چپتر 74: فصل ۷۴
0لکس ساعتها به مبارزه با آدمکِ تمرینی ادامه داد. بعد از فورانِ انرژیِ اولیهاش، دیگر سعی نکرد از آن مبارزه یاد بگیرد و فقط روی زنده ماندن تمرکز کرد. هر از گاهی بهخاطرِ خستگی استراحت میکرد، امااست بعد از حدود بیست دقیقه دراز کشیدن در اتاق تمرین دوباره بلند میشد. تا عصر آنقدر از نظرِ جسمی تخلیه شده بود که تصمیم گرفت برای آن روز کار را تمام کند. به اتاقش آنی منتقل شد وبیرون وان را پر کرد، و تقریباً همان لحظهای که در وان دراز کشید خوابش برد. تنها چند لحظه بعد، از وان ناپدید شد و در اتاقِ سفیدی که اولین بار در آن تزکیه کرده بود دوباره ظاهر شد.
با اینکه از قبل خواب بود، آرامبخشی به بازویش تزریق شد تا اطمینان حاصل شود در طولِ فرایند بیدار نمیشود. این بار بهجای لولههایی که دفعهٔ قبل به تنش وصل شده بودند، کلاهخودی فلزی روی سرش قرار گرفتحتی که شروع به لرزشِ خفیفی کرد. اولین مرحلهای که پشتسر گذاشت روی تنش تأثیر میگذاشت، در حالی که مرحلهٔ دوم بر ذاتش اثر میکرد. سومی روی روحش تأثیر میگذاشت، و مرحلهٔ نهایی تن، روح و ذاتش را درنمیگرفت یک موجودیتِ واحد که ویژگیهای هر سه را داشت، یکی میکرد. پس از پایانِ مرحلهٔ چهارم، لکس سرانجام کنترلِ تزکیهاش را به دست میآورد و برای افزایشِ قدرتش باید آگاهانه تزکیه میکرد. اما این موضوعی برای آینده بود.
ویلیام بنتام، برای اولین بار پس از سالهای بسیار طولانی، بدون احساسِ درد در تنش از خواب بیدار شد. همهچیز آنقدر غیرواقعی بود که در ابتدا حتی متوجه نشد بیدار است و خواب نمیبیند. وقتی بالاخره فهمیدسالهای چه اتفاقی افتاده، بازویش را بالا آورد و با ناباوری به آن نگاه کرد. خودش را نیشگون گرفت تا مطمئن شود همهچیز واقعی است و وقتی حسِ تیزِ درد در تنش دوید، چهره در هم نکشید وجوانیاش در عوض خندید. مثل یک پر احساسِ سبکی میکرد و حتی از دورانِ جوانیاش هم سالمتر بود. بله، پایهٔ تزکیهاش پسرفت کرده بود، اما با منابعی که در اختیار داشت، شروعِ دوباره هیچ زمانی از او نمیگرفت.
از غلاف بازیابی بیرون آمدموجودیتِ و هوگو را دید کهپایانِ صبورانه در گوشهای منتظرش ایستاده است.
مرد پرسید: «حالت چطوره؟»
ویل روی زمین پرید و جواب داد: «مثل یه جوون.» سپس، چنان از این حس به وجد آمدهباید بود که چند بارِ دیگر هم پرید تا تنش را امتحان کند. کمرش از شوکِ حرکت تیر نکشید،است زانوهایش درد نگرفت و عضلاتش هم نسوخت. این واقعاً خیلی بهتر از چیزی بود که حتی امیدش را داشت.
ویل در حالی که از اتاق بیرون میرفت، گفت: «بیا اینجا رو نشونم بده.» بخشی از قراردادِ روحِ هوگو این بود که هر جاسرانجام را که کلیدِ طلایی به آن ختم میشد بررسی کند، اما پس از آن قرار بود بادیگاردِ ویل شود. خلقوخو و تجربهٔ هوگو اونشد را چندان برای بادیگارد بودن مناسب نمیکرد، اما برای این کار بهاندازهٔ کافی قوی بود و تنها چیزی که واقعاً اهمیت داشت همین بود.
هوگو در حالی که به دریاچهٔ کوچکِ بیرونِ اتاق بازیابی نگاه میکرد، گفت: «اینجا تا حدودی عوض شده. فکر کنم بهتر باشهآینده بذاریم کارکنان همهجا رو بهمون نشون بدن.» با این حرف، جرارد را صدا زد تا او و پیرمرد را در آنجا بگرداند.بالا جرارد سوار بر ماشینِ گلف از راه رسید؛ در دلش از اینکه فرصتی برای راندنِ این وسیله پیدا کرده بود، کاملاً رضایت داشت.
جرارد همزمان با شروعِ گشتوگذارشان گفت: «این دریاچه برای استراحت و ماهیگیریه. مهمانخانهدار معمولاً سرشون شلوغه و در حالِ بازدید ازافزایشِ دنیاهای دیگهان، اما هر بار که برمیگردن مهمانخانه رو ارتقا میدن تا بهتر از مهمانها پذیرایی کنن. این دریاچه یکی ازنمیبیند جدیدترین بخشهاییه که به محیطِ مهمانخانه اضافه شده، اما ایشون در اضافه کردنِ خدماتِ جدید برای مهمانها هم چیزی کم نذاشتن.»
جرارد آنها را با ماشین گرداند و اتاق تمرین، اتاق مراقبه، جنگل و در نهایت آزمون معمایی را نشانشان داد. در طولِ راه با هلن نیز روبهرو شدند که طاووسها احاطهاشغیرواقعی کرده بودند. ویل دربارهٔ او پرسید، اما جرارد گفت که اجازه ندارد دربارهٔ سایرِ مهمانها صحبت کند. البته جرارد به او اطلاع داد که اگر مایل است میتواند برود و با اوبله حرف بزند، اما ویل این کار را به بعد موکول کرد. او دربارهٔ آزمون معمایی کنجکاو بود و تصمیم گرفت واردش شود، اما ترجیح داد تا دیدنِ فروشگاهِ سوغاتی دست نگه دارد.
همانطور که انتظار میرفت، اشیایی که آنجا دید حسابی برایش جالب بودند. او نیازی به هستههای زامبی نداشت چونویژگیهای تزکیهکنندهٔ بدن نبود، اما ارزششان را میدانست. گذشته از آن، شبنمِ بوتلام توجهش را جلب کرد و یکراست دهبسیار بطری از آن خرید. او همچنین هفت کلیدِ طلایی و یک کیک زحل خرید. از این خریدها کاملاً راضی بود.
از جرارد پرسید: «احیاناً فنونِ تزکیهٔ خاصیتِ آب هم دارید؟» اینکهچهارم چنین فنونی در فروشگاهِ سوغاتی به نمایش درنیامده بودند به اینآینده معنا نبود که موجود نیستند، با این حال قرار بود ناامید شود.
«متأسفانه در حالِ حاضر چنین چیزیروحش نداریم. شاید بتونم دفعهٔ بعد که مهمانخانهداریکی برمیگردن، درخواستِ شما رو بهشون منتقل کنم.»
ویل با خوشرویی گفت: «نه، نیازی نیست مهمانخانهدار رو به زحمت بندازی.» اگر میتوانست فنِ تزکیهای در آنجاباید پیدا کند خوشحال میشد — انتظار داشت بهتر از هر چیزی باشد که روی زمین پیدا میکرد —است با این حال از نبودنش هم توی ذوقش نخورد. پیدا کردنِ یک فن با پای خودش برایش دردسری نداشت.
وقتی دیدنِ همهچیز تمام شد، ویل به اتاقِ هوگو رفت؛ همانجا کیک را گذاشت و از بادیگارد هم دعوت کرد تا کمی بخورد. آن دو در سکوت مشغولِ خوردن شدند. برای هوگو، این صرفاًآینده یک کیکِ خوشمزه بود، اما چون ویل تزکیهاش را رها کرده بود و دیگر حتی در پرورشِ چی هم نبود، غرق در سرخوشی شد. این یک حسِ جسمانی نبود که گویی دارویی به اونکشید لذت میدهد، بلکه وضعیتِ روانیاش را به اوج رساند، و آرامآرام تمامِ خاطراتِ خوشایندش را مرور کرد. در مقطعی، مرد چرتش برد و خوابِ کوتاهی کرد. او کاملاً سرحال و با احساسی خوب بیدار شد.
«هوگو، به زمین برگرد و تمامِ بچههایم را احضار کن. به آنها بگو وقتی برمیگردم باید شخصاً حضور داشته باشند. همچنین،موضوعی هرا را هم احضار کن. وقتش رسیده ارزشِ قمارش را به او بفهمانم. ضمناً با پرندهٔ آبی هم تماس بگیر. میخواهم مجموعهٔافتاده فنونِ تزکیهشان را ببینم، اما به پیشکارم هم بگو چند دلالِ خصوصی را دعوت کند تا گزینههایِ بیشتری برای انتخاب داشته باشم.»
«شما چه کار میکنید؟»
«من؟ خیلی دربارهٔ آزمونِ معمایی کنجکاوم. جرارد گفت اگر بتوانم از آنکنترلِ عبور کنم، پاداشی در کار است. از آنجا که اولین بازدیدم رایگانسالهای است و خطری هم ندارد، دلیلی نمیبینم که نتوانم به آن سر بزنم.»
هوگو سر تکان داد و مهمانخانه را ترک کرد.مرحلهٔ این بار، او کلیدِ طلایی نگرفت، چون خودش در واقعویژگیهای چیزی نخریده بود یا از هیچ خدماتی استفاده نکرده بود.
با رفتنِ هوگو، ویل بهسمتِ آزمون رفت. درِ فلزیِ بزرگی انتظارش را میکشید که حسی باستانی از خودقدرتش ساطع میکرد. انگار در از آغازِ زمان وجود داشت و قدرتی باستانی را پشتِ خود به دام انداختهنشد بود. در که گویی نیتش را میدانست، آرام باز شد و تالاری تاریک را پشتِ خود نمایان کرد.
ویل شجاعتش را جمع کرد و قدم به درون گذاشت، و از تغییرِ ناگهانی جا خورد. لحظهای که از آستانهٔ در گذشت، محیطش تغییر کرد. به خودش که آمد، دید لباسِ رسمی به تن دارد و در یک مجلسِ رقص، در محاصرهٔ مقامات و اشرافِ مختلف است. هیچکسبالا را در آنجا نمیشناخت، اما با این حال همه را میشناخت. راستش را بخواهید، در تمامِ عمرش هرگز هیچکس را در اینجا ندیده بود، اما بهنحوی نام و جزئیاتِ همهٔ افرادِ حاضر را میدانست. همچنین متوجه شد که میداند نه بهعنوانِ ویل بنتام، بلکه در پوششِ هویتی عجیب وچنان متفاوت در اینجا حضور دارد. میزبانِ مجلسِ رقص، شاهِ هر کشوری که اینجا بود به حساب میآمد، و همه داشتند دربارهٔ دلیلِ برگزاریِ این مجلس گمانهزنی میکردند. بهنحوی، ویل میدانست که آزمونش این است که با بیشترین افرادِ ممکن دوست شود و حقیقتِ آنچه را پشتِ پرده میگذشت، بفهمد.
این آزمونِ عجیبی بود و با آنچه ویل انتظار داشت کاملاً تفاوت داشت. با این حال تا حدی منطقی به نظر میرسید. اگر ویل مجبوربسیار میشد قویترین تواناییاش را تعریف کند، میگفت که شبکهسازی است. با وجودِ بیماری و تزکیهٔ ضعیفش، او از امپراتوریِ مالیِ بزرگ و ارتباطاتِ قوی درواقعی هر دو دنیای فانی و تزکیه برخوردار بود. او میدانست چگونه دلها را به دست بیاورد و وقتی چیزی میخواست، چگونه روی افراد تأثیر بگذارد.
از آنجا که ویل جزئیاتِ آزمونش را میدانست، دلیلی برای درنگ ندید. او به پیرمردی میانسال که سبیلِ چخماقیِ نسبتاً زیبایی داشت نزدیک شد و گفت: «برنی! از دیدنت در اینجا خوشحالم! خیلیموضوعی نگران بودم که بهخاطرِ آن ماجرای قاچاقچیها نتوانی خودت را برسانی.» مرد که برنی بود، ویل را شناخت و در حالی که برای آغوش گرفتن دست دراز میکرد، خندید. ویل فکر میکرد همهچیزدوید خوب پیش میرود، تا اینکه دید یک «۱+» قرمزرنگ بالای سرِ برنی ظاهر شد. وقتی ویل روی آن تمرکز کرد، فهمید که با یادآوریِ چیزی ناخوشایند، تأثیرِ منفی روی روحیهٔ برنی گذاشته است.
اگرچه مردِ میانسال به روی خودش نیاورد، اما از حرفِ ویل خوشش نیامده بود. مقاماتِ محلی یک باندِ قاچاق را در منطقهٔ تحتِویلیام مسئولیتِ او دستگیر کرده بودند و اکنون او تحتِ بازجویی بود تا ببینند آیا ارتباطی با این باندِ قاچاق دارد یا نه. اگرچه چنیننگاه اتفاقِ کوچکی روی رابطهشان تأثیری نمیگذاشت، اما پرورشِ احساساتِ مثبت ابتداییترین قانونِ شبکهسازی بود. به نظر میرسید ویل اشتباهِ بسیار پیشپاافتادهای مرتکب شده است.
ویل به صحبت با مرد ادامه داد و متوجه شد که توجهش بهنحوی طبیعی به حرکاتِ کوچکِ مرد یا جزئیاتِ جزئیِ رفتارش جلب میشود. وقتی آن حرکات یا رفتارها را با اعدادِ آبی که نشاندهندهٔ احساساتِ مثبت یا اعدادِ قرمز کهاست نشاندهندهٔ احساساتِ منفی بودند ربط داد، متوجه شد که دارد کمی دربارهٔ نحوهٔ پیشبینیِ واکنشِ دیگران یاد میگیرد. دیری نپایید که در حینِ تلاش برای مجذوب کردنِ دیگران، به خودش آمد و دید دارد روی آنها هم آزمایش میکند. او از قبلصبورانه در معاشرت و به دست آوردنِ دلِ مردم مهارت داشت، اما اکنون میدید که مهارتش دارد پیشرفت میکند. خیلی زود، هدفِ آزمونش را بهکلی فراموش کرد و بیشتر غرق در این شد که شبکهسازی و مردمخوانیاش را تا حدِ ممکن بهبود ببخشد.