چپتر 520: بدون عنوان
0اوضاع در مهمانخانهٔ نیمهشب عالی پیش میرفت. جشنواره موفقیتِ بزرگی بود و در عرضِ چند ساعت پنجاینطور قلمروی کوچکِ مختلف کشف شده بود. نزدیک به ۱۰۰٬۰۰۰ مهمان واردِ قلمروها شده بودند، البته بهجز یکیبهانهاش که ظاهراً محدودیتِ سنی داشت. به هر دلیلی، فقط افرادِ زیرِ ۲۰ سال میتوانستند واردِ آن قلمرو شوند.
هرچند این موضوع مهمانهای عادی را از تلاش برای ورود منصرفبهشدت میکرد، چون انسانها، جانوران و دیگر نژادها در آن سن معمولاً هنوزشدند بسیار ضعیف بودند، اما چند فرقه بهشدت به آن علاقه نشان دادند.
فرقهٔ دیپلوی پلید نخستین گروهی بودند که دمِ دروازهراه جمع شدند و اعضای بیشماری از فرقهٔ خود را همراهشدن با بردههایشان که زیرِ محدودیتِ سنی بودند، به داخل فرستادند.
اما با اینکه آنها اولین گروهی بودند که دست به کار شدند، تنها کسانی نبودنددمِ که چنین ایدهای داشتند. خیلی زود دهها فرقهٔ دیگر که در طولِ جشنواره سرزده بهکار مهمانخانه آمده بودند نیز شروع به فرستادنِ نسلِ جوانِ خود به داخل کردند، از جمله پالادینها.
آن یک قلمروی کوچک تبدیل به میدانِ درگیری برای فرقههای مختلف شد، بهخصوص که در مهمانخانه از مبارزه منعنکرده شده بودند. اینطور نبود که تلاش نکرده باشند، اما مهمانخانه حالا در قبالِ چنین وضعیتی بسیار سختگیرتر بود. نگهبانهاشدن فوراً هر کسی را که درگیری راه میانداخت دستگیر میکردند و بدونِ توجه به بهانهاش، از مهمانخانه بیرون میانداختند.
محروم شدن از مهمانخانه برای این فرقهها که تازه این سرزمینِ مقدسِ بینظیر را کشف کرده بودند، ضررِ بسیار بزرگی بود. اما مهمانخانهشدند اخطارهای مشخصی داده بود که حفاظتش شاملِ قلمروهای کوچک نمیشود، بنابراین همه باید فقط با مسئولیتِ خودشان پیش میرفتند. با اینکه این مسئلهسرزده نشاندهندهٔ خطر بود، اما فرصتی هم برای رقابت بر سرِ منابعِ بیصاحب به شمار میرفت. فرقهها هرگز چنین فرصتی را از دست نمیدادند.
لکس در دفترِ کارش نشسته بود و اوضاع را زیرِ نظر داشت. قلمروهای کوچک درآمدِبهانهاش امپیِ او را افزایش داده بودند، چون بسیاری از افراد برمیگشتند و به غلافهای بازیابی نیازشاملِ پیدا میکردند، یا گنجینههایی را که به دست آورده بودند برای فروش در اتاقِ گیلد میگذاشتند.
این دقیقاً همان نوع پیشرفتی بود که دوست داشت ببیند. میتوانست حدس بزند که قلمروهای کوچکدروازه خیلی زود مهمانهای بیشتری را جذب میکنند و حتی روستا هم بیش از حد شلوغ میشود.کسانی او باید سکونتگاهِ دیگری میساخت، بنابراین یک بارِ دیگر شروع به کار با بخشِ برنامهریزی کرد.
او خیابانِ اصلی را داشت که برخی از جاذبههای خاصِ مهمانخانه در آن بود اما جمعیتِ کمتریاینطور را هم در خود جای میداد. روستا جایی بود که بیشترِ مهمانها وقتشان را در آن میگذراندند،بهانهاش چون بیشترِ جاذبهها و سرگرمیها آنجا قرار داشت. سکونتگاهِ سوم باید حولِ محورِ قلمروهای کوچک متمرکز میشد.
تماشای رشدِ مهمانخانه هیجانانگیز بود، اما او عجله داشت چون گرند پری روزِ بعد شروع میشددیپلوی و او هم در آن شرکت میکرد. میخواست سکونتگاهِ جدید پیش از شروعِ مسابقه آماده باشد،آنها چراکه مسابقه با گذراندنِ مسیر از وسطِ آن، فرصتی عالی برای جلبِ توجه به آنجا بود.
اما در حالی که لکس مشغولِ گسترشِ مهمانخانه بود، اتفاقِ دیگری در جریان بود که از چشمش دور ماندهشدن بود. با وجودِ لباسِ میزبان و صندلیِ دفترش که او را با مهمانخانه همگام میکردند، اینطور نبود که متوجهشخودشان نشده باشد، اما با این حجم از اتفاقاتی که در مهمانخانه میافتاد، این موضوع واقعاً ارزشِ توجهِ بیشتر را نداشت.
در حالی که مهمانانِ پرشمار و حتی کارکنان بهخاطرِ آخرین افزایشِ درجهٔ ستارهای دورهٔ رشدی را پشتِجمع سر گذاشتند، بسیاری از حیواناتِ معمولیِ مهمانخانه تنها اندکی از آن بهرهمند شده بودند. وضعیتِ مگیکارپتهای متعددیچنین که لکس به مهمانخانه آورده بود نیز همینطور بود. سرزندگیشان بیشتر شده و رنگهایشان درخشانتر شده بود.
با این حال، یکی از آنها داشت چیزِ بسیار عجیبی را تجربه میکرد. به خواب رفته بود ونبود گذاشته بود بدنش تا کفِ دریاچه، جایی که ماهیها در آن زندگی میکردند، پایین برود. انگار که اینمیانداختند خوابِ طولانیِ غیرعادی بهاندازهٔ کافی عجیب نبود، در روزهای اخیر بدنش شروع به ساطع کردنِ درخششی ملایم کرده بود.
نوری کمسو اما واضح از میانِ پولکهای مگیکارپت ساطع میشد، اما با گذشتِ روزها،دادند نور هر لحظه روشنتر میشد. سرانجام نور آنقدر درخشان شد که نهتنها توجهِ همنوعانِ مگیکارپتش،داخل بلکه توجهِ مهمانانِ مختلفی را که در دریاچه شنا میکردند نیز به خود جلب کرد.
بسیاری با این فکر که ورودیِ دیگری به یک قلمروی کوچکدستگیر کشف کردهاند، بهسمتِ نور هجوم بردند، اما پیش از آنکه واقعاًسرزمینِ بتوانند به مگیکارپت نزدیک شوند، شکلِ آن شروع به تغییر کرد!
طوفانی از انرژیِ روحی، شبیه به همان طوفانی که لکس را هنگامِ شکستنِ مرزش در بر گرفته بود، بالای سرِبیشماری ماهی پدیدار شد و بدنش بهسرعت شروع به رشد کرد. از اندازهای که تنها چند فوت بود، بهسرعت به دوازده فوتسرزده و سپس به بیست فوت رسید، تا اینکه سرعتِ رشدش کم شد و طولش به حدودِ بیستوپنج فوت (۷٫۶ متر) رسید.
هالهای سنگین و رعبآور بدنِ همچنان درخشانش را در بر گرفت و باعث شد همهٔمبارزه مهمانان با وحشت عقبنشینی کنند! نور چند دقیقهٔ دیگر نیز شکلِ او را در بردستگیر گرفت تا بدنش بیشتر تغییر کند، اما وقتی نور محو شد، هیولای جدیدی را نمایان کرد.
دیگر از آن چشمهای گردِ نرم و بانمکِضعیف مگیکارپت خبری نبود و دیگر پولکهای گرم ودیپلوی قرمزی نداشت که آدم دلش بخواهد بغلشان کند.
نه، مگیکارپت به موجودی درنده جهش یافته بود که ذرهذرهٔ وجودش هالهای وحشیبدونِ ساطع میکرد. قدرتش ناشی از رشد در تزکیهٔ روح نبود، بلکه بدنش چنانضررِ قدرتی در خود نهفته داشت که میتوانست خودِ دریاها را به لرزه درآورد.
مگیکارپتهای مختلفِ دریاچه آرامآرام بهسمتِ موجودِ جدید شنا کردنددادند تا تماشایش کنند و سپس طوری دورش به شناشدند درآمدند که انگار داشتند مراسمِ آیینیِ خاصی را اجرا میکردند.
اما موجود اصلاً به هیچکدام از اینها توجهی نداشت. بهعنوانِ موجودی که متعلق به مهمانخانه بود، بهمحضِ اینکهنبود رشد کرد و به خودآگاهی رسید، خودبهخود به کارمندِ مهمانخانه تبدیل شد. بنابراین تمامِ توجهش به پنلی جلبمیانداختند شده بود که جلویش ظاهر شده بود، با کلماتی رویش که جانور به طریقی میتوانست آنها را بخواند.
روی پنل نوشته شده بود:
برای اولین اردوی سالانهٔ کارکنانِ مهمانخانه، لطفاً هرگونه پرهیزِ غذایی فهرست شود. همچنین، لطفاً تأیید شود که آیا پیش از اردو تمایلی به کلاسهای رقص وجود دارد یا خیر.