چپتر 522: بدون عنوان
0اگرچه در حالِ حاضر دژِ جاودان چیزی جز یک پوستهٔ خالی نبود، اما بانکرده گذشتِ زمان لکس آن را به محلِ تجمعِ عظیمی برای انواعِ ماجراجویان تبدیل میکرد.عمرش تا آن زمان، آنجا باید فقط بهعنوانِ محلِ تجمعِ بزرگی برای انواعِ اقامتگاهها باقی میماند.
چند هفته بعد، وقتی ورودیهای بیشتری بهنکرده قلمروهای فرعی کشف میشد، چندتایی از مواردِشادابی کشفنشده را جابهجا میکرد و به اینجا میآورد.
اما همهٔ اینها برای بعد بود. دلیلِ اینکه الان برای تکمیلِ دژ عجله داشت، این بود که گرند پری در شُرُفِ آغاز بود. تغییراتِ لحظهآخری باید درنمیکرد مسیرِ مسابقه اعمال میشد تا دژ را هم در بر بگیرد، و لکس خودش را از این کار دور نگه داشت تا در طولِ مسابقه هیچ برتریِکنتش ناعادلانهای نداشته باشد. هر چه بود، از مسابقهٔ قبلی حسابی لذت برده بود و میخواست عادلانه رقابت کند. علاوه بر این، فهرستِ سایرِ مسابقهدهندگان هم بسیار جالب بود.
لکس آنی به اتاقش منتقل شد تا قبل از شروعِ مسابقه چرتِ کوتاهی بزند. نه از نظرِخللی ذهنی احساسِ خستگی میکرد و نه جسمی، اما باز هم چند روزِ پیاپی بیدار مانده بود وتمامِ با اینکه از نظرِ جسمی نیازی به خواب نداشت، ترکِ این عادتِ روانی که باید بخوابد سخت بود.
خوشبختانه، هرچند شکستنِ مرزش باعث شده بود نیازی به خواب نداشته باشد، اما هیچنکرده خللی در تواناییِ خوابیدنش ایجاد نکرده بود. وقتی از خوابِ بیرؤیایش بیدار شد، لکس رگهایفکر از نارضایتی حس کرد. اصلاً احساسِ شادابی نمیکرد، چون از همان اول هم خسته نبود!
لکس در تمامِ عمرش فکر نمیکرد روزی از اینکه بیشرگهای از حد پرانرژی و سرحال است شکایت کند، اما اینتمامِ موضوع داشت یکی از فعالیتهای محبوبش را از او میگرفت!
لکس سر تکان داد و موضوع را فراموشسخت کرد. لباسِ غیررسمی پوشید، عینکِ کلارک کنتش راتواناییِ به چشم زد و آنی به مهمانخانه منتقل شد.
جمعیتِ عظیمی در دهکده جمع شده بودند، چرا که آنجا همخوشبختانه خطِ شروع و هم خطِ پایانِ مسابقه بود. ورزشگاهها لبریز ازخوابِ خانوادهها و طرفدارانِ پرشوری بود که همه مسابقهدهندگانِ محبوبشان را تشویق میکردند.
اگرچه خودِ لئو فقط در یک مسابقه شرکت کرده بود، آن هم بیشتر برای کسبِ صلاحیت،بیرؤیایش اما بیشترِ افرادِ دیگر در مسابقاتِ متعددی شرکت کرده بودند. قصدشان این بود که به پویاییِپرانرژی مسابقه عادت کنند و استراتژیهای شخصیِ خود را توسعه دهند، اما غافلگیریِ بزرگی در انتظارشان بود.
فرمتِ مسابقهٔ نهایی تغییر کرده بود! بهجای ۳ دور چرخیدن در مسیر، فقط یک دور وجود داشت. اولیناول کسی که از خطِ پایان میگذشت، برنده میشد. اما در ازای این تغییرِ قانون، مسیر بسیار بزرگتر شدهفراموش بود. نهتنها از تمامِ جاذبههای اصلیِ مهمانخانه میگذشت، بلکه تلهها و حقهها هم یک درجه سختتر شده بودند.
فارغ از این تغییرات، از آنجا که لئو فقط در یک مسابقه شرکت کرده بود، طرفدارانش بهاندازهٔ بقیه زیاد نبودند،خوابِ هرچند سبکِ منحصربهفردش در برندهشدنِ تنها مسابقهاش باز هم طرفدارانی برایش دستوپا کرده بود. علاوه بر این، داستانِ اینکه چطورشکایت تزکیهگرانِ بیشماری از عالمِ نوزادِ روح را شکست داده بود نیز محبوبیتش را کمی بالا برده بود. اما فقط کمی.
در مقایسه با دیگران، مثل برندون موریسون پدربزرگِ الکساندر، پوارتی، گرتا نوئل بازیکنِ معروفِ استریپپوکر، جراردِ بینهایت خوشتیپ، زی برادرِ بزرگِ مهمانخانه، و چندرگهای نفرِ دیگر، او آنقدرها هم به چشم نمیآمد. گذشته از این، لکس اطمینان داشت که تعدادِ شرکتکنندگان بهشدت محدود شده بود، چرا که بیشترِتکان کسانی که سطحِ تزکیهشان بسیار بالا بود، هنوز داشتند تزکیه میکردند. با این وجود، خیلی بیشتر از ۱۰۰ شرکتکننده در گرند پری حضور داشتند.
اما لکس به کمبودِ محبوبیتش اهمیتی نمیداد؛ اصلاً از اولخللی هم به این دلیل شرکت نکرده بود. لکس با لبخندی بیخیال،شادابی سوارِ ماشینِ گلفِ بهشدت دستکاریشدهاش شد و سرِ جایش راحت نشست.
برخلافِ مسابقهٔ قبلی که نزدیکِ خطِ جلو بود، این بار لکسنارضایتی در آخرین ردیفِ مسابقهدهندگان قرار داشت. مهم نبود. مسابقه آنقدر طولانیفکر بود که هر ضررِ کوچکِ ناشی از جایگاهِ شروع را جبران کند.
صدایی پرجذبه در میانِ جمعیت طنین انداخت: «خانمها و آقایان،هرچند دیوها و بانوها، جانوران و ارواح! من گزارشگرِ محبوبِ شما،خوابِ آوری، اینجام تا در اولین گراندپریِ ماشینِ گلف همراهتون باشم!»
جمعیت با هیجان فریاد کشیدند و روی صندلیهایشان بالا و پایین پریدند. فقط ورزشگاه نبود که چنین واکنشی نشان میداد.ایجاد به لطفِ امکاناتِ مهمانخانه که اجازه میداد همهٔ رویدادها را از روی صفحهنمایشهای شخصی در هر گوشهای از مهمانخانه تماشاسرحال کرد، مهمانها همهجا پای مسابقه نشسته بودند؛ از قلهٔ کوهستانِ نیمهشب گرفته تا روی تیوپهای لاستیکیِ شناور در رودخانهٔ آرام.
با اینکه بیشترِ بچهها حوصله و تمرکزِ تماشای چنین چیزی را نداشتند،خوابیدنش بعضی از بچههای بزرگتر داخلِ سفینهٔ فضایی روی مبلهای شنیِ خود لم دادهاول بودند و چیپس و ناگتهایشان را آماده کرده بودند تا حینِ تماشا بخورند.
«خیلی خب شرکتکنندهها، سوارِ ماشینهاتون بشید تا رویدادِ پیشِ رو رو براتون توضیح بدم.»شادابی در همین حین که گزارشگر به صحبتهایش ادامه میداد، صفحهنمایشهایی که همه جز خودِشکایت مسابقهدهندگان قادر به دیدنشان بودند، شروع به نمایشِ پیست از زاویهٔ دیدِ رانندهها کردند.
«برخلافِ مسابقههای قبلی، این مسابقه فقط یک دور داره، پس هیچ وقتی برای آشناییشده با پیست ندارید و باید با غافلگیریها همونطور که پیش میان دستوپنجه نرم کنید!چون پاورآپها همونهایی هستن که قبلاً تجربه کردید، اما موانعی که باهاشون روبهرو میشید کاملاً جدیدن!»
دوباره صدای تشویقِ جمعیت به هوا رفت و مسابقهدهندگان هم هرکدام با روشِ خودشان به خود روحیه میدادند. شرطبندی که ازنکرده مدتی پیش آغاز شده بود، داشت بسته میشد. لکس به خودش زحمتِ شرطبندی نداد؛ چون چه میبرد و چه میباخت، درشکایت نهایت خودش باید پولها را پرداخت میکرد. با این حال، بقیهٔ مسابقهدهندگان برای نشان دادنِ اعتمادبهنفسشان، همگی روی خودشان شرط بستند.
شانسِ اولِ پیروزی در مسابقه جرارد بود و لکس نمیتوانست کسی را بابتِایجاد این طرزِ فکر سرزنش کند. او تا به اینجا در هر مسابقهای کهخسته شرکت کرده بود رکوردِ بینقصی داشت، اما این فقط مربوط به تا الان بود.
وقتی گزارشگر بالاخره توضیحاتِ مسابقهخوابیدنش را تمام کرد، لکس دستهایشرگهای را روی فرمان محکم کرد.
سرانجام در مقابلِ همهٔ مسابقهدهندگان، آبیِ کوچولو در حالی که با آبِ قرمزباعث احاطه شده بود در آسمان ظاهر شد. لحظهای بعد، همزمان با صدای بلندِشادابی یک آژیر، آب به رنگِ زرد درآمد و یک لحظهٔ بعد، سبز شد.
مسابقه آغاز شده بود.