چپتر 254: داداش
0لکس آنقدر از نظر ذهنی خسته بود که اولش حتی متوجهِاسترس افزایشِ فشارِ دورِ گردنش نشد. اما وقتی سرش بهخاطر یکی ازدهانی ریشهها کمی تکان خورد، فوراً فهمید… کسی دارد او را ماساژ میدهد.
هراسان از جا پرید و برگشت. دو ریشه را دیدساطع که رو به بالا خم شده بودند؛ انگار کسی دستهایش رااسمِ به نشانهٔ تسلیم بالا برده باشد تا بگوید قصدِ بدی ندارد.
لکس که سعی میکردهمون از اوضاع سر در بیاورد،چرا زمزمه کرد: «این دیگه چه…»
«داداش، داداشف، دادابرت، داداسلینی، آرومنوعی باش. خیلی استرس داری. کلاًترلوپم داری فازِ آرومِ منو خراب میکنی.»
به نظر میرسید صدا… از ریشهها میآید.داداسلینی لکس نه دهانی میدید و نه هیچکسِفازِ دیگری را؛ پس تنها گزینهاش همان بود.
لکس که ناگهان چیزی از یکی از کلاسهایش یادش آمده بود، پرسید: «تو یه… ترلوپی؟» ترلوپهانمیاد یکی از ۷ نژادِ اصلیِ این قلمرو بودند، اما اطلاعات دربارهٔ آنها مبهم به نظر میرسید. بافارستِ این حال، چیزی که میتوانست با قاطعیت نتیجه بگیرد این بود که آنها نوعی گیاهِ هوشمند هستند.
«داداش، معلومه که یه ترلوپم. اسمم کارومه، از آشناییت خوشبختم.اینجوری باید بگم، این فازِ منفیای که از خودت ساطع میکنی منوخودِ به هم ریخت، داداش. باید ریلکس کنی. اصلاً به هالهت نمیاد.»
«کاروم، مثلِ هموننتیجه جنگل؟ اسمِ توگیاهِ رو گذاشتن روی جنگل؟»
«داداش، چرا اینجوری میکنی؟ اگه حتماً میخوای اسمِ کامل و قانونیمو بدونی، کاروم آلخاندرو فارستِ سوم هستم. منمیکنی خودِ جنگلم داداش، اسمم رو روی اون نذاشتن. البته، فقط تا صخرهٔ ددفال جنگلم. بعد از اون پسرعموم،ترلوپی گولی فارستِ بدخواهه. نذار ظاهرِ افرای تازهش گولت بزنه، اون داداشمون نژادپرسته. با هیچکس جز ترلوپها دمخور نمیشه.»
لکس دوباره گیج شد، اما سعی کرد پیشفرضهای عادیاش دربارهٔ موجوداتِ زنده را کنار بگذارد، چون حالا در قلمروی جدیدی بود. اینجا جنگلی پرچرا از صدها گونهٔ مختلفِ گیاهی و احتمالاً صدها هزار درخت بود. با این حال کاروم ادعا میکرد که خودش کلِ جنگل است - چطور چنینظاهرِ چیزی ممکن بود؟ اما، به نظر میرسید مشکل از مبهم بودنِ تعاریفِ ترلوپها در کلاسش نبود، بلکه خودش نتوانسته بود آنها را درست درک کند.
لکس که بالاخره اوضاع دستش آمده بود، جواب داد: «خب،اینجوری منم از آشناییت خوشبختم. ولی بعد از این، نباید بدونِهستم اجازه ریشههات رو دورِ گردنِ کسی بپیچی، ممکنه بیادبی حساب بشه.»
«داداش، تقصیرِ منه؟ تو بودی که روی ریشههای من دراز کشیدی. اگه بخوایم حساب کنیم، کارِ تو بیادبی بود. ولی اشکالی نداره، میفهمم،اصلاً شما آدما عجیبید. به اون یکی انسان هم هی میگم که گولی از این که از توش رد بشه خوشش نمیاد، اما مرغش یهاون پا داره. خب، پوستهای از تنهٔ من کنده نمیشه که شما چیکار میکنید. راستی داداش، ادکلنی چیزی به پشتت زدی؟ بوی خیلی خوبی میده.»
لکس دوباره روی زمین نشست و کوتاه جواب داد: «ادکلن نیست.» غافلگیریِ پیچیدنِ ریشهها دورِ گردنش باعثِ ترشحِ آدرنالین در خونش شده بود، اماهیچکسِ حالا که اوضاع آرام شده بود، خستگی دوباره به تنش برگشت. بهعلاوه، شک داشت «بوی خوبی» که کاروم میگفت، از لوتوسِ روی پشتش نشئت گرفتهبگیرد باشد. لکس عمراً اطلاعاتی در این باره بروز نمیداد. فقط نیم میلیون سالِ دیگر زمان میخواست تا لوتوس یک دنیای ۵ ستاره به او بدهد.
ریشهها پایین افتادند و با لحنی ناامید جواب دادند: «ای بابا داداش، چه حیف. میخواستم با یه ادکلن مخِ چندتا علفزار رو بزنم. مادرم گیراینجوری داده که دوستدختر پیدا کنم. راست میگن که حتی وقتی از جنگلِ پدر و مادرت هم میزنی بیرون، بازم دست از کنترل کردنت برنمیدارن. میگهافرای اگه خودم دوستدختر پیدا نکنم، منو با یه باتلاق جفت میکنه! باتلاقها خیلی آویزونن داداش، حرفمو باور کن، اصلاً دلت نمیخواد با یه باتلاق بپری!»
«به همین خاطر اومدی سراغم؟ که آمارِ ادکلن رو بگیری؟» همانطور که انتظارمیخوای میرفت، لکس وقتی پای لوتوس در میان بود کمی حالتِ دفاعی میگرفت، وفقط این اولین باری بود که کسی نشانهای از حس کردنِ لوتوس بروز میداد.
«تا حدودی. بوی خوبی میدی، برای همین راحت میتونیمعلومه با بیشترِ ترلوپها کنار بیای. البته گولی نه، پسخودت اصلاً زحمتِ امتحان کردنش رو هم به خودت نده.»
لکس سر تکان داد و گفت:دادابرت «این یکی انسانی که داری درموردشداری حرف میزنی… اسمش احیاناً پتولمی نیست؟»
«آره داداش، پتولمی. چند هفته پیش باهام ارتباط گرفت و با هم معامله کردیم.اصلاً من تا صخرهٔ ددفال درختا رو از سرِ راهش کنار میکشم، اونم در عوض چندتاکامل بذرِ خیلی کمیاب برای جنگلم آورده. داداش، وقتی بازسازیم تموم بشه، دیگه اصلاً منو نمیشناسی.»
تا حدی، لکس باید اعتراف میکرد که بطلمیوس برای ایناینجوری سفرِ اکتشافی چقدر خوب آماده شده بود. پس او همهستم باید از بطلمیوس یاد میگرفت و آمادهسازیهای خودش را شروع میکرد.
«هی کاروم، از اونجا که تو میتونی محدودهٔ خیلی بزرگتریترلوپم رو نسبت به من زیرِ نظر داشته باشی، یه سؤال ازتریلکس دارم. این اطراف معدنِ سنگِ روح یا منبعِ بزرگِ انرژی میشناسی؟»
«زیادن داداش، و همهشون هم زیرِ زمینن. ولی نمیتونم بهت بگم داداش، چونکلاً خودم بهشون نیاز دارم. اما بدم نمیاد آدرسِ چندتاشون رو تو محدودهٔ گولی بهتگزینهاش بدم. اگه مجبور بشه از اینجا بره، خیلی خوشحال میشم داداش. بدجوری رو اعصابه.»
دور از انتظار، دقیقاً به همین سادگی، لکس مکانِ چند معدنِ سنگِ روح را فهمید.هالهت اگر گروهِ اکتشافی میتوانست حتی یکی از آنها را پیدا کند، سفرشان موفقیتآمیز به حساب میآمد،بدونی و به همین دلیل لکس میدانست که پیدا کردنِ جایشان نباید تا این حد راحت میبود.
بقیهٔ روز را به گپزدن با کاروم گذراند و با پرسیدنِ سؤالاتِ غیرمستقیم سعیکامل کرد دربارهٔ ترلوپها بیشتر بداند. حاضر نبود بپذیرد که قضیه فقط همین است وددفال یک موجودِ زنده میتواند صرفاً بخشی از منظرهٔ طبیعت باشد. بیش از حد عجیب بود.
وقتی برای شام بیرون رفت، کاروم دنبالش نیامد، چون عادت نداشت جلوی آدمهای زیادی حرف بزند. لکسمنفیای با خروج از چادرش، از دیدنِ تغییراتِ چشمگیرِ اطرافِ اردوگاه جا خورد. درختها خودبهخود از سرِ راه کناراگه میرفتند و انگار این کافی نبود، با ریشههایشان زمینِ خالیشده را میکوبیدند تا جادهای صاف و هموار بسازند.
میتوانست جادهٔ نسبتاً مستقیمی را ببیند که بهآروم اعماقِ جنگل میرسید، اما جابهجایی و تکانخوردنِ درختان درخراب دوردست نشان میداد که مسیر هنوز کامل نشده است.
بعد از شام که به چادرش برگشت، از کاروم خبری نبود؛ موضوعی که لکس کاملاًهالهت از آن استقبال میکرد. پیش از خواب، یک بار مهمانخانه را اسکن کرد تا مطمئنقانونیمو شود همهچیز مرتب است. به استراحت نیاز داشت، چون فردا گروهِ اکتشافی دوباره راه میافتاد.
مری با چهرهای سرد، در سکوت درونِ اتاقِ بازجوییِ نزدیکِ گلخانه ایستاده بود. باید اعتراف میکردبگم که تهدلش از اینکه نتوانسته بودند بازجوییِ درستی از راسکالها بکنند، کمی دمغ بود. ماجرا از اینچرا قرار بود که لاکپشتِ فرمانروا بلایی سرشان آورده بود که به عروسکهای خیمهشببازیِ بیاراده تبدیل شده بودند.
چون خودش ندیده بود لاکپشت دست به کاری بزند، دقیقاًخیلی نمیدانست چه اتفاقی افتاده است. با این حال، نتیجه اینصدا… بود که راسکالها حالا مطیعانه به هر سؤالی جواب میدادند.
چیزهایی که فهمید... واقعاً کلافهکننده بود. راسکالها اصلاً نمیدانستند برای چه سازمانی کارکنی میکنند، صرفاً به این دلیل که هرگز در این باره کنجکاو نشده بودند. بهنوعی،حتماً آنها سربازانی بینقص بودند، چون هیچ اطلاعاتِ ارزشمندی در سر نداشتند که لو بدهند.
نه دلیلِ حمله را میدانستند و نه خبر داشتند کهاینجوری آیا حملهٔ دیگری در راه است یا خیر. تنها چیزی کهخودِ میدانستند این بود که هدفشان نابودیِ مهمانخانه است، صاف و پوستکنده.
با فکر کردن به دردسرِنوعی پیشِ رو، بهسختی جلوی خودشترلوپم را گرفت تا پیشانیاش را نمالد.
گذشته از اینکه زی و تاد مجروح شده بودند و باید شب را در غلافهایآرومِ بازیابیِ خودشان میگذراندند، هیچ راهکارِ مؤثری هم برای مقابله با حملاتِ بعدی نداشتند. کسی که حملهکلاسهایش کرده بود به این راحتیها دستبردار نبود و در این صورت، باید خودشان را آماده میکردند.
اگر این افتضاح نقطهٔ روشنی هم داشت، این بود که لاکپشت قصد داشت ازاصلاً تمامِ راسکالهای مرده بهعنوانِ کود استفاده کند و حسابی از این بابت راضی بود. دستکمکامل به مری اینطور گفته بودند که این کودها سرعتِ رشدِ پیچکِ بزهکار را بالا میبرند.
درست در همان لحظاتی که دراسمِ بلاتکلیفی دستوپا میزد و نمیدانست چهحتماً کار کند، متوجهِ اتفاقِ فوقالعادهای شد!
آنیتا، همان لیچ، آزمونش را تمام کرده بود و رسماً به جمعِ کارکنانِ مهمانخانهخوشبختم پیوسته بود. لبخندِ گشادی روی صورتِ مری نقش بست. لکس از قدرتِ آنیتا برایشهمون گفته بود و در صورتِ بروزِ حملهای دیگر، این قدرت قطعاً به کارشان میآمد.
با تصمیم برای اینکه آنیتا را کمی بهتر بشناسد،باش خیلی زود نقشههای جدیدی در ذهنش شکل گرفت. اینطوریمیکنی وقتی لکس بیدار میشد، دستکم حرفی برای گفتن داشت.