---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 174: رودخانهٔ تنبل • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 174: رودخانهٔ تنبل

0

رودخانهٔ تنبل نوعی تفریحِ آبی است که اغلب در پارک‌های آبی، مراکزِ تفریحی و مکان‌های دیگری که گردشگر و‌دراز​ بازدیدکنندهٔ فراوان جذب می‌کنند، یافت می‌شود. معمولاً شاملِ استخری نسبتاً کم‌عمق و باریک است که در محوطه‌ای بزرگ کشیده‌رها​ شده و جریانِ ملایمی در یک جهت دارد که هر کس را روی آب شناور باشد با خود می‌برد.

از نظرِ لکس این ایدهٔ فوق‌العاده‌ای بود، چون می‌توانست چند قابلیتِ دیگر هم به آن اضافه کند. اولاً، رودخانهٔ تنبل راهِ دیگری برای گشت‌وگذار در مهمان‌خانه‌ناگهانی​ پیشِ پای لکس می‌گذاشت، هرچند نه به سرعتِ تیمِ ماشینِ گلفِ جرارد. هر کس واردِ رودخانه می‌شد می‌توانست یک کلکِ پلاستیکیِ کوچک بگیرد، رویش دراز بکشد‌برمی‌گشت​ و با جریانِ آب برود. گزینهٔ دیگر سوار شدن بر قایقِ گوندولا بود که لکس می‌خواست هدایتِ چندتایی از آن‌ها را در رودخانه به هوشِ مصنوعی بسپارد.

اما اگر لکس آن را به همان حال رها می‌کرد، بیش از حد معمولی می‌شد. وقتی لکس داشت رودخانه را امتحان می‌کرد و برای کارهایی که می‌خواست با آن بکند نقشه می‌کشید، گزینه‌ای که تا آن لحظه خاکستری و غیرفعال بود ناگهان قابلِ استفاده شد. برای هر مهمانی که سوار بر گوندولا در رودخانه می‌رفت، این شانس‌استفاده​ وجود داشت که به مهِ غلیظی بربخورد. با ورود به مه منتقل می‌شدند و برای مدتی کوتاه، در حالی که مناظرِ دنیایی غیر از دنیای خودشان را تماشا می‌کردند، به سواری ادامه می‌دادند! گوندولا به دنیای دیگری منتقل می‌شد و اگر یکی از ساکنانِ آن دنیا به‌اندازهٔ کافی خوش‌شانس بود، می‌توانست شبحِ گوندولایی را ببیند که از‌تمرکزِ​ میانِ پرده‌ای از مهِ ناگهانی می‌گذرد. البته سیستم مانعِ پیاده شدنِ مهمان‌ها از گوندولا می‌شد و راهِ ورودِ ساکنانِ آن دنیا به گوندولا را هم می‌بست. اما لکس الهام گرفته بود؛ قصد داشت در آینده کشتی‌ای داشته باشد که از دنیایی به دنیای دیگر سفر کند و هر کس آن‌قدر خوش‌شانس بود که سوارش شود، به مهمان‌خانه بیاید.

اما فعلاً، تمرکزِ لکس روی رودخانه و گوندولا بود. بعد از سفری کوتاه و تماشایی به دنیایی دیگر، گوندولا به رودخانه برمی‌گشت. با این حال، لکس چند مشکل با رودخانهٔ تنبل‌بسپارد​ داشت. اول از همه مسیر بود! تصمیم‌گیری دربارهٔ اینکه رودخانه چقدر بزرگ باشد و دورِ کدام بخش‌های مهمان‌خانه بگردد مهم بود، چون لکس باید روی قسمت‌هایی که با رودخانه جدا می‌شدند‌منتقل​ پل می‌زد، و تازه باید نرده هم می‌کشید تا کسی تصادفاً داخلِ آب نیفتد. با این کار، عملاً راهِ ورود به آن بخش‌های مهمان‌خانه را جز از طریقِ مسیرهای ساخته‌شده می‌بست.

مشکلِ دوم نجات‌غریق‌ها و نوعِ کارمندانی بود که می‌خواست. دریاچه، فارغ از اندازه‌اش، در یک موقعیتِ ثابت قرار داشت و می‌شد کلِ آن را از یک جا‌می‌خواست​ دید. اما رودخانه طولانی و باریک بود و برای حفظِ امنیتِ مهمان‌ها، به کارمندانِ مختلفی نیاز داشت تا مراقبِ اوضاع باشند. استخدامِ کارمند به‌خودیِ‌خود مشکلی نبود؛ لکس‌قابلِ​ روزانه آن‌قدر درآمد داشت که از پسِ هزینه‌اش بربیاید. مسئله این بود که هم برای رودخانه و هم برای دریاچه، می‌خواست نوعِ متفاوتی از کارمندان را استخدام کند.

لکس پرسید: «مری، می‌تونم هوشِ مصنوعی‌هایی استخدام کنم که انسان نیستن؟‌می‌کردند​ مثلاً می‌تونم از یکی از نژادهایی که توی نیبیرو دیدم استفاده‌گوندولایی​ کنم؟ یا یه نژادِ تصادفی که به ذهنم می‌رسه، مثلاً پری‌دریایی؟»

«آره، می‌تونی هوشِ مصنوعی‌هایی از یه نژادِ دیگه استخدام کنی. اما چند تا محدودیت داره. برخلافِ چیزی که ممکنه‌بگیرد​ تصور کنی، موجوداتِ هوشِ مصنوعی که مهمان‌خانه تأمین می‌کنه، موجوداتِ زنده و واقعی هستن که هوش به‌طورِ مصنوعی بهشون‌همان​ داده شده؛ این‌طوری علاوه بر هر تمایلِ بیولوژیکی که ممکنه داشته باشن، مهمان‌خانه و مهمان‌خانه‌دار رو تو اولویت قرار می‌دن.

«پس برای اینکه سیستم بتونه یه هوشِ مصنوعی از یه نژادِ دیگه بسازه، اول باید مقداری دی‌ان‌ای از نژادی که می‌خوای انتخاب کنی بهش بدی. یه چیزای خاصی هم هست که باید بهشون توجه کنی؛ با اینکه این‌بیش​ هوشِ مصنوعی‌ها با اطلاعاتِ مربوط به خدمت در مهمان‌خانه متولد می‌شن، اما شخصیتشون به‌طورِ طبیعی شکل می‌گیره و قابلِ کنترل نیست. پس مثلاً تو سناریویی که نژادی با تمایلِ شدید به شکار رو انتخاب می‌کنی، بهتره تو محیطی‌می‌دادند​ ازشون استفاده کنی که یه وقت مهمان رو با طعمه اشتباه نگیرن. در ضمن، هر نژادی که سیستم بسازه همیشه تو عالمِ فانی قرار داره، حتی اگه نژادِ اصلی به‌طورِ معمول از یه عالمِ تزکیهٔ خیلی بالاتر شروع بشه.»

این اطلاعات مجموعهٔ کاملاً جدیدی از گزینه‌ها را پیشِ روی لکس گذاشت، اما در عین حال او را‌رویش​ محدود هم کرد. یادش آمد که مدتی پیش شنیده بود یکی از مهمان‌ها چیزی دربارهٔ پریانِ دریایی می‌گفت.‌همان​ هرچند یادش نبود چه می‌گفت، با خودش فکر کرد که آن‌ها می‌توانند هوشِ مصنوعیِ بی‌نقصی برای جاذبه‌های آبی‌اش باشند.

کمی بیشتر روی رودخانهٔ تنبل کار کرد تا اینکه تصمیم گرفت استراحتی بکند. نیازی نبود دربارهٔ همه‌چیز در‌به‌اندازهٔ​ یک نشست تصمیم بگیرد. لکس بعد از یک دور مراقبه، کمی ورزش کرد، دوش گرفت و لباس پوشید.‌الهام​ لری مدتی پیش بیدار شده بود و لکس می‌خواست برای اولین بار با هویتِ اصلی‌اش وارد مهمان‌خانه شود.

لکس بعد از اینکه مطمئن شد همه‌چیز روبه‌راه است، برای اولین بار در قالبِ خودش جلوی عمارتِ نیمه‌شب‌کوچک​ ظاهر شد. به اطراف نگاه کرد و تصور کرد مهمان‌هایی که بارِ اولشان است چه حسی باید داشته باشند.‌اگر​ به ذهنش رسید که در مقایسه با بقیهٔ مهمان‌خانه که به‌سرعت گسترش یافته بود، عمارت هنوز نسبتاً کوچک بود.

سرش را تکان داد و فعلاً خودش‌گلفِ​ را درگیرِ آن نکرد. از مری خواست او‌بگیرد​ را به جایی که لری بود راهنمایی کند.

بعد از پیاده‌رویِ کوتاهی، لکس خودش را پشتِ عمارت و روبه‌روی‌واردِ​ ردیفی از صندلی‌های حیاط و یک بوفهٔ صبحانهٔ روباز دید و‌گزینهٔ​ لری را شناخت که داشت وافل‌ها را در بشقابش کوپه می‌کرد.

لکس با خونسردی کنارش رفت، بشقابی‌دنیایی​ برداشت و گفت: «باید خوشمزه باشن،‌سواری​ ولی من پنکیک رو ترجیح می‌دم.»

لری درحالی‌که نزدیک بود بشقابش بیفتد، با صدای بلند گفت: «لکس!» بعد خندید‌واردِ​ و ادامه داد: «ای کلک، بالاخره فهمیدم چرا هیچ‌وقت به هیچ‌کدوم از دخترایی‌شدن​ که بهت نشون می‌دادم توجه نمی‌کردی. چون همه‌ش می‌اومدی به این تیکه از بهشت.»

هرچند لکس دلش می‌خواست لری دربارهٔ محیط حرف زده باشد،‌رودخانه​ اما نگاهِ حسرت‌بارِ او به یکی از کارکنانِ هوشِ مصنوعیِ آن‌سوار​ حوالی، به لکس فهماند که دقیقاً چه چیزی در سرش می‌گذرد.

«اینجا که جای خود داره، حتی اگه‌تیمِ​ کلیدِ دنیای مردگان رو هم می‌دادم دستت، بازم‌پلاستیکیِ​ چندتا دختر پیدا می‌کردی که بهشون زل بزنی.»

لری با خندهٔ بلندتری گفت: «معلومه! مگه‌غیر​ نمی‌دونی چه جور دخترایی سر از دنیای مردگان‌یکی​ درمیارن؟ اگه می‌تونستم هر آخرِ هفته می‌رفتم اونجا.»

لکس با نگاه به لری لبخند زد. این مرد همیشه سرحال بود، یا دست‌کم‌رودخانه​ نقابی که به چهره می‌زد بی‌نظیر بود. لکس فکر نمی‌کرد اگر خودش هدفِ چنین‌گوندولا​ سوءقصدِ جدی‌ای قرار می‌گرفت، حتی بتواند وانمود کند که این‌قدر شاد و شنگول است.

«بیا، بشقابت رو پر کن بریم‌ماشینِ​ یه جا بشینیم. خوشحالم که اینجا دیدمت،‌پلاستیکیِ​ باید دربارهٔ یه چیزی باهات حرف بزنم.»

لری با هیجان زمزمه کرد: «دربارهٔ سوفیاست؟ دربارهٔ‌ماشینِ​ اونه، مگه نه؟ اون پیرمردِ خرفت، مارلو، داره اینجا‌بگیرد​ با زنش ماه‌عسل می‌گذرونه و هیچ‌کس هم خبر نداشت!»

لکس به این غیبتِ کوچک گوش داد و‌دنیای​ در همان حال بشقاب‌هایشان را با مقدارِ خجالت‌آوری‌ساکنانِ​ غذا پر کردند و میزی برای نشستن یافتند.

لکس رو به مری گفت: «می‌خوام‌می‌گذاشت​ خصوصی حرف بزنم.» و مری هم گنبدِ‌واردِ​ شیشه‌ایِ دودی‌رنگی دورِ آن دو ظاهر کرد.

لری با تعجب‌هرچند​ پرسید: «وای، چه‌جوری‌ماشینِ​ این کار رو کردی؟»

«اگه از هولوگرامِ شخصیت‌می‌گذاشت​ بخوای، تو این‌جور چیزای‌ماشینِ​ کوچیک می‌تونن کمکت کنن.»

لری هولوگرامِ دستیارِ شخصیِ خودش‌مناظرِ​ را ظاهر کرد و پرسید: «عمراً!‌می‌کردند​ هی کوچولو، دیگه چیکارا می‌تونی بکنی؟»

اما پیش از آنکه لری غرقِ گفت‌وگویی بی‌ربط شود، لکس‌ماشینِ​ گفت: «من کلید رو بهت دادم برای وقتایی که به‌رویش​ دردسر می‌افتی، پس اینکه اینجایی یعنی به دردسر افتادی، درسته؟»

لبخندِ لری ماسید. می‌دانست این بحث پیش می‌آید، اما نمی‌خواست دوستش را‌کلکِ​ درگیر کند. دردسرهایش جدی‌تر از چیزی بود که به نظر می‌رسید. با‌گوندولا​ این حال، پیش از آنکه بتواند به جوابی فکر کند، لکس ادامه داد.

«راستش، مطمئنم که به دردسر افتادی، چون همین‌ماشینِ​ دیشب مأمورای اینترپل جلوم رو گرفتن و می‌خواستن‌کوچک​ بازداشتم کنن تا دربارهٔ تو ازم بازجویی کنن.»

با شنیدنِ این حرف، لری خشکش زد. انتظار نداشت لکس از قبل درگیرِ‌ادامه​ ماجرا شده باشد. اما هرچقدر هم که بدشانسی بود، زمان‌بندیِ آخرین دیدارشان ناخودآگاه‌ناگهانی​ توجهِ هر کسی را که لری را زیر نظر داشت، به لکس جلب می‌کرد.

«بعد از اینکه از اون مأمورا... چطور بگم، سؤال‌جواب کردم، لو دادن که یه نفر‌می‌شد​ بهشون مأموریت داده من رو اون‌قدر تو بازجویی نگه دارن تا خودشون برسن به محل. اونا‌چندتایی​ خیلی مشتاق بودن که از هر راهی که شده اطلاعاتِ بیشتری دربارهٔ تو به دست بیارن.»

سرانجام لری آهی‌هرچند​ کشید و لبخند از‌گلفِ​ روی چهره‌اش محو شد.

«اوضاع خیلی خرابه.‌پای​ فکر کنم بهتره‌سرعتِ​ برات توضیح بدم.»

ناولها | novelha.net