چپتر 491: مسابقهٔ ماشینِ گلف
0ماشینی که لکس به آن کوبید، بیدرنگ به چپ و راست منحرف شد. ازمیانِ آنجا که مسابقه تازه شروع شده بود و همهٔ ماشینها نزدیک به هم بودند،مسیر ماشینِ منحرفشده به چندتایی از آنها برخورد کرد و در دم آشوب به پا کرد.
همه، از تماشاگران گرفته تا خودِ رانندهها، از این شروعِ پرآشوب جا خوردند، چون مسابقات درهمراه دو روزِ گذشته کموبیش الگوی مشخصی پیدا کرده بود. دورِ اول، هرچند خالی از رقابت نبود،زیادی اما معمولاً آرام پیش میرفت تا رانندهها به پیست عادت کنند و تاکتیکهای مختلفی به کار ببندند.
با توجه به اینکه خودِ پیست چقدر میتوانست غیرقابلپیشبینی باشد،مسابقهٔ چه رسد به متغیرهای غیرمنتظرهای که پاورآپهای مختلفِ رانندهها ایجاداستفاده میکردند، اول شدن در همان ابتدای کار هیچ فایدهٔ واقعی نداشت.
به همین دلیل، بیشترِ مسابقات آرام شروع میشدند و رفتهرفتهمحتاطانه خسارتبارتر میشدند. اما لکس هیچ قصدی برای آرام بازی کردنحسابِ نداشت و نمیخواست برای عادت کردن به پیست وقت تلف کند.
برای او تنها دو چیز حقیقت داشت. اول اینکه میخواست برنده شود و آنقدر به شهود، واکنشها و تواناییهایش اطمینان داشت که اینگرفت برد را به دست بیاورد، حتی اگر به هدفی بزرگ تبدیل میشد. دوم اینکه در تعطیلات بود، پس محتاطانه عمل کردن چه فایدهایبهعنوانِ داشت؟ تنها یک مسابقهٔ نفسگیر میتوانست بیشترین رضایت را برایش به همراه بیاورد، برای همین از همان ابتدا حسابِ خودش را جدا کرد.
لکس با استفاده از غرایزِ تیزش بهدقت از میانِ سردرگمیِ اولیه مانورنفسگیر داد و ناگهان فاصلهٔ زیادی از بقیه گرفت! با اینکه هنوز سه چهارمیانِ ماشین جلویش بودند، مسیر باز بود و میتوانست هر کاری دلش میخواهد بکند!
از آنجا که ماشینِ گلفِ همه یکسان بود و شتاب، سرعت، ترمز و چیزهای مشابهی داشتند، بزرگترین ابزاریخودش که لکس میتوانست با اطمینان از آن استفاده کند، مهارتِ رانندگیاش بود. او بهعنوانِ یکی از ساکنانِ سابقِماشین منهتن، نیازِ چندانی به ماشین نداشت و برای همین تجربهٔ رانندگیِ زیادی هم نداشت، اما حالا داشت یاد میگرفت.
لکس با بهرهگیری از تواناییهای ذهنیِ تازهارتقایافتهاش، بخشیدوم از تمرکزش را روی مشاهده و بهخاطرسپردنِ جزئیاتِرضایت ریزِ واکنشِ ماشین به هر حرکتش گذاشته بود.
۱۰۰ مترِ اولِ پیست مستقیم بود و بعد با پیچی ملایم در امتدادِ یک شیب گسترش مییافت. دید که یکی از ماشینهای جلوییگرفت در پیچ دریفت کشید، درحالیکه ماشینِ دیگر از تمامِ عرضِ پیست استفاده میکرد و در طولِ پیچ از یک طرف به طرفِ دیگر میرفتیکی تا اصلاً مجبور به کم کردنِ سرعتش نشود. ماشینِ سوم ترمز کرد تا آنقدر سرعتش را کم کند که بدونِ خروج از پیست بپیچد.
اولین فکرِ لکس این بود که او هم باید سرعتش را کم کند، چون تکانهٔ روبهجلویش آنقدرابتدا زیاد بود که نمیتوانست بهاندازهٔ کافی سریع بپیچد. اما بخشِ دیگری از وجودش که میدانست حتی اگرگرفت ماشین با سرعتِ تمام تصادف کند، بهخاطرِ استقامتِ بدنیاش هیچ آسیبی نمیبیند، میخواست همان دریفت را تکرار کند!
لکس در رانندگیِ عادی تجربهٔ محدودی داشت،محتاطانه چه برسد به دریفت کشیدن. در واقع،برایش اصلاً نمیدانست چطور باید این کار را بکند!
لبخندی پهن و دیوانهوار روی صورتِ لکس نقش بست. با سرعتِ بالای ماشین و نزدیک شدنِ پیچ، وقتی برایابتدا فکر کردن نداشت، پس بهطورِ غریزی واردِ حالتِ فلو شد! تمامِ کارهایی که ماشینِ گلفِ جلویی برای دریفت کشیدن کردهماشین بود، مثلِ یک فیلم در ذهنش مرور شد و لکس، درست مثلِ یک ماشین، تمامِ حرکات را موبهمو کپی کرد!
از نقطهای که ماشین واردِ دریفت شد، سرعتش و میزانِ چرخشش،غرایزِ همهچیز دقیقاً یکسان بود. تنها بعد از اینکه بینقص از پیچبقیه درآمد، از حالتِ فلو خارج شد و موجِ احساسات به سراغش آمد.
وزشِ باد در موهایش، تابشِ آفتاب روی سرش و منظرهٔ زیبای مهمانخانه کهبیشترین از کنارش میگذشت؛ بالاخره فهمید چرا جرارد اینقدر از این کار خوشش میآمد. گذشتهاولیه از این، دریفتش خیلی تمیز و لذتبخش درآمده بود، اما قلبش داشت دیوانهوار میتپید!
با اینکه میدانست صدمه نمیبیند، اما وقتی آدم فکر میکند قرار است تصادف کند،برایش طبیعی است که هیجانزده شود. این حس تازه بعد از کامل شدنِ دریفت بهداد سراغش آمد، چون برای این کار، فرمان را در جهتِ مخالفِ پیچ چرخانده بود!
لکس بیاختیار زد زیرِ خنده. اصلاً نمیدانست قضیه چطور کارمحتاطانه میکند، اما کمکم داشت از خودش میپرسید چرا در اینهمهحسابِ سال حتی یک بار هم چنین چیزی را امتحان نکرده بود؟
اما باید دوباره حواسش را بهابتدا مسابقه جمع میکرد. مسابقه اصلاً تمام نشدهبهدقت بود. در واقع، تازه داشت شروع میشد!
اولین دسته از موانع داشتند از راه میرسیدند. مسیر چهار شاخه میشد و از روی، کنار، میان وحسابِ زیرِ چند تپهٔ خیلی کوتاه میگذشت. گذشته از این، بخشهایی از مسیر با پیچکِ افعیِ بزهکار پوشیده شده بود.ماشین پیچکها به ماشین آسیبی نمیزدند، اما اگر ماشین زیادی نزدیک میشد، به آن میچسبیدند و چند ثانیهای گرفتارش میکردند.
لکس ماشینهای جلویی را زیرِ نظر گرفت تا ببیند کارِ دیوانهوارِ دیگری میکنند که بتواند تقلید کند یا نه، اما آنهاغرایزِ داشتند از هم جدا میشدند. تصمیم گرفت ماشینی را دنبال کند که از روی تپهها میرفت. چه آن ماشین کارِ خاصی میکردبکند چه نه، لکس ناگهان هوس کرد با استفاده از شیبِ یکی از تپهها، از روی ماشین بپرد و از آن سبقت بگیرد.
این بار، لکس واردِ حالتِ اوردرایو شد و حسِّ روحیاش پیشِ رویش گسترده شد، هرچند بُردش در حالِ حاضر بهزور بهخودش چند ده فوت میرسید. با این حال، برای لکس مهم نبود. بخشی از مغزش شروع به انجامِ محاسباتِ دقیقی کرد کهباز برای اجرای چنین مانوری لازم داشت. نتیجهای که گرفت این بود که بدونِ نوعی نیروی کمکی یا شتابدهنده، این کار غیرممکن است.
لکس وسوسه شد از یک آرایه استفاده کند، اما این کار خلافِ قوانینبهدقت بود. آتشی در دلِ تسلیمناپذیرش شعلهور شد. اگر حتی نمیتوانست از فیلمِ «سریعماشین و خانواده» جلو بزند، تزکیهگر بودن چه فایدهای داشت؟ حتماً راهی پیدا میشد.