چپتر 536: بدون عنوان
0لکس بهطور کلی از اوضاع احساسِ خیلی خوبی داشت، بهویژه بعد از مسابقه. به خودش یادآوری کرد که هرخالی از گاهی کمی خستگی در کند. هیچکجای قانونِ مهمانخانهدار نگفته بود که باید همیشه جدی بماند. با اینکه بایدکلبهٔ بر همهچیز نظارت میکرد و مطمئن میشد همهچیز بهخوبی پیش میرود، خودش هم باید از امکاناتِ مهمانخانه لذت میبرد.
با این حال، نمیتوانست بگوید از اینکه بهجای او جرارد داشت بهاصطلاح از «موفقیت رنج میبرد»، ناراحتخودشان است. حتی از دور هم میتوانست ببیند که جمعیت او را به هوا میاندازند. لکس چیزهایی دربارهٔلاکپشت موجسواری روی جمعیت شنیده بود که ترجیح میداد خودش تجربهشان نکند. همان بهتر که جرارد بهجایش بود.
توجهش را به رویدادِ بعدی معطوف کرد. فکر نمیکرد ورزشگاه مکانِ مناسبی برای تورنمنتِ ماهیگیری باشد، پسفکر باید جای دیگری را انتخاب میکرد. به دریاچهٔ کوچکی نزدیکِ روستا آنی منتقل شد و آنجا رامنتقل مناسب دید. منطقه پر از تپههای کوچک با شیبِ ملایم و چند درختِ پراکنده اما بزرگ بود.
چاه را به فضای بازی در پایِ یک تپه منتقل کرد و دورتادورش نیمکتهای چوبی گذاشت.ساخت غرفههایی برای فروشِ غذا ساخت و چند منقلِ کبابپزی اینطرف و آنطرف گذاشت. کارمندان مسئولِ برخیکردند از منقلها میشدند، اما چندتایی هم خالی میماند تا اگر مهمانها هوس کردند، خودشان آشپزی کنند.
تابهای چوبیِ یکنفره به شاخههای درختان وصلغذا شد. گودالهایی برای آتشِ کمپ ایجاد شد وبرخی چند کلبهٔ ثابت اینطرف و آنطرف قرار گرفت.
نمیتوانست با لاکپشت مشورت کند چون هنوز سرش شلوغمیشدند بود، پس بعد از صحبت با باغبان، لکس بوتههای مختلفیکنند در آن منطقه کاشت که توتها و میوههای خوراکی میدادند.
در مقایسه با رویدادهای جشنگونه و هیجانانگیزی مثلِ گرندپری یا شهربازی، این رویداد بسیار آرامتر و خودمانیتر بهنمیکرد نظر میرسید. لکس میخواست این مکان را به یک محلِ دائمی برای کمپینگ تبدیل کند. حتی چند قایقِمناسب ماهیگیری در دریاچه گذاشت تا اگر کسی بعد از تماشای تورنمنت هوسِ ماهیگیری کرد، از آنها استفاده کند.
به بخشِ برنامهریزی گفت کهفضای به ریزهکاریهای لحظهآخریِ مکان برسند، اماچوبی باید به تمِ کمپینگ وفادار میماندند.
چند ساعتِ بعدی را صرفِ رسیدگی به مسائلِ متفرقهٔ مربوط به مهمانخانه کرد؛ مثلِمسئولِ چند مهمانِ دیگر که میخواستند او را ببینند، تأییدِ جدیدترین شیفتهای چرخشیِ کارمندان برایتابهای سنگرِ جاودان و تعیینِ قیمت برای غذاهای جدیدی که در مزرعهٔ کویریِ جدید پرورش مییافت.
برای یکی ازاینطرف کارها، لوتر رامسئولِ به دفترش احضار کرد.
لوتر درحالیکه وارد میشد پرسید: «صدام کردید، مهمانخانهدار؟» در کمالِ ناامیدیاش، مهمانخانهدار آنقدر که او امید داشت به اوورزشگاه کار نمیسپرد. فقط هر از گاهی بود که مهمانخانهدار وظیفهای به او محول میکرد. فکر میکرد شاید دلیلش شکستِمنطقه قبلیاش باشد که برنامههایی پیشنهاد داده بود که به مذاقِ مهمانخانهدار خوش نیامده بود. مصمم بود که تغییر کند.
مهمانخانهدار سر از کارش برداشت و گفت: «مطمئنم از رویدادی که دربارهٔ قلمروهای کوچک تو مهمانخانه در جریانه خبر داری. بهکارمندان چند تا از کارمندها وظیفه دادم یه لیستِ دقیق از تمامِ قلمروهای کشفشده و شرایطشون تهیه کنن. میخوام اون لیست روگودالهایی بررسی کنی و یه قلمروی مناسب برای کارمندها پیدا کنی. برنامهام اینه که تمامِ کارمندهای مهمانخانه اون قلمرو رو مستعمرهٔ خودشون کنن.»
لوتر با وحشتچوبی پرسید: «شما... داریدفروشِ ما رو میفرستید بریم؟»
مهمانخانهدار که متوجهِ برداشتِ لوتر شده بود، خندید و گفت: «نه، نه منظورم این نیست. در حالِ حاضر، تنها چیزی که بیشترِ کارمندها میشناسن مهمانخانهٔ نیمهشبه. با اینکه اینایجاد چیزِ بدی نیست، ولی اگه هرگز زندگیِ عادی رو تجربه نکنن، یا ندونن بقیهٔ جهان چطوریه، رشدشون کاملاً متوقف میشه. اونها درکِ درستی از تجربههای رایج نخواهند داشت وآرامتر این نهتنها دیدگاهشون به دنیا رو خراب میکنه، بلکه باعث میشه نتونن دیدگاهِ مهمانها رو بفهمن. اگه این دیدگاه رو نداشته باشن، چطور میتونن بهتر به مهمانها خدمات بدن؟»
لوتر تازه متوجهِ قضیه شد. این یک مجازات نبود، بلکه هم پاداش بود و هم یک امتحان! مهمانخانهدارنمیکرد داشت مسئولیتِ بیشتری به آنها میسپرد تا ببیند چطور عمل میکنند. از یک طرف، نگاهی اجمالی به زندگیِمناسب بیرون از مهمانخانه به آنها میداد و از طرفِ دیگر، مهارتهای بقایشان را بدونِ حمایتِ همهجانبهٔ مهمانخانهدار محک میزد.
در حقیقت، لکس فقط عذابوجدان داشت. او با مهمانخانهٔ نیمهشب مثلِ خانهاش رفتار میکرد، پس کارمندان بهطور طبیعی جایگاهِ خانوادهاشآنطرف را پیدا کرده بودند. با وجودِ تمامِ عظمتِ مهمانخانه، اگر هرگز اجازه نداشتند آنجا را ترک کنند، چه فرقی بادرختان زندان داشت؟ اما در عینِ حال، هنوز نمیخواست آنها را به دنیاهای دیگر بفرستد. آنها بیش از حد ضعیف بودند.
حال که حرف از ضعف شد، لکس اخیراً در مخمصهای بیسابقه گیر افتاده بود. با اینکه پاسخش به درخواستهای هنالی را به جوتون دادهکردند بود، نمیدانست آنها چه واکنشی نشان میدهند. از یک طرف نمیتوانست ظاهرِ قدرتمندش را کنار بگذارد، و از طرفِ دیگر هم توانِ درافتادن باصحبت آنها را نداشت. فراموش نکرده بود که چطور صرفاً ورود به چیزی شبیه به اتاقِ کنفرانسشان، کافی بود تا او را به کما ببرد.
اخیراً به فکر افتاده بود که برای تکمیلِ مأموریتش به قلمروی بلور برگردد. اگر میتوانست کاری کند که مهمانخانهٔ نیمهشب از قلمروی خاستگاه خارجدرختان شود، دیگر گرفتارِ هنالی نمیماند. اما تصمیم گرفت پیش از هر قضاوتی، صبر کند تا آنها پاسخشان را بدهند. زمانِ زیادی را در قلمروی بلورمقایسه گذرانده بود و هیچ اشتیاقی برای بازگشت نداشت. گذشته از آن، حالا که میتوانست تمامِ حواسش را به مهمانخانه بدهد، کاروکاسبی حسابی رونق گرفته بود.
لوتر با قاطعیتموجسواری گفت: «انجامش میدم.ترجیح شرایطِ خاصی مدنظرتون هست؟»
لکس جواب داد: «فقط یه جای مناسب انتخاب کن، همین. من یه بودجهٔ اولیه برایغذا این استقرار بهتون میدم، اما بعدش همه باید برای تأمینِ نیازهاتون روی جمعآوریِ منابعِ محلیمهمانها حساب کنید. میتونی یه نظرسنجی بذاری تا ببینی بقیه چه جور محیطی رو دوست دارن.»
لوتر با انرژیچوبی گفت: «انجام میشه!»فروشِ و بعد مرخص شد.
با انجامِ این کار، لکس موقتاً از شرِّ تمامِ وظایفی که رسیدگیِمیماند فوری میخواستند خلاص شد. همیشه کار برای انجام دادن بود، اما هیچکدام نیازیوصل به اقدامِ در لحظه نداشتند. برای همین حواسش را به مسائلِ شخصیاش داد.
با استفاده ازموجسواری هولوگرامِ شخصیاش، پیامیترجیح برای لری فرستاد.
«لری، برنامهها عوض شده. من به تو و مارلو ملحق نمیشم، اما راهی پیدا کردم که بتونیم جلوی هر پیامدِ منفیِ حمله به اون زندانیها رو بگیریم. هر کاری که کردن، یا حداقل تا جایی که میتونیچوبیِ رو دقیق مستند کن و اگه شد سعی کن ازشون اعتراف بگیری. یه پروندهٔ حسابی بساز که نشون بده چرا زمین، با اینکه بخشی از امپراتوریه، اینقدر نادیده گرفته شده و مردمش به حالِ خودشون رها شدنآرامتر تا زجر بکشن. کارت که تموم شد، هرچی جمع کردی رو بده به من. اگه همهچیز طبقِ برنامه پیش بره، نهتنها هیچ عواقبی گریبانمون رو نمیگیره، بلکه اوضاعِ زمین هم از این رو به اون رو میشه.»
بعد از فرستادنِ پیام، لکس بیاختیار آهی کشید. ارتباطش با امپراتوری حسابی بهکارمندان نفعِ سیارهٔ مادریاش تمام میشد، حتی با اینکه تصمیم گرفته بود آن راآشپزی پشتِ سر بگذارد. انگار دستانی جادویی داشت. همهچیز تحتِ نفوذِ او بهتر میشد.
لکس خندید. این افکار حتی برای خودش هم زیادی خودشیفتهوارچندتایی بود. در حقیقت، او مردی در وضعیتی بهشدت متزلزل بود کهچوبیِ داشت با مهارتِ تمام همهچیز را در حالتِ تعادل نگه میداشت.
با پایانِ این کارها، و از آنجا که سیستم داشت بقیهٔ امور را بهخوبی اداره میکرد، لکس بیاختیار حواسشورزشگاه را به قلمروی کوچکِ جدیدی داد که به امپراتوری بخشیده شده بود. کمی دربارهٔ این پاگودا کنجکاو بود. اگرمنطقه میخواست آنجا نقشِ میدانِ تمرینی برای کارمندانش را ایفا کند، اول باید درکِ عمیقتری از میزانِ سختیاش به دست میآورد.
بعد از یک اسکنِ سریع که نشان میداد ویلیام هنوز در عمارت است، لکس تصمیم گرفت سری به پاگودا بزند. کنجکاو بودمسئولِ ببیند این آزمونها واقعاً چقدر سختاند. اصلاً چنین خیالی در سر نمیپروراند که بتواند تمامِ آزمونها را یکنفس پشتسر بگذارد و باکمپ این کار، میراثی باورنکردنی به دست بیاورد که او را همسطحِ امپراتور کند. اینطور نبود که به عقدهٔ شخصیتِ اصلی دچار شده باشد.
بله، فقط و فقط میخواست اوضاع را بسنجد. برای تعویضِ لباس به اتاقش تلهپورت کرد،برخی اما تازه آنجا یادش آمد که هیچ تجهیزاتِ جدیدی متناسب با عالمِ جدیدش نگرفته است.یکنفره شانهای بالا انداخت، یک تیشرت و شلوارِ جین پوشید و به سنگرِ جاودانه تلهپورت کرد.
«مری، من یهمدت یهکم سرم شلوغه، پس اگهمنقلها کسی مصیبتی شبیهِ مصیبتِ راگنار داشت، از خیلی قبلترخودشان بهم خبر بده تا بتونم بهاندازهٔ کافی آرایه بچینم.»
واقعاً هیچ اتفاقِ ناگوارِ دیگری به ذهنش نمیرسید که در غیابش رخ بدهد. در برابرِ هر خطری کهنمیکرد فکرش را میکرد، تدابیرِ پیشگیرانه اندیشیده بود و نگهبانانِ کافی هم برای محافظت از مهمانخانه در برابرِ دردسرسازانِمناسب احتمالی داشت. گذشته از این، فقط برای مدتِ کوتاهی میرفت. بدترین اتفاقی که ممکن بود بیفتد چه بود؟
مدتِ کوتاهی پس از ورودِ لکس به قلمروی کوچک، آدروس که زمانِ زیادی رافروشِ در مهمانخانه گذرانده بود، سرانجام به زمین برگشت. همهکس که مولتیمیلیاردر نبود. هرچقدر هممیماند که دلش میخواست در مهمانخانه بماند و خوش بگذراند، دیگر از پسِ مخارجش برنمیآمد!