چپتر 135: چپتر ۱۳۵
0پس از آن مارلو و لکس زیاد با هم حرف نزدند. لکس فقط غولِ سابق را تا اتاقِ گیلد همراهیمرز کرد و به او نشان داد که چطور میتواند درخواستهایش را ثبت کند. مارلو مستقیماً چند درخواست ثبت کرد؛ ازمردم اطلاعات دربارهٔ روح و اقلامِ مربوط به آن گرفته، تا گنجینهها و داروهایی که میتوانستند به درمانِ روح کمک کنند.
مدتی بعد از رفتنِ آنها، یکی از دیوها گذرش به اتاقِ گیلد افتاد و مأموریتهای مختلفِ مربوط بهکوتاهمدت روح را دید. این موضوع فقط اطمینانِ آنها را بیشتر کرد که مهمانخانهدار یا کارکنانش علاقهٔ زیادی بهآزمونهای روح دارند. او این اطلاعات را به مافوقهایش منتقل کرد و آنها نیز شروع به کشیدنِ نقشههای مختلف کردند.
به همین سادگی، شب در سکوت و بهسرعت گذشت. بیشترِ مهمانها بهخاطرِ تزکیهشان در کوتاهمدت نیازی به خواب نداشتند و ازنیازی این رو تمامِ شب را بیدار ماندند. برخی از آنها به پیکنیک رفتند، برخی به تماشای ستارگان نشستند و برخی دیگرمحبوبترین منتظرِ نوبتشان در تبرِ نبرد یا آزمونهای معمایی ماندند. این دو موردِ آخر بهسرعت به محبوبترین جاذبههای مهمانخانه تبدیل شده بودند.
اما بیشترِ مهمانهای اهلِ زمین شب را در اتاقهایشان به تزکیه گذراندند. اتاقها اثرِ تقویتکنندهٔبیشترِ اتاقِ مراقبه را نداشتند، اما برای زمینیها، تزکیه در همینجا هم بهاندازهٔ کافی تقویتشده بود.ستارگان تنها در یک شب، چندین شکستنِ مرز در عوالمِ فرعی و اصلی رخ داده بود.
خودِ لکس هم مدتِ زیادی بیدار ماند. بنا به دلایلی، تماشای مهمانها که در مهمانخانهاشتقویتشده خوش میگذراندند، برایش بسیار آرامشبخش بود. نه، او چشمچرانِ درونش را بیدار نکرده بود! اینکهمهمانخانهاش مردم از نتیجهٔ زحماتش لذت میبردند، او را سرشار از حسِ غرور و موفقیت میکرد.
با این حال، سرانجام به اتاقش برگشت تا چندهمین ساعتی بخوابد. البته میتوانست همچنان بیدار بماند و فردا همنیازی حالش خوب باشد، اما دلیلی نداشت که استراحتِ کافی نکند.
صبحِ زود، لکس از خواب بیدار شد و وضعیتِ تمامِ برندههای دورِ انتخابی را بررسی کرد.بیشترِ ده نفر به این مرحله راه یافته بودند، اما فهمید که یکی از آنها — همان بالرینیدیگر که دیروز دیده بود — به دلیلی انصراف داده و در نتیجه فقط نُه نفر باقی ماندهاند.
از آن نُه نفر، لکس پیشتر چندتایی را دیده بود. ارکسترِ پرندگان و نمایشِ ایگیشیما طبیعتاً در این میان بودند. آخرین نمایشی که به دورِ انتخابی راه یافت، متعلق به یک جانورِ منفرد ونوبتشان غیرعادی بود که لکس احتمالاً اجرایش را از دست داده بود. شکلِ بدنش شبیه به جگوار بود، اما از مایعی نقرهایرنگ تشکیل شده بود. هر بار که حرکت میکرد، انگار به آبِ درونِ یکمرز بطریِ دربسته نگاه میکردی. لکس حتماً این نمایش را ندیده بود و حالا حسابی به آن علاقه پیدا کرده بود. هرگز چنین چیزی ندیده بود. آنقدر کنجکاو شد که حتی وضعیتِ جانور را بررسی کرد.
نام: رِزین
سن: ۱
جنسیت: -
جزئیاتِ تزکیه: عالمِ بنیانِ اولیه
گونه: گلوبینِ جیوهای
سطحِ اعتبارِ مهمانخانهٔ نیمهشب: ۱
ملاحظات: بهشدت، بهشدت سمیه! تحتِ هیچ شرایطی بهش دست نزن (یا باهاش قرار نذار)!
لکس ابرویی بالا انداخت و با خود فکر کرد که آیا این جانور واقعاً ازمهمانها جیوه ساخته شده یا این فقط یک اسم است؟ در هر صورت، از آنجا که توانستهدیگر بود به مرحلهٔ نهایی راه پیدا کند، لکس مطمئن بود که نمایشِ خوبی اجرا خواهد کرد.
غیر از جانوران، یک راهیافتهٔ دیگر هم بود که از دو سرباز تشکیل میشد،بهسرعت در حالی که بقیهٔ راهیافتگان همگی اهلِ زمین بودند. وقتی لکس یکی از راهیافتگانِپیکنیک زمینی را بهعنوانِ یک یوتیوبر شناخت، راستش را بخواهید نمیدانست باید تعجب کند یا نه.
او یک... وقتی لکس اولین ملاحظاتی که از سیستم دربارهٔ تاریخچهٔ یوتیوبش دریافت کرده بود را به یادتزکیهشان آورد، صورتش تقریباً سرخ شد. آن دختر یک هنرمندِ ایاسامآر بود، اما کانالِ دیگری هم داشت که درنبرد آن بهعنوانِ خوانندهٔ تکخوان فعالیت میکرد و آهنگهای دیگران را کاور میکرد. لکس هرگز کاورهای او را نشنیده بود...
لکس بهسرعت افکارش را جمعوجور کرد و مشغولِ آمادهسازی برای دورِ انتخابی شد. او باید پیش از شروعِ دورِ بعدی، فروش را بالا میبرد و امپیِ بیشتری به دست میآورد. این کار دلیلی داشت. بهخاطرِآرامشبخش هزینهٔ غیرمنتظره و بالای بادیگاردش، او هنوز پولِ بخشِ مبارزهٔ بازیها را کامل نپرداخته بود. دلیلِ اصلیِ تمرکزش روی فروشِ کالاها همین بود. در حالِ حاضر، آنقدر پول داشت که مطمئن شود بازیها قطعاً برگزار میشوند،برندههای اما با توجه به اینکه مری به او گفته بود باید این مأموریت را با موفقیتِ کامل پشت سر بگذارد، میخواست سنگِ تمام بگذارد. هرچه امپیِ بیشتری برای خرج کردن میداشت، میتوانست رویدادِ بهتری برگزار کند.
در طولِ شب، او سه دست لباسِ دیگر فروخته بود و فقط از تبرِ نبرد ۳۰۰۰ امپیِ دیگر درآمد داشت! بقیهٔ خدمات و سکهها، در کنارِ اقلامِ فروشگاهِ سوغاتی،ستارگان ۴۰۰۰ امپیِ دیگر تولید کرده بودند و مجموعِ درآمدِ یکشبهاش را به ۳۴٬۰۰۰ امپی رسانده بودند. این رقم مجموعِ داراییاش را به ۲۴۹٬۷۳۳ امپی میرساند! تا پایانِ روز، اوزمینیها باید از مرزِ ۲۵۰٬۰۰۰ امپی که حداقلِ نیازش بود عبور میکرد. احتمالش کم بود، اما اگر لباسهای کافی میفروخت و مجموعِ داراییاش را به ۵۰۰٬۰۰۰ امپی میرساند، همهچیز ایدهآل میشد.
باید به این نکته اشاره میشد که سه کتوشلوارِ دیشب را انسانهاسادگی نخریده بودند، بلکه جانورانی خریده بودند که تحتِتأثیرِ کتوشلوارِ آبیِ کوچولو قرارتمامِ گرفته بودند. حالا در گوشهای از مهمانخانه، سه قوچ با کتوشلوار پرسه میزدند.
ساعت ۹ صبح، آتشبازی در کولوسئوم به راه افتاد تا به مهمانها خبر دهد که رویداد در شرفِ آغاز است. بسیاریخواب از مهمانها آمدند، اما بیشترشان رویداد را از اتاقهایشان تماشا کردند. این بار، اجراها تکتک برگزار میشد تا همه بتوانند از آنهامهمانخانه تماموکمال لذت ببرند. به همین دلیل، نیازی نبود در کولوسئوم حضور داشته باشند و در خلوت و راحتیِ اتاقشان به تماشا نشستند.
طولی نکشید که رویداد آغاز شد. اولین اجرا کارِ پرندهها بود و صدای لطیف و شیرینشانبود شروعی روحیهبخش برای روز رقم زد. بیشترِ مهمانها از اجرا حسابی لذت بردند و از آنجا کهبرایش این بار قطعهٔ موسیقیِ جدیدی مینواختند، حتی کسانی که پیشتر اجرایشان را دیده بودند نیز سرگرم شدند.
پس از پرندهها، نوبت به آن دو سرباز رسید. آنها لباسی به تن داشتند که لکس حدس میزدکوتاهمدت لباسِ سنتیِ زادگاهشان باشد، اما در زمین به عنوانِ پیراهنِ تابستانی شناخته میشد که معمولاً زنان میپوشیدند. اجرایشان،آزمونهای با وجودِ ظاهرِ عجیبی که برای زمینیها ساخته بود، هرچند ساده اما واقعاً سرگرمکننده بود. آنها داشتند میجنگیدند.
هر کدام تیغهای غولآسا و بدقواره در دست داشتند و مستقیم به هم یورش بردند! نمایشی از قدرتِ مهارنشدنی بود، اما در عینِ حال، ظرافتِ یک رقصِ پیچیدهپیکنیک را داشت. تا جایی که لکس میفهمید، این یک نمایشِ تمرینشده نبود. آنها واقعاً میجنگیدند و خیلی وقتها، واقعاً صدمه میدیدند. بریدگیها و شکافهای عمیقی روی بدنشان میافتاد،اثرِ اما لباسِ سنتیشان بیدرنگ دورِ هر زخم میپیچید و جلوی خونریزی را میگرفت. با پیشرفتنِ اجرا، لباس از شکلِ پیراهنِ تابستانی درآمد و شبیهِ یک لباسِ ورزشیِ چسبان شد.
آن دو سرباز میتوانستند جاخالی بدهند یا جلوی ضربه را بگیرند، اما این کار را نمیکردند. هر حمله تنهاکوتاهمدت با حملهای دیگر جواب داده میشد و کسی که قدرت یا مهارتِ برتری داشت پیروز میشد. سرانجام، نمایش زمانی بهموردِ پایان رسید که یکی از سربازها دیگر نتوانست تیغه را در دست نگه دارد و سلاحش به گوشهای پرت شد.
برخلافِ دیگر اجراهایی که لکس دیده بود، این یکی صرفاً لذتبخش و سرگرمکننده نبود، بلکهتقویتشده سراسر هیجان بود! با وجودِ سادگیاش، با تشویقِ پرشوری روبهرو شد و بیش از هرمهمانخانهاش اجرای دیگری که لکس تا آن زمان دیده بود، تماشاگران را با خود همراه کرد.
اجرای بعدی کارِ ایگیشیما بود. مثلِ قبل، اجرایش پر از جلوههای بصری بود. رنگِ گلهای مختلف در حینِ حرکت و پژمردهشدن در هم میآمیختماندند تا یک اثرِ هنریِ زنده و متحرک خلق کند. این زیبایی در کنارِ نوازشِ حسِ بویایی، اجرایی را رقم زد که بسیاری از تماشاگراناهلِ از آن لذت بردند. متأسفانه، این اجرا بهاندازهٔ کارِ آن دو سرباز درگیرکننده نبود، بنابراین چهبسا این آخرین حضورِ این درخت در اجراها بود.
نفرِ بعدی یوتیوبر بود. اجرای بسیار سادهای داشت. روی چهارپایهای در وسطِسادگی صحنه نشست و بهآرامی آواز خواند. هیچ موسیقیِ پسزمینهای در کار نبود،تمامِ تنها صدای خودش بود که نسخهٔ خاصِ خودش از آهنگِ هلهلویا را میخواند.
با وجودِ تمامِ سادگی و بیتکلفیاش، لکس باید اعتراف میکرد که خودش هم از میزانِ لذتی که برده بود جا خورد. بعیدنداشتند میدانست این دختر برندهٔ رقابت شود، اما شکی نبود که امروز طرفدارانِ زیادی پیدا میکند. در واقع، تهِ دلش به این فکر میکردشده که شاید بد نباشد او را بهعنوانِ خوانندهٔ مهمانخانه استخدام کند. صدای او در کنارِ موسیقیِ زنده، واقعاً حالوهوای خاصی به رستوران میبخشید.
پس از آن، نوبت به اجرای دیگری از زمینیها رسید. یک گروهِ موسیقیبهاندازهٔ بودند. آنها چند آهنگ نواختند و تمپو و ریتمِ دیوانهوارِ درامر در کنارِمدتِ اجرای استادانهٔ گیتاریستی که گیتارِ الکتریک مینواخت، تحسینِ بیشترِ تماشاگران، حتی جانوران را برانگیخت.
بعد از آنها نوبت به رزین، جگوارِمختلف مایع رسید. خودِ لکس خیلی مشتاق بود ببیندمهمانها این جانورِ بیهمتا دقیقاً چه در چنته دارد.