چپتر 239: بدون عنوان
0کاوین بهمحضِ دیدنِ دستیارِ مهمانخانهدار گفت: «بفرماییدشهرتِ داخل.» او زنی کمحرف و منضبط بود کهاینکه ظاهراً در غیابِ مهمانخانهدار، مهمانخانه را اداره میکرد.
کاوین و آنیتا، با آن روحیهٔ معاشرتیشان، بهمحضِ ورود به مهمانخانه خیلی زود با بقیه دوست شدهمنافعش بودند. وقتی خبر پیچید که هر دو پشتسرهم آزمونِ معمایی را تکمیل کردهاند، محبوبیتشان از قبل هممیخوان بیشتر شد، تا جایی که حتی شماری از کارکنانِ مهمانخانهٔ نیمهشب، از جمله جان، به سراغشان آمدند.
خیلی زود دربارهٔ مهمانخانهدار چیزهایی دستگیرشان شده بود؛ کسی که عموماً بسیار خوشبرخورد بودآسیبی و شهرتِ خوبی داشت. این دستیارِ مهمانخانهدار تازه همین اواخر پیدایش شده بود وسؤاله با اینکه بیشترِ کارکنان او را میشناختند، به چشمِ مهمانها بیش از حد رسمی میآمد.
با این حال، نظم را برقرار میکرداعمال و تمامِ وظایفش را بدونِ تبعیض انجامکلیدهای میداد، بنابراین جای هیچ شکایتی باقی نمیگذاشت.
بعد از ورود به کلبه گفت: «خبرهای خوبی براتون دارم. مهمانخانهدار پیغام فرستاده. برای پیوستن به مهمانخانهٔ نیمهشب، باید آزمونی رو بگذرونید تا خودتون رو ثابت کنید. اگه توبدونِ آزمون قبول بشید، میتونید بهعنوانِ مربیِ شمشیر و تاریخنگار به مهمانخانه بپیوندید. با این حال، مهمانخانهدار ازم خواست شرایطِ پیوستن به مهمانخانهٔ نیمهشب رو هم به اطلاعتون برسونم. وقتیمیتونید بپیوندید، عضوِ دائمیِ مهمانخانه میشید و دیگه نمیتونید استعفا بدید. علاوه بر این، محدودیتی روتون اعمال میشه تا نتونید به مهمانخانه، منافعش یا هیچکدوم از کارکنانِ مهمانخانه آسیبی برسونید.»
کلیدهای پلاتینیِ هر دو رادائمیِ به دستشان داد و سپسبدید بیرون رفت تا تنهایشان بگذارد.
کاوین با لحنی کنجکاو گفت: «تاریخنگار. برام سؤاله کهاعمال میخوان چه کاری بهت بسپارن. امیدوارم کارِ میدانی نباشه، وگرنهداد کلاً هدفمون از اومدن به اینجا رو زیرِ سؤال میبره.»
«میرم از دستیارِ مهمانخانهدار میپرسم وروتون شرایطمون رو براش توضیح میدم. قبلآسیبی از اینکه امتحان رو بدی منتظرم بمون.»
کاوین سر تکان داد و به شغلِشهرتِ مربیگری فکر کرد. تا به حال بهپیدایش کسی آموزش نداده بود؛ میتوانست تجربهٔ جالبی باشد.
لکس بعد از غذا خوردن، وقتِ آزادِ زیادی پیدا کرد. جای زیبا و خوشمنظرهای نزدیکِ غذاخوری پیدا کرددستشان و همانجا نشست تا استراحت کند. هرچند از نظرِ جسمی خسته نبود، اما مدتی میشد که به خودشنباشه استراحت نداده بود. تازه به ذهنش رسید که اصلاً یادش نمیآید آخرین بار کِی بازیِ ویدئویی کرده است.
نه اینکه از این بابت ناراحت باشد؛ وقتش را صرفِ کارهای جالب و سروکله زدن با آدمهایداد سرگرمکننده میکرد — البته معمولاً. تلاش برای رسیدن به اهدافش، حسِ اینکه آرامآرام دارد قویتر میشود ونباشه دیدنِ پیشرفتِ مهمانخانه، نوعی حسِ رضایت به او میداد که پیش از این هرگز تجربه نکرده بود.
این کار شبیهِ سگدو زدن در یک شغلِ کارمندیِ نُهاین تا پنج نبود که هم از نظرِ جسمی و هم روانیبیش شیرهاش را بکشد. در عوض، حس میکرد پاداشِ زحماتش را میگیرد.
با این حال، معنیش این نبود که گهگاه استراحت کردن را فراموشمحدودیتی کند. متأسفانه، وقتی نه بازیای برای سرگرمی داشت، نه فیلمی برای تماشاداد و نه دوستی برای وقتگذرانی، استراحتش خیلی زود به بیحوصلگی تبدیل شد.
لکس از جا بلند شد، کشوقوسی به بدنش داد و تصمیم گرفت بهجای نشستن، یکی از کارهای فهرستش را تیک بزند: پیدارفت کردنِ شغل. آکادمی رقتانگیزترین اقامتگاهی را که لکس تا به حال به عمرش دیده بود در اختیارش گذاشته بود، اما دستکم سقفیمیبره بالای سرش داشت. در غذاخوری میتوانست با نشان دادنِ کارتِ دانشجوییاش مجانی غذا بخورد. اما اگر چیزِ دیگری میخواست، باید خودش دستبهجیب میشد.
گذشته از این، لکس از دورانِ دانشگاه میدانست کار کردن در محیطِ دانشگاه راهی عالی برایدستشان گسترشِ دایرهٔ اجتماعی و آشنایی با آدمهای جدید است. تنها کسانی که لکس در این قلمروکارِ میشناخت، هانیِ پرستار و ورنانِ چندشآور بودند؛ یعنی میخواست از نصفِ آدمهایی که میشناخت دوری کند.
از آنجا که تقریباً همهچیز در این آکادمی دور بود، لکس مجبور شداواخر سوارِ اتوبوس شود تا به بخشِ خدماتِ شغلی برود. اینجا جایی بود که لکستمامِ میتوانست برای کار درخواست بدهد و روندِ کار بسیار سادهتر از حدِ انتظارش بود.
مسئولِ پذیرش ابتدا برنامهٔ زمانیِ پیشِ روی لکس را بررسی کرد، عنوانش را دیداعمال و سپس فهرستی از کارهای موجود را به او داد که با برنامهاش تداخلیتنهایشان نداشتند و در عینِ حال تجربهٔ کاریِ مرتبط با عنوانش را برایش فراهم میکردند.
از بینِ فهرست، دو کار بهطورِ خاص توجهش را جلب کرد. اولی دستیاریِ یک سلاحساز بود. این کار او را با انواعِ سلاحهای موردِ استفاده در اینبرام دنیا آشنا میکرد، هرچند هیچ نقشی در روندِ ساخت نداشت. فقط باید به کارهای متفرقه مثلِ تمیزکاری و دستهبندی میرسید. کارِ دوم نسخهبرداری بود. این کار شاملِ نوشتنتکان و ثبتِ تحقیقاتِ استادان و مربیانِ مختلف در آکادمی میشد. این کار با وجودِ اینکه بهشدت خستهکننده بود، میتوانست منابعِ اطلاعاتیِ گستردهای دربارهٔ موضوعاتِ مختلف در اختیارش بگذارد.
در نهایت، لکس تصمیم گرفت دستیارِ سلاحساز شود. کارِنتونید نسخهبرداری بیش از حد غیرقابلِاعتماد بود؛ اگر گیر میافتاد وبیرون مجبور میشد کارِ یک شغلِ مسخره را ثبت کند چه؟
بهمحضِ اینکه انتخابش تمام شد، به او گفتند کجا برود و اینکه بایداواخر فوراً خودش را معرفی کند. لکس از اینکه کار اینقدر زود شروع میشدبرقرار جا خورد، اما اینطور هم نبود که کارِ دیگری برای انجام دادن داشته باشد.
یک بارِ دیگر سوارِ اتوبوس شد، اما مقصدش این بار با تمامِ جاهایی که قبلاً رفتهنتونید بود فرق داشت. تا به اینجا، تمامِ ساختمانهایی که در آکادمی دیده بود از هم فاصلهبرام داشتند و انگار با طبیعت درآمیخته بودند. اما حالا به نظر میرسید دارد واردِ یک شهر میشود.
آسمانخراشهایی که روی نیویورک را کم میکردند، خطِ افق را پر کرده بودند و جریانِ بیپایانی از وسایلِ نقلیه در رفتوآمد بودند. جادههاتنهایشان انگار روی هم چیده شده بودند و همه در یک جهت میرفتند تا سفرِ سریع را آسان کنند. چیزهایی شبیهِ کشتیهای پرندهٔ کوچکمیپرسم در آسمان با سرعت میگذشتند و در دوردست، انگار لکس میتوانست رودخانهای پر از کشتی را ببیند که آنها هم بهسمتِ شهر میرفتند.
انگار تازه از یک سرزمینِ عجایبِ فانتزی به آیندهای سایبرپانک و آرمانی قدم گذاشته بود. دیوانهوارترین بخشِ ماجرا این بود که... اینجا همچنان فقط یک منطقه از آکادمی بود. لکس غرقِامیدوارم تماشای مناظر شد، بیشتر به این دلیل که وقتی از اتوبوس پیاده شد، در راهِ رسیدن به محلِ کارش گم شد. عادت نداشت بدونِ نقشهٔ گوشیاش در شهر مسیریابی کند. سرانجام باباشد کمکِ غریبههای بیشمار در خیابانها، لکس خودش را جلوی خانهٔ کوچک و عجیبی دید که حیاطِ جلوییِ کوچک و حصارِ چوبیِ زردرنگی داشت. این... چیزی نبود که از یک «سلاحساز» انتظار داشت.