرا من چیزِ دیگهای میشنوم؟قدرت اینکه با چند انسان همدست شدی تا آتشتمدتها رو ارتقا بدی و زمینِ من رو بگیری؟»
«نه! نه خاله، راستش...»
«لکنت نگیر. فقط جوابِقوی این رو بده: تو جنگلدیوانگی انسان هست، آره یا نه؟»
گلی باقلمروی لحنی ضعیفخودش جواب داد: «آره.»
«و شعلهایکردن قویتر ازدیوانگی شعلهٔ خودت ندارن؟»
جواب داد: «آره.» و ناگهان حس کرد اتفاقِ بدی در راه است. مهم نبودهیئتِ چطور سعی میکرد توضیح بدهد، قطعاً اینطور به نظر میرسید که میخواهد با کمکِزرین انسانها شعلههای زیبا و طلاییاش را به آن شعلهٔ سبزِ زننده و بدبو ارتقا دهد.
جینا با دیدنِ اینکهقوی ترلوپِ جوان خودش رامرزهای عقب میکشد، فقط خندید.
«گلیِ جوان و عزیزم، شاید تو کمکِ من رو نخوای. اما من برای خودم فکرهایی دارم. فکر کنم وقتش رسیده کهگوشبهفرمانِ شما پسرها بزرگ بشید، یا دستکم یکیتون بزرگ بشه. پسرخالهٔ کوچکترت، کاروم، بهم گفت که با انسانها همدست شدی تا زمینِ مندیگهای رو بگیری. همین که میخواست من رو به جانِ تو بندازه، باعث میشه فکر کنم اونی که با انسانها همدست شده خودشه.
«اما من به هیچکدومِ اینها اهمیت نمیدم. میبینم که شما پسرها خیلی از زندگی راضی هستید و این ناراحتم میکنه. پس فکر کنم وقتشهستهٔ رسیده که شما پسرها کمی بالغ بشید. یکی از شما باید بزرگ بشه. برام مهم نیست کی و برام مهم نیست چهجوری. اما اگهجاودانِ ببینم شما دوتا دوباره دارید تنبلی میکنید، اونوقت شاید خودم بیام و زمینِ هر دوتون رو بگیرم. حیفه که اونها رو دستِ شما دوتا بسپارم.»
گلی در حالی کهفکر میدید خالهاش برمیگردد تاتوضیحِ برود، ناگهان پرسید: «انسانها چی؟»
«اونها چی؟ منبهقدری به انسانها اهمیتیفکر نمیدم، فقط نتیجه میخوام.»
لکس بهجای ناله، فقط آهی از سرِ کلافگی کشید و دستش را روی زخمِ در حالِ خونریزیِ سینهاش گذاشت.قلمروی اگر دشمنانش بیش از حد قوی بودند، اصلاً پشیزی اهمیت نداشت که دفاعش چقدر خوب است. نکتهٔ مثبت ماجراگوشبهفرمانِ این بود که در واکنش نشان دادن به غرایزِ خطرش بهتر شده بود و تقریباً به همهٔ حملات جاخالی میداد.
او با بیتفاوتی تماشا کرد که چطور بری نوعی هیولای سنگی را خرد کرد. هرچند اوانسانها مبارز نبود، اما تمامِ انسانهای اینجا دستکم کمی سابقهٔ مبارزه داشتند. این موضوع، در کنارِ تزکیهٔفردیاش او در اوجِ عالمِ هستهٔ زرین، باعث میشد که دستکم بتواند از هر دوی آنها دفاع کند.
نوعی هیولای سنگی به لکس و بری کمین زده بود که هم از تشخیصِ بریشدیدِ و هم از مونوکلِ شیک قسر در رفته بود. حتی الان هم که بری بدنش راوجودِ تکهتکه میکرد، مونوکلش آن را فقط بهعنوانِ سنگِ رسوبی و نه یک موجودِ زنده شناسایی میکرد.
چند لحظه بعد، وقتی لکس دستش را برداشت، خونریزیاش بند آمده بود. این به خاطرِ بهبود یافتنش نبود، بلکه به این دلیل بود کهنیز در چند ساعتِ گذشته آنقدر صدمه دیده بود که ناگهان یاد گرفت میتواند بدنش را همانطور که تزکیهکنندگان بدن میتوانستند، کنترل کند. هرچند این کارشدی آسیبِ واردشده را کاهش نمیداد، اما میتوانست پوستش را بکشد تا بریدگیهای عمیق را بپوشاند و ماهیچههایش را جابهجا کند تا با جراحاتش سازگار شوند.
برای کسانی که نیمهٔ پرِ لیوان را میبینند، انگار لکس ازهیئتِ این حملاتِ بیرحمانه و مکرر چیزی به دست آورده بود. اماتنها برای لکس، قضیه فقط این بود که هنوز به معدن نرسیده بودند.
لکس محیطِ اطراف را برانداز کرد و پرسید: «چقدر دیگهقدرت مونده؟» پیدا شدنِ سروکلهٔ هیولاهای سنگیِ بیشتر شاید برای بریتوقفِ مشکلی نداشت، اما میتوانست برای خودِ او دردسرِ بزرگی درست کند.
«نمیتونم سنگهای معدن رو تو این عمقکردن تشخیص بدم. فقط میتونم کمکم به سمتِسرکوبِ جایی برم که غلظتِ سنگِ معدنِ مدنظرمون بیشتره.»
«پس بایدقلمروی به راهمونخودش ادامه بدیم.»
لکس لحظهای به فکر افتاد بری را رها کند و با روشی که کاروم یادش داده بود، یکراست زیرِ زمینشده برود تا به معدن برسد. اما این تونلها پر از انواعِ گو بود، هیولاهای سنگی و امثالشان هم که جایکاروم خود داشت؛ پس تنهایی هرگز نمیتوانست راهِ زیادی پیش برود. در نتیجه، ترجیح داد پیشِ بری بماند و آهستهآهسته جلو بروند.
«آره.»
حالا دیگر ساعتها بود که داشتند آرامآرام به اعماقِ زمین میرفتند و هرچه پایینتر میرسیدند، تونلها هم گرمترانسانها میشد. مسیر هم کمکم پهنتر و بزرگتر میشد و لکس به سنگهای طلادارِ بسیار بیشتری برخورده بود. تهِمیتوانست دلش غصه میخورد که نمیتواند آنهمه طلا را با خودش ببرد، هرچند واقعاً نیازی هم به طلا نداشت.
بیست دقیقه بعد به بنبست رسیدند.عالمِ این اولین بنبستی نبود که به آنقدرتی میخوردند، اما این یکی فرق داشت چون...
بری با هیجانمرزهای گفت: «فکر کنمتفاوتِ رسیدیم به معدن.»
«پس چرا وایسادیم؟»
«چون به احتمالِ خیلی زیاد، اون دو تامرزهای دروکِ دیگهای که ردیابی کردیم توی معدن هستن.هیئتِ مطمئنی میخوای بدونِ اینکه منتظرِ بقیه بمونیم بریم جلو؟»
دهانِ لکس باز ماند و نتوانست جوابی بدهد. یادش آمد که دروکِ «نوجوان» چقدر قوی بود؛ اصلاًچرا دلش نمیخواست تنهایی با دو دروکِ بالغ روبهرو شود. در عوض، فقط با شیفتگی به دیوار خیرهقدرتمند شد. در واقع داشت امتحان میکرد که ببیند آیا سیستم بالاخره میتواند انرژی را تشخیص بدهد یا نه.
اما دنیا، یا بهتر است بگوییم قلمروی بلور، هرگز پشیزیشدیدِ برای برنامههای دیگران ارزش قائل نبود. هرچند بری به منتظرشده ماندن برای بقیه رضایت داده بود، اما شرایط چنین اجازهای نمیداد.
زمین به لرزه افتاد و صدای غرشِ دیوارههایتوضیحِ تونل بلند شد. زلزله آمده بود و اصلاًانسانها به نظر نمیرسید تونل بتواند در برابرش دوام بیاورد.
این بار دیگر حتی لکس هم غافلگیر شده بود و هیچ ایدهای نداشت که باید چههیئتِ واکنشی نشان بدهد. اما همین که تونل شروع به فروریختن کرد و سقف روی سرشان آوارتزکیهٔ شد، بهسرعت خودش را به بری رساند؛ کاری که در نهایت معلوم شد بهترین تصمیم بوده است.
با تجربهٔ اولین موقعیتِ واقعیِ مرگ و زندگی، ذهنِ بری پر از وحشت شد و تمامِ آموزشها و دوراندیشیهایش ناگهانانرژیاش رنگ باختند. او فنِ حفاریاش را به کار بست تا دیوار را بشکافد و بهسمتِ معدن برود و از تونلِاصلاً درحالِ ریزش فرار کند. هرچقدر هم که قوی بود، نمیتوانست آوار شدنِ صدها تن خاک را روی سرش تحمل کند.
با وجودِ وحشتی که داشت، سرعتش بینظیر بود؛ بنبستِ فرضی را درید و جلو رفتمدتها تا اینکه به غارِ بازِ دیگری رسید. تندبادی ناگهانی به صورتِ بری و لکس خورد. سیستممیتوانست بالاخره اعلام کرد که توانسته منبعِ عظیمی از انرژی را تشخیص بدهد، و لکس نیشخند زد.
درست در همان لحظهای که به سیستمدیوانگی دستور داد «مقداری» از انرژی را جذب کند،اعزامیِ اوضاع از بد به فاجعهای آخرالزمانی تبدیل شد.
زلزله بند نیامده بود. آنها واردِ بیرونیترین لایهٔ معدنِ روح شده بودند،قدرت اما خب، بهجای دیوارهایی پر از سنگهای روحِ درخشان، یا غارهایی لبریزقلمروی از آبِ روحی، چیزی که به استقبالشان آمد فورانِ موادِ مذاب بود!
با هجومِ موادِ مذاب بهسمتشان، فریادی از سرِ ترس و وحشت از گلوی بریمیتوانست بیرون پرید. قبل از اینکه حتی بتوانند به عقبنشینی فکر کنند، آوارِ تونل بهتصور آنها رسید و هر دو را با ضرب به داخلِ دریاچهٔ مذاب پرت کرد.
آن بالا روی سطحِ زمین، ترلوپ گلی داشت ریشهٔ تمامِ درختانِ جنگل را جابهجا میکرد. او که برای نبردی سرنوشتساز با عموزادهاش آماده میشد، با خشمی بیپایان زمینپایینِ را میشکافت و زیرورو میکرد! صدها درختِ هزارساله ریشههایشان را از دلِ خاک بیرون کشیدند که باعثِ ایجادِ زمینلرزههای مصنوعیِ بیشماری شد و چشماندازِ منطقه را بهکلی تغییربگوید داد. گلی تمامِ انرژیِ جنگل را، چه آنهایی که زیرِ زمین در معادنش ذخیره شده بود و چه انرژیِ درختان و گنجینههایش، همه را بهسمتِ ارتشِ تازهنفسش هدایت کرد.
او به همان اندازه که از جینا میترسید،توضیحِ از دستِ کاروم خشمگین بود. قطعاً یک نفرانسانها باید تاوانِ برهمزدنِ زندگیِ آرامش را پس میداد.