چپتر 458: راگنار و دیوها
0راگنار دستبهپشت ایستاده بود و به افقِ زیبا نگاه میکرد. مهمانخانهٔ نیمهشب برای او مظهرِنمیتوانست تمامِ چیزهایی بود که نژادِ انسان برایش میجنگید و تمامِ چیزهایی که او مبارزه میکرددرخشانِ تا به برادران و خواهرانِ همنژادش تقدیم کند. آنجا آرام، امن، هیجانانگیز و در دسترس بود.
گوشهای از بهشت بود که همه لیاقتِ تجربهاش را داشتند. اما جهان... جهان مکانی بهشتی نبود. راگنار برای اینکه الان در مهمانخانه باشد و این بهاصطلاح افزایشِ سطحِ ستاره راشکل که در تزکیه به همه کمک میکرد تجربه کند، تصمیماتِ سختی گرفته بود. میدانِ نبردِ کهکشانی با فوگان همیشه به کسی نیاز داشت که بر آن نظارت کند، و اگرآرزویش او نمیتوانست آنجا باشد، کسِ دیگری باید جایش را میگرفت. اما این بهایی بود که همه، حتی دیگر ژنرالها، با کمالِ میل میپرداختند. هر چه نباشد، راگنار ستارهٔ درخشانِ امپراتوری بود.
پذیرشِ چنین لطفی سخت بود، اما راگنار بهخاطرِ وظیفهاش آنخودش را پذیرفت. گذشته از این، خلوتِ تزکیه برای او فقط چندانساننمای روز طول نمیکشید. ماهها کمترین زمانِ ممکنی بود که نیاز داشت.
برنامهریزی کرده بود که به مهمانخانه بیاید و روحیهاش را تثبیت کند تا برای خلوتِانتظار تزکیهٔ پیشِ رو آماده شود. با این حال، این تکهٔ زیبای بهشت آن آرامشی راشکلِ که انتظار داشت به او نداد. در عوض، میدانی از دشمنان خودش را نشان داد.
تا چشم کار میکرد، دیوها محوّطهٔ مهمانخانه را پر کرده بودند و همگی با حفظِ شکلِ انساننمای خود، او را به سخره میگرفتند.دیگر دیوها، به دلایلی که او نمیفهمید، دو شکل داشتند. یکی شکلِ اصلی و واقعیشان بود. دیگری بهطرزِ شگفتانگیزی به انسانها شباهت داشت، باماهها این تفاوت که اضافات یا تغییراتِ جزئی در قالبِ بال، شاخ، دم و چیزهایی از این دست اینطرف و آنطرفِ بدنشان دیده میشد.
راگنار زندگیاش را وقفِ مبارزه با اهریمنها کرده بود، اما هرگز فراموش نمیکرد که اهریمنها فقط بردههای دیوها هستند. بزرگترین آرزویش با دیدنِ آنها اینخود بود که سلاحش را از غلاف بیرون بکشد و نابودشان کند، حتی با وجودِ نابرابریِ تعداد. با این حال میدانست که اینجا جای این کارمیشد نیست. ترس از شکست نبود که مانعش میشد، بلکه میدانست اگر مهمانخانهدار را با خود دشمن کند، نژادِ انسان متحدِ ارزشمندی را از دست میدهد.
بنابراین، در سکوت روی تپهای ایستاد، خشمِ آتشفشانیاش را مهار کرد و بیصدا تماشا کرد که چطور شرِّ مجسم آزادانهشکلِ در آن سرزمین پرسه میزند. سربازانش هم یکییکی پشتسرش ایستادند، تا اینکه یک گردانِ کامل پشتِ او ظاهر شد. چیزیبال نگفتند. کاری نکردند. اما همین که کنارِ هم ایستاده بودند کافی بود. این یک نمایشِ قدرت بود. نمایشی از غرور.
دیوها در بیشترِ مواقع توجهِ چندانی به راگنار نمیکردند. آنها در مهمانخانه بسیار خوشرفتار بودند. در واقع، بسیاری از آنهاخودش از صمیمِ قلب میخواستند دوستانِ بهتری برای مهمانخانهدار شوند. هر چه نباشد، دسترسیای که مهمانخانه به مردمِ سراسرِ جهان بهواقعیشان آنها میداد، بسیار فراتر از چیزی بود که خودشان بهتنهایی میتوانستند به دست آورند. و برای آنها، این دسترسی یعنی سود!
با این حال، یک نفر بود که علاقهٔ زیادی به دست انداختنِ ژنرال داشت. وارهیل یک صندلیِ حیاط برداشت و درست کنارِ ژنرال نشست، در حالی که دمِ سیاهستارهٔ و نازکش یک لیوان پیناکولادا را نگه داشته بود تا بتواند از آن بنوشد. حتی چیزی هم نگفت. فقط حضورش کافی بود تا این انسانِ نترس را کلافه کند وحال خودش هم این را میدانست. چقدر خندهدار میشد اگر این قهرمانِ امپراتوری در طولِ یک مصیبت میمرد، فقط به این دلیل که آنقدر کلافه شده بود که نمیتوانست تمرکز کند؟
نه اینکه امپراتوری برای دیوها خیلی مهم باشد. آنها با قلمروهای متعددی سروکار داشتند، پس چطور امپراتوریِکار کوچکی که فقط چند کهکشان وسعت داشت، میتوانست اصلاً ارزشِ توجهشان را داشته باشد؟ امپراتوری تنها در حدیشگفتانگیزی بود که با اهریمنها بجنگد، نه با آنها. حتی همان هم چیزی بیش از یک سرگرمیِ گذرا نبود.
سرانجام، حوالیِ ظهر، چیزی تغییر کرد.نداد آواتاری از مهمانخانهدار، در کنارِ یکداد اعلانِ هولوگرافیک، جلوی همه ظاهر شد.
روی آن نوشته بود: «مایلیدروحیهاش پیش از افزایشِ رتبهٔ ستاره،شود واردِ اقامتگاهِ تزکیهٔ شخصی شوید؟»
راگنار بیدرنگ جواب ندادگرفته و در عوض برگشتفوگان تا به وارهیل نگاه کند.
راگنار درحالیکه مستقیم به چشمانِ دیو خیره شده بود، گفت: «بعد از اینکه این قضیه تمومچشم شد، بیرون میبینمت، چطوره؟» او هیچ ترسی از برتریِ نژادیِ آنها نداشت. انسانها شاید مزیتهای آنها راواقعیشان نداشتند و نقطهٔ شروعشان پایینتر بود. اما سقفی وجود داشت که میزانِ قدرتِ آنها را محدود میکرد.
وارهیل جواب داد: «حتماً.» اما راگنار تا آن موقعدشمنان ناپدید شده بود. در فاصلهای دورتر، در میانِ بسیاری ازحفظِ سربازانِ دیگر، الکساندر این گفتوگوی کوتاه را بیصدا تماشا کرد.
لکس مضطرب نبود، اما این آگاهی که اوضاع تا چه حد میتوانست فاجعهبارنظارت پیش برود، در خطِ مقدمِ ذهنش قرار داشت. اینطور نبود که پیش ازمیل این مهمانهای زیادی نداشته باشد، اما هرگز از اینهمه آدمِ قدرتمند میزبانی نکرده بود.
علاوه بر این، چون نمیتوانست قدرتشان را بسنجد، نمیدانست ازعوض گریفین ضعیفترند، با آن برابرند یا قویتر. خوشبختانه، بهمحضِ اینکهبودند تزکیه را شروع میکردند، دیگر نمیتوانستند هیچ دردسری درست کنند.
لکس پس از آمادهکردنِ خود از نظرِ ذهنی، در اتاقِ مراقبهاش نشست و از قابلیتِ حضور از راه دور استفاده کرد تا آواتاری از خودش را درشکل نقشِ مهمانخانهدار برای همه بفرستد. در ابتدا قصد داشت سخنرانی کند و توکن را در ملأ عام به کار ببرد، اما فروخوردنِ تزکیهاش داشت بیش از حد دشوارهستند میشد. حتی کوچکترین حواسپرتی باعث میشد کنترلش را از دست بدهد و مرز را بشکند، برای همین تصمیم گرفت بهجای آن، کار را از راهِ دور انجام دهد.
آواتارش رو به همه گفت: «مهمانانِ مهمانخانهٔ نیمهشب،پیشِ خوش اومدید.» همهٔ فعالیتها و جشنهای مهمانخانه موقتاً متوقفعوض شده بود، بنابراین همه فقط به او نگاه میکردند.
«مطمئنم بیشترتون شنیدید، اما برای اونایی که خبر ندارن، اجازه بدید کوتاه توضیح بدم که قراره چه اتفاقی بیفته. من هرازگاهی دوست دارم سطحِ مهمانخانهکمالِ رو بالا ببرم. این بهخودیخود مسئلهٔ بزرگی نیست، اما به نظر میرسه خیلی از مهمانانم از این تجربه لذت میبرن و چیزهای زیادی ازش به دستکرده میارن. پس اجازه بدید این تجربه رو با شما شریک بشم. و اگه ازش لذت بردید، یادتون باشه که در آینده بیشتر به مهمانخانه سر بزنید.»
بیشتر از این توضیح نداد، چون میخواستآرامشی این تصور را حفظ کند که این موضوعداد برایش هیچ اهمیتی ندارد. بله، هیچ اهمیتی نداشت.
لکس پس از یکآرامشی اسکنِ نهایی از مهمانخانه،میدانی توکنِ نیمستارهاش را خرد کرد.