چپتر 397: سیستمِ اعتبار
0مدتی طولانی از باز شدنِ سیستمِ اعتبارِ مهمانخانه میگذشت، اما فراتر از سطحِ اولچنگی تقریباً بیاستفاده مانده بود. تازه همان هم بیشتر به این دلیل بود که سطحِمتصل اول رایگان بود و هر کسی که وارد مهمانخانه میشد، خودبهخود آن را میگرفت.
تنها فایدهای که سطحِ اعتبارِ ۱ داشت، استفاده از عینکهای خاصی با اثرِ کلارک کنت بود. هر کسیمیداد میتوانست آنها را به چشم بزند و ظاهر و ردپای انرژیاش را کاملاً پنهان کند تا با پوششیچشمگیر بینقص به مهمانخانه بیاید. این قابلیتی بود که همهٔ مهمانها داشتند و احتمالاً پرکاربردترین قابلیتِ ارائهشده در مهمانخانه بود.
سپس سطحِ اعتبارِ ۲ بود. مهمان برای باز کردنِ این سطح باید ۱۰٬۰۰۰ امپی خرج میکرد؛ کاری که در اوایلِ باز شدنِ سیستمِ اعتبار بسیار دشوار بود، بیشتر بهحال این دلیل که جایی برای خرج کردنِ پول وجود نداشت. اما حالا، اجارهٔ یک دهکدهٔ کوچک برای یک شب ۱۵٬۰۰۰ امپی هزینه داشت که شخص را بهراحتی به حدنصابِچنگی این اعتبار میرساند. با این حال، تنها فایدهٔ این سطح این بود که شخص میتوانست سالی یک بار، بدون استفاده از کلیدِ طلایی یا در، آنی به مهمانخانه منتقل شود.
واقعاً شرایطِ معدودی وجود داشت که این قابلیت در آنها مفید به نظر میرسید؛ مثلاًبسیار اگر کلیدهای شخص تمام میشد، یا وسطِ یک مبارزهٔ سنگین بود و به فراری ناگهانیمیرساند نیاز داشت. اما خارج از آن شرایطِ بسیار خاص، این قابلیت چنگی به دل نمیزد.
بعد از این، سطحِ اعتبارِ ۳ بود. هرچند قابلیتی که در این سطح باز میشد هم محدودیتِ زمانی داشت، اما قطعاًجذابتر جذابتر بود. این سطح به کاربر اجازه میداد هر ۱۰ سال یک بار مستقیماً به سیارهای متصل به مهمانخانه سفر کند.چشمگیر با در نظر گرفتنِ اینکه سفرهای میانستارهای، بهویژه سفر بینِ کهکشانها، ممکن بود صدها سال طول بکشد، جذابیتِ این قابلیت چشمگیر بود.
تا حدودی مایهٔ تأسف بود که بُردِ مهمانخانه تا به اینجا محدود بود، اما با گذشتِ زمان اینمیداد به قابلیتی بسیار پرطرفدار تبدیل میشد. با این حال، بهرغمِ جذابیتش، فقط یک قابلیت بود. با توجه بهچشمگیر اینکه مهمان برای باز کردنِ این سطح باید ۱۰۰٬۰۰۰ امپی خرج میکرد، هم ارزان تمام میشد و هم گران.
برای هر کسی که نیاز داشت مسافتهای طولانی را در قلمروی خاستگاه طی کند، مفت بود. اما براینداشت بقیه، بیش از حد گران تمام میشد. افزون بر این، سفر به دنیایی دیگر اگر شخص بهاندازهٔ کافیآنی قوی نبود، خطراتِ چشمگیری به همراه داشت؛ پس چرا باید راحتی و فضای آشنای سیارهٔ مادریشان را رها میکردند؟
چنین قابلیتهایی با کاربردهای محدود باعث شده بودند تا سطحِ اعتبار به قابلیتی تقریباًاعتبار فراموششده در مهمانخانه تبدیل شود. اما حالا لکس قصد داشت کاربردهایش را بیشتر کند وحدنصابِ قابلیتهای خاصی را طوری تنظیم کند که فقط در سطحهای اعتبارِ مشخصی در دسترس باشند.
این کار نهتنها انگیزهای میشد تا مهمانها امپیِ بیشتری خرج کنند، بلکهخارج میتوانست جذابیتِ استخدام بهعنوانِ کارمندِ مهمانخانه را هم بالا ببرد، چرا کهمیداد آنها برای استفاده از امکانات یا قابلیتها نیازی به سطحِ اعتبار نداشتند.
هرچه باشد، با اینکه رسیدن به ۳ سطحِ اول ساده بود، از سطحِ اعتبارِ ۴ به بعد محدودیتها بیشتر و بیشتر میشد. خودِسفر سطحِ اعتبارِ ۴، غیر از اینکه نیازمندِ خرج کردنِ ۱۰ میلیون امپی بود، ایجاب میکرد که مهمان دستکم در عالمِ نوزادِ روح باشد وبهرغمِ حداقل ۱ ماه اتاقی در مهمانخانه اجاره کرده باشد. شاید این الزامات ساده به نظر میرسیدند، اما هرچه سطح بالاتر میرفت، رفتهرفته دشوارتر میشدند.
درعینحال، میزانِ دشواری با مزایای پس از آن همخوانی داشت؛ برای مثال، سطحِ اعتبارِ ۴ که بهوجود مهمانها ۵٪ تخفیف در تمامِ خدماتِ مهمانخانه میداد، همچنین به آنها اجازه میداد تا هر ۱۰ سالکلیدِ یک بار، درحالیکه بیرون از مهمانخانه بودند، یک بار از هر یک از امکاناتِ مهمانخانه استفاده کنند.
این یعنی میتوانستند از هر کجای جهان، از امکاناتی مثلِ اتاقِ مراقبه، غلافِ بازیابی، اتاقِ وانِ آبگرم و مواردی از این دست استفاده کنند. با۱۵٬۰۰۰ اضافه شدنِ خدماتِ بیشتر توسطِ لکس، شمارِ امکاناتِ قابلاستفاده برای آنها نیز پیوسته گسترش مییافت. برای مثال، حالا هر کسی که به سطحِ اعتبارِ ۴ میرسیدتمام میتوانست مستقیماً اطلاعاتی را از ساختمانِ خبر دریافت کند، بدون اینکه مجبور باشد به مهمانخانه بیاید و برای گرفتنِ اطلاعاتِ خاص به آن ساختمان سر بزند.
حالا که حرفش شد، ناگهان ایدهای به ذهنِ لکس رسید و آن را برای ولما فرستاد. ولماهرچند میتوانست بهجای تقسیمِ اخبار به دو دستهٔ عمومی و مخصوصِ کارکنانِ مهمانخانه، سطوحِ مختلفی از حساسیت ایجاد کندبینِ و اطلاعاتِ خاصی را تنها در صورتی در دسترس قرار دهد که مهمان در سطحِ اعتبارِ مشخصی باشد.
بله، همین که لکس شروع به اینطور فکر کردن کرد، ایدههای بیشتری به ذهنش هجوم آورد. بهاجازه خاطر آورد که لاکپشتِ فرمانروای کهکشانی برای پرورشِ یک گیاه از کسی پول گرفته بود. او آنقدربکشد درگیرِ پنهان کردنِ گلخانه شده بود که فراموش کرد میشود از آن بهعنوانِ یک خدمات استفاده کرد.
هنوز هم به مهمانها اجازه نمیداد واردِ گلخانهاش شوند، اما بخشِ کوچکی از آن را در جنگلِ اطرافِ گلخانه برای عموم آزاد گذاشت. سپس تصمیمشخص گرفت خدماتی راه بیندازد تا مهمانها بتوانند گیاهانِ کمیاب یا بدقلق را تحویل دهند و مهمانخانه آنها را برایشان پرورش دهد. یا اینکه میتوانستند گیاهوسطِ را مستقیماً به مهمانخانه بفروشند. لکس به جمعآوریِ گیاهانِ کمیاب علاقه داشت و میخواست کلکسیونش را گسترش دهد؛ کسی چه میدانست کِی به چیزِ مفیدی برمیخورد.
بسته به میزانِ سختیِ کار، هزینه و سطحِ اعتبارِ لازم بالا میرفت.کاری لکس این وظیفه را به لاکپشت سپرد، اما چون شک داشت لاکپشتکوچک چقدر این کار را جدی میگیرد، از مری خواست حواسش به او باشد.
لکس بعد از تقسیمِ کارها، بیدرنگ به سراغِ کارهای دیگر رفت. اگر همچنان حواسش را جمع میکرد، میفهمیدمحدودیتِ که لاکپشت طبقِ معمول اصلاً نزدیکِ گلخانه نیست. در عوض، بالای درهای ایستاده بود که معبدِ آتش درکهکشانها آن قرار داشت. در حالی که پیچکها را درونِ حوضچهٔ موادِ مذاب پایین میفرستاد، برقی دیوانهوار در چشمانش میدرخشید.
عجیب اینکه پیچکها از حرارت خاکستر نمیشدند، هرچند البته هرگز تماسِ مستقیمی هم با موادِ مذاب پیدا نمیکردند.میداد نزدیکِ بالاترین نقطهای که موادِ مذاب بالا میآمد، پیچکها دیوارههای دره را سوراخ کردند و ناپدید شدند. کمی بعد،حدودی قارچهایی با پوستهٔ سیاه شروع به رشد کردند که نهتنها از حرارت، بلکه از تابشِ ایزدیِ معبد تغذیه میکردند.
لاکپشت با دیدنِ موفقیتِ آزمایشش، با احتیاط بذرِ دیگری بیرون آورد. این بذر یکی از سهپول بذری بود که لکس به او داده بود. اولی بعد از افزایشِ سطحِ ستارهٔ مهمانخانه خودبهخود شکوفابدون شده بود و به «نیلوفرِ بذرِ جهان» تبدیل شده بود که اکنون روی کمرِ لکس جا داشت.
بذر را پایین فرستاد، این بار با احتیاطِ بیشتر، و آن را در دره کاشت؛ تا جای ممکن نزدیک به موادِ مذاب، بیآنکه تماسیکوچک با آن داشته باشد. در ابتدا هیچ اتفاقی نیفتاد، اما کمی بعد، هالهٔ معبدِ آتش نوسان کرد و بخشِ بزرگی از آن مکیده شد. امااگر به همان سرعتی که ناپدید شده بود، بازگشت؛ چرا که کنترلِ سیستم بر مهمانخانه مطلق بود و بهسرعت خود را با هالهٔ جذبشده تطبیق داد.
لحظاتی بعد، یک ساقهٔ زغالی از دیوارهٔ دره رویید که رو به معبدخاص داشت. رشدش متوقف شد، انگار که صرفاً از قرار گرفتن در معرضِ هالهٔمستقیماً معبد راضی بود، اما لاکپشت غرولند کرد. مشخصاً این نتیجهای نبود که میخواست.
در دفترِ لکس، او مجبور شد روندِخاص افزایشِ سطحِ اعتبار را موقتاً متوقف کند،قطعاً چون چیزِ مهمِ دیگری توجهش را جلب کرد.
مارلو پوشه را به فرناندا تحویل داده بود.خرج لکس از این رو خبر داشت که یکیپول از کارتهای ویزیتش را داخلِ آن گذاشته بود.
این کار نهتنها روشِ خوبی بود تا لکس۱۰٬۰۰۰ کاربردِ کارتهای ویزیتش را بسنجد، بلکه به اودشوار اجازه میداد واکنشِ فرناندا را به این اطلاعات ببیند.
این روزنهای بود که لکس در طراحیِ سیستم پیدا کرده بود. در حالتِ عادی، او از هیچچیزِ مربوط به کارت باخبر نمیشد، مگر اینکهمیداد کسی انرژیِ روحی به درونش بفرستد و کلونِ آگاهیِ او را فعال کند. اما وقتی روی صندلیِ دفترش مینشست، ارتباطش با سیستم و مهمانخانه کاملاًگذشتِ عمیقتر میشد. این ارتباط، در کنارِ چیزهای دیگر، شاملِ تمامِ کارتهای ویزیتی که پخش کرده بود هم میشد، چرا که آنها هم ساختهٔ سیستم بودند.
برگردیم به فرناندا؛ نکتهٔ عجیب این بود که مارلو پوشه را به آواتارِ فرناندا رویجذابتر زمین تحویل داد، اما وقتی آواتار ناپدید شد، پوشه هم همراهش غیب شد. اما لکس میدانستممکن که پوشه در ایستگاهی فضایی، جایی که بدنِ واقعیِ فرناندا قرار داشت، دوباره ظاهر شده است.
لکس ابرویی بالا انداخت. باید اعتراف میکرد که حرکتِ جالبی بود. در سکوت و با دقتپول تماشا میکرد که فرناندا پوشه را میخواند، هرچند نمیتوانست هیچ تغییری در حالتِ چهرهاش تشخیص دهد.بار یا عادت داشت چهرهاش را سرد نگه دارد، یا از قبل تمامِ اطلاعاتی را که میخواند میدانست.
تنها کاری که از دستِ لکس برمیآمد تماشای محیطِ اطرافِ کارت بود، وگرنه حتماً به این فکرجایی میافتاد که کارت را فعال کند یا نه. واقعاً نیاز داشت ببیند کارتِ آگاهی چه حسی دارد،بار اما هیچ راهی نبود که فرناندا را ترغیب کند تا پیدایش کند و انرژیاش را درونش بریزد.
پس از چند دقیقه، فرنانداتمام پوشه را بست، بیآنکه کارتناگهانی را پیدا کند، و رفت.
لکس نمیدانست آیا او قصد دارد کاری کند یا نه، اما حواسش بهزمانی هرگونه تغییری روی زمین بود. اگر کاری نمیکرد... خب، حتی اگر مهمانخانهدار کاریسفرهای نمیکرد، لکس ویلیامز هم حالا برای خودش قدرتی شده بود که نمیشد نادیدهاش گرفت.