چپتر 374: سرزمین هیچکس
0خرگوشی غرید: «نجاتم بدید!» اما فایدهای نداشت. الان هر خرگوشی فقط به فکرِ خودش بود. کاپیتان جیمی،چند جانشینِ فرمانده، برای نگهداشتنِ خرگوشی که سوارش شده بود به دردسر افتاده بود، اما او رویهمرفته آدمِ معمولیایکوچکی نبود. او دوشادوشِ شاهدخت لیلا جنگجویانِ طاووس را شکل داده بود و جانورانِ زیادی را رام کرده بود.
تنها نهنگِ پرندهٔ همیشه گریزپا از دستش در امان مانده بود؛ حتی مینیباسِ مهمانخانه، یعنی لاکپشتِ غولپیکر هم نتوانسته بود از مرکبِ او شدن قسر دردلش برود. هرچند انصافاً لاکپشت از همان اول هم تلاشی برای مقاومت نکرده بود. با این حال، جیمی بچهای سمج بود. با قفل کردنِ رانهایش، خودش را رویقدم پشتِ خرگوشِ بزرگ محکم کرده بود و گوشهایش را مثل افسار چسبیده بود. خرگوش هرچقدر دلش میخواست میتوانست اینطرف و آنطرف بپرد، اما او هرگز ولش نمیکرد.
یا دستکمصدا خودش اینطوررفتنه فکر میکرد.
مادرش در حالی که با خونسردی از میانِ آشوبِ منطقهٔ کودکان، که حالا بهطورِ غیررسمیانسان «سرزمینِ هیچکس» نامیده میشد، قدم میزد، صدا زد: «جیمی، وقتِ رفتنه.» وقتی تمامِ بچههای مهمانخانه، چهگرفته انسان، چه جانور و چه هر چیزِ دیگری، در یک منطقه جمع میشدند، آشوب حتمی بود.
در واقع، با تحریکِ شیطنتهای همتایانشان، همینمنطقه حالا هم چند دسته در سرزمینِ هیچکس شکلهمتایانشان گرفته بودند تا با جنگجویانِ طاووس رقابت کنند.
از این گذشته، هر کسی که بخشِ نگهداریِ کودکان را اداره میکرد، بسیار زیرک بود. بهجای پراکنده کردنِ دستهها، بازیهای دوستانهٔ کوچکی ترتیبچسبیده داده بود تا رقابتی میانشان ایجاد کند. از قایمموشک و گرگمبههوا گرفته تا حلِ پازل، آشپزی، کاردستی و چیزهای دیگر. هر رقابت برایحالا تیمِ برنده امتیازاتی به همراه داشت و در پایانِ هر هفته، نامِ تیمِ برنده روی تابلوی افتخارات میرفت و در مراسمی جوایزِ کوچکی میبردند.
بهعلاوه، رقابتها کوتاه بود و طوری طراحی شده بود که نیازی نبود تمامِ اعضایمیشدند دسته همیشه در آن شرکت کنند. هر وقت کسی از جنگجویانِ طاووس وقتِ آزادگذشته داشت، میتوانست در هر رقابتی که در آن لحظه در جریان بود شرکت کند.
جیمی در حالی که همچنان بدنهٔ خرگوش را محکم چسبیده بود، فریاد زد: «فقطبچههای یه دقیقه مامان!» چند ثانیه پرشِ دیوانهوارِ دیگر گذشت تا اینکه زنگی به نشانهٔهمین پایانِ رقابت به صدا درآمد و بالاخره به جیمی اجازه داد دستهایش را شل کند.
خرگوش و پسرک هر دو از فرطِ خستگی روی زمین افتادند، اما تفاوتتحریکِ اینجا بود که در حالی که خرگوش برای بههمریختگیِ پشمهایش عزاداری میکرد، لبخندی پهناداره روی لبِ جیمی نشسته بود. او هنوز حتی در یک رقابت هم نباخته بود.
مادرش پسرک را از روی زمین بلند کرد و دوبارهبچهای گفت: «جیمی، بیا بریم. باید قبل از خواب تکالیفت روگوشهایش تموم کنی. این اواخر خانمِ معلمِ خبیث از کارت شکایت داشته.»
جیمی که حالِ خوبش خراب شده بود، ناله کرد:جانور «نه مامان، نهههههههه.» اما افسوس که فایدهای نداشت وتحریکِ مادرش دستش را گرفت و هر دو ناپدید شدند.
در فاصلهای دورتر، رافائل ایستاده بود و کلِ رقابت را تماشا میکرد. چشمانش پر از احساساتِجانور عجیبی بود. در زندگیِ گذشتهاش، جیمی را بهعنوانِ مردی ساکت اما سرسخت میشناخت. جنگجویی بیهمتا بودبودند و هرچند قدرتِ زیادی نداشت، اما با سرسختیِ محضش خود را از بقیه متمایز کرده بود.
حالا با دیدنِ او در این حالت، که داشت با دوستانش از بازی لذت میبرد و مثلِ یک بچهٔ معمولی به مدرسه میرفت، رافائل نمیتوانست تصور کنداداره این همان آدم است. نمیدانست چه اتفاقی در زندگیاش افتاده بود که او را از این کودکِ شاد و عادی، به چنان شخصِ تاریک و عبوسی تبدیلپایانِ کرده بود. هرچه که بود، رافائل قسم خورد نگذارد دوباره تکرار شود. جیمی صمیمیترین دوستش در آینده نبود و دستاوردهایش در مقیاسِ بزرگترِ اتفاقات، چندان به چشم نمیآمدند.
با این حال، هرچه که داشت ارزشِ محافظت را داشت. رویهمرفته، اگر آینده را تغییر نمیداد، بازگشتش به گذشته، یاگوشهایش شاید دیدنِ رؤیاهایی از آینده، هیچ فایدهای نداشت. حتی اگر تغییرِ کوچکی بود که فقط روی یک کودک تأثیر میگذاشتحالی یا از او محافظت میکرد، باز هم انجامش میداد. این تازه شروعِ کارش بود. در آینده، همهچیز را تغییر میداد.
جوزف و برترام کمی معذب شده بودند. لکس منابعِ بسیار ارزشمندی خواسته بود، اما در عوض، پرداختهای مبهمی را پیشنهاد داده بود. زدنِ حرفهاییواقع مثل اینکه میتواند مواد یا گنجینههای «ارزشمند یا کمیاب» گیر بیاورد، بیشتر شبیه کلاهبرداری بود تا هر چیزِ دیگری. بهعلاوه، هرچه که بود باید ارزشیرقابتی برابر میداشت و تازه چیزی میبود که آنها واقعاً به آن نیاز داشته باشند. رویهمرفته، جمع کردنِ چیزی ارزشمند اما کاملاً بیفایده، هیچ توجیهی نداشت.
خوشبختانه لکس نخواسته بود اول بلورها را تحویل بدهند و در عوض ازتحریکِ آنها خواست ابتدا فهرستی از اقلام را به او بدهند تا پیدایشان کند. اگراداره اصرار میکرد که اول بلورها را بدهند، ممکن بود فکر کنند قصدِ اخاذی دارد.
بههرحال، از آنجا که لکس درخواستِ فهرستِ اقلام کرده بود، جوزف بهسرعت یکی آماده کرد. تخصصِ خاندانِ نوئل،بزرگ در ظاهر، ساختِ گنجینه بود. تولیدِ برخی اقلام بهدلیلِ نبودِ بعضی موادِ کمیاب متوقف یا کُند شده بود.اینطور مسئله این نبود که خاندانِ نوئل توانِ پرداختِ هزینهشان را نداشت، بلکه آن اقلام همیشه در بازار موجود نبودند.
فهرستی که به لکس داد تنها شاملِ اقلامی بودجانور که یا بهندرت در بازار پیدا میشدند، یا آنقدر کمیابشیطنتهای بودند که دهها سال طول میکشید تا اصلاً پیدایشان شود.
لکس نگاهی سرسری به فهرست انداخت و بعد آنصدا را کنار گذاشت. قرار بود این اقلام و توضیحاتشان رامنطقه در اتاقِ گیلد ثبت کند. امیدوار بود زود جواب بگیرد.
با پایانیافتنِ صحبتهای کاریِ اولیهشان، خاندانِدیگری نوئل رفتند تا به نجاتِ شهروندان کمکتحریکِ کنند و بر آن نظارت داشته باشند.
لکس تقریباً در میخانه تنها ماند و فقط ریک،حال رائون، پوارتیِ خوابیده و بچههایی که خوابانده شده بودند پیششمحکم بودند. بقیه همه به دنبالِ دوستان یا بستگانشان رفته بودند.
بهیقین میدانست که بیشترشان بهزودی با ناامیدی روبهرو میشوند. حتی اگر از تاریکی، قاتل و هیولاها جانِ سالم بهشیطنتهای در برده بودند، خرابیِ نبردِ زاگان همهجانبه بود. مگر اینکه کسی زیرِ زمین پنهان شده بود، وگرنه لکس فکربازیهای نمیکرد هیچ امیدی به زندهماندنشان باشد. و حتی در آن صورت هم، فقط یک امید بود، نه چیزی قطعی.
اما در میانِ همهٔ آنها، امیدوار بود کهمیزد دستکم خانوادهٔ سهقلوها و دینو حالشان خوب باشد.جانور حالا دیگر فقط زمان همهچیز را مشخص میکرد.
با انجامِ این کار، لکس به اتاق مراقبه رفت تاآشوب حسابی فکر کند. با تمامِ اتفاقاتی که در چند روزِ گذشتهرقابت افتاده بود، لکس وقت نکرده بود درستوحسابی به همهچیز فکر کند.
لکس ذاتاً دوست داشت برنامهای برای دنبالکردن داشته باشد و همهچیز را سبکسنگین کند. لازم نبود موبهموخرگوشِ طبقِ برنامه پیش برود، اما دستکم برنامه به او جهت میداد. اگر از ابتدای اتفاقاتِ اخیر شروعنمیکرد میکرد، اولین مورد این بود که بدونِ هیچ هشدارِ قبلی به داخلِ حبابِ مرگِ قاتل کشیده شده بود.
این اولین باری بود که غرایزش کاملاً از کار افتاده بودند. همیشه میدانست که غرایزشآشوب نمیتوانند کاملاً بینقص باشند، اما همیشه تصور میکرد کسی که او را شکست میدهد، سطحبخشِ تزکیهٔ بسیار بالاتری از او خواهد داشت. اما در عوض، کسی بود که سیستم داشت.
این موضوع به او نشان داد که بهاحتمالِ زیاد، در تمامِ مواردِ مربوطتمامِ به سیستمها، غرایزش کار نخواهند کرد. این نظریه نیاز به آزمایشِ بیشتر داشت،شیطنتهای اما منطقی به نظر میرسید. بههرحال، سیستمها چیزی فراتر از درکِ معمول بودند.
مسئلهٔ بعدی این بود که او کاملاً بدونِ هیچ محافظتی به بیرون تلهپورتتحریکِ شده بود. با اینکه میخانه دقیقاً بهاندازهٔ مهمانخانه امن و با سیستم همگام نبود،اداره او اقداماتِ ایمنیِ خودش را داشت، اما باز هم کاملاً اسیرِ دستِ سیستم بود.
به گفتهٔ مری، تنها نقطهضعفِ یک سیستم، یک سیستمِ دیگربچهای بود، بنابراین اگر میخواست همیشه در امان باشد، هرگز نباید مهمانخانهمثل را ترک میکرد؛ هرچند مطمئن نبود که واقعاً چنین چیزی بخواهد.
موضوعِ بعدیِ موردتوجهش این بود که سبکِ نبردِ جدیدش با استفاده از آرایهها کموبیش موفقیتآمیزآشوب بود. تنها کاری که حالا باید میکرد، افزایشِ سرعتِ اجرا و سرعتِ تفکرش بود. سرعتِ اجرانگهداریِ با تمرین بالا میرفت، اما افزایشِ سرعتِ تفکرش احتمالاً نیازمندِ آموزش در نوعی فنِ ذهنی بود.
این موضوع او را به مسئلهٔ بعدی رساند. او به یک منبعِ قابلاعتماد برای فنونِ تزکیه نیاز داشت. ازمنطقه نظرِ تئوری میتوانست به ملتِ هام برگردد، دوباره به آکادمی برود و آنجا دنبالِ فنون بگردد، اما ترجیح میداد ریسکاداره نکند. نمیدانست چه خطری او را از آنجا فراری داده بود و اصلاً هم حوصله نداشت تهوتوی قضیه را دربیاورد.
او جان را داشت که میتوانست فنون راجمع طراحی کند، اما این راهحل تا کی جواب میداد؟چند به یک مسیرِ جدید برای بهدستآوردنِ فنون نیاز داشت.
مسئلهٔ بعدی این بود که باید تمرینش را با فنِ دریدن بیشترقفل میکرد. اگر کاملاً روی این فن مسلط میشد، حتی خودِ لکس همخرگوش کنجکاو بود ببیند چه نوع تصادفی میتوانست قاتل را از دستش نجات دهد.
با بررسیِ این چند نکتهٔوقتی نسبتاً ساده، حالا باید بهچیزِ سیستمها و کاربرانِ سیستم فکر میکرد.