چپتر 544: بدون عنوان
0لکس که دیگر وقتشحملاتِ را با شوخی تلفضعیفترن نمیکرد، گفت: «هماهنگیشون فوقالعادهست.»
در واقع، برای سرعتبخشیدن به ارتباط، دیگرمقاومن با صدای خودش حرف نمیزد، بلکه پیامهنوز را مستقیماً از طریق حسِّ روحیاش منتقل میکرد.
آنها بهسختی چند ثانیه تا حملهٔ دوبارهٔ رباتها فرصت داشتند و باید پیش از آن با هم هماهنگ میشدند. لکس احتمالاً میتوانست بهخاطرِ دفاعِ فوقالعادهاش با زورِ خالص از این طبقه رد شود، اما اگر تعدادِ دشمنان بر آنها غلبه میکرد، این احتمالِ کاملاً واقعیبالاترین وجود داشت که الکساندر کشته شود. البته، این احتمال هم بود که الکساندر راهی برای محافظت از خودش در چنین موقعیتی داشته باشد، اما مسئله این بود که این آزمونها در صورتِ دستکم گرفتنشان میتوانستند مرگبار باشند. همین که حتی لکس در طبقهٔ چهارم احساسپوزخندی میکرد عرصه بر او تنگ شده، نشان میداد که غلبه بر آن چقدر دشوار بود. هرچند یوتون تضمین نکرده بود که این پاگودا دقیقاً همان پاگودایی باشد که خودش دیده بود، اما لکس برای رسیدن به بالاترین طبقهاش باید از نود و نه آزمون عبور میکرد.
الکساندر خبر داد: «چنگالها و نیشهاشون تیزهحملاتِ و در برابرِ آسیبِ نیروی کُند مقاومن، امانخورده در برابرِ حملاتِ تیز یا بُرنده کمی ضعیفترن.»
برخلافِ لکس، او هنوز حتی یکتیز ضربه هم نخورده بود، چرا کهضربه شش شمشیرش هر تهدیدی را قطعهقطعه میکردند.
لکس داوطلبانه گفت: «منحملاتِ هیچ سلاحی ندارم، اماضعیفترن توی کار با آرایهها عالیام.»
او امیدوار بود باآسیبِ گفتنِ چیزی از خودش،حملاتِ بتوانند استراتژیِ منسجمی شکل دهند.
الکساندر با پوزخندی گفت: «پس نبایدالبته برای زنده موندن مشکلی داشته باشی،موقعیتی تا من حسابِ کارها رو برسم.»
به دلیلی نامعلوم، حسِ رقابتِ شدیدی به او دست داده بود. تا پیش از این، هیچکس از همنسلانشچیزی روی زمین هرگز او را تحتِ فشار قرار نداده بود. اینکه لکس، کسی که اینقدر با او اشتراکرقابتِ داشت، میتوانست برایش تهدیدی باشد، چیزی را در درونِ الکساندر بیدار کرد که پیش از آن هرگز وجود نداشت.
برای کسی که همیشه و در هر زمانی جدی بود، برای اولین بار میلِ خامی برای روکمکنی ازمیکردند لکس تمامِ وجودش را فرا گرفته بود. از آنجا که الکساندر هرگز پیش از این چنین چیزی رانباید حس نکرده بود، نمیدانست چطور باید با آن کنار بیاید، بنابراین اجازه داد تا بر او مسلط شود.
گویی برای نشان دادنِ جدیتِ ادعای الکساندر،کمی تغییری نهتنها در او، بلکه در سلاحهایش نیزتهدیدی پدیدار شد. لکس بیدرنگ این پدیده را شناخت.
پدربزرگِ الکساندر، پس از شیفته شدن به انیمه، برخیهیچ از فنونِ روحیشان را تغییر داده بود تا جلوههایچیزی بصریِ مشابهی با هالهٔ شخصیتهای اصلیِ انیمهها خلق کند.
اما در حالی که لکس میتوانست انیمهای راداوطلبانه که الهامبخشِ تغییراتِ بصریِ قبلیِ الکساندر بود تشخیص دهد،گفتنِ این یکی هیچ انیمهٔ معروفی را به ذهنش نمیآورد.
همم، در اینکُند صورت شاید فقطتیز برای قشنگی نبود.
مانند شرارههایی که در باد میرقصند، ذراتِ سرخرنگِ کوچکی از تن و سلاحهای الکساندر بیرون زد. بامیکردند اینکه رنگش تداعیگرِ آتش بود، لکس هیچ گرمایی حس نکرد. هرچند، با بیرون آمدنِ هرچه بیشترِ این پوستههاینباید سرخ، شهودِ لکس هشدارِ محکمی به او داد: الکساندر در حالتِ فعلیاش قطعاً میتوانست به او آسیب بزند!
البته، تفاوتِ عظیمی میانِ آسیب زدنقطعهقطعه و کشتن وجود داشت. اما حتی تواناییِکار بریدنِ پوستِ لکس هم شایستهٔ تحسین بود!
متأسفانه، با رسیدنِ دوبارهٔ رباتهاتهدیدی به آنها، دیگر وقتی برایسلاحی گپ زدن با یکدیگر نداشتند.
چهار شمشیرِ الکساندر دورش میچرخیدند و هر چیزی را که سعی میکرد از پشت یا پهلو به او حمله کندهیچ میبریدند، در حالی که او از دو شمشیرِ دیگر برای هماهنگی با حملهاش استفاده میکرد! با این حال، با وجودِباشی اشتیاقش برای اثباتِ خود، آنقدر عقلش میرسید که به دلِ گلهٔ دشمن نزند. لکس و الکساندر نزدیک به هم ماندند.
برخلافِ الکساندر که مرگبار بودنش سر به فلک کشیده بود، لکس تقریباً همانطور که بود ماند. او بیدرنگ فشارِ حملهٔ رباتها را حس کرد و چارهای نداشت جز اینکه با زورِ بازو آنها را یکییکی خرد کند. با این وجود، بخشی از تمرکزشدلیلی روی الکساندر باقی ماند. نمیتوانست بفهمد چه چیزی به او قدرت بخشیده است و اگر عنصری در کار بود، عنصری نبود که لکس با آن آشنایی داشته باشد. احساس میکرد که هر آموزشی که امپراتوری به او داده بود، بهجای اینکه بهطورِ مصنوعیاجازه سعی کند او را شبیهِ یک شخصیتِ اصلی نشان دهد، بیشتر او را در مسیرِ تبدیل شدن به یک شخصیتِ اصلیِ واقعی سوق میداد. ناگهان فکری به ذهنش رسید، هرچند که این ایده باید تا زمانی که کارش با پاگودا تمام میشد منتظر میماند.
رباتها به دیوارها و سقف نیز چسبیده بودند و با تعدادِ بیشمارشان هر لحظه تهدیدعالیام میکردند که آن دو را زیرِ دستوپای خود له کنند. یکی از آنها حتی رویحسابِ سرِ لکس افتاد و سعی کرد به صورتش چنگ بکشد، که البته موفقیتِ چندانی نداشت.
تمامِ تاروپودِ وجودِ لکس بهیکاندازه سرسخت بود. او اصلاً هیچ نقطه ضعفی نداشت. با این حال، غلبه بر هشدارِبتوانند روانیِ ناشی از چنگ کشیدنِ چیزی به چشمها کارِ آسانی نبود! لکس فوراً احساسِ خطر کرد و بعد حسابیدست کفری شد! فقط به این خاطر که جلوههای انیمهای نداشت، دلیل نمیشد هر کسی بتواند به او ور برود!
لکس بیدرنگ دوباره واردِ حالتِ اوردرایو شد و لشکرِ رباتها را تحلیل کرد. اگر فرض میکرد همان نقاطِمیکردند قوتِ عنکبوتی را دارند که با آن روبهرو شده بود، نه الکتریسیته، نه آتش و نه هیچیک ازنباید عناصرِ رایج نمیتوانست آسیبی به آنها برساند. یا دستکم، به ضربهٔ بسیار قویتری از آن عناصر نیاز بود.
اما زیباییِ آرایهها در این بود که واقعیت بهمعنای واقعیِ کلمه در کفِ دستانش قرار داشت.قطعهقطعه میتوانست عناصر را هرطور که میخواست دستکاری کند، حتی آنها را به چیزهایی تبدیل کند کهشکل در طبیعت وجود نداشتند! یا دستکم، به چیزهایی که فقط تصور کرده و هرگز ندیده بود!
با تصمیمی که دربارهٔ کارش گرفت، آرایهای شروع به شکلگیری کرد. اما چون برای مبارزه با آن لشکر به هر دو دستش نیاز داشت،پوزخندی تصمیم گرفت آرایه را زیرِ پاهایش بسازد. از نظرِ فنی، حالا که در عالمِ هستهٔ زرین بود، تا زمانی که جریانِ انرژی قطع نمیشد،نداده حتی میتوانست آرایهها را دور از بدنش بسازد. اما با توجه به شرایطِ فعلی، بهتر بود آرایه تا جای ممکن به او نزدیک باشد.
شکلی که آرایهها به خود میگرفتند معمولاً بهصورتِ دایره بود. نویسهٔ اصلی یا ویژگیهای آرایه درامیدوار مرکزیترین نقطهٔ آن قرار میگرفت و سپس با یک دایره احاطه میشد. سپس لایهها و ظرافتهای متعددِدلیلی آرایه دورِ آن دایره نوشته میشد و هر تعداد دایره که لازم بود به آن اضافه میگشت.
هرچه پیچیدگیِ آرایه بیشتر میشد، تعدادِ دایرهها هم افزایش مییافت. وقتی در عالمِ بنیان بود، هرچند پیچیدگیِ آرایههایی کهداوطلبانه میتوانست بسازد بسیار فراتر از توانِ تزکیهگرانِ عادیِ عالمش بود، در نهایت با ظرفیتِ ذهنِ خودش محدود میشد. بهموندن همین دلیل آرایهای که برای شکست دادنِ آنهمه تزکیهگرِ نوزادِ روح ساخته بود، تا این حد باورنکردنی به شمار میرفت.
اما حالا همان آرایه جوابگو نبود. نه به این خاطر که آرایه یا حمله ضعیف بود،قطعهقطعه بلکه چون با نوعِ حریفانی که روبهرویش بودند همخوانی نداشت. از سوی دیگر، هرچند آرایهای کهشکل در سر داشت از نظرِ فنی بهاندازهٔ قبلی مخرب بود، حس میکرد تأثیرِ بسیار بیشتری خواهد داشت.
آرایهٔ زیرِ پاهایش بهسرعت از یک دایره به دو، سپس سه و بعد چهار دایره گسترش یافت. در عرضِ چند ثانیه، تمامِ عرضِ کفِپوزخندی اتاق با آرایه پوشانده شد، اما متأسفانه لکس باید آرایه را بیشتر بزرگ میکرد، بنابراین آرایه شروع به بالا رفتن از دیوارها کرد. امانداده حتی در آن حالت هم با اضافه شدنِ دایرههای بیشتر و بیشتر به رشدِ خود ادامه داد، تا اینکه سرانجام روی سقف هم خزید.
الکساندر که مشغولِ از پای درآوردنِ رباتها بود، ناگهان چیزی حس کرد وکار با بررسیِ محوطهٔ پشتِ سرش، جا خورد. وقتی لکس گفته بود در آرایهها مهارتموندن دارد، الکساندر انتظار نداشت بتواند چنین آرایهٔ عظیمی را در بحبوحهٔ نبرد حفظ کند.
علاوه بر این، در حالی که آرایههای معمولی بهدلیلِ ساخته شدن از انرژیِ روحیِ خالص، گذرا و تقریباً شفافداوطلبانه به نظر میرسیدند، آرایهٔ لکس هالهای از رنگِ طلاییِ نقرهفام داشت. حالتی نسبتاً جدی بر چهرهٔ الکساندر نشست. این نشانهایمشکلی از یک خاصیت بود، آن هم خاصیتی بسیار قوی که میتوانست انرژیِ روحیاش را به این شکلِ آشکار رنگآمیزی کند!
پیش از آنکه بتواند به تماشایبُرنده خود ادامه دهد، لکس ناگهان بهسویشنخورده حرکت کرد و یقهاش را گرفت.
تنها پیامی که توانست از طریقِ حسِّ روحیاش منتقل کند این بود:توی «یه لحظه تکون نخور.» و بعد ناگهان هر دویشان را با یک سپرِنباید محافظ احاطه کرد. سپس چند سپرِ دیگر. و باز هم چند سپرِ دیگر!
نکتهٔ آرایهای که لکس تازه استفاده کرده بودداوطلبانه این بود که... حملهای همهجانبه به شمار میرفت!امیدوار هیچ تمایزی بینِ دوست و دشمن قائل نمیشد!
انفجاری سفیدرنگ رخ داد و زمینِ زیرِ پایشان واقعاً به لرزههنوز درآمد. از آنجا که سپرهای ساختهٔ لکس از فنونِ روحیِ ضعیفتریندارم تشکیل شده بودند، نتوانستند در برابرِ قدرتِ حملهٔ خودش دوام بیاورند!
لکس از روی کلافگی نالهای کرد و ناگهان دفاع از خود را از یادشمشیرش برد و در عوض الکساندر را با نسخهٔ تقویتشدهای از فنِ «با دستم حرفچیزی بزن» پوشاند. مانع درست بهموقع و پیش از شکستنِ آخرین سپرِ لکس بالا آمد.
دانههای برفی بهبزرگیِ دستِ لکس شروع به بریدنِ بدنش کردند و تمامِ لباسهایش راآرایهها کاملاً ریشریش کردند. وقتی برفها واقعاً شروع به بریدنِ پوستش کردند، نالهٔ دیگری سرمشکلی داد! البته بریدگیها بسیار ریز بودند و بهزحمت اجازه میدادند قطرهای خون از آنها بچکد.
لکس نویسههای طوفان، تیزی و دانههای برف را با هم ترکیب کرده بود تا انفجاری از دانههای برفِچیزی بهشدت تیز و بینهایت سرد ایجاد کند! آنها نهتنها میتوانستند رباتها را ببرند، بلکه لحظهای که یکپارچگیشان رارقابتِ از دست میدادند و میشکستند، تمامِ «سرمای» خود را به درونِ هر چیزی که بریده شده بود هدایت میکردند.
لکس قصد داشت با این کار نهتنها تا جای ممکن به رباتها آسیب برساند، بلکه هر رباتی رامیکردند که از طوفان جانِ سالم به در میبرد منجمد کند تا بهراحتی از پای درآیند. مشکل اینجا بودنباید که فراموش کرده بود در نظر بگیرد فنونِ دفاعیِ خودش هم در هم میشکنند و لباسهایش ریشریش میشوند!