---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 186: پایانِ بازی‌های نیمه‌شب • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 186: پایانِ بازی‌های نیمه‌شب

0

مراسم اهدای جوایز با نمایش آتش‌بازی بر فراز کولوسئوم آغاز شد. در مقایسه با برخی از نمایش‌های بزرگی که لکس روی زمین دیده بود، از نظر بصری‌جمع​ چیزِ خیلی خاصی نبود، اما برای اولین بار متوجه شد آتش‌بازی‌هایی که راه انداخته بود، نوسانِ بی‌همتایی در انرژیِ روحی ایجاد می‌کردند که تجربه‌اش لذت‌بخش بود! کی‌داشته​ فکرش را می‌کرد؟ غیر از صدای آتش‌بازی و نورهای خیره‌کننده، حسِ دیگری هم به حس‌های مهمان‌خانه اضافه شده بود. این موضوع آن‌ها را در عینِ سادگی، شگفت‌انگیز می‌کرد.

پس از لحظه‌ای تماشای آتش‌بازی، به جمعیتِ عظیم نگاه کرد. استرسی را که روزِ اول داشت به یاد آورد. به یاد آورد که چطور برای تک‌تکِ‌شدند​ تعاملات و گفت‌وگوها حرص خورده بود. وحشتش را وقتی زامبی‌ها واردِ مهمان‌خانه شدند و بعد از آن دیوها خودشان را نشان دادند، به یاد آورد. خیلی وقت‌آجهور​ پیش نبود، اما هم‌زمان لکس حس می‌کرد از آن موقع خیلی چیزها عوض شده است. مهمان‌خانه‌اش در این مدت خیلی تغییر کرده بود و خودش هم همین‌طور.

کولوسئوم پر از جانوران و انسان‌ها بود که همگی به او نگاه می‌کردند. در گوشه‌ای‌روزِ​ خاص، پرامود، هریوت، کریل و آجهور هم نشسته بودند و تماشا می‌کردند. خب، دست‌کم بعضی‌هایشان داشتند‌بعد​ او را تماشا می‌کردند؛ تمامِ حواسِ هریوت پیشِ روریک بود که برایش غش و ضعف می‌رفت.

متوجهِ چند تن دیگر از مهمان‌هایش هم شد که در این مدت‌می‌شد​ برایش جلب‌توجه کرده بودند، اما لکس فقط تک‌خنده‌ای کرد و بی‌خیال شد،‌جمع​ وگرنه مجبور می‌شد کلِ فصل... اِهم، نه، کلِ روز را به خاطره‌بازی بگذراند.

«مهمانانِ عزیز، سرانجام یک بارِ دیگر اینجا جمع شده‌ایم تا به این میان‌پردهٔ کوچک‌مجبور​ در زندگی‌مان، یعنی بازی‌های نیمه‌شب، پایان دهیم. فکر می‌کنم تا الان دیگر می‌دانید که‌شده‌ایم​ من اهلِ مراسم‌های طولانی نیستم، پس یکراست می‌رویم سراغِ اصلِ مطلبی که همه منتظرش بودیم.

اولین کار این است که به یاد داشته باشیم اگرچه این اتفاق برای خیلی از ما فقط یک میان‌پردهٔ کوچک بود،‌خورده​ برای خیلی‌ها پایانِ یک سفر بود. شاید خودشان چنین چیزی نمی‌خواستند، اما در هر صورت، برای مردمِ یک سرزمین تبدیل به‌کرده​ قهرمان شدند و به همین دلیل، من با این مجسمه یادشان را گرامی می‌دارم تا نامشان تا ابد در یادها بماند.»

دستش را تکان داد و مجسمه‌ای پانزده فوتی کنارش ظاهر شد. مجسمه که از خالص‌ترین مرمرِ سفید تراشیده شده بود، مردی شمشیربه‌دست را نشان می‌داد‌خورده​ که دوشادوشِ یک گرگ با دشمنی نامرئی می‌جنگید. آن‌ها روی پایه‌ای مستطیل‌شکل ایستاده بودند که نامِ تمامِ شرکت‌کنندگانِ کشته‌شده، همراه با داستانِ اینکه چطور برای‌انسان‌ها​ آزادیِ مردمِ وگوس مینیما جنگیدند، روی آن نوشته شده بود. پس از پایانِ مراسم، لکس این مجسمه را به جای دیگری در مهمان‌خانه منتقل می‌کرد.

لکس پس از اینکه لحظه‌ای‌مهمان‌هایش​ به همه فرصت داد تا‌وگرنه​ مجسمه را تماشا کنند، ادامه داد.

«حالا که به رفتگان ادای احترام کردیم، یک‌مهمان‌هایش​ توکنِ یادبودِ کوچک هم برای کسانی که در‌کلِ​ بازی‌ها شرکت کردند. امیدوارم از اوقاتتان به‌نیکی یاد کنید.»

لکس بشکنی زد و تمامِ کسانی که در بازی‌ها شرکت کرده بودند، چه در بخشِ فرهنگی و چه در مبارزات، یک توکنِ طلاییِ کوچک دریافت کردند که عبارتِ‌دیوها​ «بازی‌های نیمه‌شب» روی آن‌ها حک شده بود. انسان‌ها انگشتر گرفتند و جانوران زیورآلاتِ کوچکِ دیگری که بسته به نژادشان می‌توانستند در جاهای مختلفِ تنشان بپوشند. البته، بسیاری از‌تماشا​ کسانی که در بازی‌ها شرکت کرده بودند در مهمان‌خانه حضور نداشتند و به سیاراتِ خود برگشته بودند، اما از کِی تا حالا فاصله توانسته بود جلوی سیستم را بگیرد؟

«و حالا، سرانجام نوبتِ جایزه‌ای است که همه این‌همه‌تماشای​ مدت منتظرش بودید.» لکس دستش را چرخاند و مثلِ یک‌آورد​ شعبده‌بازِ خیابانی، جایزه را از غیب در دستش ظاهر کرد.

«برای سیارهٔ نیبیرو و ساکنانش،‌مهمان‌هایش​ جایزه یک قطره مایهٔ تخمیرِ‌وگرنه​ ستارهٔ کوتولهٔ بیلی خواهد بود.»

لکس لحظه‌ای صبر کرد تا ببیند کسی این نام را می‌شناسد یا نه، اما به نظر نمی‌رسید این‌طور‌اِهم​ باشد. انگار این پاداش به‌شدت کمیاب بود و افرادِ زیادی از وجود یا کاربردش خبر نداشتند. اما این موضوع‌فکر​ کاملاً منطقی بود؛ وقتی لکس پاداش را از سیستم گرفت و توضیحاتش را خواند، خودش هم شگفت‌زده شده بود.

پاداش ظاهرِ خیلی چشمگیری نداشت، فقط شبیه به قطره‌آبی بود که‌روزِ​ یک بلور در مرکزش معلق بود. لکس دستش را مشت کرد و‌وقتی​ پاداش ناپدید شد؛ همان لحظه آنی به هستهٔ نیبیرو منتقل شده بود.

«از آنجا که به نظر می‌رسد هیچ‌کدامتان آشناییِ چندانی با این پاداش ندارید، به‌طور خلاصه برخی از کاربردهایش را توضیح می‌دهم. مایهٔ تخمیرِ ستارهٔ کوتوله همین الان با هستهٔ نیبیرو مخلوط شده و تغییرِ بزرگی را آغاز خواهد کرد. این ماده نه‌تنها‌است​ در طیِ چند سالِ آینده درجهٔ ستاره‌ایِ سیاره را به‌شدت بالا می‌برد و چه‌بسا باعثِ تولدِ روحِ سیاره شود، بلکه قدرتِ تمامِ بومیانِ نیبیرو را هم به‌طرزِ چشمگیری افزایش می‌دهد! تبارهای شما جانوران به بهترین نسخهٔ خودشان پالایش می‌شوند، یا جهش‌های تقویت‌کننده‌ای را‌روز​ تجربه می‌کنند! احتمالِ اینکه برخی جانوران با تبارهای بی‌نهایت کمیاب متولد شوند بسیار بالا می‌رود و استعدادِ تزکیه‌شان خیلی بهتر از همتایانشان خواهد بود. با تغییرِ سیاره، در هر تغییرِ فصل گنجینه‌های طبیعی متولد می‌شوند و فرصت‌ها مثلِ بارانِ موسمی از آسمان می‌بارند.»

شاید بعضی‌ها حس کردند لکس کمی اغراق می‌کند، اما او سرِ حرفش بود و واقعاً مزایای آن را بسیار خلاصه گفته بود. تنها کسانی‌جمع​ که روی آن سیاره زندگی می‌کردند واقعاً می‌فهمیدند اوضاع به‌زودی چقدر تغییر می‌کند. ذهنش سمتِ آن دخترک رفت که در نیبیرو دیده بود، تیفانی، که‌بودیم​ سیستم او را حاملِ ارادهٔ نیبیرو نامیده بود. بر اساسِ درکِ محدودِ لکس از «ارادهٔ دنیا» و «روح‌های دنیا»، او هم احتمالاً سودِ زیادی می‌برد.

سیستم اطلاعاتی دربارهٔ این موضوعات به او داده بود، اما نه چندان. با این حال، یادآوریِ همهٔ آن‌ها باید صبر می‌کرد، چون لکس نمی‌خواست افکارش‌بارِ​ منحرف شود. وقتی توضیحاتِ این جایزه را خواند هم همین اتفاق برایش افتاد و وقتی فهمید جایزه می‌تواند به‌جای سیاره روی یک انسان هم استفاده‌همه​ شود، نزدیک بود اشک بریزد. با در نظر گرفتنِ اینکه چقدر برای یک سیارهٔ کامل مفید بود، فقط می‌توانست تصور کند با یک انسان چه می‌کند.

مهمان‌های مختلف با شنیدنِ توضیحاتش واکنش‌های متفاوتی نشان دادند، اما لکس فقط روی چند نفر تمرکز کرد. اول از همه، دیوها به‌سرعت مزایا را‌زامبی‌ها​ یادداشت کردند و دربارهٔ تبدیل کردنش به یک مزرعهٔ آینده‌دار با هم پچ‌پچ کردند. وقتی لکس به «روحِ دنیا» اشاره کرد، چشمانِ راگنار گرد‌گوشه‌ای​ شد، اما خیلی زود خودش را جمع‌وجور کرد. تنبلِ نیبیرو، موطلایی، بیشترین واکنش را نشان داد و تا جایی که می‌توانست نیشش باز بود.

او به هیچ‌چیزِ دیگری اهمیت نمی‌داد؛ فقط همین افزایشِ درجهٔ ستاره‌ای به این معنا بود که سیاره می‌تواند قدرتی را که او قادر به کنترلش نبود تحمل کند، و از این به بعد می‌توانست‌نشان​ زمانِ بیشتری را بیدار بماند. با این حال، عجیب‌ترین واکنش متعلق به مارلو بود. برای کسی که نباید هیچ علاقه‌ای به این موضوع می‌داشت، زیادی هیجان‌زده به نظر می‌رسید، چون هرگز نمی‌توانست به نیبیرو‌برایش​ برود. لکس خبر نداشت که شهودِ مارلو پس از تبدیل‌شدنش به انسانِ اصیل به‌شدت قوی شده است و حالا به او می‌گوید که پس از این تغییر، فرصتی برای بهبودیِ پسرش در نیبیرو پیدا می‌شود.

«و با این اوصاف، مهمانانِ عزیز، بازی‌های نیمه‌شب به پایان می‌رسد! امیدوارم همهٔ‌کلِ​ شما حسابی لذت برده باشید و هیچ شکایتی از اقامتتان در مهمان‌خانهٔ نیمه‌شب نداشته‌کوچک​ باشید. امیدوارم دفعهٔ بعد که برای تعطیلات برنامه‌ریزی می‌کنید، مهمان‌خانه را به یاد بیاورید.»

برخلافِ انتظارِ خیلی‌ها، مهمان‌خانه‌دار پس از اعلامِ بزرگش ناپدید نشد، بلکه از روی صحنه پایین آمد و در میانِ‌روز​ مهمان‌ها چرخید. بیشتر برخی از مهمان‌ها می‌خواستند پیش از رفتن خودشان را معرفی کنند، اما همه از این فرصت‌می‌کنم​ استفاده نکردند. بسیاری از مهمان‌ها تصمیم گرفتند بعداً، وقتی تمامِ جمعیتِ باقی‌مانده از رویداد رفتند، بیایند و مهمان‌خانه‌دار را ببینند.

و در واقع، بسیاری از مهمان‌ها به‌سرعت در حالِ رفتن بودند. سربازها‌اول​ همگی عقب‌نشینی کرده بودند، چون برای پاک‌سازیِ بقیهٔ وگوس مینیما کار داشتند.‌زامبی‌ها​ جانوران نیز به‌سرعت ناپدید شدند، چرا که مشتاق بودند به خانه برگردند.

ایگیشیما، آن درخت، از وقتش در بازی‌ها حسابی لذت برده بود، اما او هم باید به‌اول​ خانه برمی‌گشت. با این حال، می‌دید که در آینده بارها به مهمان‌خانه برمی‌گردد؛ هر چه باشد،‌دیوها​ حدودِ ۲۰٬۰۰۰ ام‌پی از برنده‌شدن در شرط‌بندی به دست آورده بود که باید به باد می‌داد.

نیبیرو، باغِ شخصیِ ایگیشیما

تیفانی به تکه‌زمینِ خالی و بزرگی که ایگیشیما معمولاً در آن می‌خوابید خیره شد. از مخفیگاهش درونِ بخشِ توخالیِ یک درخت، تنها کاری که‌زامبی‌ها​ واقعاً از دستش برمی‌آمد نگاه کردن بود. اگر لکس الان او را می‌دید، اصلاً نمی‌شناختش. این فقط به این دلیل نبود که به‌خاطرِ خوردنِ‌گوشه‌ای​ میوه‌های فراوانی که قدرتش را افزایش می‌دادند، قد و هیکلش حسابی رشد کرده بود، بلکه به‌خاطرِ جای زخم‌های مختلفی هم بود که روی تنش داشت.

در حالِ حاضر فقط می‌توانست با چشمِ چپش ببیند، چون چشمِ راستش ورم کرده و بسته شده بود. بسیاری از استخوان‌هایش پر از شکستگی‌های مویی بود و عضلاتش از‌واردِ​ درد فریاد می‌کشیدند، انگار داشتند از هم پاره می‌شدند. در واقع، وقتی از آخرین میدانِ نبرد عقب‌نشینی کرد و در اینجا پنهان شد، بدنش کاملاً دیگر فرمان نمی‌برد. او فلج‌بودند​ شده بود، دست‌کم تا زمانی که روندِ بهبودیِ بدنش تمام شود. به دلایلی که نمی‌دانست، همیشه خیلی زود از زخم‌هایش بهبود می‌یافت. این تنها دلیلی بود که هنوز زنده بود.

اگر ایگیشیما زودتر اینجا بود، می‌توانست در دفاع از چیزی که زمانی‌می‌شد​ ملتِ سرخ نامیده می‌شد شرکت کند. هر چقدر که پیش‌تر برای بازگشتِ سرورِ‌شده‌ایم​ نگهبان دعا کرده بود، حالا به همان اندازه آرزو می‌کرد که درخت برنگردد.

اما از کِی تا حالا زندگی طبقِ آرزوهای آدم پیش می‌رفت؟ با درخششِ نوری روشن، ایگیشیما پس‌فصل​ از هفته‌ها، با حسی خوب به خانه‌اش برگشت. این حس به‌سختی یک لحظه دوام آورد، چرا که کمینی‌پایان​ در انتظارش بود. چند جانورِ سطحِ نوظهور هم‌زمان حمله کردند و هیچ فرصتی برای دفاع به او ندادند.

تیفانی تنها می‌توانست با چشمی اشک‌بار تماشا کند که چگونه سرورِ‌روزِ​ نگهبان، موجودی قدرتمند که زمانی از این کشور و مردم و‌وحشتش​ جانورانش یکسان محافظت کرده بود، جان داد و میراثش به پایان رسید.

در مهمان‌خانه،‌این​ لکس اعلانِ‌آن‌ها​ عجیبی دریافت کرد.

یکی از مهمانانِ میزبان که اعتبارِ ام‌پی در مهمان‌خانه داشت، درگذشت. در حالِ انتقالِ ام‌پی به وارث.

ناولها | novelha.net