چپتر 287: چپتر ۲۸۷
0برای یک بار هم که شده، لکس نیازی به استفاده از وسایلِ نقلیهٔ عمومی نداشت، چون کونهیلد یک هواپیمای کوچک و خصوصی فرستادههیچکدام بود تا دنبالش برود. بزرگتر از یک ماشینِ معمولی نبود و سرعتِ فوقالعادهای داشت. بهشدت مجلل بود، اما با توجه به پیشینهٔ کونهیلد،منتظر این موضوع لکس را غافلگیر نکرد. حیف که خبر نداشت کونهیلد بعد از صحبت با او، رابطهاش را با پدرش قطع کرده است.
از بختِ بدِ کونهیلد، چون کارش تا حدودی علنی بود، با واکنشهای تندِ فراوانی روبهرو شد. با اینکه خودِ شاهروزا حتی زحمتِ توبیخ کردنش را هم به خود نداده بود، اما بهعنوانِ پرستیدهشدهترین شخصیتِ کشور، این بسیاری از پیروانِ متعصبش بودندبکنم که نمیتوانستند این توهین را هضم کنند. اما هیچکدام از اینها ربطی به لکس نداشت و او از ماجرا بیخبر بود.
هواپیمای کوچک روی پدِ فرودِ پشتبامِ برجِ بلندی که کونهیلد در آن زندگی میکرد نشست و لکس را به داخل راهنمایی کردند. پس ازنهایی اینکه او را به یک اتاقِ نشیمن بردند، مجبور شد مدتِ کوتاهی منتظر بماند تا اینکه کونهیلد با لبخندی گشاد روی لبهایش، ناگهان واردِ اتاقبزرگی شد. لکس بیدرنگ متوجه شد که او نسبت به آخرین باری که دیده بودش خستهتر به نظر میرسد، اما در عینِ حال بهوضوح پرانرژیتر بود.
«لکس، خیلی خوشحالم که اومدی. دوست داشتم دعوتت کنم تا قبل از شروعِ کار، فقط بیشتر با هم آشنا بشیم، ولی این روزا بدجوری وقتم تنگه.داشتم باید تیمم رو برای قلمروی کوچک نهایی کنم تا بتونیم تمرین رو با هم شروع کنیم، واسه همین یه راست میرم سرِ اصلِ مطلب. چیکار میتونممیرم بکنم تا راضیت کنم به تیمم ملحق بشی؟ مهارتهای بقا و مشورتهای تو میتونه تو تلاش برای تصرفِ یه قلمروی کوچک، تفاوتِ خیلی بزرگی ایجاد کنه.»
او خیلی رُکتر از چیزی بود که لکس انتظار داشت، اما نتیجهٔ نهایی یکی بود.بسیاری لکس پیش از این کمی به این موضوع فکر کرده بود و در هر صورتفرودِ تمایل داشت به او بپیوندد، اما حالا که کونهیلد اینقدر بیپرده پیشنهادش را مطرح میکرد...
«حالا که اینقدر رُک حرف زدی، دیگه دلیلی ندارهداشتم منم حاشیه برم. دو سه تا چیز تو ذهنمه وولی اگه بتونی کمکم کنی، با کمالِ میل بهت ملحق میشم.»
«بگو. چی لازم داری؟»
«راستش رو بخوای، خودم هم دنبالِ چیزی میگردم که انتظار دارم تو قلمروهای کوچک پیدا بشه. برنامهام این بود که خودم برای جستوجو به چندتاشون سر بزنم، ولی تا حالا به هیچ قلمروی کوچکی نرفتم و نمیدونم باید انتظارِ چی رو داشته باشم. البتهنهایی قصد داشتم خودم تحقیق دربارهٔ قلمروهای کوچک رو شروع کنم، ولی حدس میزنم از اونجایی که قصد داری یه قلمروی کوچک رو تصرف کنی، تا الان حسابی تحقیق کردی. اگه بتونی تمامِ اطلاعات مربوط به انواعِ قلمروهای کوچکی که آکادمی قبلاً باز کرده ورُک چیزایی که باید انتظارش رو داشته باشیم رو در اختیارم بذاری، بدم نمیاد اول به تو کمک کنم. در موردِ چیزِ دوم، خب، با توجه به اینکه باید خرج و مخارجم رو خودم دربیارم، بیا ساده بگیریمش و سرِ یه مبلغی پول توافق کنیم.»
به ذهنِ لکس خطور کرد که در ازای کمکش شرایطِ مضحکی تعیین کند، اما این کار به رابطهشان لطمهنمیتوانستند میزد. لکس لزوماً آدمِ مادیگرایی نبود، اما باز هم فقط یک احمق رابطهٔ کاریِ خوب با یک شخصِ بانفوذ راکردند به خاطرِ سودِ کوتاهمدت خراب میکرد. از قضا، همین دو درخواست نیازهایش را کاملاً برطرف میکرد، پس همین کافی بود.
کونهیلد که انتظارِ چیزِ بسیار پرهزینهتری را داشت، از سادگیِ درخواستِ لکس غافلگیر شد. رفتارِ متینِ او در برابرِولی لکس به این معنا نبود که آدمِ ساده یا بیتجربهای است؛ او بهخوبی با راه و رسمِ دنیا آشنایی داشت.چیکار با در نظر گرفتنِ پیچیدگیِ درخواستش، اینکه لکس چنین دستمزدِ سادهای خواسته بود، نمیتوانست چیزی جز نشانهای از دوستی باشد.
«اگه فضولی نیست، تو قلمروهایدوست کوچک دنبالِ چی میگردی؟ شایدشروعِ بتونم تو این زمینه کمکت کنم.»
لکس جوابی نداد و تنها لبخندی رندانه تحویلش داد. هیچ راهی وجود نداشت که توضیح دهد دنبالِ ذخایرِ عظیمِ انرژیِ طبیعی میگردد، و از نظرش پنهانداشتم نگهداشتنِ چند راز اصلاً مسئلهٔ مهمی نبود. کونهیلد با دیدنِ اینکه لکس تمایلی به توضیحِ بیشتر ندارد، فهمید که احتمالاً مسئلهای خصوصی است. با این حال،میرم او قصدِ زیادهخواهی نداشت و تنها میخواست کمک کند. حالا که نمیتوانست مستقیم کمکی کند، باید به راهِ دیگری برای پاسخ دادن به حسننیتِ لکس فکر میکرد.
«خب، مهم نیست. درخواستهات بهاندازهٔ کافی ساده هستن، پس میتونیم فوراً شروع کنیم. تیمم روبسیاری بهت معرفی میکنم. با احتسابِ تو، در مجموع ۱۲ نفر میشیم. آکادمی قلمروهای کوچک روفرودِ شش هفتهٔ دیگه باز میکنه، بنابراین تو این مدت باید روی هماهنگی و همکاریمون کار کنیم.»
کونهیلد بیدرنگ شروع به توضیحِ برنامههایش برای لکس کرد، برنامههایی که بسیاری از آنها لکس را غافلگیر کرد. ۱۲ نفر تعدادِ بسیار کمیتنگه بود؛ چطور قرار بود با این تعداد یک قلمروی کوچک را تصرف کنند؟ یا شاید درکِ خودش از معنای تصرفِ یک قلمروی کوچکبقا ایراد داشت. گذشته از این، با شنیدنِ جزئیاتِ برنامهاش برای چند هفتهٔ آینده و سپس خودِ رویدادِ پیشِ رو، در دل آهی کوتاه کشید.
بخشِ بزرگی از وجودش از قبل این را میدانست، اما بخشِ کوچکی هنوز به نوعی معجزه امید داشت. امیدوار بود به منبعِتیمم انرژیِ بهاندازهکافی بزرگی بربخورد و هرطور شده در عرضِ تنها چند ماهِ کوتاه برگردد، اما واقعبینانهتر این بود که اینجا گیر افتادهمشورتهای بود. این فکر افسردهاش نکرد، مقاومتر از این حرفها شده بود، اما همان امیدِ کوچکی را که در دل داشت خاموش کرد.
از قضا با مرگِ آن امیدِ کوچک، ذهنِ لکس به رویآخرین مجموعهای از احتمالاتِ جدید باز شد. وقتی به نقشهٔ کوئنهیلد گوش میدادخوشحالم و میدید که چطور از هر فرصتِ ممکنی بهره میبرد، الهام گرفت.
چارچوبِ فکریِ جدیدش ساده بود. تا زمانی که اینجا گیر افتاده بود، میتوانست به استفاده از اختیاراتِ افزایشیافتهاش ادامه دهد. در اینکنند صورت، بهجای اینکه ذخایرِ انرژیاش را صددرصد پر کند، باید با استفاده از اختیاراتِ بیشترش به گسترش و ارتقای مهمانخانه ادامه میداد. اینگونهکوتاهی وقتی به مهمانخانه برمیگشت، آنجا بهشدت مجهز میبود تا نه تنها در جایگاهِ مهمانخانهدار، بلکه در تزکیهاش نیز به پیشرفتِ او کمک کند.
هرچه باشد، نمیخواست مثلِ پیشبینیِ استادش، صدها سال را صرفِ یک بار شکستنِ مرز کند.فقط البته، تهِ دلش شک داشت که اگر میتوانست کاری کند نیلوفر همچنان بدنش را بهبود ببخشد،کنیم تزکیهاش بسیار سریعتر میشد. با این حال، منطقی نبود که از مزایای در دستش استفاده نکند.
لکس با این طرزِ فکرِ تازه، غرق در مطالعه، تمرین و آمادهسازی شد. طیِ چند هفتهٔ بعد، لکسبدجوری خود را کاملاً آماده کرد؛ با فنونِ جدیدش آشنا شد، تجهیزاتش را با آن پولِ واقعاً هنگفتی کهچیکار کوئنهیلد فقط بهعنوانِ پیشپرداخت به او داده بود ارتقا داد، و شروع به آشنایی با تیمِ کوئنهیلد کرد.
با این حال، با وجودِ تمرکز و عزمِ لکس، اوضاع همیشه هم بهخوبی پیش نمیرفت. اول از همه، پیشرفتش در فنِ تهاجمیِ «دریدن» بسیار کند بود. لکس هنگامِ تمرینِ آن باید بینهایت مراقببیشتر میبود، زیرا اگر چیزی اشتباه پیش میرفت، در نهایت آسیبِ زیادی به خودش میرساند. علاوه بر این، همانطور که پیشبینی میشد، به نظر میرسید «آغوشِ شاهانه» در برابرِ تلاشهای او برای استفاده از فنشتصرفِ مقاومت میکند. تنها خبرِ خوب در این باره این بود که پیشرفتش در آرایهها خوب بود، و وقتی حمله بهجای فن از طرفِ یک آرایه میآمد، به نظر نمیرسید «آغوشِ شاهانه» برایش دردسرساز شود.
دوم اینکه، چند تن از اعضای تیمِ کوئنهیلد آشکارا در برابرِ لکس جبهه گرفته بودند. وقتی خودِ بانو حضور داشت هرگز این را نشان نمیدادند، اما هرگاه غایب بود، نه تنها از همکاری با او دست میکشیدند، بلکه فعالانه سعی میکردندنشیمن با او دشمنی کنند. لکس سعی کرد رابطه را ترمیم کند، اما وقتی دستِ رد به سینهاش زدند، دیگر اهمیتی نداد. هرچه باشد، اگر تلاشِ کوئنهیلد بهخاطرِ آنها شکست میخورد، او مقصر نبود. گذشته از این، اصلاً از آنها نمیترسید، چونولی همهٔ اعضای گروه در عالمِ بنیان بودند و غرایزِ لکس میگفت که آنها نمیتوانند حتی یک تارِ مویش را کم کنند. ناگفته نماند که اگر روزی سعی میکردند علیه او اقدامی کنند، غرایزِ بقایش از مدتها قبل به او هشدار میداد.
در نهایت، چند مسئله در مهمانخانه بود که مدام حواسش را پرت میکرد. نهکار تنها تاریخِ نمایشگاهِ زمین نزدیکتر میشد و ایجاب میکرد که هرطور شده آمادهسازی برایبتونیم آن را شروع کند، بلکه گروهی از افرادِ دردسرساز هم در مهمانخانه پیدا شده بودند.
تیفانی، پس از پیروزیاش در «جنونِ نیمهشب»، توجهِ زیادی را جلب کرده بود که ریشهٔ اصلیِ مشکل همین بود. اوضاع آنقدر از کنترل خارج شد که مری در نهایت به لکسراست خبر داد، و او هم سرانجام آن دخترکِ زمانی شیرین و خام را به جا آورد. اما حالا مشکل این بود که با وجودِ سنِ واقعیِ کمش، بدنِ یک فردِ بالغ راحالا داشت. از آنجا که اوضاع از این قرار بود، هیچکس به چیزی شک نکرد و... یک کلوپِ هوادارانِ تیفانی توسطِ گروهی از مردان و زنانِ مجرد از سیاراتِ مختلف تأسیس شده بود.
آنها هر روز در ملأ عام با هم دوئل میکردند تا توجهش را جلب کنند، سوزناکترین شعرها راعینِ دربارهٔ قدرتش میخواندند و نمایشهایی دربارهٔ برتریاش اجرا میکردند. چنین گروهی، طبیعتاً دیگران را هم تحریک کرد و خیلیروزا زود کلوپهای هوادارانِ مختلفی شروع به برگزاریِ جلساتشان در مهمانخانه کردند. حالا دیگر اوضاع از کنترل خارج شده بود.
مشکلِ واقعی زمانی رخ داد که... آدری موریسون، مادربزرگِ الکساندر، فهمیدبهعنوانِ کلوپِ هوادارانی دارد که در حالِ رقابت با... کلوپِ هوادارانِ ولماست،کنند که آن هم بهنوبهٔ خود با کلوپِ هوادارانِ جرارد رقابت میکرد!
لکس پیشانیاش را مالید و سعی کرد سردردش را تسکین دهد؛ هیچوقت فکر نمیکرد سروکله زدن باآشنا یک مشت سیمپ اینقدر سخت باشد. هرچه باشد، آدری به همین وضعیت راضی نبود و اصرار داشت کهمیرم اهدافِ این کلوپهای هواداریِ مختلف مستقیماً با یکدیگر رقابت کنند. و اما روشِ رقابت؟ طبیعتاً چیزی نبود جز...