---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 375: کاربرانِ سیستم • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 375: کاربرانِ سیستم

0

واقعیت این بود که از این به بعد، با هر کسی که روبه‌رو می‌شد، بخشی از وجودش همیشه‌نداشت​ به این فکر می‌کرد که آیا طرفِ مقابل کاربرِ سیستم است یا نه. اما سوءظنِ بیش‌ازحد نه‌تنها برایش واقعاً‌فلک​ بد بود، بلکه تمرکزش را چنان پخش می‌کرد که عملاً او را از پیدا کردنِ کاربرانِ واقعیِ سیستم بازمیداشت.

کاری که باید می‌کرد این بود که با در نظر گرفتنِ تمامِ چیزهایی که دربارهٔ سیستم‌ها می‌دانست، برای یافتنِ سرنخ‌ها هوشیار بماند. فقط اگر کسی‌نداشت​ رفتارِ عجیبی نشان می‌داد یا کارِ غیرعادی می‌کرد، احتمالِ داشتنِ سیستم را در او بررسی می‌کرد. شاید این‌طوری کاربرانِ واقعیِ سیستم را از دست می‌داد، اما‌نکرده​ واقعیتِ ماجرا این بود که او اهدافِ دیگری جز گشتن دنبالِ کاربرانِ سیستم داشت و اگر ظرفیتِ ذهنی‌اش را سهمیه‌بندی نمی‌کرد، در تمامِ کارهایش شکست می‌خورد.

گذشته از این، وقتی کسی را پیدا می‌کرد که به داشتنِ سیستم مشکوک بود،‌نمی‌شد​ نظارتش باید تا جای ممکن نامحسوس می‌بود. در واقع، بهترین حالت این بود که بتواند‌باستت​ در مهمان‌خانه از آن‌ها جاسوسی کند. او از به جان خریدنِ خطرهای ناشناخته خوشش نمی‌آمد.

اما در موردِ اینکه وقتی مطمئن شد کسی سیستم‌می‌شناخت​ دارد چه کار خواهد کرد... این تصمیمی بود که‌مستقیماً​ باید تا پیش آمدنِ خودِ موقعیت برایش صبر می‌کرد.

کارِ دیگری که باید می‌کرد این بود که فهرستِ افرادی‌باشند​ را که می‌شناخت، یا مهمان‌های مهمان‌خانه را بررسی کند و‌حتی​ بسنجد که آیا احتمال دارد سیستم داشته باشند یا نه.

در موردِ زندگیِ شخصیِ خودش، مستقیماً همهٔ کسانی را که می‌شناخت خط زد. اصلاً جای فکر‌داشته​ نداشت؛ او پیش از مهمان‌خانه زندگیِ چنان معمولی‌ای داشت که حتی نمی‌شد به چیزهای کمی ماوراءالطبیعی‌رسد​ شک کرد، چه رسد به اینکه کسی سیستم داشته باشد. بعد نوبت به مهمان‌های مختلفش رسید.

لکس می‌خواست به‌خاطرِ سطح‌های تزکیهٔ دیوانه‌وارشان به باستت و فلک شک‌نداشت​ کند، اما بعد این فکر را کنار گذاشت. با اینکه قوی‌رسید​ بودند، کارِ آن‌قدر غیرعادی‌ای نکرده بودند که جای شک داشته باشد.

بعد به مارلو فکر کرد. راستش را بخواهید، لکس فقط بر اساسِ اینکه زندگیِ‌باشند​ او چقدر دیوانه‌وار بود، دلش می‌خواست باور کند که سیستم دارد. اما اگر داشت،‌ماوراءالطبیعی​ آن‌قدر طولانی با یک مصدومیت سر نمی‌کرد و گرفتاریِ پسرش را هم نادیده نمی‌گرفت.

نفرِ بعدی الکساندر موریسون بود، اما او‌بسنجد​ فقط پولدار و برخوردار از امتیاز بود،‌مستقیماً​ نه یک کاربرِ سیستم با زندگیِ دیوانه‌وارِ ماوراءالطبیعی.

بعد به راگنار فکر کرد. ژنرالِ امپراتوریِ یوتون قطعاً داستانِ حماسی‌ای‌افرادی​ داشت، حتی اگر لکس چیزِ زیادی از آن نمی‌دانست. اما باز‌همهٔ​ هم، او قوی و موفق بود، ولی اصلاً به‌اندازهٔ کافی ماوراءالطبیعی نبود.

لکس یکی‌یکی فهرستِ مهمان‌هایش را بررسی کرد. به بادیگاردی که در‌نداشت​ طولِ بازی‌های نیمه‌شب داشت فکر کرد، به پدرِ لورتا فکر کرد،‌رسید​ به جانورانِ مختلفی که دیده بود و خیلی‌های دیگر فکر کرد.

هیچ‌کدامشان کارهای آن‌قدر عجیبی نکرده بودند که لکس‌افرادی​ شک کند سیستم دارند. با این حال، چند‌شخصیِ​ مورد بود که توجهِ لکس را جلب کرد.

شاید اگر لکس در اتاقِ مراقبه که تمرکز و حواسش را بالا می‌برد‌خودش​ ننشسته بود، و شاید اگر کلاهِ تفکرش را سرش نگذاشته بود، ممکن بود‌باشد​ این چند نکتهٔ مشکوک را به یاد نیاورد یا اصلاً به آن‌ها فکر نکند.

اولی این بود که لاک‌پشتِ فرمانروای کهکشانی می‌توانست روی سیستمش تأثیر بگذارد. نه‌تنها این، بلکه‌احتمال​ سیستم خودش لاک‌پشت را «استخدام» کرده بود. این موضوع بیش‌ازحد مشکوک بود. لکس نمی‌توانست آن‌کمی​ را توضیح دهد و «اختیارات»ش هنوز آن‌قدر بالا نبود که مری بتواند برایش توضیحش دهد.

کار به جایی رسید که لکس به این فکر افتاد که شاید لاک‌پشت نوعی سیستمِ تداخل دارد که فقط روی سیستم‌های دیگر کار می‌کند و‌به‌خاطرِ​ به او اجازه می‌دهد در بخشی از اختیارات شریک شود. با این حال، لکس در ذهنش جایی برای این واقعیت گذاشت که هنوز چیزهای زیادی‌نادیده​ دربارهٔ سیستم‌ها نمی‌دانست و ممکن بود جواب‌های دیگری هم وجود داشته باشد. شاید نژادِ لاک‌پشت خاص بود و سیستم هم با او همین‌طور رفتار می‌کرد.

موضوعِ بعدی که لکس متوجهش شد، یا بهتر است بگوییم به یاد آورد، این‌باشند​ بود که با چند نفر برخورد کرده بود که سیستمش نمی‌توانست آن‌ها را اسکن‌ماوراءالطبیعی​ کند. دقیق‌تر بگوییم، سیستم آن‌ها را اسکن می‌کرد، اما لکس فقط یک پیامِ خطا می‌گرفت.

یکی از آن‌ها بادیگاردی بود که در طولِ بازی‌های نیمه‌شب داشت. این تنها‌خودش​ دلیلی بود که لکس هنوز نامِ واقعی‌اش را نمی‌دانست و تازه بعداً فهمید‌باشد​ که او به نژادی معروف به کیهانی‌ها تعلق دارد. دومی کارمندِ موقتش، جان بود.

پیامِ خطای تنها برای اثباتِ چیزی کافی نبود،‌موقعیت​ اما این خطا احتمالاً با این جمله قابل‌توضیح بود‌باشند​ که تنها نقطه‌ضعفِ یک سیستم، یک سیستمِ دیگر است.

با این حال، این برای اطمینان کافی نبود. اما برای اینکه کمی‌معمولی‌ای​ به آن‌ها شک کند، کفایت می‌کرد. بادیگاردش بیش از حد قوی و‌می‌خواست​ البته دور از دسترس بود، اما جان درست در مهمان‌خانه‌اش حضور داشت.

از مری پرسید که آیا جان رفتارِ مشکوکی داشته است، اما آن مرد هرگز کاری جز‌شخصیِ​ کار کردن نکرده بود و بیشترِ وقت‌ها به آزمونِ معمایی سر می‌زد. در طولِ حمله‌ای که‌مختلفش​ به مهمان‌خانه شد، کمی کمک کرده بود، اما هیچ‌چیز در عملکردش بیش از حد غیرعادی نبود.

لکس به او گفت حواسش‌می‌شناخت​ به جان باشد و اگر‌باشند​ موردِ مشکوکی پیش آمد، خبرش کند.

اما غیر از آن دو نفر، حتی نمی‌توانست اندکی هم‌فهرستِ​ شک کند که شخصِ دیگری سیستم دارد. راستش منطقی هم‌خودش​ بود، چون اگر سیستم‌ها چیزِ رایجی بودند، دیگر این‌قدر مخفی نمی‌ماندند.

لکس بقیهٔ روز را صرفِ برنامه‌ریزی‌خودش​ برای کارهای آینده‌اش، نحوهٔ گسترشِ مهمان‌خانه‌معمولی‌ای​ و همچنین قوی‌تر شدنِ خودش کرد.

روزِ بعد، لکس‌آمدنِ​ با چند خبرِ خوب‌فهرستِ​ و بد روبه‌رو شد.

خبرِ بد، همان‌طور که انتظار می‌رفت، این بود که افرادِ زیادی‌زندگیِ​ مرده بودند. تمامِ خانوادهٔ دینو و همسرش، و همچنین تمامِ دوستانشان‌چیزهای​ و هر کسی که در محله‌شان می‌شناختند، از بین رفته بودند.

خبرِ خوب این بود که از آنجا که چند قتل در نزدیکیِ خانهٔ سه‌قلوها رخ داده بود، تمامِ خانواده‌شان از ترس نقل‌مکان کرده بودند. آن‌ها موقتاً در‌حتی​ یک پناهگاهِ شهری زندگی می‌کردند. وقتی تاریکی فرا رسید، نگهبانانِ شهر از آن‌ها محافظت کرده و به پناهگاه‌های زیرزمینی منتقلشان کرده بودند؛ پناهگاه‌هایی که با شمع و‌بخواهید​ فانوس به‌خوبی روشن نگه داشته می‌شدند. وقتی زاگان حمله کرد، ورودیِ پناهگاه ویران شده بود، اما خوشبختانه پیش از آنکه اکسیژنِ گیرمفتادگان تمام شود، نجات یافته بودند.

لکس همچنین فهمید که خاندانِ نوئل قصد دارند جمعیتِ زیادی را برای بازسازی‌حتی​ و اسکانِ دوباره در بابیلون به آنجا کوچ دهند، چرا که می‌گفتند آنجا نقطهٔ‌تزکیهٔ​ استراتژیکِ بسیار ارزشمندی است و نمی‌توان از آن دست کشید. لکس هیچ نظری نداد.

در عوض، توجهش را به ایجیس معطوف کرد. فنریر تمامِ شب را به شکار پرداخته بود و تأثیراتش چشمگیر‌همهٔ​ بود. با اینکه توله‌گرگ کاملاً پوشیده از زخم بود، اما پا پس نکشیده بود. در واقع، چنان عطشِ خونی‌تزکیهٔ​ از خود نشان می‌داد که حتی لکس هم می‌توانست آن را حس کند. حتی نگاهش هم وحشیانه‌تر شده بود.

این تغییر آن‌قدر شدید بود که لکس موقتاً شکار‌داشته​ را متوقف کرد تا به او اجازه دهد هم‌نداشت​ از نظرِ جسمی و هم ذهنی خودش را بازیابی کند.

ایجیس صبورانه منتظر بود تا لکس خواستهٔ بعدی‌اش‌موقعیت​ را بگوید، چرا که به‌شدت تشنه بود و‌داشته​ این آب نبود که عطشش را فرو می‌نشاند.

لکس در حالی که مرد را به یک اتاقِ‌کسانی​ خصوصی دعوت می‌کرد، گفت: «بشینید. قبل از اینکه بریم سراغِ‌باشد​ بحثِ دستمزدِ بیشتر، میشه بهم بگید چرا دنبالِ من می‌گشتید؟»

ایجیس فقط یک لحظه با‌موقعیت​ خودش کلنجار رفت و بعد‌مهمان‌های​ بی‌شرمانه به پدرش خیانت کرد.

«باباپیره‌م می‌خواست بیام و فنِ تزکیه‌تون رو بگیرم. بهم گفت‌باشند​ با هر قیمتی که خواستید موافقت کنم، به این شرط‌حتی​ که قبول کنید فنِ تزکیهٔ مسیرِ راستین رو تحویل بدید.»

لکس از روی کنجکاوی ابرویی بالا انداخت. از همان یک جملهٔ ساده می‌شد‌مهمان‌های​ چیزهای زیادی فهمید، اما فعلاً نمی‌خواست حواسش را از مأموریتش پرت کند. تنها‌معمولی‌ای​ ۲ روز وقت برایش باقی مانده بود و باید عاقلانه از آن‌ها استفاده می‌کرد.

«برای بخشِ‌داشته​ بعدیِ دستمزد... از‌شخصیِ​ خودت برام بگو.»

ایجیس با‌پیش​ تعجب تکرار‌خودِ​ کرد: «از خودم؟»

«آره، از خودت بگو. از اینکه‌مهمان‌های​ اصلاً چرا نوشیدن رو شروع کردی.‌شخصیِ​ با جزئیات برام بگو، از هیچ‌چیز نگذر.»

این بار، کلنجار رفتنِ ایجیس کمی بیشتر طول کشید. نگاهش شبیهِ کسی بود که نمی‌خواست به گذشتهٔ زندگی‌اش‌زندگیِ​ نگاه کند، شبیهِ کسی که شکنجه و رنجِ عظیمی را متحمل شده بود. چشمانش چاهی بود که تنها‌رسید​ با درد پر شده بود و حالا کسی از او خواسته بود آن درد را سطل‌به‌سطل بیرون بکشد.

با این حال، این کلنجار رفتن زیاد‌مستقیماً​ طول نکشید. تسلیم شد و با آهی‌نمی‌شد​ عمیق و افسرده شروع به صحبت کرد.

«من نوشیدن رو شروع کردم چون... زندگی خیلی لعنتی و حوصله‌سربر بود. فقط... فقط خیلی‌خیلی حوصله‌سربره. وقتی چند سالم بود، شاید ۶ یا ۷ ساله، شنیدم یکی می‌گفت باباپیره‌م‌رسد​ خیلی قویه چون مسیرِ راستین رو تزکیه می‌کنه. من به فنِ تزکیه نگاه کردم و بعد از چند روز، همه‌ش رو یاد گرفتم و حتی تو خواب هم شروع‌مصدومیت​ کردم به تزکیه کردن. بعد شنیدم که کریون‌ها خیلی قوی هستن، واسه همین رفتم که بکشمشون، اما اون‌قدر ازشون کشتم که باباپیره‌م اومد و جلوم رو گرفت. شنیدم دخترا...»

لکس ناگهان خشکش زد و گفت: «صبر کن،‌احتمال​ صبر کن، صبر کن، صبر کن. داری می‌گی... شاه‌اصلاً​ واقعاً جلوت رو گرفت تا کریون‌های بیشتری رو نکشی؟»

ناولها | novelha.net