---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 258: اراده‌ای برای به چالش کشیدنِ آسمان‌ها • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 258: اراده‌ای برای به چالش کشیدنِ آسمان‌ها

0

در میدانِ نبردِ غول‌ها، هر قدمشان برای فانی‌هایی که آن پایین زندگی می‌کردند، مثلِ زلزله بود.‌شرِ​ نعرهٔ جنگی‌شان غرشِ صوتی‌ای بود که پردهٔ گوشِ موجوداتِ ضعیف‌تر را در آستانهٔ پاره شدن قرار می‌داد،‌دیگر​ و هر برخوردشان برای کسانی که از بختِ بد آن حوالی بودند، حکمِ آخرالزمانی ویرانگر را داشت.

پس وقتی لکس، که فقط یک تزکیه‌گرِ پرورشِ چی بود، وسطِ یک کمین گیر افتاد، برگ‌های شعله‌ور و تیز‌کنترل​ هوا را می‌شکافتند و چیزی نمانده بود دنیا را به دو نیم کنند. شاخه‌های درخت هم مثل باتوم روی‌دوری​ سرشان فرود می‌آمدند تا کمرشان را خرد کنند. در چنین وضعیتی، سالم ماندنش گواهی بر قدرتِ آغوشِ شاهانه بود.

یک لحظه داشت به چشم‌های پتولمی نگاه می‌کرد و می‌خواست خطر را به او هشدار بدهد، و لحظهٔ‌بی‌هیچ​ بعد با دیدنِ سایبانِ درختان که غرق در شعله بود، مردمک‌هایش تنگ شد. نویسهٔ آرایه برای یخ روی‌یافته​ دستش با نوری آبی‌نقره‌ای درخشید و ناگهان زرهی از جنسِ یخ نه تنها لکس، بلکه مارمولکش را هم پوشاند.

گلوله‌های بارانی از جنسِ برگ نمی‌توانستند زرهش را ذوب کنند، چون بی‌آنکه حتی خودِ لکس بداند،‌لحظه​ آن یخ متعلق به خودِ پرندگانِ فریو بود. اما با اینکه از شرِ دما در امان‌مردمک‌هایش​ مانده بود، شک داشت از شاخه‌هایی که داشتند روی سرش آوار می‌شدند جانِ سالم به در ببرد.

بعد از این همه مدت سواری گرفتن از فنریر، لکس دیگر عادت‌پرندگانِ​ کرده بود که مرکبش را بی‌هیچ زحمتی کنترل کند. به همین خاطر،‌می‌شدند​ مارمولک با ظرافتی که اصلاً به نژادش نمی‌خورد، از تمامِ حملات جاخالی داد.

او از دمای رو به افزایش نجات یافته بود و از برخوردهای مستقیم هم دوری کرده بود، اما هیچ‌چیز نمی‌توانست در‌همین​ برابرِ امواجِ ضربه‌ای که در هوا پخش می‌شد از او محافظت کند. ضعیف‌ترینِ این حملات در عالمِ هستهٔ زرین بود و‌امواجِ​ بیشترشان در عالمِ نوزادِ روح. لکس چطور می‌توانست انتظار داشته باشد از عبورِ چنین امواجی از بدنش جانِ سالم به در ببرد؟

جواب این بود: با کمری صاف، چشم‌هایی پر از عزمی راسخ و اراده‌ای برای‌دیگر​ به چالش کشیدنِ آسمان‌ها! البته، او هنوز آن طلسم را هم داشت که از‌نمی‌خورد​ او در برابرِ حملاتِ سطحِ نوظهور محافظت می‌کرد و وقتِ خطر خودبه‌خود فعال می‌شد.

پس وقتی مرگ بر سرِ گروهِ اعزامی بارید و جنگل سعی کرد مثلِ طبل روی سرشان بکوبد، ضعیف‌ترین عضوِ‌نگاه​ گروه یعنی لکس، از همه سالم‌تر ماند. اما با اینکه غافلگیر شده بودند، اگر یک کمینِ ساده و به‌شدت‌آبی‌نقره‌ای​ مرگبار برای نابودیِ دانش‌آموزانِ آکادمی کافی بود، آن‌وقت شهرتِ آنجا به‌عنوانِ سرزمینِ مقدسِ نژادِ انسان بی‌دلیل به دست آمده بود.

همان لحظه که زرهِ لکس ظاهر شد، پتولمی واکنش نشان داده و ضدحمله‌اش را آغاز کرده بود! برخلافِ شعله‌های نارنجیِ جنگل،‌داشتند​ پتولمی شعله‌هایی سبز تولید کرد که طوری به اطراف پخش می‌شدند که انگار یک نفر در حالِ ویپ کشیدن، داشت با دستگاهِ‌مارمولک​ دودساز رقابت می‌کرد! شعله‌های سبز، شعله‌های نارنجی را بلعیدند و طوری با هم برخورد کردند که انگار هر دو اجسامی جامد بودند.

در اطرافشان، با اینکه بقیهٔ دانش‌آموزان به آن سرعت واکنش نشان ندادند، خیلی‌هایشان توانستند به‌سرعت تلافی کنند.‌بی‌هیچ​ به‌خصوص آن ۳۰ دانش‌آموزی که به‌عنوانِ سرباز آموزش دیده بودند. لکس نمی‌توانست دقیقاً بفهمد چه‌کار کرده‌اند، چون سخت‌یافته​ مشغولِ تلاش برای نمردن بود، اما هر بار که چشمش به آن‌ها می‌افتاد خیلی خفن به نظر می‌رسیدند.

مبارزه کوتاه نبود، اما برای لکس فقط در این خلاصه می‌شد که مارمولکش را کنترل کند تا سرِ راهِ کسی‌کنترل​ نباشد. یک ساعت بعد، یا شاید هم چند ساعت بعد، مبارزه همان‌طور ناگهانی که شروع شده بود، به پایان رسید.‌هیچ‌چیز​ با اینکه در ابتدا جنگلی انبوه احاطه‌شان کرده بود، حالا به نظر می‌رسید در محوطه‌ای سوخته و خالی از درخت هستند.

با دیدنِ شعله‌های سبزی که در دوردست پخش می‌شدند و درختان را می‌بلعیدند، لکس ناگهان فهمید منظورِ پتولمی‌پتولمی​ از تهدید به آتش کشیدنِ جنگل چه بود. شاید گولی از شعله‌های معمولی نمی‌ترسید، چون به نظر می‌رسید‌دستش​ خودش در کنترلِ آتش مهارت دارد، اما شعله‌های سبز و شرورانه‌ای که پتولمی ایجاد کرده بود، اصلاً معمولی نبودند.

ناگهان زرهِ دورِ لکس پس رفت و نمادِ روی دستِ راستش دوباره شکل‌فریو​ گرفت، هرچند حالا بسیار کم‌نورتر شده بود. در حالی که لکس داشت وضعیتشان را‌این​ بررسی می‌کرد، ناگهان متوجه شد که تمامِ اعضای گروهِ اعزامی به او خیره شده‌اند.

بیش از صد دانش‌آموزِ دودگرفته، کبود و کتک‌خورده به لکسِ مرتب و تمیز نگاه می‌کردند که‌مرکبش​ راحت روی مارمولکِ نجیب و آسیب‌ندیده‌اش نشسته بود. انگار صحنه‌ای از یک داستان بود و، بی‌آنکه لکس‌افزایش​ بداند، معدود اعضای گروهِ اعزامی که شایعاتی درباره‌اش شنیده بودند، ناگهان جدیدترین شایعه را به یاد آوردند.

می‌گفتند حتی کریون‌های جاودانه هم نمی‌توانند تار مویی از سرش کم کنند،‌گرفتن​ و با اینکه از «آن» خاندان زاده شده بود، نامِ خاندانش را رها‌ظرافتی​ کرده بود تا هر اعتباری که به دست می‌آورد، ساختهٔ دستِ خودش باشد.

برقی از احترام در چند چشم درخشید و‌چنین​ خیلی زود ناپدید شد. آن‌ها هنوز در خطر بودند‌چشم‌های​ و حالا وقتِ فکر کردن به این چیزها نبود.

پتولمی بررسیِ سریعی انجام داد و با اینکه دوازده نفری مجروح شده بودند، کسی نمرده بود. گروهِ اعزامی‌امان​ که دیگر اهمیتی به ملایمت نمی‌داد، راهش را با زور از میانِ جنگل باز کرد و به محلِ‌مرکبش​ اردویی رفت که یکی از پیشاهنگ‌ها برایشان انتخاب کرده بود، و بی‌درنگ شروع به ایجادِ موانعِ دفاعی کرد.

برای نخستین بار، لکس استادانِ آرایه را در حینِ کار دید که داشتند‌دیگر​ آرایه‌های محافظ را دورِ اردوی جدیدشان برپا می‌کردند. عده‌ای دیگر تمامِ درختانِ نزدیک را‌نمی‌خورد​ قطع کردند، در حالی که گروهی دیگر با فنونِ خود زمین را صاف می‌کردند.

در عرضِ چند ساعت، گروهِ اعزامی توانست برکهٔ نسبتاً بزرگی را با آبِ روان و تازه از چند جویبارِ کوچک به انحصارِ‌همین​ خود درآورد، حصارهای چوبیِ تقویت‌شده با آرایه برپا کند و برج‌های نگهبانی بسازد. بازدهیِ کارشان تنها با خونسردیِ دانش‌آموزان قابلِ قیاس بود.‌ضربه‌ای​ هیچ‌کدامشان اصلاً از آن کمین آشفته نبودند و حتی مجروحان خیلی راحت آرام‌بخش خورده و خوابیده بودند تا روندِ شفایشان سرعت بگیرد.

لکس تازه داشت ذهنیتِ انسان‌هایی را درک می‌کرد که با‌سالم​ این آگاهی بزرگ شده بودند که در جنگ کشته می‌شوند، که‌می‌خواست​ ناگهان یکی از برج‌های نگهبانی زنگِ خطر را به صدا درآورد.

اردویشان که هنوز حتی برپایی‌اش را تمام نکرده بودند، همین‌بداند​ حالا داشت با اولین حمله‌اش روبه‌رو می‌شد. انگار این کافی‌شاخه‌هایی​ نبود، دشمنِ این بار حتی توانست لکس را هم بترساند.

مارها بودند. ده‌ها هزار مار.

ناولها | novelha.net