---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 252: مجازات • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 252: مجازات

0

از لحظه‌ای که راسکال‌ها وارد مهمان‌خانه شدند تا زمانی که مری به جان گفت مبارزه کند، تقریباً ۴۰ ثانیه گذشته بود. در این مدت، لکس نزدیک‌تمام​ به ۱۰۰ مهمان را آنی منتقل کرده بود و با مری هماهنگ کرده بود تا او با پیچکِ افعیِ بزهکار به مناطقِ خاصی حمله کند. با‌هیچ​ رفعِ خطرِ فوری برای بیشترِ مهمان‌ها و کارکنانش، لکس شروع به بررسیِ اختیاراتِ جدیدِ مختلفش کرد تا بهترین راه را برای حلِ این وضعیت پیدا کند.

لکس در چادرش رنگ‌پریده و تمامِ بدنش غرق در عرق شده بود. فشارِ ذهنیِ او از هر چیزی‌چرم‌مانندش​ که پیش از این تجربه کرده بود فراتر رفته بود. در این چند ثانیه، بینِ اسکنِ مداومِ مهمان‌خانه، هماهنگی،‌بایستد​ انتقالِ آنی و اطمینان از امنیتِ همه، صدها کار انجام داده بود و هنوز هم کارش تمام نشده بود.

هرچه زودتر راه‌حلی پیدا می‌کرد‌شدیدش​ بهتر بود، بنابراین اکنون تمامِ‌بدتری​ تمرکزش روی یافتنِ پاسخ بود.

جرارد از قبل نفس‌نفس می‌زد و دستانش می‌لرزید، اما چنگش روی فرمان هرگز شل نشد. حتی الان‌اطمینان​ هم هیچ حمله‌ای به او اصابت نکرده بود، اما نشانه‌های خستگی را بروز می‌داد. هرچه باشد، صرف‌نظر‌اکنون​ از اینکه تبارش چقدر قدرتمند بود، با دشمنی روبه‌رو بود که ۳ عالمِ بزرگ از خودش بالاتر بود!

اما با وجودِ ضعفِ شدیدش، در کمالِ تعجب، راسکال در وضعیتِ بدتری قرار داشت. او خونریزی نداشت‌پوستِ​ یا صدمه ندیده بود، اما پوستِ چرم‌مانندش طوری به استخوان‌هایش چسبیده بود که انگار دچارِ سوءتغذیه است.‌تصمیم​ دفعاتِ حملاتش کاهش یافته بود و دیگر پرواز نمی‌کرد و در عوض تصمیم گرفته بود روی زمین بایستد.

زمانی برای تردید نبود، بنابراین جرارد ماشینش را به‌سمتِ راسکال سرعت بخشید تا بارِ دیگر به آن بکوبد. ناگهان،‌طوری​ انگار که از غیب، گلولهٔ آتشینِ عظیمی در مسیرِ جرارد ظاهر شد و او را تهدید به برخورد کرد،‌تردید​ اما درست در لحظه‌ای که به ماشین رسید، به نظر محو شد، گویی به داخلِ خودِ ماشین مکیده شده باشد.

چهار راسکال که برای برپاییِ کمین با هم همکاری کرده بودند، خشکشان زد، زیرا آن حمله‌صرف‌نظر​ باید جواب می‌داد. اتفاقِ بعدی که دیدند، فورانِ دو شعلهٔ آبی‌رنگِ جت از پشتِ ماشین بود‌راسکال​ که به راسکالِ نوزادِ روح کوبید و بارِ دیگر او را به داخلِ گودالی پرتاب کرد.

جرارد از حضورِ دشمنانِ اضافی جا نخورد، چرا که به‌محضِ استفادهٔ آن‌ها از فنونشان،‌مداومِ​ شناسایی‌شان کرده بود. با این حال، نگرانِ روبه‌رو شدن با دشمنانِ بیشتر بود. ولما‌هرچه​ خوشبختانه از قبل به جایی عقب‌نشینی کرده بود، بنابراین دست‌کم نیازی نبود نگرانِ او باشد.

این‌طور نبود که نخواهد کمک کند، بلکه‌تعجب​ در مقایسه با این دشمنان آن‌قدر ضعیف‌نداشت​ بود که نمی‌توانست تفاوتِ معناداری ایجاد کند.

جرارد که کاملاً مطمئن بود نتوانسته آسیبِ قابل‌توجهی به راسکالِ اول وارد کند، در عوض توجهش‌ندیده​ را به چهار نفرِ دیگر که تازه رسیده بودند معطوف کرد. دو نفر از آن‌ها در‌نمی‌کرد​ عالمِ هستهٔ زرین و دو نفرشان در عالمِ بنیان بودند. آن‌ها دست‌کم نباید چالشِ چندان بزرگی می‌بودند.

جرارد بدونِ اینکه به عقب نگاه کند با ماشین دنده‌عقب رفت و به‌سرعت دور زد و جهتِ ماشین‌تبارش​ را به‌سمتِ جایی که راسکال‌ها در میانِ شاخه‌های درختان پنهان شده بودند تغییر داد. بدونِ اینکه به آن‌ها‌داشت​ فرصتی برای جاخالی دادن بدهد، بی‌درنگ حملهٔ دوربردی را روانه کرد که به شکلِ ماشین به جلو می‌رفت.

دو راسکالِ هستهٔ زرین به‌سختی توانستند جاخالی بدهند،‌تجربه​ اما حمله مستقیماً به دو راسکالِ بنیان اصابت‌انتقالِ​ کرد و در این فرایند بدنشان را منفجر کرد.

در حالی که راسکالِ عالمِ نوزادِ روح از گودال بیرون می‌خزید، حمله‌ای از پشت به ماشینِ گلف اصابت کرد، اما‌استخوان‌هایش​ غافلگیر کردنِ جرارد غیرممکن بود، زیرا او از تمامِ تغییراتِ انرژیِ محیط آگاه بود. مانندِ تمامِ حملاتِ قبلی، این حمله‌ماشینش​ نیز محو شد و انرژیِ آن به حملهٔ دیگری هدایت شد که جرارد به‌سمتِ دیگر استادانِ هستهٔ زرین روانه کرد.

در این لحظه، با وجودِ تمامِ تلاش‌هایش،‌تعجب​ جرارد به‌سختی می‌توانست چشمانش را باز نگه‌نداشت​ دارد. شاید زمانِ خوبی برای عقب‌نشینی بود.

لاک‌پشتِ فرمانروای کهکشانی در حالی که از میانِ جنگل می‌گذشت، گفت: «ای وای، ای وای، شما راسکال‌ها واقعاً می‌دونید چه‌جوری گند‌دشمنی​ بزنید.» جایی پشتِ سرش ولما و باغبان ایستاده بودند. ولما با نگرانی و دلواپسی به جرارد نگاه می‌کرد، در حالی که‌چرم‌مانندش​ باغبان... خب، او داشت روی تنهٔ یک درختِ شکسته گریه می‌کرد. به نظر می‌رسید هنرش هرگز نورِ روز را نخواهد دید.

لاک‌پشت به‌محضِ اینکه دیدِ واضحی از تمامِ خرابی‌ها پیدا کرد، گفت:‌چند​ «به نظر می‌رسه یه مجازاتی لازمه.» اتفاقی که بعداً افتاد شما را‌داده​ شوکه خواهد کرد! نه، اِهم، اتفاقی که بعداً افتاد خیلی ضدِحال بود.

علف‌های روی زمین شروع به رشد کردند و دورِ راسکال‌ها پیچیدند و‌داشت​ آن‌ها را بستند. آن‌ها سعی کردند مقاومت کنند، اما چه در برابرِ‌سوءتغذیه​ نیروی خالص و چه حملهٔ پیچیدهٔ روحی، علف‌ها نفوذناپذیر به نظر می‌رسیدند.

راسکالِ نوزادِ روح به‌طورِ ویژه‌ای نگران شد، چون فهمید علف‌ها نه تنها تنش، بلکه روحش‌صدمه​ را هم به دام انداخته‌اند. در چنین وضعیتِ خطرناکی، بدونِ هیچ راهِ دیگری، تصمیم گرفت‌دیگر​ از آخرین حملهٔ نهایی که برای اجرای آن آموزش دیده بود استفاده کند — نابودیِ هسته‌اش!

به‌محضِ اینکه فن را به کار بست... هیچ اتفاقی نیفتاد. مثلِ مومیایی‌ای که به‌جای پارچه در علف پیچیده شده باشد، آخرین راسکال به‌عالمِ​ زمین افتاد و آبیِ کوچولو پروازکنان آمد تا آن‌ها را یکی‌یکی بردارد. با دیدنِ اینکه اوضاع ختم به خیر شده است، جرارد بالاخره‌انگار​ چنگش را از روی فرمان شل کرد و چیزی نمانده بود بیرون بیفتد، اما ولما به‌سرعت پیدایش شد تا به او کمک کند.

آن‌ها برگشتند تا از لاک‌پشت تشکر کنند، اما او پیش‌تر به راه افتاده بود و باغبانِ گریان را پشتِ سرش‌صدها​ می‌کشید. در موردِ راسکال‌ها... در گذشته، لکس یک اتاقِ بازجویی نزدیکِ گلخانه ساخته بود و آبیِ کوچولو رفت و راسکال‌هایی را‌نفس‌نفس​ که هنوز دست‌وپا می‌زدند، آنجا انداخت. از قبل چندتایی در اتاق بودند که مرتب در گوشه‌ای روی هم چیده شده بودند.

در دقیقهٔ اولِ مبارزه، کارکنانِ مهمان‌خانه توانستند در برابرِ ارتشِ کوچکِ راسکال‌ها‌داشت​ مقاومت کنند. اما با شروعِ دقیقهٔ دوم، بی‌درنگ در وضعیتِ نامساعدی قرار‌سوءتغذیه​ گرفتند. هرچه نباشد، یک طرف ارتشی آموزش‌دیده بود و طرفِ دیگر پیشخدمت‌ها بودند.

بیشتر از زی که باعث شده بود خونِ بسیاری از راسکال‌ها تقریباً تخلیه شود، هری ثابت کرد که مردِ‌چقدر​ میدان است. ده‌ها پیکر روی زمین دورِ او افتاده بودند. آن‌ها نمرده بودند و در واقع، دقیقاً نمادِ سلامتی‌نداشت​ به نظر می‌رسیدند، چرا که هنوز در اوجِ توانِ جسمیِ خود بودند. این روحشان بود که به‌شدت آسیب دیده بود.

هری حتی نیازی نداشت برای کشتنِ کسی تلاش کند،‌فراتر​ زیرا در سطح‌های پایین‌تر، حتی خفیف‌ترین آسیب به روح‌امنیتِ​ باعث می‌شد شخص تقریباً فلج شود و نتواند حرکت کند.

چه متخصصانِ بنیان بودند و چه هستهٔ زرین، تنها نسخهٔ تغییریافته‌ای از طلسمی که‌نداشت​ برای کوتاه‌کردنِ مو استفاده می‌کرد، بریدگی‌هایی در سراسرِ روحشان به جا می‌گذاشت. حتی اگر‌کاهش​ می‌توانستند از فلج‌شدن در امان بمانند، درد به‌قدری بود که آن‌ها را بی‌قدرت می‌کرد.

با این حال، با وجودِ موفقیتش، دیگر فعالانه به دشمنان حمله نمی‌کرد. اکنون تمرکزش روی دفاع از‌پوستِ​ کارکنانِ مهمان‌خانه بود. ماشین‌های گلف متأسفانه نابود شده بودند و بسیاری از کارکنان درجاتِ مختلفی از جراحت را‌گرفته​ برداشته بودند. در این میدانِ نبرد، تنها سه جنگجو از مهمان‌خانه در وضعیتِ نسبتاً خوبی باقی مانده بودند.

یکی البته هری بود، در حالی که دیگری زی بود، و آخرین نفر یکی از غریق‌نجات‌های دریاچه به نامِ تاد بود.‌دشمنی​ تاد با قدِ دو متر و بدنی تراشیده، شبیهِ عکسِ «بعد» در تصاویرِ «قبل و بعد»، تبارِ شکوفهٔ شاهانه‌اش را در میانهٔ‌طوری​ نبرد فعال کرده بود و از آن روی تخته‌موج‌سواری‌اش استفاده می‌کرد تا دشمنان را مثلِ سگ‌های آبی در بازیِ کارناوال له کند.

با تلاش‌های مشترکِ این سه نفر، آن‌ها به‌زحمت توانسته بودند دشمنان را عقب نگه دارند، اما هیچ‌کس‌اطمینان​ نمی‌دانست این وضعیت تا کی دوام می‌آورد. سپس، درست در لحظه‌ای که آهنگِ روی بلندگوی زی عوض شد‌تمرکزش​ و اولین آکوردهای «مچ‌اندازانِ هفت ملت» پخش شد، جان از آسمان درست جلوی این سه نفر فرود آمد.

او هیچ وقتی را برای حرف‌زدن هدر نداد و بی‌درنگ قتل‌عامی به راه انداخت؛ سرعتش‌صدمه​ هرچه عمیق‌تر به خطوطِ دشمن نفوذ می‌کرد فقط بیشتر می‌شد و کاهش نمی‌یافت. در میانِ همهٔ‌پرواز​ افرادِ حاضر، به نظر می‌رسید او از همه بیشتر برای پایان‌دادن به این نبرد مضطرب است.

دلیلش این بود که با وجودِ مُهر شدنِ تزکیه‌اش، از آنجا که به عالمِ‌نداشت​ جاودانِ زمینی رسیده بود، تنش دگرگونیِ رسیدن به جاودانگی را پشتِ سر گذاشته بود.‌کاهش​ در مقایسه با این تزکیه‌گرانِ سطح‌پایین، تنِ او شبیهِ نیروی بی‌رحمِ طبیعت به نظر می‌رسید.

به‌عنوانِ کسی که از چنین مزیتی بهره‌مند شده‌حمله‌ای​ بود، کاملاً منطقی بود که برای تکمیلِ مأموریتش مصمم‌اینکه​ باشد، وگرنه تزکیه‌اش به عالمِ نوزادِ روح سقوط می‌کرد.

مهارت‌هایش به‌عنوانِ یک آدم‌کش بالاخره به‌طورِ کامل به‌تجربه​ نمایش گذاشته شد و حتی بدونِ سلاح هم‌انتقالِ​ مانندِ داسی بود که علف‌ها را درو می‌کرد.

برای لحظه‌ای به نظر رسید ورق برگشته است، اما سپس چند نفر از قوی‌ترین‌نداشت​ اعضای ارتشِ راسکال‌ها تصمیم گرفتند نقشه‌هایشان را تغییر دهند. طبقِ آموزش‌هایشان، هنگامِ مبارزه با‌کاهش​ دشمنی بسیار قوی‌تر از خود، باید روی ایجادِ بیشترین خسارتِ جانبیِ ممکن تمرکز می‌کردند.

با پیروی از این منطق، دست از تماشای مبارزه کشیدند‌بدتری​ و همه در جهت‌های مختلف دویدند، با این عزم که پیش‌چسبیده​ از رسیدنِ جان به آن‌ها، تا جایی که می‌توانستند آدم بکشند.

ناولها | novelha.net