---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 367: فصل 367 • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 367: فصل 367

0

ولیعهدِ ملتِ هام در بوی مست‌کنندهٔ نوشیدنی‌اش غرق شده بود؛ دنیایش اکنون صحنهٔ برخوردِ تصاویرِ زنده و مفاهیمِ مبهم بود. انگار‌فقط​ در دنیایی گم شده بود که در آن علف‌ها در یک چشم‌به‌هم‌زدن می‌روییدند و زندگی در رودخانه‌های شیر می‌جوشید؛ جایی که عسل‌ذهنش​ از درختان می‌چکید و مفاهیمِ زیبایی و صلح در هم می‌آمیختند تا فرشتگانی را بسازند که تنها هدفشان عشق‌ورزیدن به او بود.

آسمانِ آبی پر از پرندگانِ سول بود که در دوردست می‌رقصیدند. پری‌ها روی درختان برای‌فقط​ خود اجتماعاتی ساخته بودند و باد همیشه صدای خنده را با خود می‌آورد. بهشت بود،‌ملایمش​ چون آن دنیا بی‌نقص بود، و دوزخ بود، چون برای همیشه دور از دسترس می‌ماند.

ولیعهد با چشمانِ بسته، فنجان‌شاهزاده​ را به لبانش نزدیک کرد‌کلِ​ و فقط یک جرعه نوشید.

نوشیدنی، با طراوتی شبیهِ شبنمِ صبحگاهی، در دهانش نشست‌شاهزاده​ و تمامِ حواسش را تازه کرد. مدتی طعمِ ملایمش‌وجودش​ را مزه‌مزه کرد، اما سرانجام آن را قورت داد.

بهشتی که ذهنش را پر کرده بود، اکنون تنش را در بر‌دسترس​ گرفت، اما نه به آن قدرتی که ذهنش را تسخیر کرده بود. مثلِ‌طراوتی​ مورمورشدنی پشتِ گردنش بود؛ مثلِ چشمکِ وسوسه‌انگیزِ معشوقی که دستش به او نمی‌رسید.

شاهزاده که نمی‌توانست جلوی خودش را بگیرد، کلِ فنجان را یک‌نفس سر‌لبانش​ کشید و گذاشت آن حس وجودش را لبریز کند. مثلِ آغوشی بود که‌تمامِ​ همیشه حسرتش را می‌خورد؛ گرمای بغلی که هرگز نمی‌دانست به آن نیاز دارد.

تمامِ شکستگی‌های درونش را حس کرد و بعد، لغزشِ دستِ لطیفی را میانِ موهایش احساس کرد که با‌حسرتش​ فرهایش بازی می‌کرد. زمزمه‌ای شنید: هیچ‌کس زخم‌های قلبش را برایش شفا نمی‌دهد، اما عجله‌ای هم برای التیامِ آن‌ها‌بازی​ نیست. می‌توانست ضعیف بماند، تا هر زمان که نیاز داشت؛ تا وقتی که قدرتِ شفای خودش را پیدا کند.

لکس نمی‌دانست در ذهنِ مرد چه می‌گذرد. فقط کنجکاو‌شاهزاده​ بود بداند مأموریتِ این مرد چیست. صرفاً از روی‌وجودش​ چنگالی که شناخته بود، می‌توانست خیلی چیزها را حدس بزند.

نه اینکه فکر کند آن چنگال بی‌نهایت خاص است یا اصلاً در بازار پیدا نمی‌شود. مسئله بیشتر این بود‌نزدیک​ که چقدر احتمال داشت به غریبهٔ مرموز و فوق‌العاده قدرتمندی بربخورد که اتفاقاً چنگالی عینِ چنگالِ خودش در دست‌اما​ داشته باشد. بیشتر تمایل داشت باور کند که مرد به طریقی از آن برای ردیابیِ لکس استفاده کرده است.

وقتی لکس ملتِ هام را ترک کرد، اصلاً نمی‌دانست از چه خطری جان به در برده‌جرعه​ است. در بی‌خبریِ شیرینی به سر می‌برد و نمی‌دانست که شخصِ شاه برای پیدا کردنش دست‌به‌کار شده‌سرانجام​ و می‌خواسته فنِ تزکیه‌اش را به چنگ بیاورد. از تمامِ اتفاقاتِ بعد از آن هم بی‌خبر بود.

به همین دلیل، فوراً ارتباطی بینِ آن مرد‌خودش​ و شخصِ شاه ندید. اولین فکرش این بود که‌آغوشی​ پروفسور ورنانِ دیوانه کسی را برای ردیابی‌اش فرستاده است.

باحوصله منتظر بود تا مرد از نوشیدنی‌اش لذت ببرد، اما وقتی مرد ناگهان زد زیرِ گریه، جا‌گذاشت​ خورد. یک لحظه حالش خوب بود و لحظهٔ بعد، اشک مثلِ آبشار از چشمانش سرازیر شد و‌دستِ​ مثلِ بچه‌ها زار می‌زد. صورتش کاملاً سرخ شده بود و تمامِ کنترلش را از دست داده بود.

بقیه که در حالِ جشن گرفتن بودند و در طوفانِ‌دوزخ​ احساسیِ ناشی از اعلامِ پایانِ حبسِ خودخواسته‌شان در میخانه گیر‌کرد​ افتاده بودند، با دیدنِ گریهٔ مرد، خودشان هم به گریه افتادند.

خودِ سه‌قلوها آن‌قدر مضطرب بودند که نمی‌توانستند کار کنند؛ برای همین رائون‌لبانش​ و ریک با بیشترین سرعتی که در توان داشتند نوشیدنی‌ها را پخش‌نشست​ می‌کردند و خودِ این نوشیدنی‌ها، همه را در برابرِ نوساناتِ احساسی آسیب‌پذیرتر می‌کرد.

درهای میخانه باز شد و جوزف و برترام نوئل، آماده برای‌یک‌نفس​ یک نبردِ مرگ و زندگی، قدم به داخل گذاشتند، اما فقط با‌نمی‌دانست​ صحنهٔ صدها مرد و زنِ در حالِ نوشیدن و گریه روبه‌رو شدند.

همان‌طور خشکشان زده بود و نمی‌دانستند چه‌دستش​ بگویند یا چه کنند که صدای روی‌اعصاب‌کلِ​ و آشنایی از پشتِ سرشان بلند شد.

«برای همه نوشیدنی‌صدای​ بریز، بارمن! امروز‌بهشت​ خانوادهٔ نوئل حساب می‌کنه!»

پوارتی که دیگر هیچ مسئولیتی برای کمک به خانواده‌اش نداشت، با غرور‌لبانش​ واردِ میخانه شد و یک آب‌میوهٔ دیملون سفارش داد. اسمِ همه‌چیز را‌نشست​ فراموش کرده بود، اما اسمِ نوشیدنیِ محبوبِ جدیدش را از یاد نمی‌برد.

جمعیت آن‌طور که انتظار داشت هورا نکشیدند، اما او اهمیتی نداد و‌کشید​ از کنارِ خانواده‌اش گذشت و به سمتِ پیشخان رفت. ایجیس را که‌نیاز​ قبلاً مدتی با او وقت گذرانده بود، در حالِ زار زدن پیدا کرد.

پوارتی که کمی چندشش شده بود،‌معشوقی​ تصمیم گرفت فعلاً آن مرد را‌خودش​ نادیده بگیرد و فقط خودش به‌تنهایی بنوشد.

لکس با دیدنِ ورودِ برترام، آرایهٔ توهمِ دورِ میخانه را‌دوزخ​ از بین برد. حتی اگر مهمان‌هایش هرج‌ومرجی را که رخ‌کرد​ داده بود می‌دیدند، کسانِ دیگری بودند که به آن رسیدگی کنند.

اما پیش از آنکه بتواند خودش برود و با آن مرد احوالپرسی کند، شهردار‌کرد​ به‌سرعت مقابلِ آن دو نفر رسید و شروع کرد به پچ‌پچ کردن با آن‌ها.‌مدتی​ لکس تصمیم گرفت حریمِ خصوصی‌شان را به هم نزند و فعلاً فاصله‌اش را حفظ کرد.

طولی نکشید که جمعیت متوجهِ اوضاعِ بیرونِ میخانه شد‌بگیرد​ و وحشت و ناباوری به جانشان افتاد. چه اتفاقی داشت‌می‌خورد​ می‌افتاد؟ بابیلون کجا بود؟ به جای دیگری تله‌پورت شده بودند؟

از ترس جرئت نمی‌کردند از ساختمان خارج شوند؛ کنارِ در و‌جلوی​ پنجره‌ها جمع شدند و به بیرون نگاه کردند. سکوت بر میخانه حاکم‌می‌خورد​ شد و تنها ایجیس بود که هنوز با صدای بلند گریه می‌کرد.

اما شهردار مردِ کارکشته‌ای بود. نگذاشت آشوب به پا شود و به‌سرعت بیشترِ‌می‌ماند​ افراد را در گروهِ امدادِ خود به کار گرفت. او شمارِ زیادی از‌شبیهِ​ سربازان را فرستاده بود تا شهروندان را جمع کنند و به‌سمتِ پناهگاه‌های زیرزمینی ببرند.

حالا پناهگاه‌ها زیرِ آوار دفن شده بودند و باید آواربرداری می‌شدند. حقیقت این بود که اگر خودش دست‌به‌کار‌نوشیدنی​ می‌شد، این کار به‌راحتی انجام می‌گرفت، اما نباید به مردم فرصت می‌داد زانوی غم بغل بگیرند. آن‌ها باید کار‌ذهنش​ می‌کردند و کمک به نجاتِ دیگران، در این اوضاع که گرفتارِ یأس شده بودند، به آن‌ها کمی امید می‌داد.

طولی نکشید که میخانه دوباره نسبتاً خالی شد. بسیاری از‌کلِ​ بچه‌ها را باید می‌خواباندند، چون با دیدنِ ویرانی‌ها بی‌قرار شده‌گرمای​ بودند، اما برخی مانند رولند توانستند جلوی بی‌قراریِ خود را بگیرند.

لکس رفتنِ همه، از جمله سه‌قلوها و نانوا و همسرش، را تماشا‌خودش​ کرد و دلش سنگین شد. مطمئن نبود چند بازمانده وجود دارد، اما‌گرمای​ حدس می‌زد بیشترِ کسانی که بیرون رفتند، عزیزی را از دست داده باشند.

حتی کارمندانِ میخانه‌اش که پیش‌تر نازپرورده بودند هم‌دنیا​ برای جست‌وجو بیرون رفتند و تمامِ تلاششان را‌بسته​ می‌کردند تا با دیدنِ ویرانی‌ها به خود نلرزند.

خیلی زود، تنها پوارتیِ حالا مست، ایجیس، برترام و جوزف در سالن باقی ماندند.‌کرد​ لکس با آن دو نفر که هنوز دمِ در ایستاده بودند نگاهی ردوبدل کرد،‌مدتی​ شانه‌ای بالا انداخت و او هم به‌سمتِ پیشخان رفت و برای خودش نوشیدنی ریخت.

نمی‌توانست تصمیم بگیرد بهترین توضیح برای اینکه چطور‌خودش​ میخانه‌اش سالم مانده چیست، اما تصمیم گرفت تا‌کند​ جای ممکن در این باره مبهم حرف بزند.

برترام با دیدنِ اینکه لکس هیچ قدمی‌دستش​ برای نزدیک شدن به آن‌ها برنمی‌دارد، جلو‌کلِ​ آمد و یک لیوان شرابِ غروب سفارش داد.

او درحالی‌که شراب را در لیوانش‌بهشت​ می‌چرخاند و هیچ قصدِ واقعی برای‌دسترس​ نوشیدنش نداشت، گفت: «دوباره همدیگه رو دیدیم.»

لکس طوری که انگار‌دوزخ​ هیچ اتفاقِ غیرعادی‌ای نیفتاده‌ولیعهد​ است، جواب داد: «همین‌طوره.»

برترام درحالی‌که آرام‌آرام بحث را‌شاهزاده​ باز می‌کرد، گفت: «میخانهٔ شما‌کلِ​ حسابی من رو تحت‌تأثیر قرار داده.»

«ممنونم، هرچند باید بگم وقتی‌وسوسه‌انگیزِ​ این ملک رو خریدم، محله‌اش اون‌قدرها‌جلوی​ هم که تبلیغ می‌کردن امن نبود.»

برترام لبخندِ کم‌جانی زد.‌خنده​ به نظر می‌رسید صاحبِ میخانه‌بی‌نقص​ دارد به او کنایه می‌زند.

خودش را آماده کرد تا مستقیم سرِ اصلِ مطلب برود، چراکه وقتی لکس تا‌کرد​ الان هیچ خصومتی نشان نداده بود، دلیلی نداشت فکر کند خصومتی در کار است.‌مدتی​ با این حال، از قضا درست در همان لحظه، به‌روزرسانیِ سیستمِ نیمه‌شب تمام شد!

هم‌زمان با بوقِ اعلانِ ذهنی‌ای که فقط لکس می‌شنید، نوعی لرزشِ فضایی از بدنِ لکس‌لبریز​ ساطع شد و برترام و پدرش را غافلگیر کرد. لرزش چندان دور نرفت و تنها‌دستِ​ تا مرزِ ساختمانِ میخانه رسید، اما همین کافی بود تا آن دو حسابی به گمانه‌زنی بیفتند.

لکس که خودش هم غافلگیر شده بود، حس کرد تغییری عظیم‌جلوی​ وجودش را در بر گرفت. افزون بر این، سیستم مدام به‌حسرتش​ او اعلان‌های متعددی می‌داد و ذهنش را با بوق‌های پی‌درپی پر می‌کرد.

لکس چاره‌ای نداشت جز اینکه به برترام‌چون​ بگوید: «یک لحظه عذر می‌خوام. باید به کارِ‌چشمانِ​ کوچکی رسیدگی کنم. بفرمایید راحت باشید، زود برمی‌گردم.»

هرچند گفت که برمی‌گردد، اما خاندانِ نوئل از قبل جوابی را که دنبالش بودند گرفته بودند. لکس نوعی استادِ پنهان بود،‌شبنمِ​ آن هم استادی قدرتمند. اما به نظر می‌رسید نمی‌خواهد در کارِ دیگران دخالت کند، و به همین دلیل لرزش تنها تا محوطهٔ‌مثلِ​ میخانه پیش رفت. این پیامی بی‌صدا بود تا به آن‌ها بفهماند هر اتفاقی بیرون از مرزِ میخانه‌اش بیفتد، به او ربطی ندارد.

در حقیقت، آن‌ها داشتند برای چیزی که‌جلوی​ صرفاً یک تصادف بود، توضیحِ خودشان را‌وجودش​ می‌بافتند. یا بهتر است بگوییم، یک تصادفِ خوش‌یمن.

ناولها | novelha.net